MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 
 
  
 



آب بالا آمد

آب بالا آمد
موج ،اسبی شد 
شیهه کشان
کف بر لب
و به سر منزل مقصود رسید

ننشینیم که یاس 
شوقمان را به برد
زندگی میل و تماشا دارد
چه کسی جرات حاشا دارد؟



ترانه ی «خاوران»

در شعرهایم
من با تو از عشق
من با تو از شور 
من با تو از امید گفتم
از تابش خورشید گفتم
اما نیامد از تو جوابی
همدرد خسته تا کی به خوابی ؟
ازتن فروش نه ساله گفتم
از مرگ تلخ آلاله گفتم
از خاوران خون و جنازه
از رویش صدها،هزاران لاله گفتم
اما نیامد از تو جوابی
همدرد خسته تاکی به خوابی؟
از کودکان گم کرده مادر
از مادران گم کرده فرزند
از مردمان بی جرم در بند
از مجرمان آزاد گفتم
از آرزوی بر باد گفتم
از دار و از اعدام و از بیداد گفتم
از چاله گفتم...از چاه گفتم
از نو جوان در راه گفتم
هرگز نیامد از تو جوابی
همدردحسته تا کی به خوابی؟

مینا اسدی

La canción de oriente
En mis poemas
yo contigo del amor
yo contigo de la pasión
yo contigo hablé de la esperanza
hablé de la luz del sol.
Pero no tuve ninguna respuesta de ti
cansado compañero del dolor, ¿Hasta cuándo duermes?
Hablé de la prostituta de nueve años
hablé del triste marchitar de las marimoñas
de oriente encharcado en sangre y de cadáveres
hablé del florecer de cientos, miles de tulipanes
de niños que han perdido a su madre
de madres que han perdido a su hijo
de inocentes encadenados
de culpables en libertad
de deseos perdidos 
de la horca, de ejecución, de la injusticia
hablé de hoyos, hablé de pozos
hablé del adolescente en el camino.
Nunca tuve respuesta de ti
cansado compañero del dolor, ¿Hasta cuándo duermes?
Mina



در ســـوگ آزادی

روزهاى بهمن تبديل به روزهاى عربده ارتجاع به ياد پيروزى ضد انقلاب اسلامى در سرکوب انقلاب توده‌اى مردم براى آزادى شده است.

پاسخ مردم ستمديده و داغدار ايران همان است که مينا اسدى از روز اول داده بود... "آن نماند و اين هم نيز"

در ســـوگ آزادی

شعر مينا اسدی ١٧ اسفند ١٣٥٧

 

آزادی ای کلام حق، بنگر!

آزادی ای کلام حق، بنگر!

خاک است که شد کنون تو را بر سر

گلگون کفنا که جان ز کف دادی

تا قصه غم به سر رسد آخر

 

افسوس، افسوس، افسوس!

که در بهار آزادی، جای گل و ساقه‌های بارآور

روييد ز خاک خار استبداد

روييد به دشت دشنه و خنجر...

 

ای آنکه به نام دين کنی رنگين

از خون برادران من بستر

با زور نشد جهان بکام کس

نفروخت کسی عقيده را با زر

 

شد دامن مادران خونين دل

از خون هزار مرد ميدان تر

خون بود که ريخت از در و ديوار

جان بود که باخت مرد گل پرور

 

پاداش چنين دهند انسان را؟

بعد از همه روزهای دردآور!

دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟

گر خواست پرد پرنده بندش پر؟

 

دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟

گر خواست پرد پرنده بندش پر؟

پاداش چنين دهند انسان را؟

بعد از همه روزهای درد آور!

 

اين حکم که تو ز جهل و کين دادی

ای وای، ای وای، ای وای

کجا شود مرا باور

 

نه خانگی‌ام نه در خيابانم

حيرانم از آنچه آمدم بر سر

پنداشته‌ای که خلق جان داده

تا بر سر من ز نو رود "معجر"؟!

جان داده رفيق راه آزادی

تا باز شوم "کمينه" و "احقر"؟!

 

بيمايه زند به تار دولت چنگ

بيمايه زند به تار دولت چنگ

جانباخته را نصيب شد نشتر

شهد است به ساغر دغلکاران

زهر است به کام دوستان اندر

 

ای آنکه به حيله و ريا گشتی

خورشيد طلوع کرده از خاور

بردار حکايت من و ما را

انديشه به ما کن و ز من بگذر

 

تاريخ دوباره ميشود تکرار

اين قصه نيمه ميشود آخر

هشدار، هشدار، هشدار!

که آن نماند و اينهم نيز

آينده به کار ما شود داور!

آزادى و برابرى شعار انقلاب ايران بود. حکومت اسلامى شعار ضد انقلاب.

در دوران انقلاب، اين چهره مردم انقلابى بود...

 

 برگرفته از سایت صدای زنان



*سالگرد قتل های زنجیره ای *


محمد مختاری پس از بازگشت به ایران در زمان حکومت جامعه ی مدنی!!! (خاتمی) به قتل رسید. نویسنده اگر سویدی باشد قدر می بیند و برصدر می نشیند و اگر ایرانی باشد برای هر ابراز نظر ساده زندانی می شود ... شکنجه می شود و جان می بازد. محمد مختاری جزو معدود هنرمندان ایرانی بود که در سفرش به اروپا بدون ترس و وحشت در بحث های مربوط به جنایت رژیم شرکت می کرد . از پاسخ به پرسش مخالفان رژیم گریزی نداشت و در بسیاری ازموارد پیشروتر بود و سر نترسی داشت .روزهایی که من او را دیدم به دقت حرف هایم را در باره ی شوی جامعه ی مدنی شنید و با مهربانی جواب داد. در جاهایی از این گفتگو، که من تند شدم و صدایم بالا رفت مرا به چیزی متهم نکرد، کنارگود نشین ، و خارج کشوری! ننامید و خودش هم قاطعانه، به نگاه ذوق زده ی نویسندگان و روشنفکران ایرانی از حضور پدیده ای به نام اصلاح طلبی انتقاد کرد . او در بازگشت به ایران کشته شد. قتل او و دیگر هنرمندانی که در پروژه ی قتل های زنجیره ای کشته شدند نه تنها خواب زدگان را بیدار نکرد بل که موج سواران هر چند سال یکبار به امام زاده ی تازه ای دخیل بستند و از تجربه های تلخ خویش نیآموختند.
یادش همیشه در خاطرم گرامی ست و جای او در میان ما که هنوز ایستاده ایم و نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم، خالی ست.
رژیم اسلامی ایران نه اصلاح پذیر است و نه از سر این ملک و ملت دست بر می دارد.سرنگونی سرنوشت محتوم این حکومت عصر حجر است .دیر و زود هم که به شود سوخت و سوز ندارد.
مینا اسدی- پنج دسامبر سال 2015
محمد مختاری - مینا اسدی
استکهلم - شهر قدیمی Gamla Stan در کنار Evert Taube نویسنده- خواننده و هنرمند سرشناس سوید
عکس از آلبوم مینا اسدی

mina.assadi@yahoo.com

 



* خیابان های "فیلا دلفیا" ترا به یاد میاورند*

باشیم؟
فقط در اندازه ی نفس کشیدن
که زمستان از ما بگذرد
در کابوس های رو.یا مانند؟
صدا در گلویمان بشکند
و لبهایمان فقط برای کشیدن آه
باز و بسته شود
پاهای بیقرار با ریتم دردناک استخوان ها تکان بخورند
و جرینگ جیرنگ صدا کنند
و آوازهای کلیسایی بخوانند؟
زندگی همان مرگ باشد
و مرگ همان زندگی؟
بخاطرتوکه از مرگ می ترسی
من باید روبرویت، نیمه مرده بنشینم
و دردهایم را پنهان کنم؟
بیا
سیرسیر نگاهم کنِ
و بیادم آور در کوچه هایی که راه می رفتیم
در خیابان های خاکی
و در مغازه های سرشار از مردم کریسمس
و در شادی کودکان، بهنگام خرید لباسهای نو.
همه ی خاطراتم را در خانه...در شهر و در
خیابان
جا گذاشته ام.
به هر گوشه ای از فیلادلفیا * که نگاه کنی
روز های مشترک ما را می بینی
آنقدریاد وخاطره می بینی
که برای هزار سال بس است.
حالابرای مرورخاطره ها یمان هم که شده بزن به خیابان
ببین
با چشمان روزگارانی ببین
که من و تو بی اعتنا به مرگ درخیابان های فیلادلفیا راه می رفتیم وآوازمی خواندیم.
بی من در خانه نمان .

مینا اسدی-اول ماه دسامبر دوهزاروپانزده- بیادژیلای عزیزم و در تسلای بابک ومنصور.

mina.assadi@yahoo.com



* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ*

 -ما این انسانها را درست کردیم.از کی و چی انتقاد می کنیم ؟

منظورت از ما چیست؟ و کیست؟ این یک زندگی فرهنگی ست ...و قدیمی نیست .به روز است و هنوز ادامه دارد .داستانها مال نوزده سال پیش است ..من روی موضوع زنان کار می کنم.1280 مصاحبه دارم با زنان و مردان جدا شده چه آنان که در ایران ازدواج کرده اند و چه آنانی که پستی ازدواج کرده اند و چه کسانی که در سوید با هم آشنا شده اند و با هم زندگی می کنند..هنوز همان رسم و رسوم است و بسیار بدتر از زمان ما و مادران ما. خاله به ایران می رود با پسر به دنیا آمده در خارج و دختر خواهرش را برای پسرش می گیرد!! هنوز سالی نگذشته جنگ خاله ی عزیز و خواهرزاده ی محبوب در می گیرد .به خون هم تشنه می شوند .پسر بزرگ شده در اینجا نمی داند جانب چه کسی را بگیرد .خاله میخواهد خواهر زاده را به ایران بفرستد و یک فامیل به جان هم می افتند و در مدت کمتر از یکسال دشمن هم می شوند و به هم چنگ و دندان نشان می دهند.از من نپرس که چرا پسر حاضر می شود به این ازدواج تن در دهد.و اما این خانواده هایی که فرزندانشان را به میل خودشان تربیت می کنند چه زن و چه مرد درس خوانده و دانشگاه دیده اند ...در آنجا عروسی های مفصل می گیرند و چشم حسود و بخیل را کور می کنند .ورق که بر می گرددبیشترشان، از مادر بزرگ مادر من عقب افتاده ترند .باز آنها می گفتند خدا را خوش نمی آید که د ختر مردم را آواره کنی بگذار اقامت بگیرد و اینجا بماند.اینها تا یکدگر را قیمه،قورمه نکنند ...دست بر دار نیستند.هرچه را که به زبان ساده می نویسم به چشم دید ه ام .در دادگاهها بوده ام به درددلها گوش کرده ام و همه ی وقتم را گذاشته ام تا بگویم که این رژیم شبانه به ما شبیخون نزده است ...در ذهن و زندگیمان،سالیان سال است که ریشه دوانده است وگرنه چرا یک ماده گرا ...یک فیزیک دان و یک روشنفکر، خمینی را در ماه می بیند ....چرا ایرانی ها بیشتر از عربها که اسلام از سرزمین آنها به ما هدیه داده شده،به زبان بیگانه رو به قبله می ایستنند. چرا جوانان با زبان عربی عقد می شوند و اگر یک آخوند صیغه را جاری نکند بچه هایشان حرام زاده اند...چرا این مردم از پاپ کاتولیک ترند.چه اتفالی در آنجا می افتد که دختران ترگل و ورگل که از صح تا شب در حال جراحی و خریدن لباسهای "مارک دار هستند، نذر می کنند و پیش ددعا نویس و رمال می روند و به خرافات تن می دهند ،سفره می اندازند و برای رسیدن به آرزوهایشان ،از حضرت زینب و قاطمه ی زهرا و حضرت عباس کمک می گیرند؟اینها که با اآحرین پدیده ی علمی آشنا هستند ....تلفن های آنچنانی دارند...و همه ی زندگی شان بر مبنای دانش بشری می گردد چرا به این همه جهل تن د می دهند؟نمی گویم که کاری بکنند و در اموری که از آن می ترسند دخالت کنند اما می توانند تعیین کنند که چه به پوشند و .و در حالی که بیش از نیمی از مردم زیر خط فقرند کمی نگاه کنند ...زیر چشمی ،نه آنگونه که خطری متوجه شان باشد،به بینند که چرا آن عروسی های شاهانه را راه می اندازند در حالی که جوانانی هستند که اگر یک صدم خاصه خرجی های اینها را داشته باشند تشکیل خانواده می دهند .من از دور دستی بر آتش ندارم .می بینم بیشتر از کسانی که نزدیک آتشند می سوزم. حرف بسیار است ... و این نمونه ی کوچکی ست از خروارها.


مینا اسدی-بیست وهفتم نوامبر سال دوهزار و پانزده

mina.assadi@yahoo.com

 



*سه نظر در باره ی یک مرگ *

"آخرین داستان از مجموعه ی داستان سه نظر در باره ی یک مرگ" 1997 میلادی...1376 خورشیدی- استکهلم.
*نگاه مادر*
«یک »
دیدید ؟ دسته گلم چگونه پرپر شد؟ پسر نازنینم ،جان جانانم ،سی سال جان کند. سی سال آزگار دوید ، از ده سالگی کار کرد ،بمیرم برای جوانی اش ، برای قلب پر آرزویش ، برای امیدهایی که داشت ، پدرش که مرُد فقط نه سال داشت .هم مدرسه می رفت و هم پیش دایی اش کار می کرد . اگر نبود من با چهار بچه ی ریز و درشت چه می کردم . ای خاک بر سرم . دیدید ؟ چگونه خاک عالم بر سرم شد . دیدید چگونه در بدر شدم ؟ امان از نفس بد ، امان از دست مردم ، خدا ...خدا ... بکش مرا ...نگذار بعد از شاه پسرم زنده بمانم .
راست است که آدمها ی خوب زود می میرند و گرنه چرا من مریض و علیل باید زنده بمانم و پسر صحیح و سالمم به زمین گرم بخورد .همین جوری یک دفعه بگوید آخ قلبم و بیفتد .خدایا از سر تقصیرات باعث و بانی اش نگذر ... داغ بچه هایش را به دلش بگذار . نگذار طعم خوشی را بچشد.
دیدید؟ بعد از هفده سال زندگی هیچکدامشان نیامدند .نه در مراسم خاک کردن ، نه سوم و نه هفتم.
خدا ... نگذار روی خوش ببینند . نگذار آب خوش از گلویشان پایین برود . ای خدا ... بافقیری و صغیری بزرگش کرده بودم . تازه داشت مزه ی زندگی را می چشید . تازه داشت معنی جوانی را می فهمید . ازچه بگویم .. از کجا بگویم .. تا آمد به خودش بجنبد و روی پاهایش بایستد دختره چفتش کرد . الهی که خیر نبینی زن . هفده سال خون به دلش کردی . هفده سال عذابش دادی ، هفده سال فقط زايیدی و غر زدی .
من از تو نمی گذرم .. خدا هم از تو نگذرد. خودت و مادرت و خانواده ات خون به دلش کردید . از دست شما دق کرد . از دست بچه هایش دق کرد و گرنه چرا باید جوان رعنایم برودتوی خیابون و پس بیافتد . در کجای دنیا بچه ی پنج ساله به پدرش امر و نهی می کند ، به بچه ها چه مربوطست که یک مردچهل و پنج ساله چه می خواهد بکند . خودت نتوانستی جلوی پسرم را بگیری ،بچه ها را به جانش انداختی .این اواخر همه اش افسرده و نگران بود .می گفت مادر احساس بدی دارم دلم برای فهیمه و بچه ها می سوزد اگر جلویش را نمی گرفتم دوباره بر می گشت به همان منجلاب . شب و روزش را نمی فهمید . شبها خوب نمی خوابید . اگر گیتا نبود خیلی زودتر از اینها ازدست رفته بود . الهی بمیرم برای دل پر آرزویش
هزار بار گفتم پسرجان به فکر خودت باش . آنقدر به بچه هایت فکر نکن . بچه با پدر و بی پدر بزرگ می شود برو دنبال دلت ،برو بگرد ، برودنیا را ببین ، مگر کم از زندگی کشیدی ؟ خدا عمرش بدهد- اگر کمک های او نبود خیلی زودتر از اینها اتفاق می افتاد ، مادر .... الهی سالت نشده خدا جان مرا بگیرد.وصیت کردم کنار تو درازم کنند . الهی که هیچ مادری داغ فرزندش را نبیند . خدایا چه کنم ؟ چقدر محبوب بودی پسرم ، چقدر همه دوستت داشتند. چقدر برایت گل آورده بودند آخ آخ آخ خدا... آنهمه آدم غریب و آشنا ،ِ دور و نزدیک بیایند و آنوقت بچه های آدم آنقدر سنگدل و ناسپاس باشند؟ بچه بودند؟ غصه می خوردند؟ ای بدرک !
سر خاک نیامدند خبر مرگشان، پیش من دلسوخته که می توانستند بیایند. پیش عمه های عزادارشان که می توانستند بیایند . خدایا یعنی اینقدر جهان بد شده ؟ یعنی اینقدر مردم بد شده اند ؟
گفتم فهیمه اینقدر گریه و زاری نکن ،اینقدر همه را عذاب نده ، دنیا که به آخر نرسیده . مادر ش آمد . یقه اش را جر داد . موهای سرش را کند . هوار کشید که آی مردم دختر جوانم با چهار بچه چه کند ؟ گفتم خانم جان پسر من اولین مرد عالم نیست که می خواهد از زنش جدا شود آخرین مرد هم نخواهد بود . از زمان حضرت آدم تا کنون این رسم بر قرار بوده و تا دنیا دنیا ست بر قرار خواهد بود . برادرش آمد . عتاب و خطاب کرد که آخر این رسم جوانمردی نیست . گفتم برو پسرجان جوانمردی مال آنزمانها بود که جوان ها توی زور خانه ها جلوی مرشد سر خم می کردند و کباده می کشیدند . دنبال جیز کمیابی آمدی . نه گذاشت و نه بر داشت و، گفت خانم اینهمه مرد دارند با خوب و بد زنشان می سازند به پسر شما که رسید جوانمری از جهان پر کشید ؟ و بعد با وقاحت گفت مگر همین خود شما پاشنه ی در ما را نکشیدید که پسر و دختر همدیگر را می خواهند چرا جلوی یک کار انسانی و شرعی را می گیرید ؟ مگر همین خود شما نبودید که آنهمه از شرف و جوانمردی پسرتان داد سخن دادید ؟
داشت از دهنم در می رفت که بگویم اگر خیلی از مردها با خوب و بد زنشان می سازند مثل جنابعالی کوتوله و کچل و بی سر و شکلند چه ربطی به پسر من دارد که ماشاالله یک تار مویش نریخته است . تازه اگر من آمدم که برای این وصلت دست و پا کنم بخاطر خواهر پتیاره ی خودتان بود که ته اش را هول هولکی بباد داده بود که مبادا پسرم را از دستش در بیاورند . حالا کار خیر کردم و آبروی فامیل شما را خریدم کار بدی کردم ؟. می خواست نجیب و دست نخورده باشد تا بیایند منت اش را بکشند و حلوا حلوایش کنند. از اول معلوم بود که پسرم با خواهر شما نمی ماند . با یک پاچه ور مالیده که توی حجله دختر نبود!
ای خدا خون به جگرشان کن که خون به جگرم کردند .
داغ عزیزشان را به دلشان بگذار تا درد من مادر داغدار را بفهمند . چه کشیدم . چه کشیدم ....چه گویم که ناگفتنم بهتر است ، خدایا خودت از همه چیز با خبری .
گفتم پسرجان تازه بیست وهفت سالت است جوانی کن .بگرد،تفریح کن .اگر خواستی بعد بیا بگیرش . فرار که نمی کند . خندید – الهی به قربان خنده هایش بروم – گفتم خنده که جواب من نشد . گفت مادر فهیمه بیست و پنج سالش است اگر نجنبم می برندش .انگار دنیا را توی سرم کوبیدند . نتوانستم مخالفت کنم . نتوانستم بگویم کجا می برندش . اگر خواستگار داشت که نمی ترشید . نتوانستم بگویم پسرجان دختر بیست و پنج ساله زن کامل است و پسر بیست و هفت ساله تازه اول جوانی اش . ده سال دیگر او پیر می شود و تو جوان می مانی . خواستم پشیمانش کنم . اما هنوز دهانم را باز نکرده بودم که گفت مادر کار ما از این حرفها گذشته است ما فقط می خواهیم شرعی ی اش کنیم . حساب کار دستم آمد . فهمیدم که کار از کار گذشته و از من کاری ساخته نیست . آنهمه دختر پانزده ، شانزده ساله توی دوست و آشنا بود ، حتما باید می رفت یک دختر ترشیده بیست و پنج ساله را پیدا می کردی ؟
ای خدا مرا ببر پیش پسرم . پیش نازنین پسر جوانمرگم .
با شوخی و جدی گفتم ....تو با این جشمهای سبز و موهای بور و فهیمه با چشمهای سیاه و پوست سبزه ، معلوم نیست بچه هایتان چه شکلی می شوند . خندید – چقدر خو شگل می شد وقتی می خندید - گفت مادر جان بهانه نگیر بگذار این ازدواج سر بگیرد. و سر گرفت .
مخالفت چه فایده ای داشت . دختر بیست و پنج ساله ی بدون پرده حتمن می رفت کلانتری و شاکی می شد . با پرده کسی نمی گرفتش حالا که بالا و پایینش را هم داده بود .
چه پسری مثل اروپایی ها !قد بلند ، مو بور ، چشم سبز ، سیب سرخ به دست چلاق . زنک شکل تب لازمی ها . و تازه ارواح مامان جانش فکر می کرد چاق است و رژیم می گرفت .
همیشه با پسرم بود . یک دقیقه هم مرا با او تنها نمی گذاشت . زائید دختر ، زائید پسر ، زائید دو قلو . آخر تاب نیا وردم یکروز وقتی پسرم اداره بود رفتم دم خانه شان رک و پوست کنده گفتم دختر جان این کارخانه را تعطیل کن . بس است دیگر . سرخ شد . خجالت کشید به تته پته افتاد : که باور کنید مادرجان تقصیر من نیست با پسرتان حرف بزنید . گفتم باشد. اما لال مانی گرفتم نمی توانستم به ایشان بگویم که پسرم مثل سگ از شما می ترسد و به من اجازه نمی دهد که پشت سر زنش بالاتز از گُل بگویم .
صبر کردم ...صبر کردم ...خدا خدا کردم . می دانستم ورق بر می گردد و دنیا همیشه بر وفق مراد فهیمه نخواهد ماند .
یک دانه پسرم ....گُل آلاله ام ...عزیزم .... مرا ببر پیش خودت . ای خدا باعث و بانی قتل پسرم را به سزای اعمالش برسان . خدایا تو جای عدل نشسته ای ....نگذار استغفرالله کفر بگویم ...
چه بگویم از پاره های جگرم که مرا بخاطر این زن غریبه سکه ی یک پول کردند . گفتم دخترجان از این زن دفاع نکن . اینقدر بهش رو نده که سر برادرت سوار باشد . چشمهایش را چنان دراند که ترس برم داشت : اوا مادر شما خیال می کنید علی تخم دو زرده می گذارد ؟ فهیمه چه عیبی دارد که شما آنقدر بهش پیله می کنید . هم زیباست هم تحصیل کرده و هنرمند .چرا همه جا می گو‌ئید پیر است تازه دو سال هم که از علی کوچکتر است .
در باره سن او که حرف زد انگار سیخ داغ را چسباند به قلبم ..تاب نیاوردم و فریاد زدم چی چی کوچکتر است دختر پیر خانه مانده را بستند به ریش ما . امان از دست زبان دراز اینها . تر و فرز جواب داد که مادر چشمهایت را خوب باز کن . مگر من از شوهرم هفت سال بزرگتر نیستم . شنیدید یک بار مادر شوهرم یک کلام بگوید . دیدید هیچوقت به من بی احترامی کند ؟
اینهم از دختر آدم . دختری که آنهمه برایش زحمت کشیدم . مرا با مادر شوهرش مقایسه می کند ... با زنی که دست چپ و راستش را نمی شناسد . اصلن این زن می داند سختی چیست ؟ تمام زندگیش نشست و یک عده دست به سینه جلویش ایستادند . من بیچاره شوهر داشتم که خرجم را بدهد ؟ اینست جواب جانفشانی های من ... دنیا را ببین ،دختر من با هزار هنر خودش را با فهیمه ی دست و پاچلفتی مقایسه می کند . ای دنیای بد . بشکنی ای دست بی نمک .
مادر ... نیستی که ببینی فهیمه جانت با من چه کرد . بچه هایت یک تُک پا نیامدند اینجا پیش مادر بزرگ داغدار شان .. یک قطره اشک هم نریختند . عزای ما عروسی شان بود . الهی که خیر نبینند. از انسانیت بویی نبرده اند به مادرشان رفته اند . خدا از سر تقصیراتشان نگذرد. فهیمه الهی داغ بچه هایت را ببینی .
صدا که بلند شد فهیمه آمد دم در خانه ی ما . سال به سال تنها نمی آمد آرزو به دل من پیرزن ماند که یکبار بیاید و بپرسد چه دردی دارم . همیشه با شوهرش می آمد با شوهرش می رفت . شیون و زاری کرد . دختر پنج ساله اش را انداخت توی بغلم .. خانم جان بدادم برسید خانم جان نجاتم بدهید . گفتم چه شده .. چه خبر است ؟
زد توی سرش ، موهایش را کند و با گریه گفت علی ... علی ... به من خیانت می کند .. خودم را به بی خبری زدم و با تعجب پرسیدم ... علی به تو خیانت می کند ؟ این حرفها یعنی چه ... این وصله ها به پسر من نمی چسبد .. این دروغها از کجا آمده .. چرا به حرف مردم گوش می کنی دختر .
با اطمینان گفت : خودم دیدمشان ...دختره را می شناسم . به آرامی گفتم .. فهیمه جان مردند دیگر اینهمه توی سرت نزن خدای نکرده کور می شوی .
فریاد زد ... می کشمش ... زنک را می کشم .
توی دلم گفتم هیچ غلطی نمی توانی بکنی . این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست . پسرم آسایش می خواست . یک زن می خواست که بهش برسد . خانه اش که محل استراحت نبود ، زمین بازی بود . شده بود کودکستان . پسر بزرگش شانزده ساله بود واز پدرش یک سرو گردن بلندتر . مگرمی شد به او بالای چشمت ابرو گفت . چنان عر و تیز می کرد که نگو و نپرس . پسر بیچاره ام توی آن خانه کاره ای نبود . زنش هم که همیشه ی خدا جانب بچه ها را می گرفت ... نه عزتی نه آبرویی ... مگر مغز خر خورده بود که بماند و نق نق بچه ها را تحمل کند .
گفتم پسرجان ..قبل از اینکه از دست بچه ها دق کنی بزن بچاک ، جانت را نجات بده .. بیچاره پسرم ،پسر حرف شنوی خوب مادر ... فهیمه امیدوارم به درد من مبتلا شوی .
گیتا که پیدا شد پسرم شد همان پسر مهربان سابق . هر روز خانه ما بود . گیتا هم می آمد . چقدر به پسرم می رسید .. چقدر دوستش داشت ...
فهیمه !خدا جواب ترا بدهد که مرا سیاهپوش پسرم کردی .
گفتم کولی بازی در نیاور .. هیچ کاری نمی توانی بکنی .. شستش خبر دار شد که من می دانم .. دهانش را باز کرد و چشمش را بست : پس بساط سور و سات را شما پهن می کنید ؟ آن نماز و دعایی که می خوانید کمرتان را بزند .
گفتم اگر قرار به باز شدن چاک دهن باشد منهم چاک دهانم را باز می کنم ...مگر نگفتم راه و بیراه بچه پس نیانداز .. بد مادر شوهری بودم که آمدم دم خانه ات و نصیحت ات کردم ؟
مگر وقتی که رفتی توی رختخواب مرد غریبه نه عقد ی نه صیغه ای از ما پرسیده بودی که امروز هوارت را سرما می کشی ؟
گیتا یک دسته گل بود . تمیز ... مرتب ... کارمند ... دو سال تمام به ذلت و خواری تن داد که چه ... عاشق پسرم بود. او را با همه ی بدی ها و خوبیهایش قبول داشت . خم به ابرو نمی آورد که علی زن و چهار بچه دارد .اتفاقن خیلی هم برای بچه ها دلسوزی می کرد !! کاش زودتر از اینها با پسرم آشنا شده بود . او تنها کسی بود که درد مرا می فهمید . می فهمید که من فرزند مرده چه می کشم . هر روز آمد اینجا و مجلس داری کرد . نگاههای طعنه آمیز در و همسایه را تحمل کرد و پیش من ماند ... اما دخترهایم انگار نه انگار که تنها برادرشان جوانمرگ شد.
فهیمه که پایش را از خانه ی ما بیرون گذاشت تلفن کردم به علی ، گفتم پسرجان ، مرگ یکبار شیون یکبار . زنت جریان را می داند ... ترس به دلت راه نده ، گناه که نکردی ... اگر جُرم بود توی کتاب خدا نمی آمد پیغمبر اکرم همه چیز را با قاعده آیه به آیه نقل کرده ...
چه شبی بود ... گیتا آمد خوشحال و خندان با گل و شیرینی ... علی حال و حوصله نداشت . دلش برای بچه ها می سوخت . می خواست برود به خانه ... نگذاشتیم ... زنک مثل ببر تیر خورده بود هر کاری از دستش بر می آمد .
امان از دست دخترهایم ... تا قضیه دستگیرشان شد پایشان را از خانه ام قطع کردند آنقدر نیامدند تا پسرکم جوانمرگ شد . پیغام دادند که مادر نکن اینکارها عاقبت ندارد . گفتم من نکردم .. چشمش کور دندش نرم می خواست احترام مرا نگه دارد ... گفتم آقا داداشتان مرد است ، زن می خواهد . یک زن که همیشه ی خدا شکمش بالا باشد زن رختخواب نیست . شرم نکردند . احترامم را نگه نداشتند . نه گذاشتند و نه بر داشتند و جواب دادند شکم فهیمه که توی خانه ی مردم بالا نیامده آقا داداش جلوگیری کند...
ای خدا تو خودت جوابشان را بده ، نگذاشتند بچه هایشان را ببینم . دوسال آزگار همه دست به یکی کردند که پسرم را دق مرگ کنند . اگر گیتا نبود من پیرزن چه می کردم . دختر مردم برایم دختری کرد و دخترهایم به خاطر یک زن غریبه به امان خدا ولم کردند ...
آمدند.. نشستند و آبغوره گرفتند .صُم و بُکم عُمی فهُم لایرجعون . از زبان لال و از گوش کر ... آدم چهار تا دختر بزرگ کند و آنوقت آخر عمری توی دست و بال غریبه ها بمیرد ... ای خدا به من صبر بده ... نجاتم بده .. از دست قوم الظالمین ... کاری که اینها با من کردند شمر با امام حسین نکرد !
دوسال ... بیست و چهار ماه پسرم بچه هایش را ندید ... پیغام و پسغام داد ، جوابی نشنید . تلفن کرد فهیمه خانم گفت به من ربطی ندارد ... بچه ها خودشان تصمیم می گیرند گوشی را داد دست بچه ها ... آنها هم تا می توانستند به پدرشان فحش دادند و بد و بیراه گفتند ... بچه ام را گذاشتند سر دو راهی . بر گردد طرف زن و بچه هایش ؟ برود دنبال خوشبختی اش ؟
گفتم گیتا جان گریه نکن ... جهان همیشه به ظلم نمی ماند .. بالاخره زنک از خر شیطان پائین می آید و جان پسرم از دستش خلاص می شود .
چکنم ... چکنم خدا .. یا موسی ابن جعفر ، یا امام هشتم ... یا فاطمه ی زهرا جا نم را بگیرید .. از این زندگی خلاصم کنید . هفتاد سال زندگی کردم بسم است . هفتاد سال کشیدم از دست مردم .. از دست غریبه و آشنا .. از دست بچه هایم . آخر در کجای دنیا یک الف بچه ی پانزده ساله مادر بزرگش را تهدید می کند . . معلوم است که از چنان مادری بچه های بهتری بیرون نمی آیند.
گفتم ... دختر جان تو هنوز جوانی و می فهمی ... من پدرتان را از شما نگرفتم . اگر پسرم در خانه اش آسایش داشت که به سراغ زن دیگری نمی رفت . توی آن خانه ... اوف اوف قلب آدم می گرفت . زنیکه نمی توانست چهار تا بچه را جمع وجور کند . همیشه ی خدا آن و گهش قاطی بود .. معلوم نبود پسرم چه می خورد . بچه ها هم مرتب خرج می گذاشتند روی دستش . فهیمه خانم بیشتر اوقات نقاشی می کرد . مادرش هم هی پز تابلویی را می داد که دختر جانش به مبلغ بیست و پنج هزار تومان فروخته بود .
گفتم فهیمه بنشین توی خانه ات . اگر می خواستی زن بیرون باشی چرا اینهمه زائیدی ؟
می خندید . باورش نمی شد که عمر سعادتش کوتاه باشد . با پر رویی می گفت : خانم جان علی می گوید عاشقها باید صدتا بچه داشته باشند.
پس چه شد آنهمه عشق و عاشقی ؟ دیدی عاقبت حرف نشنیدن را ؟ دو سال توی خانه نشستی و گریه کردی . نگاه سگت هم نکرد بچه ها را قایم کردی چه شد ؟ هم پسرم جوان بود هم گیتا ،می توانستند صدتا از این بچه ها درست کنند . فکر کردی فقط کارخانه ی خودت کار می کند ؟
گفتم پسرجان .. گریه و زاری ندارد .. کا ری ست که شده...آبی ست که ریخته .انشااللله بهزودی سر و سامان می گیری و گیتا جان برایت طا ق و جفت بچه می زاید .. گفتم گیتا جان از من به تو نصیحت . . تا تنور گرم است بچسبان .. همان ماه اول بچه دار شو ، وقتی زائیدی علی از صرافت بچه هایش می افتد .
چقدر پسرم را بردند دادگاه .. دادگستری .. شهربانی گه چه ، بچه ها قبول نمی کردند پدرشان را ببینند . خدا بیامرزدت پسرجان ، اصرارت برای چه بود ؟ جانت را گذاشتی که چه بشود . دق کردی که این توله های نمک نشناس ارثیه ات را بخورند و لگد به گورت بزنند؟ هر چه کردی خودت کردی .. وصله ناجور را آوردی .. آدمش کردی .. ندانستی چو سگ خون می خورد خونخوار می گردد..
چه بگویم چه بگویم ... چه رفت با من .. چه کرد زندگی با من .. گفتم ... نکن ... کردی . نحسی اش دامن همه ی ما را گرفت . دخترها یک خانم جان می گفتند هزار خانم جان از دهانشان در می آمد . دامادها هم همین جور .
یک زن آنهم با این سر و ریخت ارزش اینرا داشت که یک فامیل به هم بریزد؟ که چه ... خانم می خواهد چهار چنگولی شوهرش را نگهدارد؟ بچه ها می خواهند شب و روز از سر و کول پدرشان بالا بروند ؟ مگر بجه های بیجاره ی من که بی پدر بزرگ شدند دل نداشتند؟ مگر من که در جوانی شوهر نازنینم را از دست دادم آدم نبودم ؟ قو قو تنها نشستم و به پای بچه ها سوختم . توی این دنیای بزرگ فقط پسر من بود که باید اوامر زن و بچه اش را اجرا می کرد ؟ اینهمه مرد که حرمسرا دارند ، زن می گیرند ، طلاق می دهند ، فسق و فجور می کنند ، هزار کثافت کاری و حقه بازی بلدند زن و بچه ندارند ؟ نوبت به علی من که رسید آسمان ترک بر داشت ؟
یک دفعه همه زنها قیام کردند که پسر مرا به گورستان بفرستند . امیدوارم داغ عزیز ببینند تا بفهمند که درد یعنی چه ؟
رفتم منزل گیتا به مادرش گفتم شما دیگر کوتاه بیائید از همه طرف که نمی شود به پسر بیجاره ام فشار آورد . می دانستم بالاخره همه ی این فشارها جمع می شودد و دق کُشش می کند . سرش را هم بر نگرداند . حتا توی ر ویم نگاه نکرد . به سردی گفت : گیتا فقط بیست و پنج سال دارد .
گفتم این حرفها کدامست . من در بیست و هفت سالگی با پنج بچه ریز و درشت بیوه شدم . به خشم آمد سرم داد کشید که : پسر شما بیست سال از این دختر دیوانه بزرگتر است . تازه اختلاف سنشان به کنار. پسر شما زن و بچه دارد .مگر قحطی مرد است که این دختر باید زن یک مرد زن و بچه دار بشود و آشیانه یک زن و چهار بچه بیگناه را خراب کند. می خواهم صد سال سیاه شوهر نکند . امیدوارم تا ابد کنارم بنشیند و این جنایت را مرتکب نشود . ما که رضایت نمی دهیم خودش هر غلطی که می خواهد بکند . ما بچه هایمان را با نان حلال بزرگ کردیم .
توپش خیلی پر بود . گفتم جوانان باید راضی باشند و خدا شما چکاره اید و از در بیرون آمدم .
زنک ... پیش پیش دم همه را دیده بود . پیش همه گریه و زاری کرده بود . همه را بر ضد پسرم شورانده بود..
پسرم .. پسر خوب و نازنینم پاشو ... پاشو ببین چقدر برایت گل و شیرینی آورده اند ... ببین چه جشنی برایت گرفته اند . رخت دامادی ات را هم آورده ام ...پسرم ... جواب مادر در بدرت را بده .. خدا .. خدا ... پسرم ... آه قلبم . قلبم .
......
* نگاه معشوقه*
« دو»
دیدی چگونه پر پرت کردند؟ دیدی چگونه داغ یک زندگی آسوده را به دلت گذاشتند ؟
عاشقت بودم ، عاشقت خواهم ماند تا ابد ...
تو مرگ نداشتی ...تو مثل یک پرنده زیبا بودی ... تو گُلی بودی که در شوره زار روییده بود.
چگونه می خواستند ترا به خانه ای بر گردانند که در آن چیزی جز غم و درد در انتظارت نبود
من بودی .. مرد رویاهایم بودی و همه ی زندگیم به تو بسته بود ..کاش می مُردم و در عزای تو نمی نشستم . آه تو چه انسان بزرگی بودی ... تو که بخاطر من از خانواده ات بریدی .. بجه هایت را ندیدی و آنهمه رنج بردی .. علی... علی جان چگونه مُردنت را باور کنم .. خدایا چرا من زند ه ام .. چرا نمی میرم .. علی جا ن مرا پیش خودت ببر .. نگذار میان اینهمه گرگ درنده تنها بمانم ..
چه شبها یی .. چه شبهای پر خاطره ای .. لحظه های با تو بودن را تا ابد از یاد نخواهم برد.. تو مردی بودی پر از عشق و امید . یک انسان واقعی و دوست داشتنی . .
من و تو .. در کنار هم .. دست در دست هم بدون وحشت از کسی یا چیزی در خیابانهای مه گرفته پاییزی راه می رفتیم .. شاد بودیم .. خوشبخت بودیم .. و آزاد بودیم و همه جهان را زیبا می دیدیم .. لعنت بر کُشندگان شادی ما ، نفرین بر آنان که دست به دست هم دادند تا مرا از تو جدا کنند.
دیدی که آن زن پلید بالاخره نفس مسموم مرگ آورش را به خوشبختی ما پاشید ؟ .. آه خدایا چقدر ا ز آن زن متنفرم . از او که سد راه خوشبختی ما بود ..
خدایا .. خداوندگارا .. بدون علی چکنم ؟..به کجا بروم؟.. چگونه این زندگی سرد را تحمل کنم ؟ ..
ماهها بود که ترا می شناختم .. ماهها بود که دل در گروی عشقت نهاده بودم .. اما جرآت ابراز آنرا نداشتم . تو هر روز به اتاق کارمندان سر می زدی .. مهربان بودی و دوست داشتنی .. وقتی با آن لبخند
ریبا حا ل مرا می پرسیدی زندگیم لبریز از شور و عشق می شد .. چگونه تو گوهر یکدانه ی من توانستی اینهمه سال در کنار یک عفریته زندگی کنی .. روزی که از عشقم با تو سخن گفتم .. باور نکردی .. سرخ شدی .. خندیدی و گفتی که همسر و چهار فرزند داری ... اینها را از پیش می دانستم .. اما عشق مرز نمی شناسد .. عشق همه ی موانع را از پیش پای بر می دارد ... و من با نیروی عشق همه ی تلاشم را کردم تا تو نرم شدی .. اوایل تردید داشتی . وقتی با مادرت آشنا شدم و مطمئن شدم که تو خوشبخت نیستی تصمیم گرفتم که هر طور شده ترا از آن زندگی پر از رنج و عذاب نجات دهم مگر انسان چند بار به دنیا می آید ؟.. وقتی اینرا به تو گفتم کمی فکر کردی و سپس در باره ی پسرت گفتی که ترا می پرستد و در باره فهیمه و دخترانت .. گفتی نمی خواهی سر مشق بدی برای بچه هایت باشی .. گفتی چون خودت بی پدر بزرگ شده ای نمی خواهی بچه ها از محبت تو محروم باشند . مُرده شوی فرهنگ عقب افتاده ی ما را ببرد ..چرا باید بچه ها مانع خوشبختی پدرشان بشنوند .. چرا من وتو باید قربانی یک انتخاب اشتباه بشویم ؟
تازه دانشگاه را تمام کرده بودم که استخدام شدم از همان نخستین دیدار به علی دل باختم. او رییس بخش بود و من دختری جوان و بی تجربه که اولین قد مهای اجتماعی اش را بر می داشت. از همان روز اول آن حلقه ی لعنتی را بر انگشتش دیدم اوایل خودم را ملامت می کردم ، اما کم کم بر ترس و تردیدم غلبه کردم.اصلن معنای اخلاق چیست ؟ ..وجدان کدام است ؟ چرا من باید در عشق علی می سوختم و او با زنی بی ارزش که به قول خانم جان جز غرولند و نق نق کاری نمی کرد به یک زندگی کسالت بار ادامه می داد .نقاش بود ؟.. مرده شوی خودش را ببرند با هنرش .. بوی گند خانه اش همه ی دنیا را گرفته بود و ایشان نقاشی می کرد ؟ که چه بشود ، می ترسید دنیا یک هنرمند بزرگ را از دست بدهد ؟..
علی .. علی جان ... هر روز بدیدنت می آیم .. هر روز برایت نامه می نویسم .. هر روز برایت گل می آورم .. بگو .. بگو بدون تو در این جهان پر از دیو و دد چه کنم .. همه مرا طرد کرده اند .. انگار که قتل کرده ام .. هیچکس جز مادرت مرا درک نمی کند ..
از خواهرانت چه بگویم ؟.. نمی دانم چه هیزم تری به آنها فروخته بودم که همیشه با نفرت به من نگاه می کردند .. حالا که دیگر از ده فرسخی خانه ی ما هم رد نمی شوند .. همه سرزنشم می کنند انگار که من ترا کشته ام .. آخر چرا مردم اینقدر زبان نفهم هستند ؟ ای خدا .. خودت انتقام جوانی بر باد رفته ی علی را از قاتلانش بگیر ..
علی .. علی نازنین .. چرا از روز اول چشمهایت را باز نکردی . چرا سر در هر لجنی فرو بردی ؟.. چرا حرف مادرت را نشنیدی ؟ چرا منتظر من نماندی !!
اوایل علی مرا متقاعد کرد که پنهانی به روابطمان ادامه دهیم .. نمی خواست زندگیش از هم بپاشد .. اما من از آن وضعیت راضی نبودم .. نمی خواستم معشوقه ی او باشم .. می خواستم همسرش باشم .. می خواستم به همه بگویم که چقدر دوستش دارم . وقتی راز ما بر ملا شد . همه ی شهر مدعی شدند .. عده ای تلفن کردند .. عده ای نامه نوشتند .. عده ای اخم کردند و بد و بیراه گفتند .. همه ی مردم بر ضد ما شوریدند . علی خودش را باخته بود . از عکس العمل فهیمه و بچه هایش می ترسید... اما گناه ما چه بود جز آنکه عاشق بودیم و می خواستیم زندگیمان را بر پایه ی عشق بنا کنیم ؟ ..
مادرم خودش را در خانه زندانی کرد .. پدرم از غصه بیمار شد .. خواهر و برادر م سرزنشم کردند .. هیچکس مرا نمی فهمید .. از خواهرم چه توقعی داشتم .. دختر چشم و گوش بسته ای که تا دبیرستان را تمام کرد به برادر شوهر خاله ام شوهرش دادند . تا ازدواجش باعث دوام زندگی خاله ام بشود که همیشه طلاق و طلاق کشی داشت . اما برادرم که مثلن در فرنگستان تحصیل کرده بود .. او چرا کاسه ی داغتر از آش شده بود ؟ .. می گفت شما زنها بزرگترین دشمنان هم هستید .. آنقدر گفت وآنقدر سرزنش کرد که کاسه ی صبرم لبریز شد .. گفتم برادر عزیز ، آقای فرنگ رفته .. تو دیگر چرا ؟ تو که باید معنی عشق را بفهمی .. تو که در ناف پاریس قدم زده ای و فلسفه خوانده ای تو دیگر چرا چوب لای چرخ می گذاری ؟ گفتم آقای سوسیالیست مگر دو نفر که ازدواج کرده اند مجبورند تا آخر عمر با هم زندگی کنند ؟ .. مگر جنابعالی به خاله جانم که از دست شوهرش به امان آمده بود نفرمودید طلاق حق تعیین سرنوشت است .. حالا نوبت ما که شد طلاق فاجعه شد ؟
چنان به من نگاه کرد که فهمیدم فهیمه خانم دم ایشان را هم دیده است .. چشمهایش را دراند و با خشم گفت :
بله گفتم .. اما نگفتم که جنابعالی آگاهانه و با نقشه بروید و این حق تعین سرنوشت را به یک زن و چهار بچه تحمیل کنید . معنی حق تعین سرنوشت ریدن به سرنوشت دیگران نیست . و نیایستاد که جواب مرا بشنود . هیچکس حرف مرا نفهمید .. فهیمه بچه هایش را از این خانه به آن خانه چرخ می داد و شهید نمایی می کرد .. حتا مادر بزرگ پیرم را نیز بی نصیب نگذاشت . کاری کرد که پیرزن مُردنی مشت به سینه اش کوبید و نفرینم کرد که به عذاب الیم دچار شوم ..
چه دنیای پستی .. چه مردم بیسواد ی .. خدایا باید حتمن در میان اینهمه کشور متمدن ،مرا در وسط آسیا .. آنهم در ایران و در میان یک مشت آدم وحشی به دنیا می آوردی ؟..!
چه کسی می گوید که تو عادلی .. این چه عدلی ست که دو دلداده ی عاشق را اینگونه از هم جدا می کند ؟..
علی جان .. دلم از درد پر است .. تنها من و مادرت از مرگ تو آتش گرفته ایم . بقیه سُر و مُر و گنده به زندگی کثیف شان ادامه می دهند .. خودت را فدا کردی .. فدای بچه هایت که آنهمه بی محبت بودند .. حتا روز خاکسپاری ات نیامدند ..
علی .. علی جان .. تو بهترین مرد جهان بودی .. شهامت داشتی که « نه » بگویی .. بخاطر من و بخاطر عشق مبارزه کردی ، نامت ثبت تاریخ می شود !« هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق».
تو رفتی .. و من تنها باید بار اینهمه تهمت ، دروغ و افترا را به دوش بکشم .. علی .. علی جان بلند شو .. بلند شو ببین با من چه می کنند .. خدایا دیگر نمی خواهم زنده بمانم .. مرا بکش و راحتم کن .. مرا ببر پیش علی نازنینم .. مرد دوست داشتنی وخوبم .. زندگی بدون علی به چه کار من می آید .. مرا ببر تا در کنار تنها عشق زندگی ام به خوشبختی واقعی برسم .. آه خدایا .. خدا .. خدای مهربان ..
..............
*زن*
« سه »
دیدی چگونه پرپرت کردند ؟
دیدی چگونه هستی ات را به دست مرگ سپردند ؟
دیدی چگونه ترا با دستهای پلیدشان در خاک کردند ؟..
خدایا .. تو بهتر از هر کسی می دانی که علی مظلوم و بیگناه بود . خدا .. خدای بزرگ انتقام ما را از قاتلان علی بگیر ..
نانشان را به اشک و خون آغشته کن ..
از همان اولین نگاه فهمیدم که با وجود مادر علی هر گز آب خوش از گلوی ما پائین نخواهد رفت . به جای یک مادر دلسوز و مهربان ، با زنی روبروز شدم که صدایش پراز بغض و چشمهایش پُر از شراره های نفرت بود ..
گفتم علی جان .. عجله نکن .. من اصراری ندارم که این رابطه قانونی و شرعی شود .. به مادرت فرصت بده که مرا بیشتر بشناسد .. و این فرصت به او داده شد ، ماهها صبر کردیم اما در رفتار پیرزن تغییری ندیدیم ،همانگونه پر از بغض و کینه بود . با علی که بودم احساس شرمساری و گناه می کردم .. از مادرش به شدت وحشت داشتم .. رفتارش به زنی شبیه بود که شوهرش را با زنی دیگر همبستر می بیند ، مُدام ما را می پائید و حسادتش را آشکارا به من نشان می داد ..
می گفتند در جوانی بیوه شده و به پای بچه هایش نشسته است و بهمین دلیل نمی تواند به آسانی از آنها دل بکند و آنها را به دیگری بسپارد . توجیه نامعقولی بود اما من قبول می کردم و کارهایش را تاب می آوردم .
علی .. علی جان تو بهتراز هر کسی می دانی که من برای حفظ زندگی مان چقدر تلاش کردم ، چقدر از خودم مایه گذاشتم ، چقدر فداکاری و گذشت کردم .. چقدر نرمش نشان دادم .. نشنیدم و ندیدم .. چشمانم را بروی واقعیت ها بستم و چشم براه تو ماندم . افسوس که سحر و جادوی آن دو زن پلید نگذاشت که تو به طرف من و بچه هایت باز گردی ...
بعد از ازدواج ، کار و زندگیم را رها کردم و در خانه نشستم .. آتلیه ام را بستم . بومها و رنگها را به خانه منتقل کردم .. آنهمه درس خوانده بودم که در خانه بنشینم و کلفتی کنم ؟ همه ی اینها را به خاطر عشق علی کردم .به خاطر عشق مردی که یک انسان واقعی بود.. حیف که دیگران نگذاشتند خوشبختی ما پایدار باشد.
اولین فرزندما پسر بود... درست شکل علی .. فکر می کردم تولد او به زندگی خانم جان رنگ و بوی دیگری خواهد داد .. هر روز پسرم را به خانه ی او می بردم تا شاید از گناه ناکرده ی من در گذرد ، اما او کماکان تلخ و بیگانه بود .
زندگی پر از رنج و مشقتی داشتم و روزها و شبهایی پر از کابوس و ترس .. نمی دانم که مادر علی مرا به چه جرمی مجازات می کرد ؟ می سوختم و می ساختم و به خاطر علی که همه ی جانم به او بسته بود همه ی ستمها را تحمل می کردم .
بچه ی چهارم که متولد شد خانم جان به خانه ی ما آمد از شادی در پوست نمی گنجیدم . گمان کردم که برای رفع کدورتها آمده است ، چند دقیقه ای اینجا و آنجا سرک کشید و اتاقها را به دقت باز بینی کرد و سپس دماغش را بالا کشید و با لحن آمرانه ای گفت :
دختر .. اینقدر راه و بیراه بچه درست نکن .. شوهرت جوان است ، خسته می شود و فلنگ را می بندد .
انگار سقف جهان را بر سرم خراب کردند .. به گریه افتادم ، آخر این من نبودم که بچه می خواستم .. علی آرزو داشت که هشت بچه ی قد و نیم قد داشته باشد این را به او خاطر نشان کردم . در جوابم جمله ای گفت که بدنم به لرزه افتاد ..
-تاس اگر خوب نشیند همه کس نراد است ، اما تاس هم که همیشه خوب نمی نشیند ؟ مگر نه ؟ ورفت . حتی نیم نگاهی به بچه نیانداخت
اشکهای من به جای آنکه دل سنگ او را نرم کند باعث طغیان آتش نفرت و کینه اش می شد . آنروز دانستم که این جنگ ابدی خواهد بود و این زن تا ریشه ی مرا قطع نکند از پای نخواهد نشست .
خبر رابطه علی و گیتا را خواهر کوچک علی به من داد .
شوکه شدم .. زبانم بند آمد .. دنیا دور سرم چرخید ، چنان پریشان و در مانده بودم که اگر به خاطر بچه ها نبود دست به خودکشی می زدم ،
علی انکار کرد : یک همکار و آشنای ساده است .
قبول کردم ، خودم هم چند دوست مرد داشتم که دوستان ساده ی من بودند. و تازه اگر قبول نمی کردم و پیگیر ماجرا می شدم و قضیه درست از آب در می آمد باید طلاق می گرفتم . آیا طلاق راه حل درستی بود ؟ .. پس ساکت ماندم و دم نزدم ، یقیین داشتم که علی من و بچه ها را به خاطر یک زن ولنگار خیابانگرد رها نمی کند . سرم را به نقاشی گرم کردم ... برای علی ماشین مدُل بالا خریدم .. برای ایجاد آرامش در خانه قرصهای قوی اعصاب خوردم .. و هر روز ضعیف و ضعیف تر شدم .
اینقدر سخت نگیر ، مردند دیگر .. بالاخره یک فرق هایی با ما زنها دارند .. اینرا دوستان هنرمندم می گفتند .- روشنفکران شهر – و لبخند می زدند .
برای حفظ خانواده همه کار کردم .. پیش این و آن گریه کردم .. با خانواده ی آن زن کثیف حرف زدم ، واسطه تراشیدم و دست آخر پیش فالگیر و دعانویس رفتم . چیزهای عحیب و غریبی را که به من دادند جوشاندم و به علی خوراندم . سفره انداختم .. نذر کردم ، به همه چیزهایی که به آنها اعتقادی نداشتم معتقد شدم و فشار آوردم ، به هرچه چوب خشک، دخیل بستم اما نشد ...
خدا .. خدا جان آنهمه به درگاهت نالیدم که آن زن پست و پلید را از زندگی ما دور کنی . چرا علی را از من گرفتی .. چرا جان آن دو زن کثیف را نگرفتی که شرشان دنیا را گرفته بود .
خدایا چرا گذاشتی نفس مسموم آنان زندگی مرا ویران کند .
علی ... علی جان بخاطر نجات تو از چنگال آن زن به هر ذلت و خواری تن در دادم . هر چه مهربانتر شدم مادرت سنگدل تر شد..
( امید وارم نمیرد .. صد و بیست سال زنده بماند و در عزای یگانه پسرش بسوزد). علی .. علی جان .. چرا رفتی .. چرا ما را بدون یار و یاور گذاشتی .. می دانم که تو بیگناه و ساده بودی ، می دانم که فریب وسوسه های آن دو شیطان را خوردی .. می دانم که تا لحظه ی آخر عاشق من و بچه هایت بودی .. دوستت داشتم .. دوستت خواهم داشت و تا ابد سیاهپوش تو خواهم ماند .
خدا .. خدای مهربان جان مرا بگیر .. مرا از این زندگی پر از رنج و عذاب خلاص کن .. آه خدا .. خدا ..
مینااسدی .... تابستان ۱۹۹۴ استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



*منظره*

*از مجموعه ی *سه نظر در باره ی یک مرگ* چاپ نخست :تابستان 1376 خورشیدی-1997 میلادی*

از بالکن خانه ام به پنجره ی سالن همسایه که مثل یک سفره ی باز در برابرم گشوده است نگاه می کنم . از ورای شیشه های تازه شسته و شفاف ، میزی پر از غذا و نوشابه می بینم .زنی جوان ،باریک و لاغر در رفت و آمد است ، مردی چاق با شکم بر آمده و چشمان درشت بیرون زده در قسمت بالای میز روی یک صندلی دسته دار نشسته است وقاشقهای پر را به دهان می برد .
پسرکی شاداب – چهار پنج ساله – را می بینم که روی میز خم شده است و کمتر غذا می خورد و بیشتر مشغول شیطنت و بازیگوشی ست. و دخترکی تازه پا را که پیشبندی سرخ بسته است و روبروی پدر در صندلی مخصوص کودکان نشسته است .
زن از اتاق خارج می شود و چون با سینی پر از غذا بر می گردد باید به آشپزخانه رفته باشد .
زن برای مرد غذا می کشد .
برای پسرک غذا می کشد .
برای دخترک غذا می کشد.
مرد با شتاب و تند تند قاشقهای پر از غذا را به دهان می برد و خالی باز می گرداند و در حال قورت دادن لقمه ها دوباره و جند باره قاشق را پر می کند .
پسرک کمی می خورد و تا از خوردن باز می ایستد زن او را با مهربانی به خوردن وا می دار د و همزمان قاشقهای پر از غذا را به دهان دخترک فرو می برد .
زن دوباره به آشپزخانه می رود .
زن سه باره به آشپزخانه می رود.
مرد دو باره غذا می کشد .
مرد سه باره غذا می کشد.
پسرک ظرف غذا را بر می گرداند .
زن می رود و دستمالی می آورد و میز را پاک می کند.
به آشپزخانه می رود و به اتاق بر می گردد.
مرد با دهان پر چیزی می گوید – نمی شنوم ، می بینم -.
زن سری تکان می دهد و سپس دیس برنج را بر می دارد .شتابان به آشپزخانه می رود و با ظرف پر از غذا بر می گردد .
مرد رو به زن می کند و دوباره چیزی می گوید .
زن به آشپزخانه می رودو با ظرف پر از نمی دانم چه بر می گردد.
مرد می خورد.
پسرک بازیگوشی می کند و دخترک غذا را در مشتهای کوچکش جای می دهد و به دهان می برد .
زن می نشیند و با بی میلی کمی غذا می کشد . دومین لقمه را که به دهان می برد مرد سیگاری روشن می کند.
زن به شتاب بر می خیزد . زیر سیگاری می آورد . ( یادش می رود که در حال خوردن غذا بوده است ) به جمع آوری میز مشغول می شود . زن دخترک را بغل می کند و می برد. چند دقیقه ی بعد او را با لباس تمیز و تازه به اتاق بر می گرداند .
مرد دستی به سر دخترک می کشد و لبخند می زند .
زن پسرک را می برد و پس از دقایقی با لباس تمیز و تازه به اتاق بر می گرداند .
زن می رود و با فنجانی که بخار از آن بر می خیزد باز می گردد . فنجان را در کنار مرد می نهد . شکر می آورد . شیر می آورد . مرد دستهایش را بر شکم بر آمده ا ش می گذارد سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد . لحظاتی در آن حال می ماند . سپس سیگارش را با تآنی خاموش می کند . تنبل و خسته خودش را به طرف دری که روبروی پنجره قرار دارد می کشاند و آنرا می گشاید ، به درون می رود . بچه ها هم به دنبال او می روند . در را می بندد – من دیگر مرد و بچه ها را نمی بینم -.
زن با پلکهای بهم آمده ، در اتاق رفت و آمد می کند . اشیا روی میز را می برد و چیزهای دیگری می آورد . دقایقی چند از نظر ناپدید می شود . ( حتما دارد غذاهای پس مانده را در ظرف آشغال می ریزد .
حتما شیر آب را باز می کند و ظرفها را می شوید . حتما حوله ای بر می دارد و آنها را خشک می کند . حتما گاز را می شوید و آشپزخانه را جارو می کند .) پس از توقفی طولانی در آشپزخانه ، به اتاق باز می گردد . آبپاشی در دست دارد و به گلُهای کنار پنجره آب می دهد . برگهای خشکیده را می کند و در مشتها یش جای می دهد . پنجره را باز می کند و برگها را در باغچه ی زیر پنجره می ریزد . آنگاه پیشانی اش را می مالد و با دستی بر کمر به طرف همان اتاقی می رود که مرد و بچه ها به آنجا رفته اند . در را می گشاید به درون می رود .در را می بندد .من دیگر زن را هم نمی بینم.
مینااسدی -تابستان 1985 استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



* یکی بود...یکی نبود*

برگرفته از«کتاب سه نظر درباره ی یک مرگ»مجموعه ی داستانهای کوتاه...1376 خورشیدی (1997) میلادی
..............
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . دختری بود زیبا و نجیب و سر بزیر که از هر انگشتش هزار هنر می ریخت . از خیاطی گرفته تا بافتنی و آشپزی و خانه داری و شوهر داری و بچه داری همه را فوت آب بود . این دختر هیچ چیز کم نداشت جز یک شوهر که بالاخره زد و بختش باز شد و شاهزاده ی رویاهایش سوار بر اسب سفید از راه رسید و او را با خود برد. او شد زن شاهزاده و شاهزاده شد شوهر او،وچه عزتی و چه شوکتی که وصف ناشدنی است . هر روز بوس و کنار بود و دیدن یار. مرد هی زنش را می بوسید . مرد هی با زنش می خوابید .مرد هی زنش را می بویید . کارشان بوسیدن و خندیدن و خوابیدن بود . دیگر اسم شوهر یک لحظه از دهان زن نمی افتاد :
« شوهرم می گوید که ....»
« اگر شوهرم اجازه بدهد ...»
« شوهرم دوست ندارد ...»
« اگر شوهرم رضایت بدهد ....»
هر روز این قصه تکرار می شد
هر شب این قصه تکرار می شد
زن از سپییده ی سحر می گفت : شوهرم
سر شب می گفت : شوهرم
نیمه شب می گفت : شوهرم
صبح و ظهر وعصر و شب و نصف شب فقط می گفت شوهرم ....
آنقدر خوشبخت بور که از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب می رُفت و می شُست .
خم می شد آواز می خواند .
راست می شد آواز می خواند .
می رُفت ،آواز می خواند.
می شست آواز می خواند .
بشکن می زد و می شست . آواز می خواند و می شست .
بغض می کرد و می شست . بغضش می شکست و می شست .
خانه ای داشت مثل دسته ی گل . آنقدر تمیز که می توانستی کف اتاقها غذا بریزی و بخوری .
زن آنقدر دلبسته ی مرد بود که خیال می کرد این سعادت ابدی ست.
اما دیری نپاٰيید که مرد فیلش یاد هندوستان کرد . یک روز از همه چیز خسته شد و فلنگ را بست و رفت .
رفت و رفت و رفت تا به سر کوهی رسید . آنجا دوتا خاتون دید .
حساب اولی را همانجا زیر اولین درخت رسید . شب ترتیب دومی را هم داد.
و اما بشنوید از زن که در خانه نشسته بود و اشک می ریخت . از هر صدای پایی چند متر می پرید هر چه نصیحتش می کردند که کار را یکسره کن . ولش کن مردک جفاکار را ، نمی شنید که نمی شنید .
هی غصه می خورد و اشک می ریخت . هی ناله می کرد و مشت به سینه می کوبید .
آنقدر گریه کرد و ناله کرد و غصه خورد تا گیسهایش مثل دندانهایش سفید شد . اما از مرد خبری نشد.
و اما مرد .. دوباره دوید و دوید و دوید و دوید تا بازهم به سر کوهی رسید . آنجا چهار خاتون دید . اولی جورابهایش را شست ؛ دومی لباسهایش را ؛ سومی تن و بدن خسته اش را مالید تا بالاخره مرد با خاتون چهارم خوابید . البته فردا شب و شبهای دیگر قصه تکرار شد و همینطور ادامه یافت تا هر چهار خاتون فیض بردند .
زن هر شب که با خدای خودش راز و نیاز می کرد می گفت :
-آخدا جان مگر من چه عیبی داشتم . کور بودم ؛ کچل بودم ؛ زشت بودم ؛ پیر بودم ؛ اجاقم کور بود ؛ پسرهای کاکل زری نزاییده بودم .
یک روز ؛ دو روز ؛ یک هفته ؛ دو هفته ؛ یک ماه ؛ دوماه ؛یک سال ؛ دو سال ؛ روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه بالاخره خداوند تبارک و تعالی به گریه ها و زاری ها و ناله های زن جواب داد .در یک روز زیبای بهاری ،دستی در خانه را کوبید . زن شتابان شانه ای به موهایش کشید و در را باز کرد .
همسایه ی روبرو را پشت در دید همراه یک پیرمرد مفنگی ریغو که دماغش را می گرفتی
جانش در می رفت . زن در یک نگاه شوهرش را شناخت ؛ قلبش شروع کرد تند تند زدن . مرد هیچ چیز نگفت. فقط همسایه گفت:
-خواهر مشتلق مرا بدهید .
زن گفت :
-ای به چشم .
و شوهر را به خانه برد ؛ همه ی کدورتها آب شد ،رفت زیر زمین .
بهترین اتاق خانه را داد به مرد .به بچه ها گفت به پدرشان احترام بگذارند و به او بالاتر از گل نگویند .
دوا و درمانش کرد، آش پخت، شاش شست و خلاصه همه ی زندگی اش را وقف شوهر بیمارش کرد .پیرمرد بیچاره هزار درد بی درمان داشت و نمی توانست سر پا بایستد و گرنه مرض نداشت که بر گردد !
زن هر روز خدا را شکر می کرد که دوباره خانه اش را روشن کرده است . و شوهر هر روز خدا را شکر می کرد که همسری وفادار و صبور به او عطا کرده است .عاقبت در میان پف پف و نم نم زن ، پیرمرد بیچاره ریغ رحمت را سر کشید و از دار دنیا رفت .
زن پیراهنش را پاره کرد و موهایش را دانه دانه کند ؛ چنان فریادهایی سر می داد و چنان شیونی می کرد که عرش خدا را به لرزه در می آورد .
باز کارش شده بود گریه و زاری، هر روز حلوا می پخت و می رفت سر خاک آن مرحوم.حالا دیگر از خدا می خواست که جانش را بگیرد و از این زندگی پر از خواری و ذلت نجاتش دهد .آخر زندگی بدون شوهر چه فایده ای داشت !
آنقدر اشک ریخت و زاری کرد تا بازهم خداوند مهربان صدایش را شنید و او را از روی زمین گرم بر داشت و برد زیر زمین سرد پهلوی شوهر محبوبش دراز کرد .آنها در آسمانها بدون حضور خاتون های مزاحم فرشته ی خوشبختی را در آغوش کشیدند .
از قدیم گفته اند : پایان شب سیه سپید است !!


مینا اسدی- دوازده دسامبرسال 1994-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



«حوا و من»

....."بر گرفته از کتاب سه نظر در باره ی یک مرگ" مجموعه ی داستان های کوتاه*
تابستان 1997 میلادی-1376 خورشیدی*
.............................
من :شروع کنیم ؟
حوا: چه چیز را .
من : مصاحبه را.
حوا: آهان ...چه باید بگوئیم و بشنویم ؟این مصاحبه در باره ی چیست ؟
من : در باره ی شما ؛زن ؛جنس دوم ؛نیمه دیگر ؛همسر؛مادر و...
حوا:بین خودمان می ماند؟جایی درز نمی کند؟
من : آ...بله مطمئن باشید .بین خودمان می ماند !
حوا : می توانم به شما اعتماد کنم ؟
من : اعتماد؟ بله ...اعتماد کنید .
حوا: باشد .شروع می کنیم . از کجا شروع کنیم ؟
من : از آغاز خلقت شما .
حوا : در باره ی خودم باید بگویم که من همان حوای فریب خورده ای هستم که قدر بهشت را ندانست و از آسمان منزلت به زمین ذلت رسید.
من : شوخی می کنید ؟ شما فریب خورده اید یا فریبکارید ؟ در تاریخ آمده است که حوا آدم را که فرشته ای پاک نهاد بود با سیبی سرخ فریفت و آدم به عشق او از بهشت رانده شد .
حوا : و شما هم این حرفها را باور می کنید ؟ این مزخرفات را تاریخ نویسان کاذب قلب کرده اند .
من : می خواهید بگویید که گناهکار نبود ه اید ؟
حوا : تکلیف مرا با خودتا ن معلوم کنید . درتعقیب مقصر هستید یا در جستجوی واقعیت ؟
من : معلومست در جستجوی واقعیت .اما راستش کمی گیج شده ام . درتاریخ ادیان آمده است که حوا با عشوه گری هایش آدم را فریب داد وسبب رانده شدن او از بهشت خدا شد .
حوا : شما دیگر چرا باید هر چه را که خوانده اید باور کنید . حوای بیچاره کی وقت وحال و حوصله ی عشوه گری داشت .
من : مگر حوا در بهشت چه می کرد که حال و حوصله ی این کارها را نداشت ؟
حوا : چه می کرد ؟ همه کار ؛جاروکشی ؛دوخت و دوز ؛ رفت وروب و قبول تمام فرمایشات بارگاه خداوند تبارک و تعالی .
من : چه کسی این همه کار را به حوا حواله کرده بود ؟
حوا : خداوند عز و و جل .
من : باور کردنی نیست . چرا خدا به آدم کاری نداشت ؟
حوا : خنده دار است که با وجود ادعاهایی که دارید اینهمه سوالات بی سر و ته مطرح می کنید . مگر نمی دانید که خدا مرد است و از همجنسان خودش حمایت می کند .
من : نه باور نمی کنم که خدا دست به چنین کاری بزند .
حوا : باور نکنید . ولی خدا این کار را کرده است .
من : چه کسی می گوید که خدا مرد است .
حوا : خیلی چیزها گفتنی نیست . لمس کردنی است . دیدنی است !
من : یعنی شما دیده اید و لمس کرده اید که خدا مرد است ؟
حوا : چه روزنامه نگار بی استعدادی هستید . مگر کارهای خدا را نمی بینید ؟
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . شما حرف هایتان را بزنید و به نظر من در این باره کاری نداشته باشید .
حوا : کجا بودیم ؟ آهان می گفتم من همان حوای فریب خورده ای هستم که از بهشت رانده شدم و به زمین خاکی پای نهادم و ...
من : افسوس می خورید ؟ مگر آنجا به شما خوش می گذشت ؟
حوا : ساده نباشید . افسوس چه جیز را می خورم .چگونه در بهشت ؛«آدم سالار » به من خوش می گذشت .
من : در بهشت ؛ آدم سالاری بود؟
حوا : پس چه خیال کرده اید .حوا سالاری بود ؟ اگر حوا ؛سالار بود که با آنکه بار گناه آدم توی شکمش لنگ و لگد می انداخت آنقدر تاریخ نویسان توی سرش نمی زدند و آنهمه کلفت بارش نمی کردند حوا از بار گناه آدم ؛ ورم کرده و درب و داغان یک گوشه افتاده بوده و آنوقت تاریخ نویسان که اتفاقا همه شان هم جنس آدم بودند با هزار دوز و کلک این دروغ را به خورد مردم دادند که آدم فرشته ای بیگناه بود و حوا لوند و فریبکار . من نه تنها از رانده شدنم از بهشت دلخور نبودم خوشحال هم بودم فکر می کردم پس از آنکه بار گناه آدم را زائیدم به خوشی و شادمانی سیر و سیاحت می کنم و کره ی زمین را قدم به قدم می گردم ؛ چه خیال باطلی .و اما از
بار گناه آقای آدم ؛بار گناه آنقدر به من مشت و لگد می زد که دل و پهلو برایم نمانده بود . حالم بقدری بد بود که آدم با جبریل تماس گرفت و چاره جویی کرد و ایشان فرمودند که این بار گناه بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه می رسد و می افتد و حوا دوباره به شکل اولش بر می گردد .
من : خوب بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه چه اتفاقی افتاد ؟
خوا : معلوم است دیگر .درد شدید به سراغم آمد. آنقدر فریاد زدم و گریه کردم و نالیدم که آدم ترس برش داشته بود . اما به جای آنکه دلداری ام بدهد یا کمکی به من بکند مرتب می گفت : چشمت کور؛ دندت نرم ؛ می خواستی آنهمه قر و قمیش نیایی.
من : خوب راست می گفت .کسی که خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند .
حوا : شما دیگر چرا از آدم واعوان و انصارش دفاع می کنید ؟ چه چیز را راست می گفت . شماکه نمی دانید این حادثه چگونه اتفاق افتاد.
من : نه نمی دانم .لطفا تعریف کنید .
حوا: روز حادثه من خیلی کار کرده بودم تمام تنم درد می کرد . از بس سر لگن رخت نشسته و به رختهای چرک خدا و کس و کارش چنگ زده بودم نوک انگشتاتم می سوخت .زیر درختی نشسته بودم و از بخت بد خودم می نالیدم که سر و کله ی آدم پیدا شد .
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . اما ممکنست توضیح بدهید که چرا به یک عشقبازی همراه با تفاهم و توافق می گوئید حادثه ؟
حوا: چه کسی به شما گفته است که این یک عشقبازی با تفاهم و توافق بوده است . حتما باز هم تاریخ نویسان .
من : بله تاریخ نویسان .
حوا ( از جا بر می خیزد ) : مرا ببین که خودم را منتر چه کسی کرده ام . خوب اگر تاریخ نویسان همه چیز را تعریف کرده اند و شما هم در بست قبول کرده اید پس چرا دیگر مزاحم من می شوید ؟
من ( دستپاچه ) : خواهش می کنم بفرمائید بنشینید . قول می دهم که دیگر اسم دروغپر دازان تاریخ را نبرم . ادامه بدهید خواهش می کنم .
حوا: آدم شروع کرد به دلجویی وتسلای من .دستهایم را گرفت و گفت حیف این دستان زیبا نیست که اینگونه زمخت و متورم باشد ؟حیف جوانی تو نیست که اینگونه بی رحمانه فدا شود ؟ من دستانم را از دستان او بیرون کشیدم و گفتم : دستت را بکش عقب .چه خیال کردی ؟آدم سرخ شد و گفت منظور بدی ندارم باورکن دلم برایت می سوزد .وقتی می بینم خدا اینهمه از گرده ی تو کار می کشد ناراحت می شوم . آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
منهم ذره ذره نرم شدم . آدم که مرا ساکت و آرام دید به نرمی گفت : اینجا که ما نشسته ایم جای مناسبی نیست . هر روز عصر جبرئیل و میکائیل و عزرائیل قدم زنان از اینجا می گذرند و می دانی که این سه تن چشم و گوش خدا هستند و تمام اتفاقات را از ریز تا درشت به عرض خدا می رسانند .
پرسیدم می خواهی بگویی اینها جاسوسند ؟
آدم دستم را کشید و از جا بلندم کرد و به آهستگی گفت : هیس اگر بشنوند غوغایی بر پا می شود خلاصه آنکه مرا پشت درختان انبوه کشاند و مشغول کار خودش شد .یعنی همان کاری که تاریخ نویسان خجالتی به آن لقب سیب خوری می دهند . آخرهای کار بود که سرو صدا یی شنیدیم و تا سر بلند کردیم عزرائیل و جبرئیل و میکائیل را دیدیم که متحیر و غضب آلود به ما چشم دوخته اند .
من : بعد چه شد ؟
حوا: خبر به سرعت باد توسط سه جاسوس خدا ؛ به عرض باریتعالی رسید و من ادم مورد غضب ایشان قرار گرفتیم و از بهشت رانده شدیم .
من : به همین سادگی شما را از بهشت بیرون کردند ؟ هیچ توبیخی ؛ تنبیهی ؛ تشویقی ؟ آیا اولین بار بود که در بهشت دو نفر سیب میخوردند ؟
حوا : شرح ماجرا از حوصله ی شما خارج است .
من : اختیار دارید . من سراپا گوشم و در کمال صبر و حوصله به شما گوش می دهم .
حوا : خوب پس به شرح مفصل ماجرا گوش کنید . با سوت جبرئیل در یک چشم به هم زدن ماموران بهشت بر سرمان ریختند و ما را به جرم فحشا و ترویج فساد در بهشت ؛ به زندان انداختند و تا روز محاکمه من در زندان انفرادی بودم .
من : یعنی تا روز محاکمه آدم را ندیدید.
حوا : نه . من ملاقات ممنوع بودم تنها گاهگاهی نگهبانی می آمد و در حالیکه نیشش را تا بناگوش باز می کرد و حرفهای رکیک می زد تکه نانی می انداخت و می رفت .
من : از روز محاکمه تعریف کنید .
حوا : آن روز مرا زنجیر پیچ کردند و کشان کشان به سالن محکمه بردند اما به محض ورود تا چشم نماینده ی خدا به من افتاد فریاد زد برایم چشم بند بیاورید تا چشمم به این پتیاره ی نانجیب نیافتد . چند نفر دویدند و پارچه سیاهی آوردند و چشمهای نماینده ی خدا را بستند سپس محاکمه شروع شد و از آنجا که نمی شد در حضور افرادی چون جبرئیل و میکائیل وعزرائیل حرف بالا و پایین را زد به اینکار رئیس دادگاه این عمل « گازی به سیب» نامیده شد .
من : با آدم چه کردند ؟
حوا : تا آنجا که یادم می آید آدم را نه در زنجیر پیجیده بودند و نه مورد اهانت قرار داده بودند . حال و وضعش خوب بود و لبخندی اسرار آمیز بر لب داشت .
من : از تو چه پرسیدند ؟
حوا : رئیس محکمه از من خواست که شرح واقعه را بدهم ومن هم همه چیز را بدون کم و کاست تعریف کردم .
رئيس محکمه مرتب می پرسید : چگونه موفق به فریب حضرت آدم شدی و سیب پلاسیده ات را به خورد او دادی ؟ من با گریه و ناله و قسم و آیه می گفتم : من او را فریب ندادم او مرا فریب داد و سیب مرا خورد . اما کسی حرف مرا قبول نمی کرد . وکیل مدافع آدم می گفت : این یک دروغ غیر قابل بخشش است . با اینهمه میوه های ناب که در بهشت یافت می شد چگونه حضرت آدم به سیب دستمالی شده و پلاسیده ی تو تمایل پیدا کرد ؟
گریه ها و زاری های من فایده ای نکرد . مرا به جرم فریب آدم از بهشت اخراج کردند اما با تمام احترامی که برای آدم قائل بودند او نیز برای عبرت سایرین از بارگاه باریتعالی رانده شد . البته این فشرده ی قضایاست . شرح آن به تفضیل باعث رنج و غصه ی خودم خواهد شد .
می دانید بعد از این واقعه چه کسانی در خلوت به من پیشنهاد سیب خوری دادند ؟
من : نه چه کسانی ؟
حوا : از نگهبان زندان گرفته تا رئیس محکمه . جبرئیل و میکائیل عزرائیل خیلی علاقمند بودند که یکروز دسته جمعی این سیب پلاسیده را گاز بزنند اما وقتی تهدیدشان کردم که به عرض خداوند خواهم رساند دست از سرم برداشتند . بعد از اخراج ما از بهشت ؛ از چند تن از فرشتگان شنیدم که که سیب خوری در بهشت مد شده است و هیچ فرشته ای جرات نمی کند تنها در بهشت راه برود چون بلافاصله یکی پیدا می شود و می پرسد مایلید به سیب خوری برویم ؟
من : بر گردیم به تولد بار گناه . گفتید زمین گذاشتن این بار بسیار سخت بود .
حوا : بله . بسیار سخت بود بخصوص که بار گناه بجای آنکه با سر بیاید می خواست اول دستهایش را بیرون بفرستد هر چه با او حرف زدم و التماس کردم بی فایده بود و ایشان یکدندگی بخرج می دادند .
بالاخره پس از چند روز بیخوابی و درد آدم زاده با دستهایشان به جهان تشریف فرما شدند . می دانید غرض ایشان از اینکار و عذاب من بیچاره چه بود ؟
من : نه نمی دانم .
حوا : او می خواست قبل از تشریف فرمایی ؛ اول انگشت شستش را بیرون بدهد با علامتی که به زبان فارسی « بیلاخ » نام دارد و در بعضی از کشورها هم نشانه ی پیروزی است . من از این گستاخی « آدم زاده » در اولین لحظات زندگی اش بسیار ناراحت شدم اما آدم بسیار خوشحال و مغرور بود و این عمل او را به فال نیک گرفت و عقیده داشت که آدم زاده بدینوسیله اعلام می کند که برای فتح جهان آمده است و می خواهد زمین را روی انگشت شستش بچرخاند .
من : چرا آدم از به دنیا آمدن بار گناه که باعث رانده شدن او از بهشت خدا بود اینهمه خوشحال بود ؟
حوا : آدم در بهشت کاره ای نبود . همه ی کارها به رهبری خدا و زیر نظر کارگزاران او جبرئیل و میکائیل و عزرائیل اداره می شد . رانده شدن او از بهشت یک توفیق اجباری بود . آدم در زمین صاحب اختیار همه چیز بود و پایه های حکومتش با تولد بارگناه مستحکمتر می شد . شادی آدم وقتی به اوج رسید که آلت تناسلی بار گناه را باز بینی کرد و مطمئن شد که او آدم زاده است نه حوا زاده . فریاد شادما نه ای که از سینه بر کشید آنچنان گوشخراش بود که باعث بر هم زدن خواب خدا شد و خدا توسط عزرائیل پیغام داد که اگر آدم دوباره سر و صدای اضافی راه بیندازد به زندان بهشت تبعید خواهد شد .
من : بعد چه شد ؟
حوا : بعد از ان من ماندم وبارگناه که حالا نامش آدم زاده بود . آدم زاده صبحها خیلی زود از خواب بر می خاست و قبل از آنکه من فرصت سر خاراندن پیدا کنم پستانهای مرا درمی آورد و شروع به مک زدن می کرد و آنقدر می خورد که من از حال می رفتم . هنوزآدم زاده شش ماهه نشده بود که از طرف خدای تبارک و تعالی این آیه نازل شد .
آدم ؛ آنقدر روی زمین ول نگرد گاز دوبار ه ای به سیب بزن تا نسلت در زمین پایدار بماند .
آدم که پس از بدنیا آمدن بار گناه و شنیدن اولین جیغ های نیمه شب او در اتاق دیگری زندگی می کرد و کارش فقط خوردن و خوابیدن بود پس از مدتها بیکاری و بیعاری به سراغ من آمد و گاز دوباره ای به سیب زد دوباره روز از نو روزی از نو . بار دوم بار من بار گناه نامیده نمی شد .چون با دستور خدا و با فکر و حساب و کتاب درست شده بود . این بار هم بعد از نه ماه و نه هفته ونه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه . بار دوم به زمین رسید . یعنی به دنیا آمد . البته اینبار بازدید از آلت تناسلی « بار دوم » نه تنها سیب شادی و سرور او نشد بلکه او را به سر حد مرگ خشمگین و سوگوار کرد . زیرا که بار دوم « حوازاده » بود و این برای آدم قابل قبول نبود و در حقیقت باعث ننگ و سر شکستگی او بود که « بار دوم » نام دیگری غیر از ادم زاده داشته باشد. پس از آنکه آدم شبهای متوالی در و دیوار را بهم زد و لنگ و لگد انداخت و عربده کشید و بدرگاه خدا استغاثه کرد از طرف باریتعالی آیه ای بدین مضمون بر او نازل شد که :
دل قوی دار که ما برای بقای نسل و تسلسل قدرت تو در زمین ؛ موجودی را از دنده ی چپ تو خلق کردیم و او را زن نامیدیم . بتو بشارت می دهیم که نام « بار دوم » حوازاده نخواهد شد . ما او را « دختر آدم » نامیدیم و نسل او تا جهان باقی است مطیع و فرمانبردار اوامر آدم خواهد بود و پس از آن بود که آدم آرام یافت .
من : بعد چه شد ؟
حوا : شما که تاریخ خوانده اید باید بهتر از من بدانید که بعد از آن من هر سال یک « بار » زائیدم . دخترانم با پسرانم به سیب خوری رفتند و از آنها نیز فرزندانی به دنیا آمد که تسلسل نسل آدم را سبب شد .
من : این حرفتان را قبول ندارم شاید از آغاز دختر آدم برای بقای نسل آدم زاده شد . اما آنها به این آیه و آیه های دیگر تن در ندادند . نگاهی به دور و برتان بیاندازید . اینهمه زن را نمی بینید که کارهای مهم کشوری و لشکری را بدست دارند و اینهمه آدم را که زیر دست انها کار می کنند و بر عکس آیه ی نازل شده آنها هستند که اوامر زن ها را اطاعت می کنند ؟
حوا : واقعا از شما بعید است . حرفهای بچه گانه می زنید و باعث تاسف و حتا خنده ی من می شوید . شما چرادیگر با هر چیز ظاهری فریفته می شوید و کلاه سرتان می رود. اینها همه حیله ی آدم است .
من : ببینید خانم حوا؛ شما زیادی بد بینید . به همین انگلستان نگاه کنید ملکه اش زن است ؛ نخست وزیرش زن است . وقتی من اینها را با چشمانم می بینم که دیگر نمی توانم لیاقت و شایستگی این زنان را نادیده بگیرم ؟
حوا : فعلا در باره تاجی که ارث پدر ملکه ی انگلستان بوده و بر سر نهادن آن هیچ شعور و لیاقتی را از جانب این خانم طلب نمی کرده بحثی نمی کنم . اما در مورد خانم تاچر ؛ یا یک عروسک بزک کرده است که « آدم » ها حرفهای گنده گنده توی دهنش گذاشته اند و یا زیر دامنش از آن چیزهایی دارد که « آدم » دارد!
من : دیگر شورش را در آورده اید . حالا « آدم » یک اشتباهی کرد شما که نباید همه را به یک چوب برانید ؟
حوا : همه سر و ته یک کرباسند . و من «حوا » بدینوسیله به شما و همه جهانیان اعلام می کنم که یک ضد «آدم » هستم و به خاطر تجربه های تاریخی ام گول شعارهای تو خالی و حرفهای دهان پر کن را نمی خورم .
این زخمها را روی بازویم می بینید ؟ دستتان را به من بدهید آها ؛ این بر آمدگی را روی سرم حس می کنید ؟
من : اوه بله . چه وحشتناک .
حوا : اینها را « آدم » کرده است با مشت ؛ با لگد ؛ با اطوی داغ با سیخ ؛ با میخ ؛ شکاف روی پیشانیم را می بینید ؟ آدم موهایم را دور دستش پیچیده و سرم را محکم به دیوار کوبیده است .
من : آخر چرا ؟ مگر شما چه کرده بودید ؟
حوا : چه عرض کنم . سوالات شما مثل سوالات خدا و جبرییل و عزراییل و میکاییل است . هر گاه از جور آدم به آنها نالیده ام آیه نازل شده است که :
ای حوا شکایت بس است . سزای زنی که نافرمانی کند کتک است . این را ما در کتابهای آسمانی در آیه های متعدد و به صراحت بیان کرد ه ایم .
این چراهای شما هم مثل آیه های خداست ؛ شما هم می خواهید بدانید که من چه کرده ام که کتک خورده ام و این سوال از طرف شما که یک زن مدعی هستید بسیار بی ربط است و معنی اش این است که اگر زنی کاری کرد که « آدم » دوست نداشت کتک حق اوست . شما دلیل خشم آدم را می پرسید و مادر بزرگهای من نیز همیشه همین را پرسیده اند و حتی مادر بزرگ مادر بزرگ مادرم یک شب به خوابم آمده و گفته است : ننه جان لباسهای آدم را به موقع اطو کن . غذایش را به موقع بده بالای حرفش حرف نزن که عصبانی نشود که بزند ترا اینجوری لت و پارکند.
من : یعنی شما بعد از آن جریان سیب خوری تاریخی و رانده شدن از بهشت تا امروز بیست قرن بعد از میلاد مسیح هیج تغییری در وضعیت زنان نمی بینید .
حوا : اوه چرا ؛ چرا خیلی تغییرات می بینم البته در جهت پسرفت . زنان دوره ی سنگ و دوره ی آهن به مراتب بهتر از شماها حقشان را گرفته اند . و برای خواسته هایشان با چنگ و دندان جنگیده اند .
من : شوخی می فرمایید ؟ یا عمدن چشمانتان را بروی موفقیت و پیشرفت زنان می بندید . نگاهی به تاریخ مبارزات زنان بیندازید . کولنتای ؛ ماری کوری ؛ ژاندارک ؛ سیمون دوبوار .... اینهمه دانشمند ؛ نویسنده ؛ شاعر و سیاستمدار زن را نمی بینید ؟
حوا : چرا می بینم اما حرف از هنر و دانش نیست ؛ حرف از عشق ؛ امنیت ؛ تساوی و آسایش است . می توانید حدس بزنید که ماری کوری تا به خانه می رسید ه چه می کرده ؟
من : نه نمی توانم .
حوا : مطمین باشید که او بلافاصله پس از آنهمه کار در آزمایشگاه های تنگ و تاریک و ور رفتن با لوله های « پی پت » و « بورت » با عجله به خانه بر می گشت تا برای شام شب مسیو کوری تدارک ببیند .
من : مسیو کوری بیچاره خودش هم تا دیر وقت در آزمایشگاه های بقول شما تنگ و تاریک کار می کرده پس شما توقع داشتید بیاید توی خانه بعد از آنهمه کار طاقت فرسا ؛ غذا بپزدو ظرف بشوید آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
حوا : به به ... واقعا هزار و صد هزار مرحبا . دستتان درد نکند . خوبست که « آدم » ها در میان زنان ، مدافعانی بدین پر و پا قرصی دارند .آخر آدم حسابی مگر آنوقت که مسیو « کوری » بقول شما بیچاره توی آزمایشگاه کار می کرد مادام کوری رو به قبله دراز کشیده بود و آفتاب می گرفت ؟ یا توی تختش لم داره بود و مشغول عیش و عشرت بود ؟ و یا مثلا بند و زیر آبرو کرده بود و یا بعد از ساعتها نشستن دم آینه و مصرف صد من پودر و ماتیک و سرخاب از زور بیکاری رفته بود لقمه ای هم برای پیرمرد بیچاره آماده کند ؟
ماری کوری مادر مرده هم پس از آنهمه زحمت که بخاطر نجات جان فرزندان آدم می کشید . خسته و کوفته و درب و داغان به خانه می آمد و تازه باید به کار دیگری می پرداخت به یک کار بدون مزد و مواجب بدون حتی دستت درد نکند . آیا این وضع عادلانه است که مادام کوری هم توی آزمایشگاه کار کند و هم توی آشپزخانه ؟ هم بزاید هم بزرگ کند ؛ هم بخرد هم بپزد هم بپردازد ؛ هم مطیع و حرف شنو باشد ؟ و شما اسم اینرا می گذارید پیشرفت ؟ که زن هم در بیرون مثل اسب تازی کار کند و هم در خانه « آدم » را تر و خشک کند . باز صد رحمت به قدیمی ها که لااقل یکی از این دو کار را می کردند و گاهگاهی وقتی پیدا می کردند که نفسی تازه کنند.
من : راستش این حرفها هر گز به فکر من نرسیده بود . شما که روی این مسله فکر کرده اید چه راه حلی را پیش پای زنان می گذارید ؟
حوا : از خانه شروع کنند. مشت شان را در خانه گره کنند . تا وقتی قد زن ها از گاز آشپزخانه کوتاه تر است ول معطلند و دستشان به جایی بند نمی شود .
من : یعنی می خواهید بگویید که برای رسیدن به مساوات نباید منتظر یک انقلاب واقعی بود ؟
حوا : این حرفها یعنی کشک ؛ یعنی آب در هاون کوبیدن .
دیگر باید بروم . وقتتان تمام شد و ضمنا حوصله ی من از اینهمه کودنی شما به سر آمده . یعنی شما با اینهمه هارت و پورتی که می کنید هنوز نفهمید ه اید که دعوت به صبر و تحمل و حواله ی حقوق به بعد از انقلاب هم یکی از حیله های « آدم » است برای به عقب انداختن هر چه بیشتر حقوق «حوا» /
بروید خانم جان ؛ به جای این حرفها بروید قدتان را از گاز آشپزخانه – یک کمی – بلندتر کنید !

مینااسدی ......... بهار ۱۹۸۹ استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



« تلنگر »

یابند گان مس
از فراز تپه های مسین
بانگ سر دادند:
- اینک روزی دیگر است
سنگ ها پاسخی ندادند.
یابندگان مس
از بام های خانه های مسین ،
بانگ برداشتند:

-اینک روزی دیگر است
از سنگ ها آوایی مبهم به گوش رسید
-بسان پرسه ی نسیمی ناتوان
در میان درختان تناور-.
یابندگان مس،
از ورای اوراق کتابهای مسین،
بر سنگ ها تلنگر زدند
از سنگ ها صدایی بر نخاست.
آنگاه که یابندگان مس
از میان جاده های مسین،
آواز خوانان می گذشتند
سنگ ها خمیازه ای کشیدند
و سپس به خوابی سنکین فرو رفتند.


مینا اسدی- 1982 میلادی -1361 خورشیدی-استکهلم...بر گرفته از دفتر شعر "از میان گمشده ها"

mina.assadi@yahoo.com



"وقتی که بند بند خانه ی من ویران"

.......................
بگذار من ترانه بخوانم
بگذار من حماسه بسازم
وقتی که بند بند خانه ی من
ویران،
وقتی که ذره ذره سبزه وگل نابود.
دیریست
در روح پرتلاطم من،عشق
تفسیر دست عاشق مردی نیست،
دیریست
تفسیر دست عاشق مردی نیست
دیریست
تصویر کودکان پریشانم
زاینده ی حکایت دردی نیست،
وقتی که در وطن
آتشفشان،
وقتی که اژدها
با هر نفس هزار تباهی
در جان مردم من می دمد
قلبم فقط برای تو -انسان-
از عشق می تپد.


مینا اسدی- 1983 میلادی« 1362 خورشیدی» استکهلم
برگرفته از «دفتر شعر "از میان گمشده ها"»

mina.assadi@yahoo.com

 



"حسرت" ........از دفتر شعر «من به انگشتر می گویم بند»

 پدرم باغی دارد در شهر
پدرم مزرعه ای دارد در آبادی

من چه دارم
غیر از دربدری ، تنهایی؟
من چه دارم
غیر از سایه ی سرگشته ی خویش
از کم و بیش؟
من که می دانم خون ها آبی ست
من که می دانم دزدان را ترس از شب مهتابی ست
من که می دانم
هم حوابگی گنجشگان با زاغان
از هیبت تنهایی ست
من که می دانم
دل دیوانه ی دیوانه ام آسیمه سر از وحشت بی فردایی ست
من که در چشم امروزم
غم فردایم را می خوانم
پس چرا می مانم؟
پدرم باغی دارد در شهر
پدرم
مزرعه ای دارد در آبادی
و من اینجا
غمگین
سرگردان
در جسرت یک شاخه ی گل
در گلدان.


مینا اسدی- تیرماه 1351- تهران

mina.assadi@yahoo.com

 



"پاییز"

با گیسوان برفی
با دیدگان خسته ی بارانی
از فصل زرد خاطره می آیم.

مینااسدی- از دفتر شعر «چه کسی سنگ می اندازد» تهران- 1350



" با من سخنی بگو که جهان از بر شود”...

پریشان در پرسه های طولانی
به تجربه ی در ماندگی نشستم
به ناگاه
زمین زیر پایم خالی شد
و من ماندم
همانند کودکی گمشده
در انبوه شادمانان بازارهای عید
و گشتم و گشتم
و هبچ دامنی همرنگ دامن مادرم نبود
پس من مادر خودم شدم
و به یکباره زن شدم
و بر زمین ایستادم
و کودکی ام را
در آغوش مادری ام تکان دادم
من بودم
پریشان
نه بسان گیسوانی در باد
که رویایی را بر انگیزد
من بودم
نه مست
نه گنگ
نه هشیار
نه چیزی میان خواب و بیداری
من بودم
نه در زمین و نه در آسمان
و نه چیزی معلق میان این و آن
مرا آوردند
و بر نگرداندند
من ماندم
و به زنده بودنم یقین کردم
از هر دمی که فرو بردم
و از هر باز دمی که بر آمدم.
سرم بستر مویه های شبانه ای ست
که دره ی میان من و سکوت را پر می کند
کوزه هایم را پر کن
کوزه هایم را از شفافیت آب رود خانه ای پر کن
که سکه ی آرزوهای بی انجامم
در زلالی آن پیداست
کوزه هایم را پر کن
از یک صدا
از یک زمزمه
از شفافیتی که گوارایی آن
عطشم را فرو نشاند.
لبخنده ام به گریه می ماند
و سلامم
عبور بیگانه ای بی نام است
از دروازه ی شهری آذین بسته.
ای خانه ی من
ویرانه ی فروتن خاموش
آرمان ترا
با هیچ ترازوی عدالتی نمی توان کشید
داوری جهان که به همهمه ی گنگ دیوانه ای می ماند
نه در اثبات گناهکاری توست
و نه در نفی بی گناهی ات.

ای یار
یار
ای ساده ترین یار
ای ساده ترین یار بی مانند
با من سخنی بگو
که جهان از بر شود.


مینا اسدی- "از دفتر شعر دریا پشت تردیدهای توست" بهار دوهزار و سه-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



"معشوقه "...

................
..برگرفته از «کتاب سه نظر درباره ی یک مرگ» مجموعه ی داستان های کوتاه ...1376 خورشیدی.(1997میلادی) ...
..............

از خانه که بیرون آمد صدای پای شتابزده ای را پشت سرش شنید. پیش از آنکه سر بر گرداند و صاحب صدا را ببیند زنی از کنارش گذشت و به شدت به او تنه زد. زن جوان بی اختیار گفت:
این چه طرز راه رفتن است؟ مگر کورید؟
زن مهاجم. روبروی زن جوان ایستاد. سراپای اورا با تحقیر بر انداز کرد و گفت:
کور نیستم. می بینی که، دو چشم دارم شهلا، اما کثافات و خار و خاشا ک را نمی بینم. در یک لحظه زن جوان همه چیزرا دریافت. قلبش فرو ریخت و خون به چهره اش دوید اما به سرعت بر خود مسلط شد.
زن گفت: حتمن مرا به جای آورده اید. من همسر مردی هستم که شما را نشانده است و خرجتان را می دهد.
زن جوان به آرامی گفت :کسی خرج مرا نمی دهد. من مشکل مالی ندارم .ما عاشق هم هستیم.
زن پوزخندی زد و گفت: پس شما عاشق هم هستید !مگر ایشان چند تا دل دارند که در آن واحد عاشق چند نفر می شوند.
معشوقه به تندی گفت: باید بروم وقت دکتر دارم.
زن با صدای بلند خندید: وقت دکتر ؟ انشاالله خبری هست؟
ودر همان حال دستش را به طرف شکم معشوقه برد.
معشوقه گفت: نه خانم جان؛ همانقدر که شما پس می اندازید کافی ست.
زن محکم به بازوی معشوقه کوفت و خشمگین گفت:
-حالا کار فواحش به جایی رسیده که در امور زناشویی مردم دخالت می کنند؟ من نشانده ی کسی نیستم. با عشق ازدواج کرده ام و با غرور زاییده ام و همیشه هم مورد احترام و محبت شوهر م و خانواده ی او بوده ام و چیزی که بقول شما پس می اندازم ثمره ی عشق ما ست.
معشوقه در حالیکه بازویش را می مالید با لحن تمسخر آمیزی گفت:
با عشق و احترام ؟کدام عشق؟ اگر عشقی وجود داشت که شوهرتان آنرا در بیرون از خانه جستجو نمی کرد و به دنبال من نمی دوید.
زن گفت:
اگر به دنبال شما دویده است خاک بر سرش !مردها لیاقت فاحشه ها را دارند .اصلن خودشان فاحشه اند.
معشوقه گفت:
چرا ؟ چون دیگر شما را نمی خواهد؟ خودش که می گوید از اول هم شما را نمی خواسته و مایل به این ازدواج نبوده است.
زن گفت:
پس توقع داشتید که بگوید سالها برای به دست آوردن من تلاش کرده است ؟ می خواستید اقرار کند که هنوز عاشق من است؟ در آنصورت که نمی توانست شما را توی رختخواب ببرد . یادتان باشد که پانزده سال است که من همسر و مادر چهار فرزندش هستم .
معشوقه لبخندی پر معنی زد و گفت:
اینهمه بچه درست کردید که زیر پایتان را محکم کنید؟
زن گفت:
نه جانم از بس زیر پایم محکم بود بچه درست کردم . از شدت خوشبختی!
معشوقه گفت:
بچه درست کردن که دلیل خوشبختی نیست . خیلی از مردها عشقشان را جای دیگری پیدا می کنند و زنشان را برای بچه پس انداختن و کلفتی می خواهند.
زن با تردید پرسید.
خودش این مزخرفات را می گوید؟
معشوقه گفت:
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ وقتی روزی ده بار به من زنگ می زند و ابراز عشق می کند معلومست که به شما علاقه ای ندارد.
ووقتی قیافه ی زن را در هم دید لبخندی بر لب آورد و گفت:
چرا طلاق نمی گیرید؟
زن با چشمهای بیرون زده از خشم گفت:
منتظر صدور فرمان از جانب شخص شما بودم.  چی فکر کردید؟
خیال کردید به همین آسانی ها از زندگیم دست می کشم و او را دو دستی تقدیم شما می کنم؟ فکر کردید که او به خاطر یک فاحشه زن و چهار فرزندش را به امان خدا ول می کند؟
معشوقه گفت :
تا به حال با تو به احترام و ادب حرف زدم اما دیگر حوصله ام را سر بردی حرف دهنت را بفهم زن ! فاحشه تویی که با زور ورقه و قانون با مردی که دوستت ندارد زندگی می کنی ؟
زن گفت :
دوستم ندارد؟ پس می فرمایید بچه ها را از خانه ی پدرم آورده ام؟ اگر دوستم نداشت چرا با من ازدواج کرد؟ می فرمایید چند تا پاسبان و ژاندارم ایشان را با زور و تهدید سر سفره عقد نشاندند؟ وقاحت هم اندازه ای دارد.
معشوقه گفت:
وقیح تویی که روز روشن جلوی مردم را می گیری و توهین می کنی.
زن گفت:
توهین؟ واقعیت یعنی توهین؟ اگر شرف داشتی و هر جایی نبودی با مردهای زن و بچه دار چکار داشتی؟ اینهمه آدم مجرد توی کوچه و خیابان راه می روند. حالا تو باید یک کار ه عاشق شوهر من بشوی .واقعا خجالت نمی کشی؟
معشوقه گفت:
نه چه خجالتی. عاشق شدن که خجالت ندارد. بی عشق با کسی زندگی کردن خجالت دارد. این تویی که باید خجالت بکشی نه من.
زن لختی سکوت کرد و سپس صدایش را پایین آورد و انگار که دارد رازی را با معشوقه در میان می گذارد گفت:
بچه ی پنجم هم در راه است.
معشوقه وحشت زده گفت:
توقع داری دروغت را باور کنم.
زن در کیفش را باز کرد. کاغذی بیرون آورد و جلوی چشمهای معشوقه گرفت:
بفرمایید جانم اینهم جواب آزمایشگاه.
معشوقه نگاهی به کاغذ انداخت و رنگ از رویش پرید . بی اختیار گفت:
چطور می توانست این کار را بکند . به من گفته که اتاق خوابش را جدا کرده است و فقط به خاطر بچه ها در آن خانه زندگی می کند . آخر چطور می توانست این کار را بکند؟
زن گفت:
چطور ندارد ... از مردها همه کاری بر می آید تو چرا باید زندگیت را با این وعده ها خراب کنی .
معشوقه گفت:
از کجا معلوم که تودروغ نگویی . از کجا معلوم که با آزمایشگاه ساخت و پاخت نکرده باشی ؟
زن گفت:
محض اطمینان سر کار یکبار دیگر آزمایش می کنیم .
معشوقه گفت:
خاک بر سرش. چگونه می تواند با زن بی کلاسی مثل تو توی رختخواب برود.
زن گفت:
خاک بر سر خودت. بی کلاس تویی که شوهر مردم را می دزدی .
معشوقه گفت:
حالا که اینطور است ادامه می دهم . چهار تا بچه داشت باهاش بودم پنجمی هم بیاید مگر چه اشکالی دارد؟
زن گفت:
کور خواندی. این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست . چشمهایت را از حدقه در می آورم .
معشوقه گفت:
خواهیم دید.
زن گفت:
خواهیم دید.
معشوقه گفت.
آخر چطور می توانست؟
زن گفت .
زن ول فراوانست. وقتی زن می دهد. مرد چرا نکند ؟
معشوقه گفت .
از یک زن خانه دار توقع شنیدن حرف حسابی ندارم . باید با خودش حرف بزنم.
زن گفت:
آرزوی دیدار دوباره ی او را به گور خواهی برد.
معشوقه گفت:
حالا می بینیم !
زن گفت:
حالا می بینیم!

سپس همسر و معشوقه کیف هایشان را روی زمین ول کردند و به یکدیگر حمله بردند .
دقایقی بعد دو زن با لباسهای پاره. سر و روی آشفته و چهره های خراشیده و خونین وسط کوچه نشسته بودند و گریه می کردند!.


مینا اسدی -زمستان هزار ونهصدو نود و چهار-استکهلم*1994*

mina.assadi@yahoo.com

 



برای مریم حسین‌زاده


مریم حسین زاده*همسر محمد مختاری* خودش نقاش و شاعر است.می گویم خودش ، چون که در جسم و جان ما...در فرهنگ ما ٬زن ٬بدون سایه ی مرد ٬حضور جدی ندارد...سیمین دانشور نویسنده ی سرشناس ...زن جلال آل احمد است و هنوز و همیشه این سایه ٬ بر هر نقدی که بر آثار گرانبهای او می نویسند گسترده است و هرگز کسی ننوشت که *جلال آل احمد* شوهر این زن بزرگ ادبیات ایران است ....و بهتر از مردش قلم می زند. فروغ فرخزاد با آن همه شعر بی همتا ٬ که پیش از آشنایی با گلستان نوشت ٬ با گلستان و دوستی با او تعریف می شود...و مریم حسین زاده ٬ بدون وجود *محمد مختاری *جان عزیزی که کشته شد تا دیگر کسی جرات نکند دگر اندیش باشد.. . همیشه *همسر شهید* ...یا * جان باخته*یا * زنده یاد* محمد مختاری ست. 

با نام مریم پیش از مرگ محمد آشنا شدم و تعریف آثار او را از زبان خود محمد در استکهلم شنیدم و نشنیدم که مردش به سبک و سیاق نویسندگانی که زن هنرمندشان را دست کم می گیرند و عیال.. یا مادر بزرگ خطابشان می کنند جز به احترام و غرور از او یاد کند
پس از فاجعه ی قتلهای زنجیره ای مریم را در استکهلم دیدم .شعرهایش را از زبان خودش شنیدم..و از تماشای تابلو هایش لذت بردم
چند شب پیش که با او حرف می زدم شعر زیبایی برایم خواند که برایتان می نویسم

*دستخط*.......دلم برای تو سوخته بود و مثل خودم که تویی........
دستم
خطم
ربطم
سر به هوا
زدم به کوچه ها
امان از هیچکسی
رونوشت برابر اصل کپی شدم 
یک نفر از خودم
به بند عمومی زندان خودم منتقل شدم 
میخواستم به اعتراض بریزم به خیابان خودم
در اعتصاب فحشی داده باشم به کلاه کسی
که هیچکسی 
خطم
ربطم نداد و 
به انفرادی خودم 
زدم سند به اصل خودم 
کاغذم خشک بود 
و دست که می زدم 
پودر می شدم.
روی دست خودم ماندم
می خواستم با دستخط خودم بخوانی‌ام
که نشد!

 



«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم»


 به "گام به گام" کشته شدن زندانیان فکر نکرده بودم. نوشتند که مرده است .خودش مرده بود. در زندان هم می شود مرگ طبیعی داشت!. اعدامش نکرده بودند... طناب دار ی بر گردنش نبود ... در اتاقی در بسته نشسته بود و روز ها را می شمرد تا یازده سال حکم ماندنش در سلول به سر آید و او به کارهای عقب افتاده اش برسد. چون که نتوانسته بود در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کند، به گورستان برود و با سنگ گور درد دل کند و اشک بریزد.

یازده سیصد و شصت و پنج روز که چ...یزی نیست... در چشم به هم زدنی تمام می شود. دوباره به میدان می آید و در باره ی تشکل کارگران، حرف می زند. دوباره با دستی خالی و سری پراز آرزو، از آرمانش می گوید و از آینده ای که در آن از استثمار کارگران خبری نیست... اما خود زندانی بهتر از هر کسی می داند که تشکیل سندیکای کارگری، حکم مرگ دارد و یازده سال زندان یعنی که مردن در سلول به مرگ طبیعی، و طلب ادله ی قانونی و محکمه پسند از این حکومت "حسین قلی خانی" و مرگ پرست تنها ایجاد شغل برای وکلایی ست که در چارچوب بی قانونی این رژیم "سرخود اختیار" حقوق بخور و نمیری می گیرند و وکیل مدافع متهمانی می شوند که خود از پیش می دانند که موکلان شان ازدست این جانیان، جان سالم بدر نمی برند.

و اگر اعدام نشوند حتمن زودتر از پایان حکم به مرگ طبیعی خواهند مرد! در آن دیار مرگ رهگذری هم که از کوچه ای می گذرد طبیعی نیست. اگر همه ی تاریخ نویسان کاذب، براین همه قتل و غارت دیده فروبندند، ما سینه به سینه از این جنایات، می گوییم. من گواهی می دهم که مردم ایران -حتا -اگر برنخیزند-در آن زندان بزرگ، در دست یک حکومت آدمخوار، اسیرند و در زیر خط مرگ، هر لحظه ی سخت جانی را زندگی نام می نهند. ماشاهدان زنده ی قتل عام زنان و مردان و جوانان میهن در بند، نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.


مینااسدی-چهاردهم ماه سپتامبر سال دوهزار و پانزده -استکهلم



امشب دوستی می‌میرد


هم اکنون از بیمارستان به خانه رسیده ام. به دیدار دوستی قدیمی رفته بودم که ناگهان مرده بود. در راهروی بیمارستان دوستان و فامیل را دیدم که به هم تسلیت می گویند و اشک ریزان یکدیگر را در آغوش می کشند. به اتاقی راهنمایی شدم برای آخرین دیدار. دیدار کسی که چهار روز پیش از آن زنده بود، شاد بود و صدای خنده اش، از خنده های منیر که همیشه و به هر حرفی میخندد بلندتر بود. من و منیر بیضایی او را دیدیم که خندان از یک فروشگاه بیرون آمد. ما را بغل کرد. سر ... حرف مان باز شد و نیم ساعتی گفتیم و خندیدیم که او به ساعتش نگاهی انداخت و با گفتن جمله ی "دیرم شد" شتابزده به خیابان دوید. من و منیر  خنده برلب به راهی که می رفت چشم دوختیم و من نمی توانستم باور کنم که دیگر او را نمی بینم و  او تا مرگ، تنها چند روز فاصله دارد.

وقتی خبر را شنیدم  به همراه چند دوست به بیمارستان رفتم. همه جا پر از ایرانیانی بود که او را می شناختند. به اتاق که وارد شدم او را دیدم که روی تختی خوابیده بود. به مردگان شباهت نداشت. لوله های مختلف هنوز به دست و پایش وصل بود و نفس می کشید. مات و مبهوت جلو رفتم و چون "مرده "نبود به پیشانی اش دست کشیدم ... و دستش را نوازش کردم. گرم بود و به آرامی نفس می کشید... صدایش کردم: ناصر... ناصر... جوابی نشنیدم. گفتند که قلبش را جراحی کرده اند و عمل موفق بوده است اما مغزش از کار افتاده است و چون هنوز مرگی روی نداده بود، به کسی تسلیت نگفتم.

امشب سر ساعت دوازده، با بسته شدن دستگاه، او میمیرد و اعضای بدنش به بیماران نیازمند بخشیده می شود. هنوز ساعتی تا مرگ او مانده است. آیا اگر امید داشته باشم که در این ساعتی که از زندگی او باقی مانده است ... چشمهایش را باز کند و از خواب بدی که دیده است بیدار شود، رویاپرورم؟ کاش پزشکان اشتباه کرده باشند... کاش... نشسته ام و لحظه ها را می شمرم.

مینا اسدی- سه شنبه بیست و پنجم اوت دو هزار و پانزده استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



سکوتم را نکن باور

این خانم یک دونده سویدی ست .به ایران می رود تا بدود و به ایرانیانی که از ستم یک رژیم قرون وسطایی از همه چیز دست کشیده اند و برای نجات جان جوانانشان به این درگاه به پناه آمده اند بگوید که: پیشداوری نکنند و خطرات این سفر را برای او بر نشمارند و این همه از اسلام واهمه نداشته باشند.

رژیم ایران باید چقدر بی چاره و در مانده باشد که به این مهره های کو چک آویزان شود.گیرم که این خانم دور جهان هم بدود و پرچمدار دفاع از یک رژیم آبرو باخته شود و گیرم که همه ی خوانندگان و هنر پیشگان و نویسندگان و دانشمندان جهان هم همراه ایشان بدوند و آنجلا جولی هم همراهشان باشد و لچک به سر با رهبر ،عکس یادگاری بگیرد چه چیزی تغییر می کند.مادران ،کشتار فرزندانشان را از یاد خواهند برد؟

قتل عام زندانیان سیاسی در سال شصت و شصت و شصت و هفت از یاد ها خواهد رفت؟ سنگسار زنان فراموش خواهد شد؟ جاپای اینهمه جنایت و خیانت پاک خواهد شد؟ایرانیانی که این خانم را به این کار مهم گمارده اند شب ها با وجدان راحت می خوابند؟ اصلن از خود آنها می پرسم چرا خودشان کشورشان را ترک کرده اند ؟چرا از آنهمه آسایش و امنییت ...از آنهمه آزادی و رفاه گریخته اندو به کشوری سرد و تاریک پناه آورده اند.

مگر نه اینست که خود را در خطردیده اند و حضور یک رژیم واپسگرا آنها را به این سر دنیا پرتاب کرده است. اگر همه ی جهان در برابر این رژیم خم و کم شوند و کرنش کنند و اگر همه ی زنان ورزشکار و سرشناس چادر و چاقچور کنند و پرده بر سرکشند، کوچکتر از آنند که پرده دار این رژیم آدمخوار شوند و ذهن و زبان مردم را از آنچه که برسرشان رفت و می رود پاک کنند . قتل جوانان ،سنگسار زنان...کشتار کارگران ، به بند کشیدن آزادی خواهان و دگر اندیشان ،اتفاقاتی نیست که فراموش شود. مردم نه می بخشند و نه فراموش می کنند.سکوتشان را باور نکنید.


مینا اسدی- چهارشنبه نوزده یولی دوهزار و پانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

منبع خبر «سایت استکهلمیان»

«سکوتم را نکن باور»ترانه ی پویان مقدسی.


پیام  کریستیان پالتن دونده سوئدی که آماده دویدن ۲۰۰۰ کیلومتری در داخل ایران می‌شود

https://www.youtube.com/watch?v=Skmt01YeaUw

 



ترانه‌ها

در جستجوی کارهایی که چاپ نکرده ام اتاق هایم را زیر و رو می کنم، کولبار این همه نوشته ، گفتگو، مقاله، شعر و ترانه بر شانه هایم سنگینی می کند . روزی چندبار خودم را سرزنش می کنم: زنی شلخته و بازیگوش ،عاشق کوچه و خیابان .....بریز و بپاش... هربار که در بیرون ازخانه کاری دارم دنبال کیف و کلاه و جوراب و کفش، همه ی اتافها را می گردم و به خودم فحش خواهر و مادر می دهم.!

از پدر و مادرم که سالهاست مرده اند بازخواست می کنم. چرا مرا نا مرتب و سر به هوا بار آورده اند . کاغذها وسط اتاق خوابم پرت و پلاست. پسرم بابک که مرتب و جمع و جور است تا مرا می بیند یادش می افتد که من به جای هر کاری باید این کاغذ ها را جمع کنم. می ترسد پس ا ز من از ریختن این کاغذ پاره ها ناراحتی وجدان بگیرد . می داند که من از هم اکنون نوشته ام که او چون حقوقدان است وکیل منست . می گوید تا اینها را جمع و جور نکردی چیز تازه ننویس . با من زندگی کرده است و دیده است که تا ننویسم نمی خوابم اما حالش از اینهمه آشفتگی به هم می خورد. خیال می کند که من می نویسم که نوشته باشم . مثل اینست که به گویند " نفس نکش" . پسر بزرگ *بهرنگ* که اهل بخیه است و من در دلم اعتراف می کنم که بسیار خوب می نویسد، مرا می فهمد چون خودش روزنامه نگار است و از راه نوشتن زندگی می کند، اما او مثل من نیست و معنای نظم را می داند.

 بسیاری از نویسندگان مرد ، البته نوع ایرانی اش ، از من شلخته ترند ، اما حتا اگر مرتب و منظم هم باشند سختی های یک زن نویسنده را ندارند. شانس بزرگشان اینست که زن دارند:عزیزم جورابم کجاست؟ سویچ ام را ندیدی؟ آی کیفم کو؟ در اینجا کمی بهتر شده اند . نویسندگانی را در ایران می شناختم و می شناسم که نمی دانستند و هنوز نمی دانند بچه هایشان در چه کلاسی درس می خوانند. پس کار من که زنم سخت تر است.

اینها را نوشتم که بدانید در این سن و سال با اصرار و پا در میانی دوستان در حال پیدا کردن گمشده هایی هستم که اینهمه سال گرد و خاک خورده اند .در این گرد گیری ها گاه نوشته هایی پیدا می کنم که شاید ا ز آب گذشته باشند، اما با تاریخی که زیرشان نوشته است مرا به فکر فرو می برند. مثل این ترانه که سی و نه سال از نوشتن آن می گذرد . اگرچه امروز سوژه ی تازه ای نیست .

 مینا اسدی... یازدهم مه دو هزار پانزده، استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 .......حکایت من و تو قصه نیست

 حدیث عشق ریشه است و خاک.

 دوباره ساقه می دهم

 دوباره شاخه می شوم

 شکوفه می دهم

پر ا ز جوانه می شوم

 درخت می شوم

پر ا ز ترانه می شوم

 مرا چه باک ا ز تو ای تبر

 هنوز ریشه های من

 درون خاک میهنم

 در انتظار فصل دیگری ست

 حکایت من و تو قصه نیست

 حدیث ریشه است و خاک

 مرا ز قطع شاخه ها چه باک.

 

مینا اسدی

اکتبر هزار و نهصد و هفتاد و شش - استکهلم



تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است

این را یک روزنامه نگار، در مهر نیوز می نویسد. من نمی دانم چرا زنان خواهان اخراج و مجازات او هستند . یک روزنامه نگار تربیت شده در آن رژیم خیلی که ذهنش باز باشد و خود را روشنفکر و نظریه پرداز هم به داند،در فکرش،در نگاهش و در پس پشت کله اش ،زن یک آلت جنسی ست و مرد با نزدیک شدن به این موجود ،چه بی حجاب و چه در حجاب ، حالی به حالی می شود .و تا خودش را به او نمالد و فشارش ندهد آرام نمی شود .در حالی که یک زن در خانه در انتظار اوست و نگران ، که مبادا زیر... ماشین رفته باشد.

 این که این مرد نادان اخراج شود ...یا مجازات شود ،دردی از کسی دوا نمی کند ،یک رژیم جنایتکار  و زن ستیز ، با اعوان و انصارش، با قوانین عهد عتیقش، پشت این نظر ایستاده است.به جای مجازات یک الف بچه، برای سرنگونی رژیم اسلامی که بانی همه ی این کلمات قصار است کاری بکنید. وگرنه اگر مردان ایرانی  به برابری زن و مرد باور داشتند به قوانین ضد زن ،"صیغه...تمکین  ویک مرد و دو زن ،تن ،نمی دادند. اعتراض می کردند ،در خیابان بست می نشستند و از حقوق زنان حمایت می کردند.

تا آنجا که من می بینم و می دانم بسیاری از مردان ،که خود را روشنفکر می دانند  و در حرفهایشان و ادعاهایشان، برای احقاق حقوق زنان گلو پاره می کنند  دو زن دارند ، معشوقه هم دارند ، تمکین هم می کنند،دختر بازند، همه ی گفتار و حرفهایشان به دور از عرصه ی پرنسیب اجتماعی شان سکسی ست. در محافل و مجالس خصوصی زنشان را در گوشه ای از سالن رها می کنند و به طرف دختران جوان می دوند  و از وصف عیش ، به نصف عیش هم به رسند ،خرسندند.

خانم های فمنیست ایرانی خود، بهتر از من این مردان هیز  و اهل تمکین و صیغه را می شناسند ، اما به دلیل موقعیت اجتماعی- سیاسی این آقایان والا مقام و صاحب نام ،صدایشان در نمی آید. چون این مردان می خواهند  در آینده ، زنان را با مردان برابر کنند.حجاب ها را به سوزانند،  و دیگر پس از سرنگونی این رژیم، آدم خوبی می شوند و  زن دومی نمی گیرند که از دخترشان ده سال کوچکتر باشد. چشمتان فقط  این جوان بیچاره را می بیند که شاید تا کنون دستش به یک زن نرسیده باشد و از شدت بدبختی رویای تجاوز به یک زن بی حجاب را در سر می پروراند و می خواهد برای کار ی که خواهد کرد عذر موجه بتراشد؟ زنان ایرانی زیر سلطه ی آن رژیم زن کش، با حجاب و بی حجاب ، مورد تجاوز قوانین مردسالارانه هستند .از بیکار شدن این جوان و مجازات او فقط دلتان خنک می شود .کسی درس عبرت نمی گیرد .این حکومت از بیخ و بن خراب است . چاره ی اساسی از ریشه کندن اینان است. دلیل را چاره کنید.بر شمردن  عیوب معلول کاری از پیش نمی برد.

و باقی ،بقایتان!

مینا اسدی -نهم آپریل دوهزار و پانزده- استکهلم

mina.assadi@yahoo.com


 



جا کش ها

می گویند :می توانستید اسم دفتر شعرتان را با نام جدید ی که رژیم ایران به جای جاکش ها از آن استفاده می کند بگذارید"بستر گستر".نام نرم تر و مردم پسند تری ست و نمیدانند یا نمی خواهند بدانند که بستر گستران،موضوع کار من نیستند . جاکش ها رهبران وحامیان و مریدان رژیمی هستند که مردمش نان ندارند ...خانه ندارند ...کار ندارند...بیمارستان و مدرسه ندارند و کودکان پابرهنه اش در کارتون ها می خوابند.چشم پوشی نکنید ...و
به جنایتکاران تخفیف ندهید.ولطفن با دقت به موجودی این اراذل واوباش در بانک های همه جای جهان نگاه کنیدو دره ی عمیق دهان گشوده ، بین فقر مردم و ثروت باد آورده ی این جماعت را ببینید.آنگاه به تفاوت کلمه بیرنگ و بوی "بستر گستر" با " جاکش "ها پی می برید و نمی بخشید و نسل کشی ها را از یاد نمی برید.اینها و ماله کشان و آستان بوسان درگاهشان،فقط یک کلمه را بر ذهن و زبانم جاری می کنند *جاکش*ها!

 

مینااسدی بیست آپریل دوهزار و پانزده -استکهلم.
پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

mina.assadi@yahoo.com


پول مقامات و رهبران جمهوری اسلامی در خارج
شبکه تلوزیونی CNN شب گذشته در گزارشی که روی سایت این شبکه قرار دارد، اعلام داشت که توسط یکی از کارکنان ایرانی بانک های کشور مالزی در جریان لیستی از پول مقامات و رهبران جمهوری اسلامی در خارج از کشور دست یافته است. این شبکه تلویزیونی مدعی شد که کارمند ایرانی بانک های مالزی به دلیل علاقه ای که به جنبش سبز در ایران دارد، این لیست را برای انتشار در اختیار CNN گذاشته است. ضمن تشکر از این فرد ایرانی که نام وی را اعلام نکرده است، لیست مورد بحث را انتشار کرده است که به شرح زیر است:
1-غلامحسین الهام : 25 میلیون دلار در دبی، 13 میلیون دلار در ترکیه، 17 میلیون دلار در سوئیس، 0.7 میلین دلار در بیروت
2-س.ح پناهی : 11 میلیون دلار در بانک اسلامی شریعت، 4 میلیون ایورو در مالزی
3-مسعود کاظمی:45 میلیون دلار در المان، 4.2 میلیون دلار در دبی
4-علی هاشمی بهرامیان: 5.2 میلیون دلار در کویت، 11 میلیون ایورو در بلژیک، 23 میلیون دلار در دبی،و مبلغی نا مشخص در الناخال کمپانی
5-محمد محمدی:12 میلیون دلار در دبی، 17 میلیون دلار در کویت، 8 میلیون ایورو در ترکیه
6-مهدی احمدی نژاد: 18 میلیون ایورو در بلژیک، 45 میلیون ایورو در سوئیس، 44 میلیون دلار در بانک اسلامی شریعت
7-نازیه خامنه ای : 7 میلیون دلار در ترکیه، 56 میلیون ایورو در المان، 122 میلیون پوند در انگلیس
8-صادق محصولی: 14 میلیون ایورو در ایالات متحده عربی،24 میلیون دلار در ترکیه،3 میلیون ایورو در مالزی
9-مجتبی خامنه ای:1 بیلیون پوند در گرین انگلیس(احتمالا بلوکه شده است)، 2.2 بیلیون ایورو در المان،766 میلیون دلار در قطر،مبلغی نامشخص در بانک سوئیس
10-حسین معادی خواه:15 میلیون دلار در کویت، 45 میلیون ایورو در استرالیا،7 میلیون دلار در امارات متحده عربی
11-عیسی کلانتری: 32 میلیون ایورو در بلژیک،1.2 میلیون دلار در ایتالیا
12-حسین طائب:122 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 42 میلیون ایورو در ایتالیا
13-مسعود حجاریان کاشانی:92 میلیون دلار در استرالیا،13.7 میلیون دلار در قطر
14-سردار احمد وحیدی:32 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 65 میلیون دلار در ترکیه، 122 میلیون دلار در آلمان (احتمالا بلوکه شده)
15-عباس کدخدائی: 2.5 میلیون دلار در ایتالیا، 7.1 میلیون دلار در کویت، 3.2 میلیون دلار در کویت
16-مجتبی مصباح یزدی: 184 میلیون دلار در دوبی، 221 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 55 میلیون ایورو در اسپانیا
17-علی مصباح یزدی: 45 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 17 میلیون دلار در ترکیه، 65 میلیون پوند در انگلیس، 75 میلیون دلار در افریقا جنوبی، 110 میلیون ایورو در آلمان
18-حسین فیروزآبادی: 320 میلیون دلار در مالزی، 65 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 103 میلیون دلار در کویت، 17 میلیون دلار در ترکیه
19- پرویز فاتح : 16 میلیون دلار در ترکیه، 5.2 میلیون ایورو در ترکیه،22 میلیون دلار در سوئیس
20-حسین شاجونی: 66.5 میلیون دلار در دوبی، 39 میلیون دلار در کویت، 11.2 میلیون دلار در بیروت، 8 میلیون دلار در مالزی
21-حبیب الله عسگراولادی: 172 میلیون دلار در بلژیک، 120 میلیون ایورو در آلمان، 420 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 42 میلیون دلار در ترکیه،219 میلیون دلار در مالزی
22-حسین جنتی: 228 میلیون دلار در دوبی، مبلغی نا مشخص در بانک سوئیس و مبلغی نا مشخص در بانک ترکیه، 200 میلیون دلار در مالز، 150 میلیارد دلار در ژاپن، 32 میلیون دلار در مالزی
23-سکینه خامنه ای: 25 میلیون دلار در مالزی،14 میلیون دلار در قطر،112 میلیون در دوبی
24-اسفندیار رحیم مشایی: 5.2 میلیون دلار در آلمان، 32 میلیون دلار در ایتالیا،41 میلیون دلار در دوبی
25-ح-محمدی آقایی: 48.4 میلیون دلار در دوبی، 2.4 میلیون دلار در بیروت، 56 ایورو در اسپانیا
26-علی اکبر ولایتی: 244 میلیون ایورو در آلمان، 6 میلیون ایورو در استرالیا، 56 میلیون دلار در مالزی
27- محمد محمدی ریشهری:241 میلیون دلار در الناخال کمپانی و 121 میلیون دلار در دوبی، 48 میلیون دلار در آلمان،43 میلیون دلار در ایتالیا
28-محسن هاشمی بهرامانی:35 میلیون دلار در ایالت متحده عربی، 56 میلیون دلار در بلژیک
29-محسن هاشمی ثمره:11 میلیون دلار در قطر، 5.9 میلیون دلار در مالزی،
30-علی لاریجانی:185 میلیون ایورو در استرالیا،16 میلیون ایورو در امارات متحده عربی، 112 میلیون ایورو در مالزی
31-عباس اخوندی:9 میلیون دلار در امارات متحده عربی، 502 میلیون دلار در بانک بیروت
32-محسن رفیق دوست: 129 میلیون دلار در بلژیک، 44 میلیون دلار در کویت و 92 میلیون دیگر در کویت
33-حمید حسینی:30 میلیون دلار در مالزی، 82 میلیون ایورو در اسپانیا
34-محمد حسینی:14 میلیون دلار ایالات متحده عربی، 7 میلیون دلار در کویت، 3 میلیون دلار در ترکیه و 11 میلیون پوند در انگلیس
35-محمود حسینی:32 میلیون دلار در ترکیه، 11.4 میلیون دلار در کویت
36-مجتبی هاشمی ثمره:28 میلیون دلار در اسپانیا، 76 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 124 میلیون دلار در مالزی
37-کارمان دانشجو:76 میلیون ایورو در استرالیاف7.2 میلیون دلار در مالزی
38-احمد رضا رادان:98 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 65 میلیون دلار در کویت، 121 میلیون دلار در افریقای جنوبی
39-یدالله جوانی:22 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 5 میلیون دلار در هند، 23 میلیون دلار در پرتغال
40-غلامرضا فیاض:65 میلیون دلار در مالزی و 40.9 میلیون دلار در کویت
41-رضا فیاض:23 میلیون دلار در ایلات متحده عربی،17 میلیون دلار در ترکیه،7 میلیون دلار در ایتالیا
42-علی مباشری:12 میلیون دلار در بلژیک، 19 میلیون دلار در مالزی،42 میلیون دلار در کویت
43-محمد نقدی:142 میلیون ایورو در ایالات متحده عربی و 24 میلیون دلار دیگر در ایالات متحده عربی،66 میلیون دلار در مالزی
44-فرهاد دانشجو:2.3 میلیون دلار در ایالات متحده عربی5.6 میلیون دلار در ترکیه
45-خسرو دانشجو:11 میلیون دلار در ترکیه، 7 میلیون دلار در جمهوری چک
46-حمید حسینی:42 میلیون مالزی،28 میلیون در ایالات متحده عربی
47-محمد باقری خرازی:120 میلیون دلار در لبنان، 86 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،42 میلیون دلار در برکلی بانک افریقای جنوبی
48-مهدی هاشمی ثمره:5.7 میلیون دلار در ترکیه،44 میلیون دلار در کویت
49-حمید رسائی:62 میلیون دلار در مجارستان،32 میلیون ایورو در المان، 18 میلیون پوند در انگلیس،14 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
50-حسین موسوی اردبیلی: 21 میلیون دلار در کویت، 110 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،32 میلیون دلار در مالزی
51-علی مبشری: 7 میلیون ایورو در استرالیا، 22.4 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
52-حسین شریعتمداری: 225 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 54 میلیون دلار در الناخال کمپانی، 65 میلیون ایورو در » ح.س.ب.س» بانک انگلیس
53-حسین شاهمرادی:56 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 64 میلیون دلار در مالزی، 7 میلیون دلار در هند
54-کامران دانشجو:24 میلیون دلار در ژاپن، 43 میلیون دلار در مالزی
55-داوود احمدی نژاد:65 میلیون دلار در ایالات متحده عربی،48 میلیون ایورو ایالات متحده عربی، 8 میلیون دلار در بانک پترزبورگ روسیه
56-عبدالله عراقی:84 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 127 میلیون دلار در لبنان، 67 میلیون دلار در مالزی، مبلغی نامشخص د بانک سوئیس
57-بهاالدین حسینی هاشمی:45 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 80 میلیون دلار در مالزی
58-محی الدین فاضل هرندی:52 میلیون دلار در عمان، 45 میلیون دلار عربستان سعودی
59-احمد جنتی:450 میلیون ایورو در بلژیک، 143 میلیون دلار در الناخال کمپانی،124 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 265 میلیون دلار در مالزی،118 میلیون دلار در افریقای جنوبی و مبلغی نا مشخص در بانک سوئیس
60-علی جنتی:35 میلیون دلار در ایالات متحده عربی، 155 میلیون دلار در ترکیه، 55 میلیون دلار در آلمان، مبلغ نا مشخصی در سوئیس
61-مرتضی رفیق دوست:120 میلیون ایورو در آلمان، مبلغی نا مشخص در بانک سوئد
62-م-ح پارسا:43 میلیون دلار در ترکیه، 12 میلیون دلار در مالزی
63-فاطمه اسگراولادی:43 میلیون دلار در قطر، 16 میلیون دلار در ترکیه
64-علی اکبر محتشمی:125 میلیون دلار در شارجه، 85 میلیون دلار در کویت، 200 میلیون دلار در مالزی، مبلغ نا مشخص در بانک سوئیس
65-یاسر بهرامانی هاشمی:22 میلیون ایورو در آلمان، 12 میلیون ایورو در استرالیا، 14 میلیون دلار در ایالات متحده عربی
66-غلامعلی حداد عادل:12 میلیون دلار در ترکیه، 2.4 میلیون دلار در مالزی،43 میلیون دلار در ایالات متحده عربی



هفت سین "کارو"...

کارو در ذهن و زبان شاعر بود....می نوشید و از خود بیخبر می شد. به هر رستوران و کافه ای می رفتی کارو حضور داشت .در چند روزنامه و مجله می نوشت و پول کمی می گرفت و با آن اموراتش کم و بیش می گذشت.وگرنه ما همه در خدمت او بودیم.شبی که با شهین حنانه و حسین منزوی غزلسرا در مینی گلف نشسته بودیم ...کارو از در درآمد و یکراست به سراغ ما آمد منزوی خود بیشتر از کارو می نوشید.آن دو نیم نگاهی به هم انداختند ومن به کارو که ایستاده بود گفتم شاعر بنشین و با ما شام بخور .میدانستم که نمی نشیند...در اینوقت گارسون شام ما را آورد.و چپ چپ به کارو نگاه کرد و پرسیدمزاحم است؟ شهین به گارسون پرید که:شاعر بزرگ است...مزاحم یعنی چه ؟ گارسون با لحن تحقیر آمیزی گفت:من که شاعر ماعر سرم نمی شود .بعضی از مشتری هااز ایشان شکایت دارند.کارو به گارسون توپید:تو کار بزرگان دخالت نکن برو چتول اول را بیاور که خمارم. گارسون به سرعت شیشه ی ودکا را رساند و کارو همانجا ایستاده شیشه را سر کشید که منزوی شیشه را از دست او گرفت و با تلخی گفت:این چه کاری ست ...چرا تف کاری می کنی ما هم هستیم و یک جا باشکم گرسنه تا قطره ی آخر را نوشید و کارو قهر کرد و رفت.و هر چه صدایش کردیم بر نگشت .هنوز ساعتی نگذشته بود که منزوی از درد شکم به خود پیچید وبالا آورد...در اینگونه مواقع صاحب رستوران ،مهمانان را مودبانه جواب می کرد اما ما مشتریان همیشگی بودیم .در حال چکنیم چکنیم بودیم که به خانم رضوی مامای بیمارستان شهیاد فکر کردیم و فولکس واگن کوچکش که هرگز به ما نه نمی گفت .شهین از دفتر رستوران به او زنگ زد و قضایارا گفت دقایقی نگذشته بود که آمد.منزوی را به بیمارستان لقمان الدوله بردیم .تقریبن مرده بود ..اگر آن خانم مهربان نبود و پارتی ما نمی شد غزلسرای بزرگ پیش از این ها مرده بود! منزوی تا زنده بود غزل های زیبایی نوشت، غزلهای ناب و بی همتایی که دیگر شاعران اگر چه بر ارزش کار او واقف بودند دم فرو می بستند که خودشان میداندار باشند.
کارو اما بی اعتنا به دور و برش می نوشت و چون از درد مردم می نوشت در میان جوانان جایی بس بزرگ و در خور داشت. شعر هذیان یک مسلول... و حاجی فیروز و ببار ای نم نم باران را بیشتر دانش آموزان و دانشجویان از بر بودند.لالایی"ببار ای نم نم باران...با صدای ویگن برادرسرشناس کارو هنوز هم جزو ترانه های شنیدنی و ماندنی ست. برای آشنایی بیشترشما با آثار کارو بخشی از شعر حاجی فیروز را می نویسم .

*از زبان حاجی فیروز* ......کارو.....

.........این چه نظمی ست؟ چه رسمی ست؟چه وضعی ست خدا
سبب اینهمه بدبختی وغم چیست خدا
جز. خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچکس زنده در این شب بخدا نیست ،خدا!
کی شود روز و شود تیره بر این ظلمت تار
که پیاده ست در آن حق و ستمکار ،سوار
زیر خاک است گل و زینت گلدانها ، خار
سر نوشت همه بازیچه ی مشتی عیار
زندگی ، پول-نفس،پول-هوس،پول- هوار
مرغ حق یخ زده اندر قفس پول،هوار
هموطن!خنده مکن بر رخ این *حاجی * خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار
زاده ی فقرکجا و طرب فصل بهار...؟
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ وتنم بسترسوز
کت من در گرو ی عید گذشته ست هنوز

به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بدآخر که چه باشد نوروز...
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک ،زنگ به زنگ
که تفو برتو محیط شرف آلوده به ننگ.
هفت سین! وه که چه *سین*ی و چه *هفت* همه رنگ
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سر سنگ
آخر ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فر ح بخش قرین

هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟.....

"من به روایت من"

*مینا اسدی-نوزدهم مارس دو هزار پانزده- استکهلم*

 mina.assadi@yahoo.com



من به روایت من

هرسال از اولین روز ماه اسفندتا روز بیست و دوم که روز تولد منست سالی را که گذرانده ام بررسی می کنم.روز اول دم آینه ی قدیمی می ایستم.به چین های پنجه گرگی پای چشمانم خیره می شوم...دستهایم را در هوا تکان می دهم...چند قدم راه می روم تا ببینم پاهایم چکاره اند ...خم می شوم و چیزی را از زمین بر می دارم .پشت راست می کنم ...و می ایستم ...به نسبت سالهایی که زندگی کرده ام
اوضاع روبراهی دارم...نه سیگار کشیده ام و نه پای منقل نشسته ام و نه الکل
اضافه به بدنم وارد کرده ام . پس به تخته میزنم که چشم نخورم! روز بیست و دوم اسفند بیاد مادرم می افتم و چشمهایم از اشک پر می شود...زنی که همیشه ی کودکی های من آبستن بود و نه بار زایید و روز بعد از زایمان در خانه راه رفت و خندید وشوخی کرد .چرا پدرم که این همه "مولودخانم "را دوست داشت به داشتن بچه های زیاد علاقه داشت...فکر نمی کرد که این زن برای دوباره باردار شدن به دو سه سال آرامش و استراحت نیاز دارد؟ من چهارمین بچه ی این خانواده بودم.بچه ی سوم که پسر بود و سعید نام داشت در چند ماهگی مرد ومن به سرعت درست شدم که جای او را پر کنم تا دامن مادرم خالی نماند .من در یک خانه ی اجاره ای در کوچه نعلبندان به دنیا آمدم. زن بیسوادی که مامای تجربی بود مرا با چنان شدتی بیرون کشید که هنوز از یادآوری آن روز کذا سردرد می گیرم!
مادر م به هنگام زایمان در اتاق راه میرفت و آدمهای نگران را که دور تا دور کرسی نشسته بودند با التماس صدا می کرد و کمک می خواست: زهرا خانم جان ....مهین جان...زن عموجان کمک ...دارم می میرم. و آنها هم یکریز دعا می خواندند و در اتاق فوت میکردند. مشد ننه که بیحوصله می شدمادرم را بزور روی تشک می خواباند وبا یک فشار به شکم او سر بچه را بیرون می اورد.و آنقدر سر بیچاره را می کشید تا بیرون بیاید و اولین نگاهش هم به پایین تنه بچه بود که اگر دختر می شد با فریاد می گفت بیا حاج آقا یک نان خور اضافه! ودستمزدش را می گرفت ومی رفت .به خانه ی روسها که اسباب کشی کردیم و پدرم وضع مالی بهتری پیدا کرد دیگر "مشد ننه " کاره ای نبود.
خانم درخشنده ی کلبادی مامای تحصیلکرده را خبر می کردند. و صدا که بلند می شد :خانم دکتر تشریف آوردند...مشد ننه که در همه ی زایمانها بعنوان سر قفلی حضور داشت خون خونش را می خورد و پس از تمام شدن کار و رفتن خانم دکتر ، از کارهای مامای جدید ایراد می گرفت و در باره ی خودش داد سخن می دادکه اینها دوخط در مکتب خواندند من هزار تا بچه سالم به دنیا آوردم .و وقتی با لب و لوچه ی آویزان خانه را ترک میکرد صدای پر از کینه اش بگوش می رسید که :نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.! و البته بابت نظارتش بر کار خانم دکتر ،از پدرم دستمزد برابر می گرفت!
حالا چهار روز از تولدم گذشته است.آثار آن را در فیسبوک پاک کردم که شما دوستان مهربانم اینروز را از یاد ببرید ، اما با اینهمه ،گلهایتان و پیامهایتان رسیدو
شادم کرد.سال، سال بدی بود ...مرگ و میر ...کشت و کشتار وجنگهای نابرابر و سوگ عزیزان ...دارم با خودم کار می کنم که دوباره آغاز کنم و زندگی را از سر گیرم...هر چه زندگی سخت و غیر قابل تحمل باشد باز هم روی خاک بودن بهتر از زیر خاک بودن است...و زندگی زندگان ادامه می یابد...دم غنیمت!
سپاس که مرا خواندید.


مینا اسدی-شانزدهم مارس دوهزاروپانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com 



ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف

تواب می تواند یک روزنامه فروخته باشد ...یا در خیابان دست در دست دختری راه رفته باشد... یا سرخوش از یک اتفاق ساده ،سوت زنان از کنار امام جمعه ای گذشته باشد ، و شرط ادب به جا نیاورده باشد ...و ناگهان خودش را در سلول زندان اسیر دیده باشد و از سر ترس و وحشت و برای نجات جانش پذیرفته باشد که توی صورت هم بندش تف کند .. اصلن می تواند رهبر یک سازمان عریض و طویل باشد ...و یا در یک مبارزه ، با مسلسل و تیر و تفنگ به دست دشمن افتاده باشد و شکنجه را تاب نیاوردو بگوید و توبه کند ودر انکار گذشته ی خود کولبارش را بر دارد و به کشوری دیگر بگریزد و یا سفر کند و از چشم و خشم زخم خوردگانی که با توبه ی او دوست ...رفیق ویا برادر و خواهری را از دست داده اندپنهان بماند و روزگار دردناک و غم انگیزی را در کنج خلوتی بگذراند که هزار بار از مرگ تلخ تر و ناگوار تر است.اما توبه آن سوی شکنجه است...آن سوی سیخ و میخی ست که بر جسم ناتوان آدمی فرو کرده اند که تاب درد را ندارد ...می خواهد بمیرد یکبار بمیرد ، تا از شدت درد ،خواهرش را لو ندهد ... تا هر آنچه را که به او دیکته کرده اند بگوید... و شرمسار تواب شدنش در پستوی لانه های این شهر و آن دیار ،در بدر.. نباشد.تا اگر جرات می کند و چهره نشان می دهد تلاش کند که لکه های تیره ی گذشته اش را به شوید با یک انتقاد از خود ، زندانیان سابق را که هنوز در تبعید هم زیر تیغ جاسوسان رژیم اسلامی هستند یاری دهد . مرگ بر جنایتکارانی که دگر اندیشان را می کشند و از بازماندگان تواب می سازند ...و مزدورانشان را در میان تبعیدیان جاسازی می کنند . اگر شما یک "مینوی همیلی باشید زندانی سیاسی سابق و در جلسه ای شرکت کنید وناگهان تواب همبندتان راببینید که در کمال بی شرمی از بی کسی و بدبختی مخالفان سود می برد و میکروفون "حقوق بشر " در دست ،بر سکوی افتخار سیم و زر ایستاده است چه می کنید ؟ آیا از او نمی خواهید که چمدان گذشته اش را یکبار برای همیشه باز کند و سپس مجلس گردان زندانیان در بند و مادران کشته شدگان باشد ؟ ببینید که نه تنها شرمسار نیست به کشور اسلامی هم می رود و تجدید قوا می کند و بر می گردد . ...نمی گویم که تواب گذشته را برانید ...نمی نویسم که کسی....کسانی را به جرم گذشته ای که خود از آن گریزانند انگشت نشان کنید و می خواهم همه ی مشت ها به سوی رژیم نشانه رود اما چرا حقیقتی که در نوشته های مینو همیلی به روشنی پیداست ،شما را می آزارد و در نوشته هایتان به او شلیک می کنید؟.من هرگز مینو همیلی را ندیده ام اما آنچه که نوشته است و می نویسد و در آن پای می فشارد مرا بیشتر با زد و بندها آشنامی کند. چرا حرف های مینو منطقی نیست؟این که یک زندانی ، تواب یا شکنجه گرش را می بیند و واکنش نشان می دهد، امر تعجب آوری ست
که شما را به دفاع از تواب وا می دارد ؟ پشت پرده ها چه چیز پنهان است ؟
.چرا وقت و انرژی برای سرنگونی تواب سازان نمی گذاریم
و زخم توابان را پانسمان می کنیم؟ . چه کسانی در میان ما هستند که از بقای رژیم سود می برند؟
"مینو همیلی"زندانی سیاسی سابق
من حرف هایت را می فهمم و با تو همدردی می کنم و از سکوت تبعیدیان در حیرتم .


مینااسدی...سه شنبه دهم مارس دوهزار و پانزده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



روز آفتابی هشت مارس

روزی آفتابی...آسمان،یک دست آبی...نشسته ام با مرور همه ی روز های هشت مارس ...از اولین روز هشت مارسی که در خیابان های تهران می دویدیم و زن و مرد و دختر و پسر را در آغوش می کشیدیم ...گل می گفتیم و گل می شنفتیم. رها ..رها از بند ... از بند بردگی...چه ساده دل بودیم...خودم را درآنروز خوش ورق می زنم...مثل روزنامه های "شاه رفت" مثل مجله های "عوامل اصلی ساواک دستگیر شدند" ...مثل "عکس ها ی دونیمه کردن دشمنان انقلاب روی بام مدرسه ی "رفاه" ...و مثل "نیش باز روزنامه نگاران خوشرقص روی جلد فوق العاده !". و آن لحظه ای که "یا روسری یا توسری" مثل بمب دستی ساعتی توی گوشم منفجر شد.....و چیزی که تا آن دم ازبودنش خبر نداشتم در شکمم تکان خوردو وحشتم خونی شد که از پاهایم سرازیر شد. زنی آبستن در کنار من با سر و صورت خون آلود و چشمان پر از ترس فریاد زد: برادران ...بجه ام ...بچه ام و بیهوش بر شانه های زنانی افتاد که هنوز درانتظار آن بودند که:خمینی حکم جهاد دهد ...که بی امان بزنند و بکشند تا آنجا که "لشگر خونریز نتواند که جوابشان دهد"
. زنی داد زد :تظاهرات به هم نخورد و زنی دیگر که روسری داشت با طعنه گفت:این خانم های اعیان و اشراف را از صف بیرون کنید...و با هم دم گرفتند: یا روسری یا تو سری...و رفیق کنار دستم گفت:نظم انقلاب را بهم نزنید.بروید بیرون ...و در گوشم گفت اگر ما همراهی نکنیم اینها انقلاب را می دزدند...یکی دیگر گفت: مدارا کنید...یک گوش در ...یک گوش دروازه...سخت نگیرید.آخر ما چگونه میتوانستیم سخت بگیریم ،ما که یک در صدی بودیم و و برای دفاع از خود حتا یک قیچی زنگ زده هم نداشتیم.
نشسته ام و مرور می کنم همه ی هشت مارس ها را که چه جانی کند م...که چقدر نوشتم... چقدر ترانه ساختم و چگونه انچمن مستقل زنان ایرانی در تبعید را بنا نهادم و چه کشیدم از دست مبارزان که مرا "بختیاری "نامیدند و چون زورشان به من و دختران و زنان جوان عضو انجمن نرسید مرا جاسوس و روزی نامه نگار خواندند. و میز کتاب انجمن را از جشن هشت مارس بیرون انداختند... وهزار ترفند بکار بردند که انجمنی
مستقل بدون حزب و سازمان و دسته ی آنان به جای نماند وحالا بدون آنکه کمترین
انتقادی به کارهایشان بکنند ...خودشان دم به ساعت انجمن و کانون مستقل می زنند.البته در میان آن آدمهای زبان نفهم ، دوستان و رفیقان شفیق و مردان مبارزی هم بودند که از جلسات ما حمایت می کردند .
روز آفتابی هشت مارس است و من در دریای خاطره موج به موج سفر می کنم که صدای زنگ در خانه رشته ها را پاره می کند.پشت در حیدر جهانگیری با دو شاخه گل سرخ ایستاده است با لبخند و تبریک روز زن...با گلهایش عکس می گیرم .چه نیرویی دارند این خانواده...مادر مه لقا جهانگیری که پس از کشتار جوانانش الله قلی جهانگیری...محمد قلی جهانگیری... مهین جهانگیری....و جعفر جهانگیری هنوز در میدان ایستاده است ...مادری که خاکها را پس زد و جسد "مهین"اش را از رنگ دامنش شناخت.چه نیرویی دارند این مادران و این زنان جوان از دست داده...حیدر جان چه خوب شد که آمدی...سپاس از گلهای زیبایت ...
حالا من اندوهم را در خانه میگذارم و به خیابان می روم ...من آدم میدانم ...زن خانه و فرش و جارو نیستم...مثل مادرت مه لقا و مثل همه ی مادران در میدانهای اعتراض ایستاده.
هنوز هستم!

مینااسدی- روز هشت مارس دو هزار و پانزده...استکهلم

 mina.assadi@yahoo.com



جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را!

در روزهای تلخ و غم انگیز سوگ و زاری و ناباوری از دست دادن عزیزانم، از مرگ دیگران غافل شدم و ندیدم که پرویز اصفهانی سردبیر نشریه نیمروز در گذشت. آدمی که در طول چند سالی که ستونی را به من اختصاص داده بود او را شناختم و در چند سفری که به لندن رفته بودم ازنزدیک با او آشنا شدم .وقتی مقاله "اولین نفر" را نوشتم و به شکل جزوه ای بیرون دادم دست به دست گشت و چون هنوز ایرانیان تبعیدی بودند، و راه بیا و برو شان به ایران هموار نشده بود از آن استقبال کردند و این جا و آن جا منتشر کردند و در رادیو هاخواندند .روزنامه ای هم به دستم رسید که آنرا چاپ کرده بود .نیمروز؟اولین بار بود که دیده بودم.چرا از من نپرسیده بود؟ به عقلم نرسید که وقتی مطلبی انتشار بیرونی یافت دیگر نمی توان تعیین کرد که در کدام نشریه چاپ شود ویا در کدام رادیو خوانده شود.گوشی را بر داشتم و به عتاب و خطاب ،تلخ شدم که شما از من نپرسیدید.در سکوت به من گوش کرد و گفت : من این جزوه را دیدم با تکثیر دیگران.نمی دانستم که باید از نویسنده پرسید.گوشی را که گذاشتم ،در کار خودم حیران شدم. این چه کاری بود که کردم؟ چند ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ زد :سلام من اصفهانی هستم از نیمروز. برای ما بنویسید.ما یک روزنامه عمومی هستیم. هر چه که بنویسید روی چشممان بدون بر داشتن یک ویرگول ، آنرا چاپ می کنیم. آنزمان روشنفکران نوظهور در بوق جامعه ی مدنی می دمیدند. در یک گردش ،به راست ،نویسندگان نامه نویس به درگاه عبا و عمامه سر ساییدند و روشنفکران مذهبی نامیده شدند.بیشرمی و بی چشم ورویی و خیانت ،فضیلت شد و به چشم بر هم زدنی رذیلت و ضد ارزش جایگزین ارزشها شد ...انگار نه انگار که خون جوانان هنوز در کوچه و خیابان جاری ست.گفتم تا چند دقیقه ی دیگر جواب می دهم.به برادرم مهران زنگ زدم و او با شنیدن یک جمله گفت :چرا نه ... به روزنامه ها و مجلات حزبی که کار نمی دهی ...می نویسی و انبار می کنی که چه بشود. جوابم "آری"بود .و از آن به بعد هر هفته نوشتم و نامه های فحش به نیمروز سرازیر شد. نویسندگان مخالفِ شوی "جامعه ی مدنی " همداستان شدیم و هر هفته در نیمروز نوشتیم. یکبار که مطلب یکی از این نویسندگان چاپ نشد و او گلایه کرد نامه ای به اصفهانی نوشتم .دلیل او این بود که در مقاله به یک فرد با نام توهین شده بود . هفته ی بعد همان مقاله را گذاشت و از نویسنده پوزش خواست. با آنکه در نوشته هایم با نظرات او تند و تیز بر خورد می کردم هرگز کلمه ای از مطالب من بر نداشت .پیش از آن نمی شناختمش و بیش از این هم از او نمی دانم...اما از همکاری ام با این روزنامه نگار خوشنود بودم. تا لحظه ی آخر صفحه بندی روزنامه زنگ می زد و با صبر و حوصله می پرسید مطلب چه شد...نیم ساعت دیگر روزنامه بسته می شود .گوشی را که می گذاشتم با صدای بلند داد می کشیدم اوف ... فاکس خراب است کی حوصله دارد برود سر خیابان فاکس کند و پسرم بابک از توی اتاقش فریاد می کشید :مامان درس دارم .باز روز "نیمروز" شد؟و در اتاقش را چنان به هم می کوبید که برق از چشمم می پرید و نوشته به دست به خیابان می زدم. از این همکاری بهره ی فراوان بردم :اول آنکه با آدمی آشنا شدم که مرا سانسور نکرد و به همه ی نظرها در روزنامه اش امکان حضور داد ...دوم آنکه با اصرار در گرفتن مقاله ، مرا به نظم هفتگی ناچار کرد و سوم آنکه نوشته هایم کتابی شد با نام"درنگی نه که درندگان در راهند" که این مجموعه هم به لطف مهران جمع آوری شد.و خوانندگان فراوانی یافت .این ها را نوشتم که یاد پرویز اصفهانی را گرامی بدارم، و نقاط قوتش را بر شمارم .

مینااسدی- شنبه هفتم مارس دوهزار و پانزده- استکهلم
 


دلتنگی برای ساری

ای علف های خیس
که بر بستر رودخانه های سرزمین من می رویید
با نسیم که از شما می گذردبگویید
که بوی تن شما
دراین سوی جهان نیز
عاشقی دارد!
...........
*دلتنگی برای ساری* "دو"
پنجره های آواز
دورنمای سرخ
و حنجره ی زنی
از این سوی جهان
که می سراید:
آی گمشدگان
- سالهای گمشده ی من -
کودکی در خورشیدی حقیقی
دختر بچه ای خوابزده
بر شانه های زنی آبستن،
شاخه ای وابسته
به ساقه ی تنومند امنییت
می گردد
می گردد
در صندوقخانه
در جامه دان های قدیمی،
در کوچه های سنگفرش،
در ساحل های تنهایی،
و گمشده ای را نمی یابد.


مینا اسدی- از دفتر شعر * بی عشق بی نگاه *چاپ پکا پرینت، لندن- تاریخ نشر 1372-"1993"

mina.assadi@yahoo.com



می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...

هر چه بیشتر اعتراض می کنم تنها تر می شوم اما از گفتن ، باز نمی مانم ...اگر همه ی آدمهای کره ی زمین مرا در بیابانی خشک و بی آب و علف رها کنند و خود در خوشی و شادی و ابزار و ابتذال غرق شوند و در دلار وکارت های اعتباری و سفرهای رویایی و عیش و عشرت و منقل و
تریاک و گردهای فراموشی شنا کنند من حرف می زنم و آنچه را که باید بگویم می گویم و هیچ آداب و ترتیبی نمی جویم.از چشمان لبریز از کینه و خشم شما نمی ترسم . به محبت زبانی شما ، یا کلمات تحقیر آمیزتان به اندازه ی یک ارزن بها نمی دهم .با آنکه افتادن تان را به دره ی بی انتهای چابلوسی...ناسپاسی و حقارت، با چشم باز می بینم و بیشرمی و وقاحت بی حد و مرزتان را در سخنرانی های تکراری می شنوم همانجا که باید ، ایستاده ام . همراه شما نمی شوم و مثل سگ هرزه مرض بدنبال تکه ای گوشت ، از این ده به آن ده نمی دوم. با کاسه ی چه کنم چه کنم پیش نوکیسه گان دست دراز نمی کنم وبه خرج تازه به دوران رسید ه ها سفره های خوش آب و رنگ نمی چینم و می دانم که تا شما روشنفکران قلابی و خود نما و صدرنگ و بی عمل خودتان را به جای
مخالفان رژیم جا میزنید و دست هیچ بلند گویی را رد نمی کنید و گل سرسبد همه ی مجامع و مجالس هستیدآش همان آش است و کاسه همان کاسه .به لطف شما
که هنوز در "شک میان دو نماز * ایستاده اید و در لجنزار سبز و آبی و زرد و سیاه و سفید دست وپا میزنید و برای هر بی سروپای جنایتکاری گلو پاره می کنیداین رژیم ،سرجایش محکم نشسته ، خون مردم را در شیشه کرده و به ریش ما می خندد.و..امامزاده های ساختگی اش را مثل شهر فرنگ در شهر و روستا می چرخاندو پابرهنگان و گرسنگان را به خدا حواله می دهد. در هفتاد سال، اگر هفت بار پشتک و وارو زده باشید و با هر تازه از راه رسیده ای همبستگی کرده باشیدو ببینید
هنوز سر جای اول ایستاده اید ، یعنی یک جای کارتان می لنگد ...یعنی باید شماره ی عینک تان را عوض کنید ...یعنی از این کنفرانس ها و سمینارها آبی گرم نمی شود ...یعنی خودتان را سرگرم می کنید ...یعنی که در جهان کشف و شهود، شما از ریسمان "اگر و مگر "آویزانید...یعنی که هنوز به "انیشتن"ها باور ندارید و پس پشت سرتان
شمع سوخته ی"پنج تن"ها سوسو میزند.
مینا اسدی.... دوشنبه..نوزدهم مای دوهزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد

"یک"

خانه را آب و جارو کرد.پنجره ها را شست. به گلهای باغچه آب داد.برای گنجشک ها که روی تنها درخت خانه بیتوته کرده بودند دانه پاشید.پارچه ی خیس روی دانه های گندم را با احتیاط بر داشت و به جوانه ها که پوسته ی گندم را تر کانده بودند و سر کشیده بودند نگاه کرد و لبخند زد.
سالها بود که سبزه سبز نکرده بود.از روزی که ازدواج کرده بود در همان قدم اول به او گفته بودند سبز کردن سبزه و نگهداشتن اردک برای فامیل شگون ندارد. همه ساله سبزه ی عید را از بازار می خریدندبا روبانهای رنگارنگ که دور سبزه بسته بودند.اما ملوک ته دلش راضی نبود و آرزو داشت که خودش مثل زمان دختری اش گندمها را خیس کند و شاهد رشد جوانه ها باشد.اما فامیل شوهر ش به این مسئله حساسیت داشتند.مادر شوهرش در آستانه ی نوروزهرسال برای بر حذر داشتن ملوک از سبز کردن گندم،خاطره ی مرگ برادرش را تکرار می کرد:تازه گندم ها را ریخته بودیم توی آب، که در زدند و خبر مرگ برادر جوانم را آوردند . و در باره ی نگهداشتن اردک هم عمه خانم که در خانه ی بردارش زندگی می کرد داستان دیگری داشت:از ده ،دو اردک سفید آورده بودند.اردک ها دور حوض می چرخیدند که پسرپنج ساله ام به هوای آنهادر حوض افتاد و خفه شد"
و حالا بعد ازسی و سه سال دوباره مثل روز های شاد نوحوانی اش گندم خیس کرده بودکه سبزه ی سفره ی هفت سین اش را خودش سبز و تزیین کند.

*دو*
"فرخ" بیست و چهار ساله اش را که به جنگ بردند یکباره همه ی شادیها از خانه پر کشید.نا غافل و بدون رضایت فرخ و خانواده اش ،او را از زن جوانش،جداکردند و به جبهه فرستادند و این آخرین دیدار آنها بود هر چه "افسانه" زن جوان فرخ ناله و التماس کردکه پا به ماه است وهمین روزها می زاید به گوش کسی فرو نرفت.پس فرخ برای چه خلبان شده بود؟ برای همین روزها.اگر جوانان نروند جه کسی باید از استقلا ل و تمامیت ارضی کشور دفاع کند؟
فرخ راجزو اولین دسته های اعزامی به جبهه ی جنگ"حق علیه باطل"!!فرستادند..ماههای اول نامه هایش می رسید و بعد از آن خبرهایی بود فقط در حد"سالم" است و "درفلان منطقه ی جنگی به سر می برد" و چندی بعد همین خبر ها هم قطع شد.مراجعه به مسئولان امور فایده ای نداشت.کار هر روز ملوک و افسانه شده بود که شال و کلاه کنند و از این اداره به آن اداره بروند و به دنبال عزبزشان بگردند.هیچکس به آنان اعتنایی نمی کرد...هیچکس از فرخ خبری نمی داد.جواب همه ی مسئولان آتش افروز مثل هم بود"خدا می داند و خدا...جنگ را که نمی شود کنترل کرد".
کشته شده بود؟ اسیر بود؟ یا هنوز بدون خواسته ی قلبی اش با "صدامیان"! می جنگید؟ پس از ماهها دوندگی بلاخره نامه ای از صلیب سرخ رسید: "مفقود الاثر" . مفقودالاثر دیگر جه صیغه ای بود؟. بلا تکلیف مانده بودند که چه کنند؟ مرده اش بپندارند و سوگواری کنند
یا به بازگشتش امید به بندند و چشم براه باشند؟ دلشان قرار نمی گرفت که دست روی دست بگذارند و بنشینند.
عکسهای فرخ را بزرگ کردند و به روز نامه ها فرستادند.چقدر پول آگهی دادند...چقدر دویدند...چقدر به خانه ی سربازان باز گشته از جبهه سر کشیدند. اما هیچکس از "فرخ شان" خبری نداشت.هر روزصبح، صبحانه نخورده می رفتند و شب ، دست از پا دراز تر باز می گشتند.

*سه"
سال شصت و هفت خبر مبادله ی اسرا در تن نا امید آنان امیدی تازه دمید.فرخ بر می گردد ،اگر هم بر نگردد بالاخره کسی..کسانی از او خبر دارند.
از میدان آزادی ،تا میدان انقلاب، مردم صف به صف ،ایستاده بودند....مثل اوایل انقلاب...مثل روزهای کوتاه بهار آزادی خیابانها پر از گل و شکوفه بود. زنها مضطرب و پریشان عکس عزیزانشان-پسرشان-برادرشان-شوهرشان- را بزرگ کرده و به چوب زده بودند و بالای سرشان گرفته بودند.
اولین دسته ی اسرا که رسیدند غوغایی به پا شد.هر کس به دنبال اسیر خویش می گشت و چون نمی یافت از اولین اسیر آزاد شده می پرسید:"امین مرا ندیدید؟ این عکس اوست."- نه مادرنمی شناسم
- پسر جان این صالح پسر منست
-صالح توی ماشین عقبی ست...همین الان می رسد.
جوانان ، رشید وقامت افراشته رفته بودند و اینک بدون دست و پا در صندلی های چرخدار باز می گشتند....مهم نبود ،بگذار به خانه هایشان باز گردند...اگر فرخ می آمد...حتا با صندلی چرخدار،مادر می توانست شبانه روز به پایش بنشیند...عزیز ،عزیز است...بی دست و پا هم عزیز است چه فرق می کند؟
اسیر آنها نیامد...مفقودالاثر باقی ماند...فرهاد شانزده ساله شد.بدون پدر و در انتظار پدر.تا یک روز در آستانه ی نوروز خبر رسید که فرخ آمد،در یک جعبه ی کوچک با بسته بندی تمیز...چند تکه استخوان...
بسته که رسید ملوک دیوانه شد.یقه ی حامل جعبه را گرفت و شیون کرد:بیشرفها می خواهید باور کنم که آن جوان رعنا، با آن قد و قامت در این جعبه ی شش در چهار جا می گیرد؟
استخوان های فرخ را به همراه استخوان های جوانان دیگر در یک مراسم رسمی و در تابوت های بیشمار از دانشگاه تهران به طرف بهشت زهرا تشییع کردند.جنگ تمام شد.شهر ازجانهای جوان خالی شد.حوانان به مشتی استخوان بدل شدند و در دل خاک جای گرفتند اما حهان ملوک از عشق و امید خالی نشد.اولین سبزه ممنوعه را همان سال بر خاک فرخ رویاند.دیگر به هیچ مجلس روضه خوانی قدم ننهاد.مهر و تسبیح وچادرنمازش را به گدای محله بخشید و در خیابانها براه افتادو هرگز کسی جرات نکرد که او را "مادر شهید " بنامد.

"چهار"
خانه را آ ب و جارو کرد.پنجره ها را شست و شیشه ها را با روز نامه های نمداری که در صفحه ی اول آن تبریک"صدام"، به مناسبت بیستمین سال انقلاب اسلامی ایران چاپ شده بودپاک کرد...به گلهای باغچه آب داد...پارچه ی خیس روی دانه های گندم رابا احتیاط برداشت و به جوانه ها که پوسته ی گندم را ترکانده بودند نگاه کرد و لبخند زد.همه چیز آماده بودبرای آمدن نوه اش فرهادکه برای شرکت در تظاهرات،به دانشگاه رفته بود...بهار از راه می رسید...به یقین روزی بهار این مردم از راه می رسید.ملوک در چهره ی پر جوش و خروش" "جوان خودش" و جوانان معترض دیگر می دید که آن اتفاق خوش نزدیک است.
مینا اسدی....یکشنبه پانزدهم مارس نود و هشت- بر گرفته از *مجمو عه ی نوشته های پراکنده..درنگی نه که درندگان در راهند ...چاپ اول 2001 ....استکهلم.

 mina.assadi@yahoo.com



حیف از عمو هوشنگ


مردی با کولبار پر از کتاب ...عشق و آرزو از روزهای ما گذشت و ما را با شبهای تار و تیره تنها گذاشت. خبر مرگش را شنیده بودم و در خلوت خویش گریسته بودم ونمی خواستم سال نوی شما را با حکایت اشک و مرگ و غصه خراب کنم ...

تازه از گرد راه به خانه بازگشته بودم وپشتم از بار گران سوگی سنگین بود...تازه داشتم مرگ ژیلا را باور می کردم ...یا به خود می باوراندم که عموهوشنگ از دست ما خسته شد و پر زد .

از آغاز آشنایی ، وقتی یخ معرفی های پرطمطراق آب شد دکتر هوشنگ عیسا بیگلو حقوقدان مبارز و مدافع حقوق بشر و زندانی شکنجه دیده ی هر دو رژیم برایم معنای دیگری یافت عمو هوشنگ پیکی شد پر شور و شوق که با یک دوچرخه ی کهنه ی زنگ زده ،عاشقانه به همه ی شهر ها ...خیابان ها و کوچه های سوئد سر می کشید وکتابهایی را که خود خوانده بود و دوست می داشت به دوستداران کتاب می رساند .

عاشق و فروتن بود مثل درختان پربار که سر به زمین خم می کنند.وچقدر تسلای او...کلمات سرشار از امید او ، مرا که از سرزنش خار مغیلان آزرده و دلشکسته می شدم به اوج می برد و دست و دلم را گرم می کرد.از سرمای فنلاند به سرمای سوئد سفر می کرد تا دوستانش را دلگرم و امیدوار نگاه دارد.پای درراه بود ...از دانش و بینش و آرمانخواهی اش کم نمی شد اگر با پای خسته و دردناکش ،کولباری از کتابهای ما را به سختی از این کشور به آن کشور بردوش می کشید.شعرهایی را که دوست داشت برای دوستانش می خواند...و همه را به خریدن و خواندن کتاب وا می داشت ...

روزی هم از راه می رسید و شادمان از این که همه ی کتاب ها رفت،کتاب تازه می خواست...و پول فروش کتاب را روی میز می گذاشت و سوار بر دوچرخه ی زنگ زده بر می گشت ...من این مرد بزرگ را از وارستگی اش ...بی نیازی اش...آرمانخواهی اش ...وباور به آرزوهایش شناختم.*عمو هوشنگ*اش نامیدم . به گذشته ی پر بارش آنچنان چفت نشدم که به روزهایی که خودم ...با دو چشمم دیدم و انسان را باور کردم."عمو هوشنگ ، چه بد کردی که ما رادر گیر و دار حادثه تنها گذاشتی .

" مینا اسدی-جمعه دوم ژانویه ی دوهزار و پانزده-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

به یاد عمو هوشنگ

https://www.youtube.com/watch?v=-Blc1NY0LvI&feature=youtu.be

 



ما خاموشان و نظم نوین جهانی

بر گرفته از:

درنگی نه که درندگان در راهند...مجموعه ی نوشته های پراکنده...مینا اسدی...دوشنبه اول ماه مارس سال هزار و نود و نه ....استکهلم
برای آن دسته از دوستان که نوشته های مرا نخوانده اند و اندرزم می دهند که چه کنم و به کی یا کجا به پیوندم . من همانجا که بوده ام و باید باشم هستم و پیر تر از آنم که پند پذیرم.
"ما خاموشان و نظم نوین جهانی"
ربودن عبداله اوجلان و نشان دادن تصاویراو با دست و پای به زنجیر کشیده وچشم و دهان بسته، همراه دو سه تا از ربایندگان مشنگ و مفتخر به این فتح و پیروزی به روشنی نشان می دهدکه چقدرجهان، دچار نظم نوین جهانی ست و سکوت سازمان های ریز و درشت مدافع حقوق بشر نیز به درستی نمایانگر این حقیقت است که دولت ها باکشف و اختراع این سازمانهای پر خرج و بی ضرر،بشریت بیکار را سر کار گذاشته اند!
همزمان که ابر و باد و فلک در کارند تا مردم زحمتکش دنیا از فقر و و گرسنگی نمیرند و تکه نان به دست آمده را به فرمایش شاعر زیر ذره بین بگذارند و مراقب باشند تا این هدیه ی آسمانی را به غفلت نخورند،وسایل ارتباط جمعی جهان نیز در کارند که با تایید و تشویق ربایندگان یک پناهنده سر شناس سیاسی،این را به ما بینندگان گرامی شیرفهم کنند که پشت طراحان این عملیات ، به کوه احد بند است و جز خود رهبران ،هیچکس ، هیچ غلطی نمی تواند بکند!و سران دولت ها در غیبت توده های میلیونی،می توانند هر کاری که دوست دارند بکنند و هر سدی را از پیش پا بر دارند و هر صدایی را که دوست ندارند ، به میل و اراده ی خود خفه کنند. این عمل محیرالعقول ،به همه ی مدافعان آزادی که از دست دژخیمان محترم کشورهای متبوع شان به این سر دنیا پناهنده شده اند و در ممالک به اصطلاح امن سکنا گزیده اند،هشدار می دهد که بیهوده دل، خوش نسازند و زیادی احساس امنییت نکنند، چرا که هر گاه مصلخت بشر در عدم وجود مزاحمان باشد درنگ نخواهند کرد و خیل معترضان بی فایده ی زبان دراز و حرف نشنو را از روی کره ی زمین بر خواهند داشت و به زیر زمین هدایت خواهند کرد و صد البته که آب هم از آب تکان نخواهد خورد. و دولت ها،آن جا که پای منافعشان در میان باشدهمه ی قوانین بشری و ضد بشری را پاره خواهند کرد و به زباله دانی زیر میز شان خواهند سپرد و از توده ی خاموش هم نخواهند ترسید.
نشان دادن اوجلان در آن وضع و حال و تحقیر و آزار و شکنجه ی یک آدم دست و پا بسته ی بی دفاع-فرق نمی کند رهبر حزب یا یک انسان معمولی- تنها اعلام یک واقعه نیست،بل که زهر چشم گرفتن از تماشاگران نیز هست و تر ساندن خلایق از پایان کار و گسیل هر چه بیشتر آنان به چهار اصل نظم نوین خور و خواب و خشم و شهوتو زیستن به طریق مورچه های بی آزار دانه کش و کاشتن دانه ی شکر که بالا خره اجازه ی استفاده ی رایگان از اکسیژن هوا نیز جای سپاس وامتنان دارد.
اگر چه خلق کرد،خلقی که نسل اندر نسل مبارزه ای بی امان را با نقد جان پی گرفته است و خطر را به جان خریده است،از این بادها نخواهد لرزید و پرچمش را بر زمین نخواهد گذاشت، اما وقاحت و بی شرمی برنامه ریزان این گروگان گیری و تحویل یک پناهنده ،به یک حکومت دیکتاتوری و نقض قوانین به اصطلاح بین المللی،تنها نمایانگر قدر قدرتی بی چون و چرای دولت ها نیست،بل که نشان دهنده ی خاموشی ملت هاست و بی اعتنایی شان به سرنوشت انسان ها،که تا ما غایبیم حکایت ما همین است .بی شرمی ناظمان نظم نوین و خشم آنی ما و سپس فراموشی.و دوباره گرگ به گله ی ما خواهد زد و دوباره درندگان ما را خواهند درید و دوباره ما ازیاد خواهیم برد و هزار باره این قصه تکرار خواهد شد.
دیکتاتور ها متحدان خویش را یافته اندو همبسته و پیگیر به کشتار انسان کمر بسته اند .ما در کجا هستیم ، در کجای جهان ایستاده ایم و با این پراکندگی به کجا خواهیم رسید و کی از خواب خرگوشی بر خواهیم خاست؟
مینا اسدی .اول ماه مارس سال هزار و نهصد و نود و نه .استکهلم .

mina.assadi@yahoo.com



آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد

ژیلای عزیزم ... دوست دیرینم...نازنینم ...رفتنت مرا در اشک وبهت و ماتم فرو برد.یعنی دیگر ترا نمی بینم؟دیگر در خیابان های فیلادلفیا قدم نمی زنیم و ترانه ی "آن گلسرخی که دادی"را با صدای بلند نمی خوانیم؟
گذشته ها را به یاد میاورم ..در سالن غذاخوری مدرسه ی عالی دختران. تو...عهدیه ...فاطی و من و چند نفر دیگری که به یادشان نمی آورم همه از عهدیه می خواستند که بخواند وخواننده ی سرشناس آن روزگار که همکلاسی مهربان ما بود به سادگی تن نمیداد و در سکوت لبخند میزدو این تو بودی که سکوت را می شکستی و "آخر ای محبوب زیبا... و ما با تو همصدا می شدیم و سالن پر از آواز دانشجویانی می شد که در سالن بودند و یک نفس "آن گل سرخی که دادی...در سکوت خانه پژمرد .آنروز که مدرسه تعطیل شد تو دوان دوان به طرف اتوبوسی که ایستاده بود می رفتی تا در صف طویل دانشجویان جا بگیری ناگهان من فریاد زدم ژیلا ژیلا نرو. منصور می آید مرا ببرد تو را هم می رسانیم.

آنروز تو پالتوی سقید زیبایی به تن داشتی و زیباتر از همیشه بودی. ایستادی منصور آمد و من و تو سوار شدیم. به طرف اتوبان پارک وی حرکت کردیم. در راه حکایت روز گفتم که ژیلا آواز خواند و عهدیه را به شوق آورد. منصور از توی آینه ماشین به ژیلا نگاهی کرد و همزمان گفت بخوانید ببینم. تو اخم هایت را در هم کشیدی و گفتی من خواننده نیستم و منصور پیله کرد. حالا که نوبت ما شد نمی خوانید؟ تو سکوت کردی منصور دوباره تکرار کرد فضا سنگین شد من به منصور چپ چپ نگاه کردم. او برآشفت و گفت خب حالا چه می شود که بخواند از او اصرار و از تو انکار که ناگهان منصور در وسط اتوبان ترمز کرد و گفت خانم ها پایین و در مقابل چشم های متعجب من در را باز کرد و محترمانه ما را بیرون انداخت. ما اهمیتی ندادیم و خندیدیم و او پا را روی گاز گذاشت و به سرعت رد شد. لحظه یی نگذشت که ماشینی در کنارمان ترمز کرد و ما پسران رشته ی آرشیتکت دانشگاه ملی را دیدیم که در ماشین را باز کردند و گفتند بیایید بالا. خاک بر سر منصور شما را پیاده کرد؟ فردا در دانشگاه حسابش را می رسیم. ما خسته و کوفته به خانه رسیدیم. دوروز با منصور حرف نزدم روز سوم منصور گفت من امروز ژیلا را از مدرسه به خانه می آورم. من گفتم پس من چی؟ در حالی که می رفت به خنده گفت: با اتوبوس.

از آن روز به بعد تو و منصور شب و روز با هم بودید و فقط من بودم که بی ماشین شده بودم. دیگر من ترا کم می دیدم و با قبول شدنم در علوم ارتباطات اجتماعی راه ما هم از هم جدا شد. اما تو دیگر عضوی از فامیل ما شده بودی. در مراسم ساده ی عقد تو چند نفری از دوستان من و منصور آمده بودند. از این عشق، بابک من و تو به دنیا آمد روزی که تو و بابک عازم آمریکا بودید بدترین روز زندگی من بود منصور مانده بود که شش ماه دیگر بیاید و زندگی ات چه خوب و چه بد در آن جا ادامه یافت و هرگز شانس دیدن دوباره ی میهنت را نیافتی پیش من هم نیامدی اما من هر بار که به آمریکا آمدم شانس دیدار شماها را از دست ندادم. و امروز تو دیگر در میان ما نیستی می آیم که تو را پیش از خاک سپاری ببینم و بر سر مزارت آن گل سرخی که دادی را به آواز بلند بخوانم. در راهم ...

https://www.youtube.com/watch?v=wBEEaxG3NcI

مینا اسدی 30 نوامبر 2014 استکلهم

mina.assadi@yahoo.com



پشت ...و...رو (قسمت پنجم)

پیش از آن که خواب شما ،ماندگان در مرداب عفن را بیاشوبم، از خودم و آرزوهایم حرف می زنم...از رویاهایی که پروراندم و هنوز و تا همیشه می پرورانم...
تا آمدم خودم را بشناسم شعر مرا از کودکی ام ربود ...بر زبانم آمد ...بر شانه ام نشست...به من بال و پر داد که بر بامها بنشینم...در دشتها برقصم ...در بیابانها بدوم و بر فراز سر ستارگان به پرواز در آیم...و عاشق شدم ..عاشق بردگان ...عاشق چادر نشینان...عاشق کودکان پا برهنه ی بی نان ...عاشق گمشدگان بی نشان ...و در این رهگذر با مردمی آشنا شدم که بی ترس و واهمه...از عشق من حرف می زدند ...و به زندان می رفتند ...شکنجه می شدند ...و جان برسر نظر می باختند و من بیتاب آنان، بودم و پریشانی ام را در شعرهایم و ترانه هایم می نوشتم و جویبار کوچکی می شدم که شاید به رودی به پیوندد...به دریا بریزد و سرانجام اقیانوسی شود با امواج سهمگین ،و بنیاد ستمگران فرو ریزد. و انقلاب شد ...شاه رفت ... و بهار آزادی یکدم هم نپایید وعاشقان جوان بر دارها رقصیدند...دگر اندیشان در زندانها پوسیدند .و مادران سوگوار ، دیوانه و سر گردان، در گورستانها به یافتن گور فرزندانشان ،دل خوش کردند و در غم از دست رفتن
گلهایشان مشت بر سینه کوبیدندو گیسوان ،پریشان کردند.و ما ،دور از آن خاک ویران در جایی از جهان ساحلی یافتیم و جا خوش کردیم. نام زندانی سیاسی ، اسم شب و روز زندگی من شد.چه فخری می فروختم به آدمها که :آی...به خواری در این ها ننگرید...هر کدامشان یلی بودند و بخاطر مردم چه ها که نکردند.هر جا ،اجتماعی بود رفتم ...حرف زدم ...شعر خواندم...مشتهایم را رو به سوی دشمنان گره کردم ...نام آزادی را بر در و دیوار شعرم نوشتم و تا آنجا که در توانم بود براشتباهات همراهانم دیده فرو بستم ...اهل تعریف و تعارف نبودم اما تا آنجا که می توانستم کلاهم را قاضی می کردم که :من که یک سیلی هم نخورده ام ،چه حقی دارم که به این شکنجه شدگان و از مرگ گریختگان انتقاد کنم .اینها می خواهند مردم را از زندان بزرگی به نام ایران آزاد کنند .پس در بهت و سکوت ، و در
ستایش نام بزرگ "زندانی" خودم را تسلی می دادم

و اگر خطایی می دیدم که نمی شد از آن گذشت با دوستان و رفقا در میان می نهادم که در کتابها خوانده بودم :"آدم بچه اش را جلوی چشم غریبه ها
نمی زند". و آنها بچه های من بودند که دوستشان داشتم .سالها گذشت.رژیم پا بر جا ماند .یاران آشنا از هم جدا شدند ، سهل است که بروی هم شمشیر کشیدند...سنگ
به روی سنگ بند نشد...کم طاقت ها ،چشم بر جنایت رژیم بستند و به شوق دیدار میهنی که دیگر مال آنها نبود ودر آرزوی رسیدن به آخرین لحظه های دیدن مادر رو به مرگشان،سرافکنده وناچار راهی سفر شدند .طعن و لعن دوستان را شنیدند و آب خوشی از گلویشان پایین نرفت .و همه در هر جایی از جهان که بودند روز مرگی را زندگی نام نهادند تا به مرگ رسیدند.تعدادی هم نه در زندان بودند و نه در میدان .از بد حادثه ..ترک دیار کردند.آمدند و سیاسی شدند ...دستشان درد نکند که به هر حال قدمی در این راه برداشتند و حضورشان مثبت بود اما کم کم سیاسی شغل شد ...شغلی که با آن می شد برای مردم شاخ و شانه کشید ...و بر سرشان منت گذاشت...برای آنها تصمیم گرفت و خفتشان داد. تهدیدشان کرد و به حقوقشان تجاوز کرد . نه آقا...نه خانم عزای مردم ،سور شما نیست ...بچه های مردم را نمی کشند که دکان شما چهار نبش شود . باید به پذیرید که سر چهارراه اشتباه پیچیده اید ، میدان را اشتباه دور زده اید و سالهاست که به تیر چراغ برق خورده اید و راه عبور و مرور دیگران را بسته اید. انتقاد از خود نشانه ی آگاهی و تکامل است. آیا هرگز کسی از خود پرسیده است که چرا این رژیم قداره بند اینهمه سال دوام آورده است؟ آنقدر سر حرفهایتان بمانید تا چشم دوستان و دشمنان کور شود .
و اما حرف من با آقایان ادامه دارد ...پیرزن نامیدن من به عنوان پوز خند و تمسخر و نوشتن نامه های بی سر و ته با نامهای دروغین کاوه آهنگر...مهران نیکو و جمشید باقر راه به جایی نمی برد .من همان که بودم هستم و مینویسم و می گویم...زندگی آدمهایی که برای خودشان از دربدری و بدبختی قربانیان جنگ و جنایت،نام و نشان
دست و پا کرده اند و شخصیت های سیاسی شده اند و القاب دهان پر کنی دارند و از این راه بردوش مردم و پناهندگان سوار می شوند خصوصی - عمومی ندارد .راز پنهانی میان شما و دختران جوانی که شما را منجی بشریت می دانند وجود ندارد. از مزخرفات شما سر در نمی آورم"افشا گری ...راز مردم...زندگی خصوصی ما....خلوت آدمها ..... " .چگونه می توانید به دختران جوان ...و به زنان مردم دست درازی کنید .آیاقبول می کنید که کسی با فرزندان خودتان چنین رفتاری داشته باشد؟ این بیچاره ها از نوه های شما هم کوچکترند.هر جور که می توانید و با تمام توانتان برای خاموش کردن صدای ما تلاش کنید. متجاوزین با ید در برابر قانون پاسخگو باشند ،به ویژه آنانی که برای نگهداری این جوانان از دولت حقوق می گیرند و صدقورت و نیمشان هم باقی ست که جوانی شان را بپای مردم تلف کرده اندو لابد منتظر مدال و جایزه هم هستند!


مینا اسدی...جمعه بیست وهشتم نوامبر سال دوهزار و چهارده....استکهلم

mina.assadi@yahoo.com
ادامه دارد



پشت ...و...رو (قسمت چهارم)


*پشت و رو*....*مینااسدی*

*قسمت چهارم*
روز جهانی منع خشونت علیه زنان را به مردی تبریک می گویم که در آستانه ی هفتاد
سالگی هنوز خودش را جوان بیست ساله می پندارد و دختر ی را که از بد حادثه
به این پیرمرد ریش سفید پناه آوده است مورد تجاوز قرار می دهد...به شما تبریک می گویم آقا که گلوی نازنینتان را برای احقاق حقوق زنان پاره می کنید ...اما اصلی ترین سرگرمی تان ، دختران جوان سر در گمی هستند که راه به جایی ندارند و در شهر کوران به دنبال پادشاهی یک چشم می گردند...به مردان غیوری تبریک می گویم که برای سرپوش گذاشتن بر کثافتکاری هاییشان ، با کوششی خستگی ناپذیر به ما مردم نادان ثابت می کنند که زندگی خصوصی آنها به هیچکس ربطی ندارد و آنها می توانند در خانه ، که "چهار دیواری و اختیاری " ست زنشان را به قصد کشت کتک بزنند ...معشوقه بگیرند...معشوقه ها را به جان هم بیندازند ...به زن و خواهر بغل دستی شان هم رحم نکنند ...و پس از آنکه همه را لت و پار کردند.دوش بگیرند ...یک گیلاس شراب سرخ بنوشند ... و شال و کلاه کنند .از خانه بیرون بزنند و در اولین جهار راه جمعیتی فراهم آورند ...از سکوی خطابه بالا روند و خطاب به حاضران در صحنه هوار بزنند :آی ای مردانی که به زنان تان بالا تر از برگ گل می گویید این گلهای عزیز را پرپر نکنید...قدرشان را بدانید و برفرق سرتان بنشانید... وگرنه ما خودمان از آنها مراقبت می کنیم!
و لازم می دانم که این روز عزیز و فرخنده را به زنانی شادباش بگویم که پس از نوش جان کردن دوپرس کتک فرد اعلا،هفت قلم آرایش می کنند و دست در دست همین شوهران"زن ،زن" به سمینار
ها ...کنفرانس ها و مجامع و محافل سیاسی و ادبی و فرهنگی میروند و همزمان که دلخون و سرشکسته اند طاووس وار می خرامند و لبخند می زنند و به زنان حاضر در سالن فخر می فروشند که:هر گهی که در بیرون می خورد باز هم شوهر منست و ازمیان همه ی شما فقط با من زیر یک سقف زندگی می کند.
روز جهانی منع خشونت علیه زنان را به همه ی مردان چند چهره تبریک میگویم ...و به همه ی
روشنفکران بند شلوار شل که در حضور ، از شنیدن کلمه ی "جاکش،چهره در هم می کشند .هرگز فحش نمی دهند ...حرف بد نمی زنند و احترام و ادب تنها شعار و دثار زندگیشان است ...اما در غیاب ، مشتریان پروپا قرص دختران نو رسیده ای هستند که در برنامه های فیس بوکی دنبال شاهزاده ی رویاهایشان می گردند و نمی دانند که در پشت این چهره های جوان، مردان سالمندی نشسته اند که بیمار جنسی هستند و حساب سالها از دستشان در رفته است!
خوبست که از این موقعیت و از این روز با سعادت و مبارک استفاده کنم و به هنرمندان و شاعران ونویسندگان...و سینماگران ایرانی در وطن اسلامی هم تبریک و تسلیت بگویم که بیچاره ها ، دو زنه ...سه زنه وچند صیغه ای هستند و یک شب هم طاقت ندارند که بدون زن ، در رختخوابشان آرام بخوابندو در نبودهمسرانشان ،شبانه، زن موقتی می گیرند و با آنکه بشدت مخالف قوانین ضدزن رژیم اسلامی هستندو فیلم ها یی هم در ستایش زن می سازند و در نوشته ها و مصاحبه های جنجالی به چهره ی قوانین ضد زن تف می کنند اما از کنترل این بخش از بدنشان نا توانند!
خانمها ...آقایان سال که فقط همین یکروز نیست .سیصد و شصت چهار روز دیگر هم هست. و تازه همین یکروز هم از سر ما زنان زیاد است.پررو می شویم!!!

مینااسدی....بیست و ششم ماه نوامبر سال دوهزار و چهارده....استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 



تنهایی

مرد بی هوا از وسط خیابان رد می شد که برود به آن طرف خیابان، که پارکینگ عمومی بود. زن که به طرف پارکینگ می پیچید به شدت ترمز کرد. سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد که بگوید:

آقای محترم مگر کورید؟ که چشمش به قیافه ی مرد افتاد و حرفش را قورت داد، در دل گفت:
- این دیگر کیست؟ چه بدریخت ... چه بدترکیب
و حالش بد شد.
مرد از صدای ترمز شدید ماشین به خود آمد. چشمش که به قیافه ی زن افتاد جا خورد. در دل گفت:
- چه آکله ای... نزدیک بود مرا زیر کند
و حالش بد شد.
زن پارک کرد... مرد در حال ورود به پارکینک از پاکت سیگاری که در دست داشت سیگاری بیرون آورد و بر لب برد. زن از ماشین پیاده شد و با لبخندی مصنوعی گفت:
- نمی بینید ؟سیگار کشیدن ممنوع است،همان طور که پارکینگ محل عبور عابر پیاده نیست!
و به تمسخر خندید.
مرد به زن نگاه کرد:
- چه دندانهای کج ومعوجی
مرد گفت:
- عبور از خیابان هم ممنوع بود اما دیدید که من رد شدم.
زن با خودش فکر کرد:
- با عجب یابویی طرفم
مرد باتحقیر به زن نگریست و با خود گفت:
- با عجب یابویی طرفم
زن به طرف دری رفت که از پارکینگ به بازار سر پوشیده راه داشت و آن را گشود. مرد از پشت سر رسید و به سرعت از در بیرون رفت.
زن در دل گفت:
- این بیچاره را خدا زده است. من خلق خدا چکاره ام که سر به سرش بگذارم.
مرد ایستاد و به زن نگاه کرد و در دل گفت:
- با این قیافه... ماشین به این خوبی را حرام می کند... بیچاره من که یک دوچرخه هم ندارم.
در بازگشت از بازار سرپوشیده، باز زن و مرد به هم برخوردند. زن در حالیکه در ماشین را باز می کرد گفت:
- شما ماشین دارید؟
مرد گفت:
- یک دوچرخه هم ندارم
زن گفت:
- پس چرا از توی پارکینگ رد می شوید؟ عابر پیاده...
مرد نگذاشت که جمله ی زن تمام شود زیر لب گفت:
- شاید شانس بیاورم و بروم زیر ماشین
و غش غش خندید.
زن گفت:
- من بیچاره چه گناهی کردم که شما بروید زیر ماشین من
و غش غش خندید
زن در دل گفت:
- ایکبیری...
مرد در دل گفت:
- آکله...
زن گفت:
- حالا مسیرتان کجاست
مرد گفت:
- خیابان ... ممنون ...اما با اتوبوس می روم
زن گفت:
- به خودتان وعده ندهید... فقط پرسیدم... من از آن طرف رد نمی شوم.
مرد گفت:
- اگر مرا زیر کرده بودید حالا باید در بیمارستان بودم و یک عالم دردسر و مشکلات...
و در دل گفت:
- بخشکی شانس... این پیرزن ماشین دارد با این ریختش...
زن در دل گفت:
- بخشکی شانس ... توی اینهمه آدم باید این پیرمرد برود زیر ماشین من؟
مرد گفت:
- حالا کجا می روید؟
زن گفت:
- جای مشخصی نمی روم... دنبال یک جوراب شلواری سفید می گردم که توی این بازار به این بزرگی پیدا نکردم.
مرد گفت:
- توی خیابان ما یک بوتیک هست، ارزان قیمت و از همه رقم... شلوار و جوراب ... و
زن در دل گفت:
- درک ... می رسانمش به بهانه ی بوتیک... این بیچاره هم، دل دارد
و به مرد گفت:
- خیلی خوب... بپرید بالا... برویم بوتیک دم خانه ی شما را هم ببینیم
مرد در دل گفت:
- درک ... از بوتیک تا خانه ی ما چند متر بیشتر نیست... بالاخره این بیچاره هم دل دارد
مرد در کنار زن نشست. زن چند دقیقه ای در سکوت راند. 
مرد سوت زد و سکوت را شکست.
زن خندید.
مرد خندید.
زن گفت:
- اگر رفته بودید زیر ماشین حالا سوت نمی زدید... فاتحه...
و با شیطنت پرسید
- می خواستید بروید زیر ماشین؟
مرد خندید:
- بله... اما نه زیر یک ماشین دست دوم...
زن نگاه سرزنش باری به مرد انداخت و گفت:
- دلتان بخواهد... این ماشین را دو سال پیش، صفر کیلومتر خریده ام
مرد سری تکان داد و با خنده گفت
- راست یا دروغ... قبول می کنم... چاره ی دیگری ندارم رل دست شماست.
و هر دو خندیدند.
دم بوتیک که رسیدند مرد گفت:
- نگه دارید ... همین جاست
زن کمی دورتر از بوتیک پارک کرد...
مرد- اما- به خانه نرفت... دنبال زن دراز شد و شانه به شانه ی زن به راه افتاد... زن به روی خودش نیاورد. 
وارد بوتیک شدند.
مرد، به شلوارها... جوراب ها و شورت های زنانه دست کشید و آنها را زیر و رو کرد.
زن... بدون توجه به حضور مرد، یک جوراب شلواری سفید... یک شورت و یک پستان بند کرم انتخاب کرد و پولش را داد و از بوتیک بیرون آمد. مرد هم به دنبال او روانه شد. دم ماشین که رسیدند زن گفت:
- حالا وقت خداحافظی ست... بروید صدقه بدهید که زن و بچه تان بی سرپرست نشدند... فکر خودکشی را هم از سرتان بیرون کنید.
مرد گفت:
- کدام زن و بچه؟... خودکشی کجا بود؟ امروز پنجاه ساله می شوم... می خواستم خودم را به یک قهوه مهمان کنم
زن با تعجب به او نگاه کرد:
- راستی؟ پنجاه ساله می شوید؟ ماشاالله جوان به نظر می رسید
و در دل گفت:
- بیچاره چقدر درب و داغان است... برای خودش پیرمردی ست.
مرد گفت:
- جوان که بودم چل چلی زیاد کردم، حالا که دیگر از ما گذشت.
زن بی اختیار گفت:
- من هم ... ای ... پنجاه سالی دارم... من هم جوانی ام را باطل کردم.
مرد گفت:
- باطل چرا؟ ... بالاخره خوشی و شادی هم بود
زن غش غش خندید و گفت:
- اما عروسی و دامادی نبود
مرد بی مقدمه گفت:
- مهمان من... یک فنجان قهوه...
و در دل گقت:
- سگ خور
زن گفت:
- تولد شماست دیگر... دستتان را رد نمی کنم
و در دل گفت:
- این بیچاره هم دل دارد.
و به مرد گفت:
- ماشین را ده دقیقه ای پارک می کنم
مرد گفت:
- چرا ده دقیقه؟ کمی دورتر از اینجا یک پارکینگ مجانی هست
زن این پا و آن پا کرد و زیر لب گفت:
- آخر...
مرد گفت:
- اول و آخر ندارد... تا بنشینیم و قهوه بیاورند خودش ده دقیقه طول می کشد
و در دل گفت:
- حالا این هم برای ما ناز می کند.
به اولین رستورانی که سر راه بود وارد شدند و نشستند.
گارسون سرخ مویی با شتاب به آنها نزدیک شد و ایستاد تا سفارش بگیرد.
مرد گفت:
- دو تا آبجوی قوی... شام را بعد سفارش می دهیم
گارسون سری تکان داد و رفت.
زن گفت: قرار آبجو نداشتیم... من رانندگی می کنم...
مرد گفت: حالا یک آبجو اشکالی ندارد
گارسون رسید با دو لیوان آبجو... در یک سینی و یک ظرف کوچک بادام... و یک برگ کوچک صورت حساب.
مرد گفت:
- عجله نکنید... صورت غذا را بیاورید شاید غذایی هم سفارش دادیم
گارسون رفت و دوباره شتابزده، با دو منوی غذا برگشت...
یکی را به زن داد و یکی را به مرد. صورتحساب را برداشت و رفت.
مرد جرعه ای از گیلاس آبجو نوشید و گفت:
- بخورید خانم... برای رفع افسردگی آبجو بهترین قرص جهان است.
زن گفت:
- بنوشید... بنوشید درست است. ما در فارسی به نوشیدن آب می گوییم :خوردن آب... و این غلط است. 
آبجو، آشامیدنی ست نه خوردنی.
مرد با صدای بلند خندید و گفت :
- ای خانم چه چیز ما درست است که حرف زدنمان درست باشد....گیلاس آبجو را برداشت و یک نفس سر کشید .
زن با تکان دادن سر حرف مرد را تایید کرد.
مرد گارسون را صدا زد و آبجوی دیگری برای خودش سفارش داد.
گارسون آبجو را آورد و همانجا ایستاد .لابد منتظر بود که سفارش غذا را هم بگیرد.
مرد به زن گفت:
- درست نیست... باید غدا هم بخوریم اینجا رستوران است.
زن گفت:
- شما یک غذا سفارش بدهید من هم نوک می زنم
مرد به حرف زن گوش نداد. دو پرس غذا سفارش داد.
یک پرس استیک با سیب زمینی سرخ شده و یک پرس اسپاگتی با فیله ی مرغ.
گارسون که رفت، زن به مرد گفت:
- من که نمی خواستم غذا بخورم حالا که سفارش دادید من سهم خودم را می دهم
مرد گفت:
- آبجویتان را بنوشید... "بنوشید" به قول شما !
و بعد آبجویش را یک جا سر کشید و گفت:
- چه کردند با ما این بی پدرها
زن گفت:
- منظورتان رژیم ایران است؟
مرد با تعجب گفت:
- مگر شما اهل بخیه هستید؟ چه طور فهمیدید منظورم کیست؟
زن گفت:
- امروز خر هم اهل بخیه است، با این همه کشت و کشتار.
مرد خندید و گفت:
- چه خوب... چه فکر می کنید؟ چه می شود؟
زن گفت:
- چه فرق می کند؟ یک زورگوی دیگر به دست می گیرد...
آن مملکت... مملکت به شو نیست.
غذا آمد... هر دو با اشتها غذایشان را خوردند.
مرد گارسون را صدا زد و دو گیلاس آبجو سفارش داد.
زن گفت:
- نه ... نه... برای من سفارش ندهید
مرد گفت:
- بابا... تولد منست... پنجاه ساله می شوم... بخورید یا بنوشید. یک شب است... یک شب هزار شب نمی شود.
نوشیدند... خندیدند... درد دل کردند و به هم نگاه کردند و ساکت ماندند.
مرد در دل گفت:
- دست و دلباز و خوش روست... هیکل پر و پیمانی دارد .!
و رو به زن کردوگفت:
- چه کنیم؟ شما که با این وضع و حال پشت رل نشین نیستید؟
زن گفت:
- حالا تا رفتن، خیلی مانده است... آبجو چیز مهمی نیست...
دو ساعت دیگر الکل از سرم میپرد.
مرد دستش را به دست زن که روی میز بود نزدیک کرد و گفت:
- مگر الکل پرنده است که بپرد؟
و هر دو شادمانه ، خندیدند.
مرد گفت:
- شب دراز است و قلندر بیدار... ادامه می دهیم.

زن گیلاس آبجویش را بلند کرد و محکم به گیلاس مرد کوبید:
- باشد... ادامه می دهیم...
و سپس مستانه آواز خواند:
- تولد...تولد... تولدت مبارک
و بعد به سوئدی خواند:
Jag må han leva
مشتریان دیگر رستوران به طرف صدا برگشتند. زن با صدای بلند فریاد زد:
- پنجاه ساله شد.
و به طرف مرد اشاره کرد.
و باز هم آواز خواند... دیگران هم خواندند و گیلاسهایشان را به سلامتی مرد بالا بردند.
قهوه و کنیاک را مهمان رستوران شدند. نیمه شب بود که آواز خوانان وتلوتلوخوران رستوران را ترک کردند. خانه ی مرد همان نزدیکی ها بود. مرد روی پا بند نبود... زن جیب های مرد را گشت... کلید خانه را پیدا کرد و در را گشود. مرد با کت و شلوار روی مبل افتاد و خروپفش به هوا رفت. زن روی تخت مرد خوابید و از شدت خستگی بیهوش شد. وقتی چشمهایش را باز کرد مرد را دید که روی او خم شده است و به دقت نگاهش می کند... سراسیمه از جا پرید.
مرد گفت:
- نترس جانم... در امن و امان هستید
و خندید
زن پریشان پرسید:

- من چرا اینجا هستم؟ شما به چه چیز نگاه می کنید؟
مرد گفت:
- نگران نباشید ...کمی که بنشینید ،خواب از سرتان می پرد و همه چیز به یادتان می 
آید... ضمنن من مرد بی آزاری هستم.

و چشمکی به زن زد.

زن روی تخت نشست و به آرامی گفت:
- آه ... همه چیز بیادم آمد... چه شب خوبی بود.
مرد گفت:
- پنجاه ساله شدم
.. تنها و سرگردان... و شما شب مرا پر از شادی و خوشی کردید
و بی اختیار زن را بوسید.
زن گفت:
- نه ... بگذار بروم و دست و صورتم را بشویم.. مسواکم را هم نیاورده ام.
مرد خندید.
- مگر با مسواک به خیابان می روید؟
زن اخمهایش را در هم کشید:
- بگذار بروم... خواهش می کنم
مرد او را در آغوش کشید:
- بروی؟ کجا؟ تازه به تو رسیده ام... خواهش خوبی نیست!
و سر و روی و دهان زن را بوسید
و در دل گفت: چه بدن قشنگی!
زن خودش را در آغوش مرد رها کرد. به اندام مرد دست کشید و در دل گفت:
- چه اندام زیبایی...
در سکوت بهم پیچیدند و دیگر زن هرگز از آن خانه بیرون نیامد!

فوریه دوهزار و نه استکهلم - مینا اسدی

از مجموعه ی داستان های کوتاه*زن و سوراخهایش* آماده ی چاپ...

 mina.assadi@yahoo.com

 



فکرهای

... پس، از فکر اشک و آه و ناله و فریاد و اعتراض و دفاع بیرون آمدم و از یاد جهان غافل شدم. روی مبل دراز کشیدم و چشمان نیمه بینایم را به صفحه ی تلویزیون دوختم. شانس آوردم که از کشت و کشتار خبری نبود. نه هواپیمایی را ربوده بودند، نه خبرنگار رویتر را به گروگان گرفته بودند و نه دختر ی از هند ملکه ی زیبایی جهان شده بود و نه جایزه ی صلح
نوبل را به به رهبری داده بودندکه در حال جنگ و کشور گشایی بود .نه سیل آمده بود و نه زلزله... اگر جنگ جهانی سوم هم شروع شده بود ، من از آن بیخبر بودم و تصمیم نهایی ام را گرفته بودم که شبی را دور از دلهره ونگرانی و تنش سپری کنم . شانس آورده بودم که فستیوال آواز بود.
دختران زیبا و جوانی را دیدم که آواز می خواندند ،می رقصیدند و تماشاگرانی را که از پیر و جوان...زن و مرد دست می زدند و هورا می کشیدند... محو تماشا بودم که شنیدم وقت نظرخواهی ست . یک زن و دومرد داوران مسابقه ای بودند که گویا هزاران نفر در آن شرکت
کرده بودند و از آن فوج ، تنها چهار نفر -سه دختر و یک پسر- مانده بودند خوش صدا و خوش بر و رو . اول داوران نظر می دادند ...بحث می کردند و سپس مردم که به خواننده ی
مورد علاقه ی خویش رای میدادند و نظرشان تعیین کننده بود. هنوزدقایقی نگذشته بود که من بدون خواسته ی قلبی ام جذب برنامه شدم .و همزمان که صداها را می شنیدم کامپیوتر را روشن کردم و شتاب زده شرح حال و نظر داوران را در باره ی تک تک شرکت کنندگان،از نظرگذراندم.حالا که شرح احوال و زندگی این هنرمندان را می دانستم خودم یک پای قضیه شده بودم .در این گیرو دار تلفن ها هم یک بند زنگ می زدند وکفرم را در می آوردند و نمی گذاشتند که من در کمال انصاف بگویم که چه کسی باید بماند و کی باید اخراج شود! زیباترین صدا به گوش من ،صدای دختری 18 ساله بنام "مولی ...Mollie"بود .ساده بود...خوش صدا بود.. و و دو رگه ای زیبا بود. در دور دوم که خوانندگان ،ترانه های تازه خواندند من عاشق صدای مولی شده بودم و وقتی که داوران نظر دادند که خواننده ی مورد نظر من این بار مثل دفعات پیش نبوده و ترانه ها را خوب اجرا نکرده و شاید از مسابقه حذف شود، خونم به جوش آمد . رویم را به طرف تلویزیون کردم و خطاب به داوران ، که صدای مرا نمی شنیدندفریاد زدم :خیال کردید می توانیدحق کشی کنید ؟ و گوشی را برداشتم و از حق دمکراتیک خودم استفاده کردم و چند بار به مولی رای دادم و قید پول تلفن را زدم ... مبارزه شوخی بردار نیست.انسان باید در دفاع از حق و حقیقت بها به پردازد! . تلفن خانه و تلفن دستی ام کماکان زنگ می زد و مرا از تلاش و کوشش برای احقاق حق mollieباز می داشت.هر دو گوشی را برداشتم که ببینم این آدمهای پیله ای چه کسانی هستند .از تلفن دستی صدای پسرم بابک را شنیدم : مامان چرا جواب نمی دهی ؟ و من با عصبانیت گفتم : دارم به مولی رای میدهم و او که گویا خودش هم سرگرم تماشای برنامه بود و مادرش را هم خوب می شناخت و کارهای خیرخواهانه ی من برایش تازگی نداشت خندید و گفت: ما....مان ... صدایش خوب است و خودش بلد است که حقش را بگیرد به فکر آخرماه و پول تلفن باش و گوشی را گذاشت.کسی که به تلفن خانه زنگ می زد و دست از طلب بر نمی داشت هنوز گوشی را زمین نگذاشته بود .با لحن تلخی گفتم :بفرمایید...از آن طرف سیم صدای دوستی را شنیدم که پرسید:اگر بیدارید مزاحم می شوم برای خرید کتاب ...هوش از سرم پرید ...از آنهمه راه ...نیم ساعت رانندگی ...میایید کتاب بخرید ؟ و جواب ایشان: نمی رسیم ...کار ....گرفتاری ...بچه ها ...می شود هفته ی آینده. ساعت ده و نیم شب بود مردم بر خلاف نظر داوران ، به مولی رای داده بودند...نیم ساعت بعد دوست رسید .پنج جلد کتاب خرید .پولش را هم داد...ساعت دوازده شب بدون خوردن قرص خواب آور بیهوش و بی دم روی مبل خوابم برد.


مینا اسدی....جمعه ...بیست و دوم نوامبر دوهزار و چهارده -استکهلم...

mina.assadi@yahoo.com



فکرهای

پس از ده سال که دیوانه وار به جان نوشته هایم افتاده بودم و هر چه را که می نوشتم تکه تکه می کردم و دور می ریختم دوستی مرا از شیشه درآورد و من دوباره به شوق آمدم که خوانده شوم و شنیده شوم و زخم زنندگان را چاره کنم و همانجا باشم که باید ...و ایستاده باشم .اما من زیادی از شیشه بیرون آمدم و شب و روز مشغول جمع آوری کارهای پاره نشده هستم. همزمان فکرهای موذی به سرم فشار می آورند که:ما را بنویس و تهدید می کنند که: توی سرت می ترکیم و مغزت را داغان می کنیم...و به شقیقه هایم آنقدر فشار می آورند که من چاره ای ندارم جز اجرای فرمانشان.دیروز "جمعه بیست و یک نوامبر" به خیابان زدم که کتابها را پست کنم...پولهای رسیده را بگیرم...و پس از دخل و خرج خودم را به شام و گیلاسی آبجو دعوت کنم...از این پست به آن پست ...زیر باران ریزی که می بارید و سرمای ناگهانی ...بدون شال و کلاه و دستکش...صدایی را شنیدم که مرا نامید: میناجون...برگشتم ...سوگل بود .شاد شدم که پس از رزم روزم،با این زن جوان دوستداشتنی به بزم میروم ...با هم به رستورانی رفتیم و شام خوردیم.هر کس مهمان خودش، از آبجو خبری نبود... دوست جوان که سرما خورده بود و حوصله ی معاشرت نداشت به خانه اش بازگشت و من تنها شدم با سوژه هایی که در سرم می گشتندو پچ پچ می کردند...به خانه که رسیدم ..تلفن ها شروع به زنگ زدن کرد ...اعتنا نکردم .به دنبال کار باطل گشتم که فکر نوشتن از سرم بپرد. با صدای بلند با خودم حرف زدم:امشب باید آزاد باشی ...به خبرها گوش نده...چیزی را از دست نمی دهی ...فردا دوباره باز هم اسلحه ها به فروش می روند...و باز هم سران و همتایان کشورها با هم مذاکره می کنند ...باز هم خبرنگاران سرشناس پشت درهای بسته می ایستند و دور بین های بزرگشان را رو به در سالن های اجلاس سران دولتها زوم می کنند و عکس های بزرگ یادگاری می گیرند....باز هم بچه های بیخبر از همه جا ، به جرم دگر اندیشی پدران و مادرانشان، بمباران می شوند...باز هم دانشمندان با هم مسابقه می گذارند .....باز هم جلسات 5+1 و 6-2 تشکیل می شود و انرژی اتمی حق مسلم ما می شود و باز هم خانم کاترین استون در راهروهای پیچ در پیچ با آقای ظریف آبگوشت بز باش می خورد... قانع شدم که فقط من نیستم که در فکر مردم جهانم و این همه حزب و دسته و گروه و سازمان سراسری و غیر سراسری لنگ کار یک آدم نمانده اند ...حالا یک زن قلم به دست ، یک شب نگران جهان نباشد چه اتفاقی می افتد؟....

ادامه دارد....

مینا اسدی شنبه 22 نوامبر

mina.assadi@yahoo.com



تهمت

آب که سر بالا برود
قورباغه نیست
که ابوعطا میخواند
این همه جیغ و عربده
کار هیچ جانوری نیست
جز انسان
که قرار بود اشرف مخلوقات باشد!


مینا اسدی-شنبه پانزده نوامبر دوهزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



شما چندتا "لایک دارید"؟

"پاسخ به پرسش های شما "
سوال اول:
- شما عضو حزب کمونیست کارگری هستید؟
-نه ...عضو هیچ حزبی نیستم...ایشان خانم "مینا احدی "هستند. اگر فرق "سین"اسدی را از "ح"احدی به دانید متوجه فرف اسدی با احدی می شوید. وگرنه دوباره الفبای فارسی را بخوانید.
سوال دوم-
-شما مجاهد کثیف هستید؟
- من مذ هبی ندارم .... و از هیچ خدایی و رهبری ...و امامی نمی ترسم و فرمان نمی برم اما شما سوال نکرده اید حکم داده اید و آدمها را به دو دسته ی تمیز و کثیف تقسیم کرده اید و من این کار شما را دوست ندارم.به جای این پرسش می توانستید با اسم و رسم خودتان مطلبی در مدح یا ذم این گروه و آن حزب بنویسید.سوالتان را مطرح کردم برای آنکه کسی را سانسور نکرده باشم.
سوال سوم:
-چرا کتابتان را در کتابفروشی ها نمی گذارید ...ما باید از کجا کتاب را تهیه کنیم؟
- می دانم که سخت می شود برای خریدار کتاب.اما چاره ای ندارم . فکر می کنم که کتابفروشی همه جور کتاب چاپ می کند و از فرمایشات امام امت تا فریاد ملت را منتشر می کند .در این کشور که ناشران معنی نشر را نمی دانند و کلمه ی نویسنده معنای اصلی خود را از دست داده است و در کتابهایی که با بودجه ی فردی آدمها چاپ می شود فارسی نه تنها شکر نیست بل که غلط است، و تازه ناشری در این شهر زندگی می کند که کتاب"کهربا" برنامه ی هویت بیت رهبری را چاپ کرده است ... و هم چپ و هم راست به اوسلام عرض !می کنند ....نه من خودم چاپ می کنم...خودم می فروشم و خوانندگان خودم را دارم ... فروش هزار جلد دفتر شعر با اینهمه فارسی زبان واسطه نمی خواهد. شما مرا می خرید و بچه های جوان من در ایران مرا پخش می کنند.تعدادشان زیاد نیست ...اما من از کشوری میایم که شاعرش می گوید*تا ریشه در آبست، امید ثمری هست* و من نا امید و پشیمان نمی شوم .
سوال چهارم:
- اول از خیانتی که کردید بگویید...چرا به دست هر کس که یک خط نوشت یا دو دانگ صدا داشت میکروفون داده اید؟

-اگر اسم این خیانت است من می پذیرم.از پدرم یاد گرفته بودم که در راه مدرسه به گدا ...سپور ...و پاسبان سلام کنم وگرنه روزم خراب خواهد شد .این "پیش سلام" بودن ...با مردم بودن و عشق به آدمها ضرری نداشت ، اما در بیرون از یک جمعیت و یک نقطه ی جغرافیایی و تاریخی ،با زبان و فرهنگ مشترک،اندرز ها و جملات بزرگان که پدرم ما را با آن بزرگ کرده بود کار ساز نبود .من یک سوسیالیست هستم و در زمانی که بیشتر آدمها از گذشته ی خودشان ابراز ندامت می کنند و خجالت می کشند من خودم را کمونیست می نامم ، با آنکه هنوز به آن مرحله نرسیده ام .حتا در تئوری. می گفتم و هنوز می گویم که خوبست آدمها تنها نمانند ...مواد نفروشند...پای منقل ننشینند.بگذار همه بنویسند...بخوانند....برقصند...و تاج سر ما شوند ....اگر از دوستان همکلاسی ام ...یا همکاران روز نامه نگارم در کیهان...فردوسی...سپید و سیاه که خوشبختانه زنده اند ، به پرسید من همین آدمی بودم که امروز هستم ...خوب ...یا بد ... هر چه هستم همین ام ظاهر و باطن.هر کس اشکی ریخت حرفهایش را پذیرفتم .ملاک من مرگ بر ...و...زنده باد...بود و هست .اگر مخالف رژیم بودند روی سرم جا می گرفتند و خانه ی من خانه ی آنها بود به من ربطی نداشت و ندارد که چه اندازه توانایی داشتند .من ترانه سرا نیستم و نبودم... ترانه سرایانی بودند که کارشان ده برابر از من بهتر بود. درآنجا به اندازه ی خوانندگان ترانه سرا وجود داشت تیازی نبود که کسی سد راه دیگری شود. اگرمی خواستم به جایی برسم که فرهاد، فریدون فرخزاد وداریوش و ابی و گیتی و مهرپویا ...هایده و رامش و ... درکنارم بودند و " آذر محبی" "رامش"با نام محبوب و صدای جادویی اش نزدیک ترین دوستم بود و هست و هم او خوب میداند که من به ترانه های اندکی که سرودم انقدر باور داشتم که خواننده را خودم انتخاب می کردم .در بیشتر موارد موفق بودم ...شکست هم خوردم و ترانه ام از یادها رفت .اگر می خواستم ،همان جا که همه چیز در در اختیارم بود اسب شهرتم را می راندم چه نیازی بود که به قول آن همشهری ام درجه هایم را بکنم و دوباره از سربازی شروع کنم.جهان با من مهربان بود ...از کودکی ...نوجوانی و جوانی همه چیز داشتم و پایداری ام در عشقم به مردم ، از عشقی ست که از پدرم ....مادرم ...دوستانم...همکارانم و اطرافیانم گرفته ام .نه ...پشیمان نیستم. دوست داشتن آدمها قلبم را روشن می کند. در این راه خطر ها ست ...و من نمی توانم تضمین کنم که این مدعیان حقوق بشر در آینده چه خواهند کرد و بخاطر نام و نان چه خواهند گفت ...من فقط می دانم که خودم چه می کنم و چه می گویم.اگر این خیانت است که به انسان اعتماد می کنم می پذیرم و به خیانتم ادامه می دهم!

سوال پنچم:
-اگر شما اینهمه کار کردید چرا "لایک" کم دارید؟
...آی ...آی بوی سوختگی می آید....غذایم سوخت...رخت هایم توی رختشویی ست...بیست دقیقه به چهار بعد از ظهر است و بد تر از همه با دو نفر قرار دارم که پنچ جلد از "جاکشها " را می خواهند...البته می خرند!
غذایم راکه خوردم ...رختم را که شستم...کتابم را که فروختم ...بر می گردم و ادامه می دهم.!


مینا اسدی...شنبه پانزدهم نوامبر سال دو هزار و چهارده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com



شانزده سال گذشت

در گیرودار اسید پاشی ها و جوان کشی ها و تکه پاره شدن دختران جوان و پر از زندگی و آرزو ،فاجعه ی دردناک مرگ 63 نوجوان را در گوتنبرگ سوئد از یاد بردم وفاجعه ی دیگری را پی گرفتم.من مادر و پدر و خانواده ی این عزیزان نبودم.از این از دست رفتگان فقط گیلزاد نوجوان و زیبارا دیده بودم،در خانه شان که سلامی گفت و دوید که به تمرین قوتبال برسد .در خاکسپاری درد آور جوانان شرکت داشتم . هنوز و همیشه چهره ی مادران داغدار را در گورستان گوتنبرگ فراموش نمی کنم...چهره ی رفعت ،مادر گیلزاد تصویری ست که من در کوله پشتی سالیانم بر شانه های خسته ام تا همیشه می کشم
امروز که دانستم فاجعه ی دیگری می تواند مرا از فکر آن روز دردبار غافل کند به معنای این ضرب المثل که:"مادر را دل می سوزد دایه را دامن"پی می برم.و قلبم به خاطر همه ی مادران جوان از دست داده ، آتش می گیرد. نوشته ی پارسال را دوباره می گذارم با پوزش از همه ی مادران.با پوزش از رفعت عزیز و شکیبایی اش.

مینا اسدی...دوشنبه سوم نوامبر سال دوهزارو چهارده.استکهلم

mina.assadi@yahoo.com


******
پانزده سال از فاجعه ی آتش زدن جان جوانان ما در شهر گوتنبرگ گذشت .هنوز مادران و پدران سوگوار ناباورانه در جستجوی دلبندان نازنین شان به در چشم می دوزند و چهره‌ی شهر هنوز مه آلود است. خاکستر 62 جوان پیدا شد اما مونا نهانی گمشده ای بود که مردم خوشبینانه به دنبالش در کوچه پس کوچه های شهر می گشتند امید داشتند که او از آن جهنم گریخته و در خیابان ها سر گردان است. آ عکس بزرگ او را بر سر در خیابان ها آویختند . خاکستر او را با انگشترش شناسایی کردند ". پروانه ای بر دیوار"آن،، روز ها شاعران و نویسندگانی چند ،متاثر از این درد جانکاه نوشتند و سرودند. شعری از مهران اسدی جایگاهی در خور یافت و به زبان سویدی در مجموعه ی اشعار محبوب و مردمی جا گرفت. این شعر را برای همدردی با مادران و پدران جوان گم کرده در زیر می آورم .

برای " مونا نهانی" و 62 گل پرپر شده ی دیگر "مهران اسدی"

شناسنامه ام کجاست؟
شناسنامه ام کجاست؟
فقط به من بگویید
شناسنامه ام کجاست؟
و چرا من این چنین بی ستاره ام؟
و چرا شب خط دیگری دارد؟
مرا به خاطر بسپارید
مرا به خاطر بسپارید
گمشده ای در آن دخمه ی سیاه
تصویر زنده ی یک مشت خاکستر
مرا به خاطر بسپارید
و آن ۶۲ ستاره ی دیگر را
وآن ۶۲ فواره ی دیگر را
و آن۶۲ فریاد دیگر را
و آن ۶۲ گل پرپر را
خاکستر را
آه... فقط به من به گویید شناسنامه ام کجاست؟

مهران اسدی/استکهلم

 



یک پرسش و یک جواب

Mahmood Moghaddas Jafari
خانم مینا اسدی سلام !

چرا نوشته‌هایتان را مستقیم در صفحه خودتان نمیگذارید؟ آیا قصد تبلیغ برای این سایت دارید؟
 

Mina Assadi
درود به شما ... نه ...من تبلیغ سایتی را نمی  کنم. گردانندگان سایت ها برای تبلیغ خودشان از من توانا ترند و دست و بالشان از من باز ترست.اما چند سایت هست که چه من برایشان بفرستم و یا نه، خودشان با میل و رغبت ، از فیسبوک برمیدارند ااگر خودشان بر دارند می نویسند: منبع سایت مینا اسدی...اگر به فرستم منبع خود سایت می شود .من به پژواک ایران ...گزارشگران و...و احترام آزادی نوشته هایم را پست می کنم و خوشحالم که این سایت ها نوشته های مرا که مخالف نظرشان است سانسور نمی کنند..تازه ادمین سایت من راضیه ی متینی ست که ادمین پژواک ایران هم هست.و من به او اعتماد دارم.اگر پیام شما و مخالفت در پرده ی شما حضورر ایرج مصداقی در این سایت است بی پرده بگویم که من به صرف نظر آدمها تجربه ی سالها صداقت را از یاد نمی برم ...دوستدار و طرفدار یا دشمن و منزجر نمی شوم .گذشته ی آدمها را فراموش نمی کنم و کتابها و نوشته های گرانقدر آنها را با اظهار نظرشان که مخالف نظر من باشد،از صحنه ی روزگار محو نمی کنم . خودمی دانم که چه می کنم .فرصتی به من داده اید که این نکته را یاد آور شوم که همه ی سایتها می توانند نوشته های مرا پخش کنند ،به شرطی که بنویسند از کجا برداشته اند . نه آنکه بردارند و وانمود کنند که من فرستاده ام .نوشته ها تاریخ دارد و شناسنامه ...چرا این سایت ها اینهمه از شاعران و نویسندگان داخل که در کنار مسئولان ارتجاعی رژیم عکس یادگاری می گیرند واز آدم و عالم طلبکارند مصاحبه و شعر و سخن چاپ می کنند اما امثال مرا زیر ذره بین می گذارند که اعتراض کنند ؟ و بد و بیراه بنویسند.من شاعرم و روزنامه نگارم، و آنچه را که می بینم می نویسم...نه میخواهم شاعر بزرگی باشم و نه روزنامه نگاری که در خدمت دستگاهی ...حزبی و سازمانی باشم و از نردبان آنها بالا بروم..آنچه که از جهان فهمیده ام بی عدالتی و زور گویی و ستمکاری ست و با همین توان اندکم با همه ستمکشیدگان ...مادران ...زنان و آوارگان همدردم و به گفته ی شاملو*من در توطئه همدست مردمم. * جه غم که در هیچ زمانی به حساب نیایم و در هیچ تاریخی نمانم..تا هستم همین خواهم بود .در این فکر هم نیستم که شاید یک روز خوب ،کسی یا کسانی شعرها و نوشته های مرا در ترازوی عدالتشان بگذارند و تاییدم کنند.

مینا اسدی دوم نوامبر دو هزارو چهار ده -استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

برگرفته از فیس بوک مینا اسدی



این، همه ی حرف دل من نیست

این، همه ی حرف دل من نیست... بخشی از آن است. درسالهایی که دبیر کانون نویسندگان در تبعید بودم با چهره هایی آشنا شدم که فقط می شد در اندرون  دید و اگر به دعوت غلامحسین ساعدی  و پافشاری اش، عضو کانون نمی شدم و فقط چهره های بیرونی را میدیدم  سالهای زندگی آسان تر بر من میگذشت. سالهاست می بینم که کانون اغلب، نانویسندگان را به نام نویسندگان یعنی آفریندگان اثر، به عضویت کانون در می آورد  ...اعتراض من که دیگر عضو کانون نبودم با بی اعتنایی روبرو می شد و گاه  به من که در هیچ بخش زندگی ا...م چه هنری ... و چه سیاسی و اجتماعی ، و خصوصی ،سازش کار نبودم و برای نان و نام به در یوزگی هیچ  قدرتی تن نمی دادم لقب " ناسازگار " می دادند .

اما چون در آخرین گفتگویی که با پرویز اوصیا یکی از دبیران کانون در آن زمان  داشتم  و او از من خواسته بودکه این حرفها درونی باشد و بیرونی شدنش به نفع  کانون نیست  ،سکوت کردم  و دم فروبستم .هفته ای نگذشت  که اوصیا در گذشت اما من آنچه را که  باید    می نوشتم ، نوشتم  با نام "نعش این شهید  عزیز روی دست ما مانده" و در گوشه ای نگاه داشتم.  منتشرنکردم تا مبادا که این حدیث از انقلاب آینده جلوگیری  کند و من سرافکنده ی تاریخ دروغین تاریخ نویسان کاذب شوم! سخن کوتاه،  من با مهدی استعدادی شاد همخوانی نظری ندارم. اما نوشته اش را  تلنگری می بینم  برای کانون نویسندگان در ایران و تبعید ... و این که به صرف معترض بودن آدمها  و ایستادنشان در برابر قدرت، کانون رامیدان تاخت و تاز انبوه سازان نکنند.

http://news.gooya.com/politics/archives/2014/10/188147.php

مینا اسدی سی و یک اکتبر دو هزارو چهار ده استکهلم




هفت اندوه خاکستری

قایق های بادبانی
صبح شیری را
... در اندوهی خاکستری
رها می کنند
و بازوان دخترکان
از واپسین دیدار
عطرآگین است.
هفت زندگی
هفت دریا
هفت برکه ی اطلسی رنگ
هفت اقیانوس
هفت قایق بادبانی کوچک
که صبح شیری را
در اندوهی خاکستری
رها می کنند
دستانی با بازوانی ترد
و تو
که در چشمان من
هفت بار عاشق بودی
ـ هفت لحظه ی بی اعتبارـ

گورستانی برای خاطره هایم
پیدا کن.

*از دفتر شعر بی عشق ...بی نگاه* ۱۳۶۹-۱۳۷۲ * ۱۹۹۰-۱۹۹۳* مینا اسدی-استکهلم

 



پشت ...و...رو (قسمت سوم)

نه...همین ها را می نویسم. از "کل به جز" ؟ یعنی حواله به روزی روزگاری که این وضعیت عوض می شود ؟ حواله ی حقوق زنان به "وعده های سرخرمن"؟ نه...من به همان شیوه ای که خودم می خواهم عمل می کنم "از جز به کل".اتفاقن همین امروز وقت این حرفهاست. چه کسی اسید می پاشد؟ ....چه کسی در برابر قانون "دو زنه بودن مردها ، سکوت می کند؟ چه کسی میخ "تمکین " را می کوبد؟.

چه کسی از قوانین ارتجاعی رژیم اسلامی حمایت می کند؟ چه کسی به صد خانه سر می کشد تا دختر آفتاب مهتاب ندیده را با هزار منت به عقد خویش در آورد؟ چه کسی دختران جوان را به زیر تیغ جراحی می فرستد؟ چه کسی سبب مرگ دخنران و زنان می شود . چه کسی چاقو می کشد ؟ چه کسی پول عمل جراحی پستانهای آویخته‌ی زنی را می دهد ؟

آب مقطر در پستانهای زنی که با فشار دست مردی می ترکد و زن که علیل می شود مرد ،زن جوان دیگری می گیرد. این مردان دو زنه همه از اعضای دولتتند؟ حزب الهی یا مسلمانند؟ شما هم هستید ... از زندانی عقیدتی ... تا اصلاح طلب... و چپ سنتی و مدرن و روشنفکر تاریک فکر. چرا چنین است ؟ مردها چه میگویند و چه می خواهند ؟مخملباف مثال شماست که سبب شد همسرش خودکشی کند و با خواهر زنش ازدواج کرد .

من مردانی را می شناسم که به دست رژیم کشته شدند . رهبر و کارآمد... و شما نگذاشتید صدای زن دوم به گوش کسی برسد . چه تاییدی بر این کار بود که زن را پنهان کردند و نامش هرگز به گوش کسی نرسید و فریادش بازتابی نیافت. اگر زن معشوقه داشت به احترام شوهرش سنگسار نمی شد اما همه ی شما او را محکوم می کردید و دلتان به حال پیرمرد بیچاره می سوخت و در بهترین شکل این را امر خصوصی می نامیدید و بی اعتنا به زندگی زن که بیمار و بستری بود به بحث و فحص سیاسی می پرداختید.

کسی که چهره ی بیرونی از خودش می سازد زندگی خصوصی و عمومی ندارد ...مثال زیاد است : درباره‌ی زنان سخنرانی می کند اما هرگز بچه های خودش را ندیده است...با قصاص مخالف است ...اما به خاطر آنکه زنش بعد از طلاق از او با مرد دیگری زندگی میکند با ندیدن بچه هایش از زن انتقام می گیرد . فرهنگی ست؟ سیاسی ست ؟ مذهبی ست؟ اخلاقی ست؟ نمی دانم اما از پایه و بیخ و بن که نگاه کنید چهره ی بیرونی شما دروغین است. با خودتان صادق نیستید . هنوز خودتان قوانین اسلامی را رعایت می کنید . با این تفکرات بزرگ شده اید؟ تقصیر مادرتان بوده است؟ بیمار فرهنگی یا جنسی هستید؟ بروید خودتان را درمان کنید. با خودتان حرف بزنید و بپذیرید که رژیم اسلامی برپایه ی ضعف شما استوار است، بر پایه‌ی قدرتی ایستاده که به شما داده است . نیمی از مردم ایران "مردان" شاید بدون آنکه بدانند و به خواهند در برابر زنان صف آرایی کرده اند. زن دوم ...تمکین ...سهم ارث...صیغه....حضانت... و حق طلاق و در وقتی که لازم است همه ی مردان از آن سود می برند...

چقدر ماریای خودمان دوید تا بگوید که اسیدی که بر چهره اش پاشیده شد ...ناتوانش نکرد که هیچ ، آزادش کرد و چقدر به همراه هم دویدیم تا به صدای شما گوش ندهیم که :مشکل زنان و مردان نیست ...جمهوری اسلامی ست، وگرنه ما چنین چیزهایی نداشته ایم .!.. ماریا راهش را پیدا کرد و درود بر او باد که نخواست قربانی نامیده شود و خواری پذیرد. مبارزه فقط در خیابان نیست در خانه هم هست . آیا در این اسید پاشی های خیابانی و خانه‌ای دیده‌اید که زنی به صورت مردی اسید پاشیده باشد؟ به گفته ی شاعر: چون نیک بنگری همه برزیگران یکدگریم!

مینا اسدی...دوشنبه بیست و هفتم اکتبر هزار و چهارده- استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 

 



پشت ...و...رو (قسمت دوم)

چند شب است که نمیخوابم حتا با قرص خواب آور .تا سپیده دم در خانه راه می روم... خسته می شوم ، می نشینم، می نویسم ... اما نمی توانم که چهره ی دخترک را فراموش کنم...مثل گنجشگ مضطربی در باران است.  با هر کلمه بر سرم پتک می کوبذ...دنگ...دنگ توی گوشم صدا می کند. تنها هستم در میان تن ها... در میان آدمهایی که برای کارهایشان دلیل دارنداز روی جنازه ی یکدیگر رد می شوند تا مشت محکمی به دهان ارتجاع به کوبند.

خودشان پر از اشتباهند... پر از نظر تنگی ، پر از عقده های ناگشودنی.  پر از پیشداوری و خود بزرگ بینی ... و وقتی عرصه را تنگ می بینند با آنکه دین را نفی می کنند از عیسا مسیح مثلی می آورند که:آنکس که گناه نکرده دست به سنگ به برد و زن را سنگسار کند. و یا می گویند:انسانی که مبارزه می کند اشتباه می کند. یا می گویند: همه اشتباه می کنند... یا می گویند : بشر جایز الخطاست... یا در جواب ، شاخ و شانه می کشند .. یا تحقیرت می کنند ... یا آدمهای کوچک را گرد خود جمع می کنند که صدای معترض را خفه کنند ...با انگ...با بد و بیراه ...با بی شرمی.راه می روند و سینه سپر می کنند.

 برایت پاپوش می دوزند که خفقان مرگ بگیری... قوانین ضد زن را محکوم می کنند و در برابر دیدگان گشاده از حیرت شنوندگان عزیز با سربلندی از پله های افتخار بالا میروند.دروغ می گویند و ...مصالحه می کنند ... با هم می سازند ... به احترام خوانندگان و نوازندگان و فیلمسازان وطنی که هم از توبره می خورند و هم از آخور، سر خم می کنند. در برابر کسانی که به پشیزی نمی ارزند دولا راست می شوند...و احساس غرور می کنند که حالا خودشان شاه شده اند و در صف جلوی مراسم ختنه سوران و کفن و دفن می نشینند.

متجاوز به حقوق دیگرانند پنهان و آشکارا...اما درباره ی حقوق بشر حرف می زنند ... تا آنجا که توان دارند صدای تبعیدیانی را که یک سر و گردن از آنان بالاترند با مماشات و پشت هم اندازی خاموش می کنند و نویسنده و شاعر و فیلمساز و خواننده و نوازنده و ناشر و هنرمند بیست و چهار ساعته می سازند ...و شعور مردم را دست کم می گیرند. اتفاق ، تازه نبود ...تازه نیست ...نوشتم و پاره کردم و به خودم گفتم:این به سود مردم نیست...رژیم سود می برد و کتابی را که قصه نبود تکه تکه کردم و دور ریختم ...اما دیدم که اینها روی قتل مردم حساب باز کرده اند و دیدم که زهر طرف که شود کشته سود اینان است.حالا به نفع هیچ حقوق بشری ،خاموش نمی نشینم.

و مینویسم و گواهی می دهم ، به خاطر پناهجویانی که از ترس ...تنهایی...فشار روانی و غفلت مادران و پدران و همسرانشان به این آدمها پناه می برند... بخاطر بچه های خودمان که در کولبار سفر ما به ناچار با ما همراه بوده اند... می نویسم به خاطر خودم ... به خاطر شبهای تاریک تنهایی ام ...به خاطر چشمان بی خواب و جان پریشانم. اینها از کجا آمده اند که در لباس دوست با گوسفند می گریند و در نهان با سلاخ کباب می خورند؟

مینا اسدی.. دوشنبه...بیست و هفتم اکتبر سال دو هزار و چهارده- استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 

 



درآمد- پشت .... و ... رو

آنچه که در زیر می خوانید نوشته ی من است با تاریخ "یکشنبه سوم یونی سال دوهزارو یک میلادی، جمعه هجدهم خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد".
از سالها پیش از این ... و هنوز هم ... درباره ی طلاق کار می کنم.بیش از هزار گفتگو دارم با زنان و مردان طلاق گرفته در سوئد. صدا که سر دادم حرفها و قصه ها شروع شد و اول از همه یکی دونفری که تازه توی سرشان به فکر این سوژه ی نان و آبدار افتاده بودند صدایشان درآمد که شما حق ندارید که ... و البته من شتابی در چاپ این گفتگو ها نداشتم و و تازه چون روزنامه نگاری خوانده بودم این را یاد گرفته بودم که شرح کوتاهی از کتاب در چند صفحه بنویسم و به پستخانه بسپارم و به آدرس خودم پست کنم و نامه را تا روزی که ادّعایی شد باز نکنم تا در روز قیامت، این پاکت سر به مُهر، شاهد باشد که من از دوره ی شاه شهید "ناصرالدین شاه" به این کار اشتغال داشته ام! در این راه که با مردم بوده ام همه جور حرف و سخن شنیده ام
از جمله (جاسوس ... مامور ... ضد تشکیلات و قرارداد ... و طراح اینگونه بحث ها برای سرگرم کردن خلق قهرمان و عقب انداختن خواسته ها و مطالبات مردم تحت ستم). این ها که به من نسبت می دادند نبودم. روزنامه نگار بدون روزنامه بودم ... کِرمِ روزنامه نگاری داشتم ... سوژه داشتم ... خبر خودش می آمد و محکم می خورد توی گوشم ... و بیدارم می کرد... بی خواب و بیمار می شدم ... کِرم بود و در سرم می لولید، بیرون هم نمی آمد که سر یک قلاب ماهیگیری بچسبانمش و برای یک ماهی بیچاره دام بگسترانم. آنها که این کرم در تنشان است می دانند که من چه می گویم .... سخن دراز کردم که بگویم این کار، کارِ دل است، نه کارِ گل، که: «با شیر اندرون شده، با جان به در شود». حالا من با مصاحبه ها چه می کنم و چه سودی از این کارهای مردم آزارِ دشمن تراش برده ام بماند که حرف آینده است. اما نوشته ی زیر، که بر چهره اش گرد پیری نشسته ، هنوز به روز است ... هنوز و هر روز تکرار می شود ...هنوز و هر روز دختران و زنانِ ناچار، با دیکتاتورهای کوچک بدون آب و خاک و بی تاج و تخت و مسند و قدرت زندگی می کنند، له می شوند و از ترس باز پس فرستاده شدن به میهنی که با توپ وتانک و اسید در انتظارشان است به سازِ مردانی می رقصند که بقول قدیمی ها انگار مادر و خواهری نداشته اند. برای آنکه بمانند ... نفس بکشند ... سنگسار نشوند ... آزاد باشند ... یک نفسِ راحت بکشند ... عاشق باشند وعشق بورزند با کسانی که دوستشان دارند ... آن ها همسن و سال دختران شما هستند ... چگونه با دختران هم سن و سالِ نوه هایتان به بستر می روید و آنها را بخاطر یک برگه ی اقامت به بردگی می برید؟ کاری که شما می کنید از قانون قصاص جمهوری اسلامی چیزی کم ندارد. آقایان از زیر پای محکوم به اعدام چارپایه را نکشید!

مینا اسدی
بیست و سوم اکتبر سال دوهزار و چهارده – استکهلم


mina.assadi@yahoo.com

 

«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...»

آقایان! شما خوبید، گل اید، ماهید، آقائید، برای همین است که می خواهم چیزهایی را که دیده ام و شنیده ام برایتان تعریف کنم.
من نه دادستانم، نه وکیل مدافع، نه محکمه دارم و نه قانون گزارم. فقط شاهدم ... شاهد این اتفاقاتی که می نویسم و نمی خواهم که مثلا بگویم که: اینها ناشی از فرهنگ مردسالاری است، یا سنت است، یا مال جامعه ی میزبان یا عقب افتادگی مردان. و نه، اصلا نمی خواهم وارد معقولات بشوم.
شاهد، یعنی کسی که از چیزهایی که دیده و شنیده گزارش می دهد. حوادثی را که جلوی چشمانش اتفاق افتاده تعریف می کند، همان چیزهایی را که دیده است و شنیده است بدون شاخ و برگ و بدون کم و کاست. نه کمتر و نه بیشتر و من شاهد زندگی غم انگیز و اندوهبار این زن بوده ام و گواهی می دهم که هروقت این اتفاقات را در ذهنم مرور می کنم حالم بهم می خورد ... عق می زنم، عین یک زن حامله، و «زردآب» بالا می آورم.
آقایان! شما خوبید ... ماهید ... گُلید ...
آقائید، ببخشید که مزاحم اوقات شریفتان می شوم. اما توی این بزن، بکش ها ... سر به نیست کردن ها ... گم شدن ها ... طناب ها، دارها، اعدام ها . سربریدن ها ... چقدر باید به آدم فشار آمده باشد که یک کاره همه ی مصیبت های مردم را فراموش کند و بخواهد آنچه را که دیده است برای شما تعریف کند ...
آقایان! شما ماهید ... آقائید و کور شوم اگر کلمه ای ... کلامی به شما دروغ بگویم و لال شوم اگر که چیزی را از خودم درآورده باشم و تحویل شما داده باشم! این قصه های سیاه همه راست است. این کابوس شب های من، برای خیلی ها اتفاق افتاده است ...
زندگی شان است، زندگی روزان و شبان شان ... درد مادران و پدران شان است ... درد هر کسی است که می بیند و می شنود. درد این دختران جوان، این همسران جوانِ نامه ای ... پستی و سفارشی دوقبضه است ... آقایان! می دانم که شما نبودید ... شما نیستید ...
نه ... به قیافه تان نمی آید. هر کس که خودش خواهر و مادر داشته باشد، اینکار را نمی کند! اگر خواهر و مادر هم نداشته باشد، نباید اینکاره باشد. آدم اگر آدم باشد، دوتا پا داشته باشد، و دو دست و دو چشم و دو گوش و مغز و هوش و از همه مهمتر قلب تپنده داشته باشد و اگر درس خوانده باشد و شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند را هم در کتاب سوم ابتدایی از بر کرده باشد ... نه نمی کند ... این کار را نمی کند ... دختر جوان مردم را نمی آورد توی یک شهر سرد و تاریک که پس از گذشتن شش ماه از ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کمک بگیرد که از همین لانه موشِ سرد و تاریک، اخراجش کند و با پست سفارشی پس اش بفرستد. بفرستد تا در آن کشور گل و بلبل، انگشت نما شود، تحقیر شود، جنس دست دوم نامیده شود، کنج خانه بماند و بپوسد، تا دندان هایش بریزد و موهایش سفید سفید شود یا اگر خواست دست از پا خطا کند، جوانی کند .. عشق بورزد و عشقبازی کند، به بند کشیده شود، سنگسار شود و با خواری و خفت بمیرد.
***
آقایان، شما ماهید، آقائید و اگر اسائه ی ادب نباشد، نمونه ای از زندگی رقت بار و دردناک یکی از این آوارگان پیوندی – نه جنگی – را برایتان بازگو می کنم.
«ف» نوزده ساله است. هفده ساله بود که شوهرش دادند به یک عکس شش در چهار، به مردی که در این عکس شش در چهار لبخند مهربانی بر لب داشت. شوهرش داده بودند به برادر خانم همسایه، که بسیار شنیده بودند از آقایی ... متانت ... مهربانی و تحصیلات عالیه اش، و این مرد با همه ی این محاسن، فقط یک عیب کوچک داشت. بیست سال از او بزرگتر بود و البته هنوز جوان بود و سی و هفت سال بیشتر نداشت!
در فرودگاه، بجای مردی که در عکسِ شش در چهار موی پرپشتی داشت و لبخندی مهربان، مردی عبوس، طاس و نسبتن چاق آمده بود که او را به خانه ی بخت ببرد. رفتند و رفتند و رفتند تا به محله ای نیمه تاریک رسیدند، به آپارتمانی با یک اتاق و یک هال و یک آشپزخانه ی نسبتن بزرگ. شام خوردند و خوابیدند. صبح زود، مرد به سر کار رفت و دختر که برخاست، خوشحال نبود اما پذیرفته بود که راه بازگشت وجود ندارد. شنیده بود که صورت زیبای ظاهر هیچ نیست و با گذشت زمان قیافه ها عادی می شود و این که «ای برادر سیرت زیبا بیار» را برای استفاده در همین روزها سروده اند و به سرنوشت سرنهاد.
ظریف ... کوچک اندام ... با رنگی مهتابی و گیسوان صاف و خرمایی، به سیزده ساله ها می مانست.
اولین شنبه به تماشای شهر رفتند. نهار خوردند. خوابیدند. و روزهای دیگر نیز بدین گونه گذشت. تا لحظه های سخت و کشدار بگذرد و نامه ای از کلاس زبان برسد و دختر به این بهانه از زندان خانه رها شود. نامه رسید. دختر به مدرسه رفت و از همان اولین روزها بهانه های مرد آغاز شد.
اولین سفارش: با ایرانی های کلاس قاطی نشو
دومین سفارش: با پسرهای کلاس حرف نزن
سومین سفارش: نان و پنیری با خودت ببر تا مجبور نشوی در رستوران نهار بخوری.
چهارمین سفارش: بلافاصله بعد از پایان کلاس به خانه برو.
و پنجمین سفارش: این تلفن دستی را داشته باش تا بدانم روزها چه می کنی.
و کنترل از راه دور:
ساعت اول: آلان کجا هستی؟ - توی کلاس
ساعت دوم: حالا چه؟ - توی کلاس
ساعت سوم: و حالا:؟ - تو...ی...کلاس...س
و ساعت چهارم: توی قطاری؟ - بله
و ساعت پنجم: نزدیک خانه ای؟ - ب...له
و ساعت ششم: کجایی؟ - سر قبر پدرم!
و ساعتی بعد، صدای چرخیدن کلید در سوراخ در ... صدای قدم های مرد و فریادها.

- از فردا، کلاس بی کلاس
- ...غلط کردم ... خواهش می کنم بگذار بروم کلاس ... این دفعه را ببخش ... دیگر همجوابی نمی کنم ... غلط کردم ... گه خوردم.
مرد او را می بخشد!

***
ترم دوم آموزش زبان ...
ساعت اول: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت دوم: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت سوم: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت چهارم: در کلاس باز می شود. مرد به درون می آید و بی اعتناء به معلم و شاگردان دیگر، به فارسی می گوید:
- کدام گوری هستی ... ده بار زنگ زدم.
معلم – چه می خواهی. – سوئدی حرف بزن ... اینجا کلاس درس است.
مرد به طرف زن هجوم می برد ... دستش را می کشد ... معلم دخالت می کند: برو بیرون. تو حق نداری که ...
مرد به زبان فارسی خطاب به زنش: تازه شش ماه از اقامتت گذشته که این قدر بی چشم و رو هستی، وای به روزی که دو سال بگذرد و کارت درست شود.
زن گریان: نمی گذارند تقصیر من نیست، مجبوریم سر کلاس تلفن ها را ببندیم.
مرد: چطور تا دیروز می گذاشتند.
زن: حالا نمی گذارند، تو که سوئدی بلدی از معلم بپرس.
مرد به سوئدی خراب به معلم: ما باید برویم به یک ... باید زنم را به بیمارستان ببرم.

یک خانم ایرانی شاگرد کلاس: آقا جان! همسن و سال دخترتان است، ولش کنید.
مرد: ولش کنم؟ چی چی را ولش کنم ... به اندازه ی هیکل شما خرجش کردم
معلم سوئدی: برو بیرون
مرد: می روم، ولی زنم را هم می برم.
خانم ایرانی خطاب به معلم: نگذارید ببردش.
کتکش می زند.
مرد: خانم خجالت بکش. شما مرا می شناسی که این جوری قضاوت می کنی؟
خانم ایرانی: بگذار درسش را بخواند. چرا باید وسط درس، به خانه بیاید؟
مرد: به شما چه؟ زن من است. می خواهم ببرمش به خانه. اصلن دلم نمی خواهد سوئدی بخواند.
خانم ایرانی: اینجا سوئد است آقا ایران نیست، که شما تصمیم بگیرید.
مرد: بنشین سر جایت! من بیست سال است که توی این مملکتم شما که تازه وارید لطفن به من درس ندهید.
خانم: راست راستی بیست سال توی این کشورید؟ انگار همین دیروز از ایران آمده اید.
مرد خطاب به معلم: ببخشید ... این، وقت دکتر دارد ما باید برویم.
معلم متحیر: بروید؟ و خطاب به زن:
- می خواهید بروید بیمارستان.
زن: بله ... بله، باید برویم بیمارستان ... و می روند
در راه خانه: ببین. این آخرین روزی است که به کلاس می روی
زن: نه. خواهش می کنم بگذار به کلاس بروم
مرد: اگر می خواهی زن من باشی و اینجا اقامت بگیری اجازه نداری به کلاس بروی ... خودم هر جا که لازم باشد با تو می آیم و ترجمه می کنم!

***
شش ماه بعد تلفن از ایران ...
زن: مامان ... مامان
و می گرید.
مرد گوشی را از زن می گیرد:
خانم این بی خودی گریه می کند. نگران نباشید، دلش تنگ می شود ...
بله؟ ... برای ویزای شما؟ تا دخترتان اقامت نگیرد نمی شود. پرسیدید، گفتند می شود؟ ... نه گمان نمی کنم ... تحقیق می کنم ...
هشت ماه بعد زن: ببین من که امتحان نجابتم را دادم، حالا بگذار به کلاس بروم
مرد: کلاس می خواهی چکار ... کمی دیگر که امتحان بدهی بچه دار می شویم!
زن: من هنوز نوزده سالم نشده. زود است.
مرد: در عوض من سی و نه ساله ام و دیر است
زن: راستی چرا تو هیچ دوست و آشنا نداری؟ اینهمه سال یک دوست هم برای خودت دست و پا نکردی؟
مرد: . وفور دوست و آشنا ... اما آدمی که زن جوان دارد باید دور دوست و آشنا را خط بکشد.
زن: پس من همین جور باید پشت این پنجره ها بنشینم و برف تماشا کنم؟
مرد: قول می دهم بچه دار که شدیم آنقدر کار روی سرت بریزد که وقت سرخاراندن نداشته باشی!

***
یکسال بعد تلفن از ایران: نه مادر، خواهرش هر چه گفت دروغ بود ... شرکت ندارد. توی بیمارستان کار می کند. صبرم تمام شد ... می خواهم برگردم.
از آنطرف سیم: ای خاک عالم بر سرم ... این حرف را تکرار نکن ... ما خودمان هزار بدبختی داریم.
زن: برمی گردم ... برمی گردم.
مادر: یکسال دیگر بمان ... کارت را درست کن ... اینجا فقط غم و بدبختی است.
زن: برمی گردم، نمی خواهم اقامت بگیرم.
کلید توی در می چرخد. صدای مرد: با کی حرف می زنی؟ به کجا برمی گردی؟
گوشی را از دست زن می گیرد.
- شمائید خانم ... اول بفرمائید کی زنگ زد.
مادر: من زنگ زدم.
مرد: زنگ زدید که زنم را از راه بدر کنید؟ می خواهید برگردد؟ ... همین فردا می فرستمش.
مادر: چی را می فرستید ... مگر شهر هرت است.
مرد: بله که شهر هرت است. فعلا که اجازه ی ایشان دست من است، حداقل تا یکسال دیگر که اقامتش را بگیرد ... همین فردا تقاضای طلاق می کنم.
مادر با التماس: شما را به روح مادرتان این کار را نکنید ... کنیز شماست ... بگذارید بماند ... ما پیش فامیل و در و همسایه آبرو داریم.
مرد: پس بگذارید ما زندگی مان را بکنیم ... اینقدر به دخترتان زنگ نزدید. و گوشی را می گذارد.
ساعتی بعد: صبح می رویم دادگاه برای طلاق.
زن: طلاق نمی گیرم ... می مانم ... هر چه بگویی گوش می کنم.
مرد: نه نمی شود. باید طلاقت بدهم.
زن: خواهش می کنم.
مرد: راست بگو ... کی به تو گفت که باید دو سال صبر کنی و بعد طلاق بگیری؟
زن: من که کسی را نمی بینم. خودت گفتی که اگر مطیع نباشم از اینجا بیرونم می کنی.
مرد: راست بگو ... کی زنگ زد ... تو، یا مادرت؟
زن با گریه: به خدا مادرم
مرد: خاک بر سرشان ... مثلا تحصیلکرده هم هستند ... آخر به چه اعتمادی به یک غریبه دختر دادند ... چه مرگت بود که بستندت به ریش من ... وضعشان که خوب بود. چه دردی داشتند؟ آبرویشان را توی محله برده بودی؟ می رفتی جنده گی؟
زن: نه بخدا.
مرد: روزها که می روم سر کار، کی اینجا می آید.
زن: هیچکس.
مرد: خودم کشیک دادم ... دیدم. زن همسایه ی روبرو نمی آید؟
زن: نه ... فقط یکبار آمد و گفت اگر یک وقت حوصله ات سر رفت بیا پیش ما.
مرد: چند دفعه رفتی؟
زن: هیچوقت ...
مرد: بهشان گفتی که کلاس نمی روی؟
زن: بله
مرد: کجا؟ کی؟
زن: دمِ در
مرد: روزها دم در می ایستی؟
زن: نه به خدا.
مرد: زود ... زود ... معطل نکن ... برو بیرون ...
زن: کجا بروم؟ من که کسی را نمی شناسم.
مرد: برو پیش زن همسایه که این چیزها را یادت داده.
(مرد زن را از خانه بیرون می اندازد. در را محکم می بندد و در کمال خونسردی به تماشای تلویزیون مشغول می شود. یک مرد ایرانی که از سر کار به خانه اش برمی گردد، زن را در راهرو می بیند)
مرد: ببخشید ... ایرانی هستید؟
زن: بله
مرد: به کمک احتیاج دارید؟
زن: نه ... کلید ندارم ...
مرد: برویم به خانه ی ما ... اینجا سرد است ... مریض می شوید.
زن: نه ... نه ... نمی شود.
مرد: چرا نمی شود ... می ترسید؟
زن: ... بله ... می ترسم
مرد: از کی
زن: از شوهرم
مرد: در خانه است؟
زن: بله
مرد: بیرونتان کرده است؟
زن: بله

مرد زنگ در خانه را به صدا درمی آورد. شوهر، مشغول تماشای تلویزیون است و جواب نمی دهد. مرد با مشت به در می کوبد. شوهر جواب نمی دهد و مرد فریاد می زند: در را باز کن.
شوهر کنجکاو می شود ... به طرف در می دود و آن را باز می کند. و با سینه ی سپر در برابر مرد همسایه می ایستد.
شوهر: جنابعالی کی باشین؟
مرد: از سن و سالت خجالت نمی کشی که یک زن جوان را توی این هوای سرد از خانه بیرون می کنی؟
شوهر: زنگ می زنم، پلیس، بیاید و شما را به جرم مزاحمت دستگیر کند.
مرد: نامردی اگر زنگ نزنی.
و تلفن دستی اش را درمی آورد و خطاب به شوهر می گوید: خودم به پلیس زنگ می زنم. و زنگ می زند، پلیس زن جوان را به اورژانس زنان قربانی خشونت، می برد و من، زن را در آنجا ملاقات می کنم.
- چرا می خواهی بمانی؟
- شما نمی دانید آنجا چه خبر است؟ برادرم سرباز فراری است. شوهر خواهرم حکم اعدام دارد. پدر و مادرم هم پیش در و همسایه آبرو دارند! اگر تکه تکه ام کنند برنمی گردم. حالا دیگر یک دختر دبیرستانی نیستم که در خانه ی پدرم با احترام و آبرو زندگی کنم. یک زن طلاق گرفته و پس فرستاده شده و دست دومم، نه ... نمی روم. همین جا می مانم.
- بهر قیمتی
- بهرقیمتی
- با همین مرد؟
- اگر مجبور باشم با همین مرد!

***

آقایان! شما خوبید ... ماهید ... گُلید ... آقائید ...
ببخشید که مزاحم اوقات شریفتان می شوم. اما توی این بزن بکش ها ... سر به نیست کردن ها ... گم شدن ها، شکنجه ها، ترورها، طناب ها، دارها، اعدام ها و سربریدن ها، چقدر باید به آدم فشار آمده باشد که یک کاره، همه ی مصیبت های مردم را فراموش کند و به این مقوله بپردازد!
آقایان! می دانم که شما نبودید، شما نیستید. به قیافه تان نمی آید. هر کس که خودش خواهر و مادر داشته باشد این کار را نمی کند! یک دختر جوان و آرزومند را که در آرزوی آزادی و امنیت از همه ی دلبستگی هایش دل بریده و به این سر دنیا آمده است نمی آورد در یک کشور سرد و یخبندان زندانی کند، شکنجه کند و زندانبان او باشد.
نه! شما نیستید ... آقایان! شما ماهید ... گُلید ... آقائید!

یکشنبه سوم ماه یونی سال دوهزار و یک – استکهلم



شهلا تمام کرد

نان مرده نمی خورم ... حکایت درد می نویسم...قصه ی دخترکی که شکل دختر شاه پریان بود در قصه های شنیده و نا دیده .دختری که نه تخت داشت ونه بخت... دختری که جهل مردم جادویش کرد و در لحظه ی مرگ اسطوره ی مردم ،سنگ شد .تختی همسر او بود ...جهان پهلوان نه،که پهلوان این دنیا و آن دنیا ،اما شهلای عاشق شعر و ترانه ... عاشق گل و برگ و رنگ و عشق را با پهلوانان چکار ...وقتی خبر را شنیدم گشتم و گشتم تا پیدایش کردم :شهلا تو ؟ توی آزاد و آواز خوان ؟تو که از شنیدن یک شعر چشمان سبز و زیبا یت پر از اشک می شد؟ جواب سکوت بود...سکوت ...و شاید رنجش از دخالت...جه شد آن رویاهای عاشقانه که می پروراندی ؟ تختی محبوب...تختی معروف...تختی تنها قهرمان ...انسان خوب ...مهربان ...مردم دوست ...بی همتا ...یگانه...تو هم می توانستی مثل همه ی دور و بری هایت ...مثل بت سازان کشورت از او بتی بسازی و هورا بکشی ...شدی کبوتر قفسی؟ . نتیجه ...قطع دوستی از بیخ و بن، و عشق در تولد پسرش چهره نشان داد. و همه ی این ماجرا به یکسال هم نکشید . تختی را شاه کشت؟خودکشی کرد؟ از مادر زنش بیزار بود؟ شهلا بد اخلاقی می کرد ؟ خانواده شهلا شراب می خوردند و بی بند و بار بودند؟ این شایعات تیری بود که به سوی شهلا نشانه می رفت . مدعیان از هر طرف می نوشتند :همسر قهرمان...فرزند قهرمان را به تو سپردیم . ...از او خوب نگهداری کن... همه چیز مزحرف ....همه چیز دروغ... رهایش نمی کردند...در سالگرد تختی دوباره دفتر زندگی شهلا را ورق می زدند...شهلا برای ما بمان...شهلا هدیه ی پهلوان را به تو سپردیم...شهلا جان تو و جان بابک ...و دوباره گم می شدندتا سالگرد دیگر ... در سالگردها و در پرس و جو از همشهریان ساروی می شنیدم شهلا تنها زندگی می کند...یکبار که در تهران منتظر تاکسی بودم در خیابان بیست و چهار اسفند ،شهلا را دیدم می خواست برود و مرا ندیده بگیرد...به دنبالش دویدم و صدایش کردم. ...آهای دوست شعر و شاعری از من فرار می کنی؟اعتراف کرد که نمی خواهد گذشته ی خودش را بیاد بیاورد. پاسخ ها سرد و از روی ادب بود. تو خوبی ؟ مرسی ...مامان ...بخشنده ...مهرداد ...پسرت همه خوبند ؟خوبند مرسی ...شهلا خودت را برای من میگیری ؟ ...نه اما تو به هرحال روزنامه نگاری ...آنوقت بود که گفتم : این قصه را تمام کن ...بچه ات را بگیر و از دست این روز نامه نگاران و دوستداران فرار کن...برو امریکا پیش مهرداد ....برو و جانت را نجا ت بده ... برو و به سبک شهلا زندگی کن .از ته دل خندید .قول داد که از خودش خبر بدهد و نداد.هنگام خداحافظی بغلش کردم و در گوشش زمزمه کردم که:شهلا خر نشو...اگر تو مرده بودی و شوهرت زنده بود تا بحال زنش داده بودند . از تو جوانتر و از تو زیبا تر ومحال بود بگذارند که زنش از خانواده ای باشد که آزاد و شاد باشند ...مثل تو ...مثل مادرت ...و با حجاب و مذهب نسبتی نداشته باشند. خندید و رفت.از او بیخبر بودم تا چند سال پیش که در فیسبوک پیدایش کردم. می نوشت و خوب می نوشت ..دوستش داشتم و شاد بودم که از او خبری می شنیدم اگر چه وقتی حرفهایش را درباره ی آقای خاتمی و احترام و علاقه اش به او و انتظارش از کلیدآقای روحانی می خواندم بر می آشفتم به او می نوشتم شهلا تو دیگر چرا ؟و پاسخی نمی گرفتم.. .یکبار خاطره ای را تعریف کرد که: دوستم از فرنگ آمده بود و من یک شب او را به شام دعوت کردم. شب بدرازا کشید ونمی خواستم که تنها برود از شوهرم خواهش کردم که او را برساند.فردا دوستم زنگ زد که: شهلا وقتی در جلوی ماشین را باز کردم که سوار شوم شوهرت گفت : پشت بنشینید. چرا ؟ گفتم حتمن نمی خواست کسی جای زنش بنشیند! پرسیدم شوهرت؟ کدام شوهرت؟ در جوابم نوشت :فکر می کنی من شوهر دیگری داشتم؟ .کتاب می خواند ...به سفر می رفت...فیلم های خوب تماشا می کرد ...و خاطره ای تلخ از زندگی داشت که راز و معما نبود تنهافشار و آزار دوستداران متعصبی بود که دست از سر زندگی اش بر نمی داشتند.

کاش این ملت قهرمان پرور و خیالاتی رسمی داشتند که همسر پهلوانانشان را همراه جسد شوهرش ،زنده...زنده به خاک می سپردند تا ناچار نباشند که برای حفظ ناموس و شرف ملی شان اینهمه سال پاسداری کنند . 
چه خوب شد که شهلا مرد و خیال همه ی ورزش دوستان راحت شد که او به قهرما ن آنها وفادار ماند وبا نجابت و پاکدا منی و سختی فرزند جهان پهلوان را به عرصه رساند و روی سیاه این زن ستیزان را سفید کرد .حرف آخرم اما اینست :دست از سر پسرش بردارید بگذارید او از زندان تعصب و بد فرهنگی شما رها باشد و زندگی کند.کاری که شهلا هرگز نکرد
.حیف از شهلا


مینا اسدی...هیجده ماه یونی سال دوهزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



ف...مثل


 
تلخ نکن به کامم
توپ را شوت کن 
و از چیز دیگری حرف نزن
شب شور است...شب عشق است 
کو شیشه ی آبجو یی که همین چند ثانیه ی پیش با ز ش کرده ام 
ظرف چیپس...کاسه ی ماست ...
خودم وحنجره ی بسته ام ...
میخ شده ام با چهار چشم

به تصاویر ...به فوت و بال
من کهنه کار 
همه ی اینها را فوت آبم 
بالم اما، وبال گردنم شده است
"ایران... ایران ..." باز هم...باز هم همانجا ایستاده ام
با افتخار و پرچم
سه رنگش خوب است
با شیر ..یا .بی شیر 
با الله
یا بی الله

با زنم
با مردم 
با بچه هایم 
با قبیله ام
لامصب
بگذار لحظه ای چالش و "داعش" را فراموش کنم
نیا جلوی چشمم 
با تنی بی سر 
و سری بریده در کنار در یخچال آشپز خانه ات
خودت را به من نشان نده 
در حوض خون شناور
برو بیرون از سرم 
فقط نود دقیقه
نود دقیقه رهایم کن 
تا نپندارم که توپ،
سربریده ی توست 
که لگد مال می شود!


مینا اسدی...سه شنبه...هفده یونی...سا ل دو هزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



فصل از یاد بردن همه چیز

سر نویس

 

 این شعر دوستداران بسیار یافت، به ویژه در میان جوانان آوازخوان. برای خواندن آن یک شرط کوچک بود"بستن مارکس و خواندن قران!" از شعر برداشته شود! یعنی که من به دین...دروغ...وترس و خرافات...تن به دهم و خوشحال باشم که شعرم ترانه می شود . راستگویی شان را دوست داشتم. نخواندند تا در پی نامجو یی ،ناچار به عذر خواهی از رهبر معظم نشوند و در تبعید پیدا و پنها ن شان سایه ی ترس و وحشت، در تعقیب شان نباشد. نام جستن، فرصت طلبیدن و به شهرت جهانی رسیدن و از خواندن شعری پشیمان شدن، و ترسان و گریان ، سر به درگاه دین و دولت، ساییدن ، کار این جوانان نبود. به این باور نرسیده بودند و اگر هم رسیده بودند ویا رسیده باشند در زندانی بنام ایران زندگی می کنند. دمشان گرم که*نامجو* نبودند!

پنجم آپریل سال دو هزار و پانزده .استکهلم

آفتاب است وروزها تاریک
ماهتاب است و من نمی بینم
پرده ای پیش چشمم آویزان
فصل، فصل گریز و خاموشی 
فصل گم در هجوم ویرانی
فصل بیخوابی و پریشانی

فصل ،فصل بریدن شاخه
فصل دار و شکنجه و اعدام
فصل سلولهای تو در تو
فصل از یاد بردن زندان.

فصل خوب خرید و خوردن و خواب 
فصل،فصل "به من چه مربوط است"
فصل فرصت ، و صندلی با"سین" 
فصل سود و زیان و سنجش وقت
بستن "مارکس" و خواندن"قران"!
فصل "پز" با زبان الکن شعر
فصل "من ،من" و ادعای دروغ
فصل با "میکروفون" خود ارضایی
فصل ویروسهای شهرت و نام
فصل "امضا"ی مرگ برآقا
و سپس کنج خانه خوابیدن
من فراموش و مردمی خاموش
و تو بر دار عشق آویزان.

آفتاب است وروز من تاریک
ماهتا ب است ومن نمی بینم.

مینا اسدی.. شنبه...چهارده ماه یونی سال دوهزار و چهار ...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 

 

 



برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!!

چقدر جلوی خودم را گرفتم که این یکی را ننویسم. تا شاهین نجفی برهنه میامد جلوی چشمم ... و وسوسه ام می کرد که بنویسم و حکم اعدامش را صادر کنم دلم برای جوانی اش می سوخت و سر به بیابان می گذاشتم که امکان امضای این حکم در اختیارم نباشد تا شاید فکر دیگری بکنم به حال این جوان که از سر نادانی به ناموس بشریت تجاوز کرده است .در هنگام قدم زدن در بیابان با او حرف می زدم که : داشتی در کشور اسلامی به خوبی و خوشی زندگی می کردی همراه با عصمت و طهارت و غسل و صییغه و تمکین ... باز آنجا اگر حکمی صادر می شد از جانب دولت بود و ما اینجا می توانستیم اعتراض کنیم و اطلاعیه بدهیم.بیکار بودی که آمدی در جمع ما که هر کداممان یک دولت خود مختاریم و با همه ی ادعایی که مبنی بر آزادی انسان داریم در سرمان طناب دار می بافیم برای هر آن کسی که در صف ما نیست و جور دیگری فکر می کند.می گفتم که :پسر جان اگر در آنجا می ماندی و دو تا سیلی آبدار می خوردی حالا داشتی در صدای امریکا چانه می چرخاندی ، گوینده ی سرشناس می شدی، جوک می گفتی و مردم را شاد می کردی، زنت را طلاق می دادی و دختر چهارده ساله از ایران می آوردی...یواشکی سری به کیش میزدی...و در آنجا ویلا می خریدی...ناچار نبودی که برای خرج زندگیت معطل بمانی ...حالا من چه بکنم با این شعار ماندگار امام امت که ورد زبان مخالفان رژیم است ؟ چه بنویسم؟ اعدام باید گردد؟اخراج باید گردد؟ . چند روزی گیج و ویج بودم .به کسانی که تک تک یا دسته جمعی در باره ی تن برهنه ی یک هنرمند آزاد نظر میدادند حسودی ام می شد.چرا من نمی توانم با نوک تیز قلمم چشم این جوان بی ناموس را کور کنم؟.حالا اگر مارلین مونرو و جین مانسفیلد بودندکه کمر باریک داشتند با پستان های بر جسته باز یک چیزی ،همه در خلوت خود، تماشای سیری می کردند و پس از چند بار دیدن فیلم در پستوی خانه ،با آسایش و آرامش به خیابان "باید گردد"سرازیر می شدند و زهر چشمی از دختران و خواهران و مادرانشان می گرفتند و آنها را از عواقب این حرکات غیر اخلاقی می ترساندند، لخت شدن این جوان چه حسنی داشت . آقا جان چرا لخت شدی ؟ چرا همه را از کار بیکار کردی ؟بیرون آوردن استخوان مرده های متوهمان کافی نبود؟ توهین به مقدسات مردم بس نبود ؟
فکرکردم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حتمن . حتمن باید در این همایش ملی شرکت کنم تا از دیگران عقب نمانم .تا امروز فقط بدن برهنه ی آلن دلون و براد را دیده بودم که هنر پیشه بودند و بر آنها هرجی نبود. آماده ی دیدن تن و بدن یک هنرمندمیهنی نبودم. ندیده که نمی شد چیزی نوشت.پس عینک زدم و به سراغ شاهین نجفی در یوتیوب رفتم هر چه جستجو کردم کمتر یافتم .از عکس و فیلم خبری نبود فقط یک جمله به زبان انگلیسی می آمد که معنایش این بود:
" در این فیلم چیزهایی نشان داده میشود که غیر اخلاقی ست.برای دیدن آن ، باید فرم پر کنید.چند سال دارید؟ آدرس پستی تان را بنویسید و...یکی دو سوال دیگر .از نوشتن در باره ی مشخصات بدنی این هنرمند خطاکار پشیمان شدم ... برای چه کنجکاو دیدن تن برهنه اش بودم ؟ ذهن و زبان برهنه اش را که سالها شنیده بودم و دیده بودم .چه جای دیدن و پرس و جو بود؟ پس از صرافت افتادم و صدور حکم را به حاکمان وا نهادم.!


مینا اسدی...پنج شنبه دوازدهم ماه یونی سال دو هزار و چهارده...استکهم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



همه با هم به سوی خدا برویم!

همیشه ی تاریخ ما همین بوده است .پا که بگذارند روی گلویمان ، و ناچار که بشویم به جای چاره اندیشی و مبارزه ی سخت و بی امان ،تن می دهیم. کنار می کشیم و برای آنکه این یا آن جنایتکار از تخت بزیر افتد به آوردن مغول ها ...نادر شاه ...و هر شمشیرداری وارد بازی همه با هم میشویم وکلاهمان را قاضی می کنیم که:حالا بگذارید آن برود و این بیاید تا ببینیم جه می شود .و باز تاریخ را تکرار می کنیم .ما ایرانی ها به دلایلی که من نمی دانم ،شاید جغرافیایی ، زود معامله را تمام می کنیم و زود تحت تاثیر قرار می گیریم و زود کاسه ی صبرمان لبریز میشود . اهل مبارزه ی پیگیر نیستیم . آمار و ارقام گولمان می زند .اصلن دوست داریم که در دروغ واوهام غرق شویم ...کلی گویی را دوست داریم ...کتاب نمی خوانیم ... ماستمالی و آسان کاری بهترین راهی ست که بر می گزینیم.در مواقع فرار از حقیقت، به سکوت یا تایید بسنده می کنیم. احترام میگذاریم و اسمش را می گذاریم "احترام به عقیده ی مردم" و سرسری از امروز و آینده می گذریم .من بچه ی زمان مصدق هستم با یک حاجی بازاری عاشق مصدق زندگی کردم و تضادها را به تجربه دیدم. می شنیدم که نباید حرفی از شاه زد و یا عکسی از او را در روزنامه تماشا کرد پدرم با بچه ها کاری نداشت و همگام با هم نظرانش مشغول خریداوراق قرضه ی ملی بود برای ابقای مصدق، اما دور و بری ها می گفتند:آی بچه عکس شاه را تماشا نکن به ضرر مصدق است ! و آنقدر هیس هیس در مدرسه ...دبیرستان و دانشکده ادامه پیدا کرد که نمی توانستم بگویم این کفش را از خیابان شاه خریده ام .بردن اسم شاه به نفع او تمام می شد پس باید به نفع مبارزه سکوت کرد.این هیس هیس هنوز ادامه دارد" :..به زبان خوش گفتم که هیس ...خفه ..خفه نشوی بد می بینی." نه.. حالا که همه ی پشت و روی زندگی را دیده ام می گویم نه ...و نه میدهم به سرمایه و مذهب ...آن کشور باید ازعزاداری وسینه زنی و قمه کشی و زاری برای اجساد پوسیده رها شود...من نه شاه می خواهم و نه خدا، و تنهابرای مردم سرگشته و بلازده آرزوی رهایی دارم.
به من نگویید "قصاص قبل از جنایت نکنید"من ضرب المثل دیگری را پیشنهاد میکنم : "علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد"
خودتان را با شعار "سرنگونی طلبان متحد شوید" نفریبید. کی با کی متحد شود ؟ و چگونه متحد شود ؟ و شرط این اتحاد چیست ؟ آمدن من به زیر پرچم شما ؟ با حفظ مرام و منشورشما؟ با آفیش و پلاکات شما؟موافقتم با خصوصی سازی؟ بدون خودم که انسانم و حق نظر دارم؟ نظرم را مثل پالتو پشت در به رختکن آویزان کنم و به خاطر مردمی که از حضور من بیخبرند و در روزمره گی و روز مرگی دست و پا میزنندخودم را گول بزنم و زیر علم دیگران بایستم و هلهله کنم؟ برای دیده شدن، به حقارت و خواری تن بدهم شاید در یک تاریخ دروغین بمانم ؟ چه سودی نصیب مردم می شود اگر که همه با هم به سوی خدا برویم؟ 
این رژیم می رود .این مهم را نسل جوان و زنان و مردان در راه، پیش می برند و من از آنها حمایت می کنم و ایستاده گی شان را می ستایم.سرنگونی رژیم محتوم است . شک ندارم که نسل جوان بدون من و ما خودشان را سازمان می دهند.دست از طلب تاج و تخت بر میدارم و تا توان و جان دارم اگر جایی به من پیر جوان مانده نیازی باشد بدون امر و نهی در کنار جوانان راه میروم و با آرزوی سرنگونی این واپسگرایان ،با مردم سرود انقلاب می خوانم.



مینا اسدی....چهار شنبه...یازدهم ماه یونی سال دوهزار و چهارده



لوکاس

 

آسمان
بنفش و آفتابی
زمین 
سبز و هموار و یک دست 

تو 
با کفشهای آبی
سربند سرخ
-در پیراهن "مسی"
با یالهای افشان"سلاتان-
باد پا
میدوی 
به سوی دروازه ی حریف
وبا دست پر باز می گردی
"گل...گل...

صدای تو که می رسد
از هر کجای ویرانی
آباد می شوم
دلتنگ هیچ چیز نیستم 
با هر ترانه ای که تو می خوانی
آزاد می شوم.

...مینا اسدی...دوشنبه...نهم ماه یونی ...دوهزاروچهارده ...استکهلم



اوف

 

از تو خسته ام
از او خسته ام
از من خسته ام
از ما خسته ام
نکشید 
احمد را نکشید 
بیتا را نکشید
غلامرضا را نکشید
سیمین را نکشید
پروین را نکشید
اکبر را نکشید
اختر را نکشید
حروف الفبا را نکشید
حرفهای زیبا را نکشید
جوان رعنا را نکشید
سرو را نکشید
سار را نکشید
گل را نکشید 
خار را نکشید 

از حکم خسته ام
از امر خسته ام 
از نهی خسته ام
از انتخاب و از انتصاب و از رای خسته ام
تا کی
و تا کجا 
براسبهای ما سوار باشند و برانند

و اختیار جان درختان 
در دست تیشه باشد؟
تا کی
و تا کجا
ما در پیاده رو به تماشا
و میدان 
در دست کرکسان؟

 


مینا اسدی...خسته از سکوت ...شنبه سی و یک ماه مای دو هزار و چهارده ...استکهلم



از من گفتن...از شما نشنیدن...

https://www.youtube.com/watch?v=5dlxsFdG30I


این حاکم کویت است...راه گم کرده و بیخبر از عالم و آدم...نقاب بر چهره ندارد...خودش است ...مشنگ... و بی رودر بایستی از من و شما ...و از مردمش .کسی را به فلانش هم حساب نمی کند ...نه منتخب شما را و نه منتصب امریکا را ...غرق در دلار است و هر قدرتی را می خرد ...شما را هم می خرد .البته به شما چیزی نمی پردازد...شما از روبرو به اتومبیل های رنگارنگ...و کاخ های گران قیمت او چشم می دوزید و رویا می پرورانید...رویای دختران تازه بالغی را که در حرمسرای او زندگی میبازند و در حسرت عشق می میرند.این جوانان میهن اسلامی که پای میکوبند و تفنگ در دست ،به استقبال این بت ا عظم میروند پسران ما هستند که جز تحقیر و فقر و فلاکت سهمی از زندگی نبرده اند...خنده دار نیست ،اوج فاجعه است...نان خوران رژیم و نوکران افتخاری و دریوزگان این رژیم و گدایان سرمایه و مذهب اینها را به خورد مردم بیخبر از همه جا می دهند .... و در صد و پورسانتاژمیگیرنددر کثافت و خودفروشی روزگار میگذرانند . پا اندازان بدانند . آنها.نپاییده اند اینها هم نمیپایند...ماندگارصدای ماست....ببینید و ساکت نباشید .این آدم مهمان کشور شماست ...با رییس جمهور امنییتی شما راه می رود ...وشما در پیاده روها می ایستید و با شکوه این مراسم پوشالی خودتان را می فریبید...کودکان تان را می فریبید و به آنان درس تعظیم و تکریم می دهید. و..درس خم شدن...درس دست بوسیدن و حقارت...از من گفتن و از شما نشنیدن ...خود شما خدا هستید ....خود شما رهبرید ...خود شما شاه و ملکه اید ...به جای گریه در پای خوکان ،خودتان را سازمان دهید...کسی برتر از انسان نیست و این سرگذشت غم انگیر نباید پایان شما باشد.........

 

مینااسدی "خسته از سکوت" ...جمعه ششم ماه یونی سال دو هزار و چهارده....استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



حرف، حرف میاورد باد، برف...

شب خوش گرم ...من از هوا خوشترم که نوه ی شش ماهه ام را پس از دو هفته دیده ام و تا به بیداری وبازی تن دادنشسته ام به فکر تنهایی ام در بازگشت به خانه نیندیشیده ام و فکر عوض کردن دو قطار در ساعت ده و نیم شب به خاطرم خطور نکرده است.میدوم که به قطار اول برسم.سه ایستگاه تامرکز شهر... و باز در پله های برقی مسیر بدوم که قطار بعدی را از دست ندهم..همه ی زندگیم دویدن به دنبال چیزی بوده است..آبستن ...با کالسکه ی پسر اول ...با کالسکه ی پسر دوم و به همراه پسر سه ساله در کنارم ..با دوچرخه ...پسر اول سوار سه چرخه و پسر دوم پشت دوچرخه ی خودم ، بسته با دو کمربند که نیفتد. با آنها تنها بودم و مادری نگران که مبادا دوچرخه برگردد و سر بچه ام بشکند.نه از زر خبری بود نه از زیور ...نه مرد و نه ماشین .در خانه ام بروی همه باز از زن و مرد و کودک و جوان...و من شاد و آزاد دم اجاق ایستاده و آشپز مهمانان ناشناس گریخته از بند و زندان... وجای من وجان من در اختیار آنان...
در ایستگاه دوم چشمم به دو دوست می افتد با یک مرد ،که من نمی شناسم...دوستان را در آغوش میگیرم و به مرد همراه شان سلام می کنم .. . حالا نمی ترسم .آنها سوار همان قطاری می شوند که به خانه ی من می رود.از یک سمینار بازگشته اند و تا رسیدن قطار ده دقیقه ای وقت داریم.دوست در تبعید هنوز و تا اطلاع ثانوی دوست من است و من از بودن او در این شهر احساس امنیت می کنم ...دوست در ایران ،تا وقتی که در کشور دیگری بود دوست بود ...هم خودش و هم خانواده اش . هر هفته تلفنی حرف می زدیم و به هم نامه می نوشتیم و فاکس می کردیم . حضورش در این جا مرا با چهره ی تازه ای آشنا کرد که در گذشته ندیده بودم .و نمی شناختم..پس رابطه ای نبود و اگر در دیداری بیاد گذشته ها،یادها«أ جرقه ای میزدند در ثانیه ای خاموش می شدند و نا پایدار و آه و افسوس...و می گذشت تا دیدار نابهنگام دیگر.و این بار شاید آخرین دیدار.
از دوست تبعیدی آدرسی را می پرسم که صدای خشمگین و تحقیر آمیز دوست قدیمی را میشنوم:
-یادته....پاشنه صناری می پوشیدی؟
به طرف صدا بر میگردم ناباور ...که ادامه می دهد..نمی دانم پاشنه صناری یعنی چه ....و می پرسم :پاشنه صناری؟ .چشمانش را با نفرت و تمسخر به من دوزد ...و می خندد :
- خدا ستار لقایی را بیامرزه ...چه چیز ها می گفت ..
تازه متوجه می شوم که می خواهد ار روز های روشن جوانی من برنامه ی هویت شفاهی بسازد...حواسم را جمع می کنم و سوال می کنم:
-پاشنه صناری یعنی چه ؟ 
مرد همراه توضیح می دهد:
-یعنی پاشنه بلند...
پاشنه بلند؟...همین حالا هم می پوشم یعنی...که چکاره بوده ام...پاشنه بلند پوشیدن اشاره به چیست؟ به دختران آزاد...یا به تن فروشان ناچار
دری وری می گوید
- تو رو پشت بام نرفتی ...الله و اکبر نگفتی ؟ فقط من رفتم؟ من اولین نفرم که به اشتباهم پی بردم...و ...
من ایبستاده با دهان باز...
- هه هه کمونیستی؟
- نه 
فرصت بحث نیست که بگویم دانش من هنوز به آنجا نرسیده است.
مر د همراه پا منبری خوان می شود که: خودم شما را دیدم که پرچم قرمز داشتی ...و من تا خودم را برای جواب آماده کنم دوست تبعیدی می گوید:
- مینا پرجم نمی خواهد ...از سر تا پا سرخ است ...از مو هایش... کیفش...تلفنش....دور بین عکاسی اش.... یعنی می خواهد به آنها بگوید انگار دزد گرفته اید ...این که مواضعش معلوم است 
و به من لبخندمیزند .من کیفم را بالا می برم و عکس "چه گوارا "را به او نشان می دهم فریاد می زند:
- چرا به آدمها می گویی که ما دوست بودیم ...من دوست تو نبودم ...ترا نمی شناختم ...و این بار ستار مرده را رها می کند و شاهد زنده می آورد :
-از شهیار قنبری ببرس...ما از دست تو فرار می کردیم.تو بیخودی خودت را به من نچسبان.... انگار از کره ی دیگری حرف می زند... نمی خواهد آدمهای غیر متمدن و عقب افتاده را که هنوز اجاق روشنی دارندبه یاد بیاورد .یادش می رود که ما در چند قدمی مرگ ایستاده ایم و هنوز خود جوانش را باد می زند.

شهیار و شعرش و ترانه هایش همیشه رفیق من بوده اندو ستار همیشه دوست که همه جا بقول خودش هوای" خواهر همیشه نگران" اش را داشته است .یکبار از او حرف درشتی نشنیدم که خودش نیست ویاران ما می دانند و عفت همسرش زنده است حی و حاضر وهنوز دوست.
سپس پای دوست رفته ی دیگر را به میان می کشد
-سهراب سپهری خواستگار تو بود ؟...من خواستگار تو بودم ؟ چرا دروغ می گویی؟
نگاهش می کنم از آدمی که در هپروت زندگی می کند انتظاری بیش از این ندارم.
-تو اصلن سهراب را دیده بودی؟...اصلن با من معاشرت داشتی...چه دوستی با من داشتی ؟
بناگاه خواهرم هما در برابرم جان می گیرد و سر زنش هایش و ملامت های همیشگی اش :تو که مدافع حقوق مردم هستی چرا جواب آدمهای بی چشم و رو را نمی دهی... از من یاد بگیر
که تا حرف از دهن کسی در نیامده ،جوابش را میگذارم کف دستش ...تا کی سر تکان می دهی و می گویی دشمن اصلی جای دیگر است و اینها مردمند. و حالشان خوب نیست ...به تو چه که حالشان بد است 
ودهان باز می شود و می گویم : از خودت و زندگیت خجالت بکش و خفه شو...اصلن تو کی هستی...
قطار می رسد . .زخم خورده و بریشان سوار واگن دیگر می شوم با این انتظار که دوست تبعیدی به بدی حالم پی ببرد و در کنار من بنشیند. 
تنها می نشینم و به سهراب فکر می کنم ...به سهراب دوست ...به سهراب خوب خودم که عشق بود ...که در ساعت درست مرد ...در وقتی که هنوز اینهمه جسد بر سرش آوار نشده بود..و نماند که ببیندبا شعرش چه می کنند .کسی که دوستی و دوست داشتنش واقعی بود. از مرده شاهد نمی آورم که دستش از جهان کوتاه است ،همین زنده که امروز به روی من شمشیر می کشد مهمان خانه ی من بود ...مثل فامیل...مثل برادر ...مثل پدر... مثل خواهر...مثل همه ی کسانی که آنقدر به آنها نزدیکی ،که هرگز جز دوست نمی بینی شان و مثل همه ی پناه آوردگان ناچار....که کلید خانه ام در دستشان بود .آی روزگار!


مینا اسدی..".خسته از سکوت."..چهارشنبه چهارم ماه یونی دو هزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



حرف،حرف میاورد....باد،برف

بخش بزرگی از مردم ایران،شاعرند .من یکی از آنها هستم که زود شروع کرده ام و هنوز ادامه می دهم.شعر دست از سرم بر نمی دارد و آنقدربه من فشار میاورد که پرتش میکنم روی کاغد و از شرش خلاص می شوم. تا شعر بعدی، روزنامه نگار ذاتی ام و البته در این رشته درس هم خوانده ام و حاصل چند سال به دانشکده رفتن و آمدن،چارچوبی شده است دور آزادی بیانم که چه بگویم و چه نگویم . شاگرد درس خوانی نبوده ام و درس و مشق را با پند و اندرز پدرم پی گرفته ام که پیگیر و سر سخت، بچه هایش را در انپاس مدرک و تجدد و و ترقیخواهی قرار میدادتا آنجا که پس از رهایی از کلاسهای دلگیر و آموزگاران سختگیر، یکراست به اتاقهایی می رفتیم که معلم های سر خانه نیش از بناگوش در رفته در انتظار ما در حال خوردن سیب و گلابی بودند.باز هم جبر ...هندسه ...عربی...فرانسه و انگلیسی...آقای نوبر...آقای خیر خواه...آقای رادفر...آقای رضویان...آقای نمی دانم که...و با این هم کوشش و تلاش پدرم در ادامه ی تحصیل بچه هایش، ما در هیچ پست و مقامی نبودیم به امریکا و اروپا فرستاده نشدیم که پست و مقامی بگیریم.می خواست آدم بشویم و از حقوق مردم دفاع کنیم. میگفت :دخالت کنید...حرف زور نشنوید...فضول باشید...کلمه ی فضول از فاضل می آید! به حمایت همین پدر بازاری و مدرسه نرفته و سواد پیش خود آموخته"،هیچ بالای چشمت ابروست "از کسی نشنیدیم.کودکی و نوجوانی پربارمان را به او وام داریم.
اینهمه نوشتم که بگویم من دختر چنان پدری هستم و آزادی های داده شده از طرف مادرم و پدرم به همه ی خواهران و برادرانم ما را رک و راست و بقول مادرم مثل کف دست، و به قول بزرگترها پررو و بی ادب بار آورده است. از کار بچه های دیگر سر در نیاورده ام که چگونه با زندگی کنار آمده اند و تا چه اندازه فرزندان آن پدر و مادرند، آما من راهم را یافته ام و به همان شیوه زندگی می کنم که همه ی این سالها زیسته ام و نمی خواهم که مثل شما بشوم که رنگ فردایتان مثل دیروز نیست و امروزتان هم گوش بزنگ اتفاقی ست که نمی افتد. و نمی خواهم از سر دوستی های گذشته ...روز های آشنایی...جلسات سیاسی...و آن مشتهای در هوا و آن شعارهای آتشین...وآن شبهای پر خروش...و تظاهرات و اعتصابات .. به دنبال شما دراز شوم وکوتاه بیایم...خفقان بگیرم و ... تایید کنم.. ...سر تکان بدهم ولام تا کام نگویم که مبادا به کسی بر بخورد و جنایاتی را که بیخ گوشم اتفاق می افتد قورت بدهم با آن همه جنازه و جسد که روی دست گور کن ها مانده است...نه میخواهم منبردار باشم و نه می خواهم پای منبر شما بنشینم. اجازه بدهید که من در خیابانهای این شهر راه بروم وآزاد باشم .پاسبان اندیشه های من نشوید.کمی خودتان را "به روز " کنید.مردم چه خود بخواهند و چه خود نخواهند اسیران و بردگان این منابر و مقابرند... بالا رفتن از دیوار شکسته، دیوار را بر سر خودتان خراب می کند.از من زن بشنوید .
...ادامه دارد...

مینا اسدی "خسته از سکوت" سوم ماه یونی دوهزار و چهارده ...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



پهلوان پنبه

چه بنامم ترا
با چشمان خالی از نگاه
نه دوست
و نه دشمن
نمرده ای
که در گورستانی از تو
رد پایی پیدا شود
هستی و در حسرت جوانی ناکرده
و روزهای تلف
مرا می زنی که میخواهم بالنده و سرفراز
شانه به شانه ی آرمان هایم
در خیابانهای برفی ...آفتابی...ابری ...و یا بارانی
راه بروم
و بگویم :
چه هوای خوبی
چه روز زیبایی
چه منظره ای
چه دور نمایی
چکار م داری
بگذار باشم
از کنارنیمه ی زنده ی تو بگذرم
زیبایی هایم را
به عابران بی لبخند نشان دهم
و مثل خودم باشم
و مثل"تو" نباشم
سرافکنده و پشیمان
چکارم داری
که با تبری زنگ زده
قصد شاخه هایم را کرده ای؟

"موجی" نشو
تیر کمانی که با کش پیژامه ات ساخته ای
یک کلاغ را هم نمی کشد.!

مینا اسدی"خسته از سکوت"

دوشنبه دوم ماه یونی سال دو هزار و چهارده....استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



به عادت دیرین

در قاب احترام ایستاده بودید 
با نقاب آرامش 
مثل سرباز وظیفه ای که پس از پایان دوره ی خدمتش
بی اختیار
پاهایش
جفت می شد
و دستهایش
به علامت سلام نظامی بالا می رفت.
در قاب احترام ایستاده بودید
در کنارامام زاده ای که خود گور وکفن نداشت
و راهزنان 
سالها پیش از این
موقوفه هایش را
خرج اتینا کرده بودند. 

در قاب احترام ایستاده بودید
با چهره های سخت و صبور 
و رنگ می جستید
از راهبری که دیگر 
حنایش رنگی نداشت
و با گذشته ی باستانی اش
پیراهن های قدیمی را
وصله، پینه می کرد.
درقاب احترام ایستاده بودید 
در انتظار قیام نظامیان تسلیم
که نجنگیده
شکست خورده بودند 

سایه هایی که فقط نفس می کشیدند
... جسدهای پوسیده ای که با وزش نسیمی خاکستر می شدند.

در قاب احترام ایستاده بودید
وعادت دیرین
آنچنان بد عادت تان کرده بود 
که جز خویشتن خویش نمی دیدید. 

در قاب احترام
ایستاده بودید
که من از کنارتان گذشتم 
بی نقاب 
و بی قاب
به سمت کورسویی که از آن سوی افق پیدا بود.



مینا اسدی...بیست ویک ماه مه دوهزار وچهارده.....استکهلم



می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...

هر چه بیشتر اعتراض می کنم تنها تر می شوم اما از گفتن ، باز نمی مانم ...اگر همه ی آدمهای کره ی زمین مرا در بیابانی خشک و بی آب و علف رها کنند و خود در خوشی و شادی و ابزار و ابتذال غرق شوند و در دلار و کارت های اعتباری و سفرهای رویایی و عیش و عشرت و منقل و تریاک و گردهای فراموشی شنا کنند من حرف می زنم و آنچه را که باید بگویم می گویم و هیچ آداب و ترتیبی نمی جویم.از چشمان لبریز از کینه و خشم شما نمی ترسم . به محبت زبانی شما ، یا کلمات تحقیر آمیزتان به اندازه ی یک ارزن بها نمی دهم .با آنکه افتادن تان را به دره ی بی انتهای چابلوسی ... ناسپاسی و حقارت، با چشم باز می بینم و بیشرمی و وقاحت بی حد و مرزتان را در سخنرانی های تکراری می شنوم همانجا که باید ، ایستاده ام . همراه شما نمی شوم و مثل سگ هرزه مرض بدنبال تکه ای گوشت ، از این ده به آن ده نمی دوم. با کاسه ی چه کنم چه کنم پیش نوکیسه گان دست دراز نمی کنم وبه خرج تازه به دوران رسید ه ها سفره های خوش آب و رنگ نمی چینم و می دانم که تا شما روشنفکران قلابی و خود نما و صدرنگ و بی عمل خودتان را به جای مخالفان رژیم جا میزنید و دست هیچ بلند گویی را رد نمی کنید و گل سرسبد همه ی مجامع و مجالس هستیدآش همان آش است و کاسه همان کاسه .به لطف شما که هنوز در "شک میان دو نماز * ایستاده اید و در لجنزار سبز و آبی و زرد و سیاه و سفید دست وپا میزنید و برای هر بی سروپای جنایتکاری گلو پاره می کنیداین رژیم ،سرجایش محکم نشسته ، خون مردم را در شیشه کرده و به ریش ما می خندد.و..امامزاده های ساختگی اش را مثل شهر فرنگ در شهر و روستا می چرخاندو پابرهنگان و گرسنگان را به خدا حواله می دهد. در هفتاد سال، اگر هفت بار پشتک و وارو زده باشید و با هر تازه از راه رسیده ای همبستگی کرده باشید و ببینید هنوز سر جای اول ایستاده اید ، یعنی یک جای کارتان می لنگد ...یعنی باید شماره ی عینک تان را عوض کنید ...یعنی از این کنفرانس ها و سمینارها آبی گرم نمی شود ...یعنی خودتان را سرگرم می کنید ...یعنی که در جهان کشف و شهود، شما از ریسمان "اگر و مگر "آویزانید...یعنی که هنوز به "انیشتن"ها باور ندارید و پس پشت سرتان شمع سوخته ی"پنج تن"ها سوسو میزند.


مینا اسدی.... دوشنبه..نوزدهم مای دوهزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



در خواب نمیرید

آقای یوسف یرکیل مشاور آ قای اردوغان دربرابر چشمان متحیر مردم، با مشت و لگد به جان معترضان فاجعه‌ی معدن   "سوما" افتاد. او آنچنان خشمگین بود که اگر مسلسلی در دست داشت به روی معترضان آتش می‌گشود. این لات بی‌سروپا فارغ‌التحصیل دانشگاه "سواس" بریتانیاست. ایشان در گفتگویی با سرویس انگلیسی روزنامه‌ی "حریت" با سربلندی گفتند: بله شخصی که در عکس لگدپراکنی می‌کند خود من هستم و فرد روی زمین افتاده، یک چپ‌گرای تندرو" است که که به من و نخست‌وزیر فحش داده است و در ادامه پرسیدند: آیا باید در قبال این رفتار ساکت می‌ماندم؟
 
 
 
از دیدن عکس‌های این لومپن فکل‌کراواتی که در کمال بیرحمی و بیشرمی از جنایتی که کرده دفاع می‌کند به جوش و خروش آمدم. ما مردم خاموش در چه کاری هستیم و چرا از کنار این جنایات بی‌تفاوت می‌گذریم؟ آیا این آدمها به صرف داشتن مدرک از این دانشگاه‌های اسم و رسم دار باید بر مردم زحمتکش و کارگر حکومت کنند؟ آیا این چارپایان ناانسان و سنگدل، شایسته‌ی احترام و در خور ستایشند؟ به کجا می‌رود این جهان با مردمان نشسته که فقط نگاه می‌کنند و در سکوت می‌گذرند؟ تنها کارگران معدن، عبد و عبید و برده نیستند. شما هم که کسی دیگر به جای شما فکر می‌کند و می‌پذیرید که مجریان بی مزد و مواجب آیات آسمانی باشید بردگانی بیش نیستید. اصلن چرا زنده‌اید و چرا خواری و تحقیر را زندگی می‌نامید؟ اینهمه وکیل و وزیر و دانشمند و فرمانده و رهبر بی‌خاصیت و زورگو و ستم‌مدار چه گلی به سر مردم زده‌اند که برایشان هورا می‌کشید و دست می‌زنید؟ چرا در برابرشان نمی‌ایستید؟ و حتا خجالت می‌کشید که بگویید: از امروز من نیستم ... من تن نمی‌دهم... به خاطر بهبود اوضاع به میدان آمده‌ام و این سبک و سیاق که شما بنا کرده‌اید آن نیست که می‌پنداشتم. این زندگی پُر از دغدغه و پُر از ترس و تردید به چه کارتان می‌آید؟ این هم از وکیل آقای اردوغان اسلام‌پناه. دستان‌تان را به طرف چهره‌ی برگزیدگان دراز کنید... نقابهایشان را بردارید و دندان‌هایشان را که برای دریدن شما تیز کرده‌اند به دقت ببینید. انسان این قرن، با اینهمه ابزار و ارتباطات چقدر باید خام و خواب باشد که هنوز زندگی و شادی و بخت را از اجساد پوسیده‌ی مردگان هزار سال پیش طلب کند و توانایی‌های خودش را نادیده بگیرد... باور کنید. دنیای دیگری وجود ندارد و مار و عقربی که از آن در منابر و مقابر حرف می‌زنند و وعظ می‌کنند خود همین شیادان هستند که زندگی را به کام ما تلخ کرده‌اند. و از گرده‌ی مردم سواری می‌گیرند.
 
در خواب نمیرید، بیدار شوید!
 
مینا اسدی
پنچشنبه پانزدهم ماه مای ٢٠١۴، استکهلم


بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی

ژاله احمدی را از دیر باز می شناسم...مبارز عرصه ی زنان.. آرمانخواه... .زندانی هر دو رژیم... پزشک و نویسنده . وقتی زهره ستوده از پاریس به استکهلم آمد کتاب ژاله را به من نشان داد.:بدره جان و هفت شهر عشق در 747 صفحه.کتاب را دوستی برای دوستش در استکهلم خریده بود و به زهره سپرده بود که این امانت را بسپارد به دست آن دوست .همان شب کتاب را قرض کردم که بخوانم و تا صبح بیدار ماندم و هر صفحه ای را که ورق زدم شیدا تر شدم .نثر زیبای کتاب در زمانه ی غلط نویسی و کتاب سازی مر ا به شگفتی وا می داشت.زهره عازم شهر گوتنبرگ بود و من از او فرصت خواستم که در باز گشت کتاب را به او پس خواهم داد.دو روز گذشت و زهره باز گشت و به خریدار کتاب زنگ زد و قرار گذاشت که دو جلد کتاب را به او بدهد.من از دادن کتاب به او سرباز زدم. جدی شد که:امانت است .گفتم: بهای یک جلد را می دهم وتو جلد دیگر امانت را ببر و بگو فلانی کتاب را ضبط کرده است .نتوانست مرا قانع کند و من که شیفته ی این رمان شده بودم آنرا بلعیدم و به چشم جان خواندم.گیرنده ی کتاب به من غضب کردو به دوست امانت سپار خبر داد .زهره مورد شماتت قرار گرفت و کارش خیانت در امانت دانسته شد .اما من در دریای کتاب غرق بودم و تلفنهای دوست پاریسی که با قصد خوب پخش این کتاب ،به دوست خودش آنرا هدیه کرده بود مرا از به گروگان گرفتن رمان پشیمان نکرد. به دوستان کتاب خوان زنگ زدم و شنیدم :اوف ...800 صفحه...نه زمان خلاصه نویسی ست ...و نمی دانستند که این کتاب خلاصه نویسی نود سال از زندگی مادر ژاله ...مبارزاتش...خود ژاله و مردمی ست که تاریخ تاریخ نویسان کاذب را خوانده اند. دوستی گسسته با ژاله را دوباره از سر گرفتم بی آنکه در پنچ سال بی خبری از او لحظه ای در دوستی و ایستادگی اش شک کرده باشم .در حال نوشتن رمانش بود و وقت نداشت . در سفر دو روزه ای که ژاله به استکهلم داشت دیدمش و تنها جلدی را که از کتاب با خود داشت خریدم و نپذیرفتم که نتیجه ی زحماتش را به من هدیه کند. به آلمان که بر گشت جلدی از کتاب را با خط زیبایش به نشانه ی دوستی برایم فرستاد و حالا من هر دو جلد را در زیر بالشم دارم و هر شب دوباره و دوباره آنرا می خوانم .کتاب خریداری شده را به

سعید افشار دادم که به خواند و اگربخواهد با ژاله برای رادیو همبستگی گفتگو کند. او بنوبه ی خود کتاب را به مهناز قزللو سپرد که برنامه ای در این رادیو دارد بنام "آن سوی مکث" . و او خواند و با ژاله گفتگویی شنیدنی انجام داد. بروید و بشنوید ضرر ندارد .
کتاب ژاله با نثری زیبا و شیوا با تاریخ نویسی بدون غرض و مرض ، و باشرح زندگی مادرش وخودش بدون خود انکاری و دروغ ..و.بدون سانسور در اختیار شماست .بخرید...بخوانید .تنها اشکال این کتاب اینست که: ژاله احمدی نویسنده ی آنست...و نه "ویرجنیا وولف"انگلیسی. ...

مینا اسدی....شنبه ...دهم ماه مای دوهزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 



یادش به خیر روز آشنایی

سالها بود که اسم "عطاالله خرم" را نشنیده بودم ...و او را از یاد برده بودم. نمی دانستم در کجا زندگی می کند و چه می کند . خبر مرگش را که شنیدم تازه به یاد او و گذشته ها افتادم. در همه ی این سالها ، در روز های بارانی، ترانه ی "بارون بارونه" را زیر لب زمزمه می کردم. میدانستم که آهنگ این ترانه را خرم ساخته است اما او را بیاد نمی آوردم . خبر مرگ او را که شنیدم خاطرات گذشته پر رنگ شد. مرگ ، او را در چشمم بزرگ و بزرگتر کرد... ترانه های مهتاب... پرستو... رقیب... کجاوه ...شکوفه های بهاری ...شاه داماد...آخرین طبیب...دو کبوتر... و بسیاری از آهنگهای شاد که ورد زبان مردم بود از ساخته های عطاالله خرم بود . آنروز ها را بیاد میاورم که سر راهم از دانشکده به کار ، به دفترش می رفتم و با او که مثل خودم شلوغ و پر حرف بود از همه جا حرف میزدم . تا میخواست وارد بحث و گفتگو شود وسط حرفش می پریدم که: آی باید بروم...مصاحبه دارم و در را پشت سرم نبسته در پله ها میدویدم و به خیابان میزدم به دنبال یک تاکسی خالی که مر ا به مصاحبه شونده برساند.

اگر درست به یادم مانده باشد دفتر خرم، سر چهار راه پهلوی بود ... یا شاید چهار راه شاه... می دانم که در آن چهار راه، کلاس انگلیسی *شکوه * هم بود و من هفته ای یک بار در آنجا زبان میخواندم... حالا آنها که آدرس درست را می دانند اشتباه مرا تصحیح کنند. آنروزها "مری هاپکین"خواننده‌ی خوش آواز انگلیسی ترانه ای خوانده بود به نام Thos were the days که جهانی شد و به ایران هم راه یافت و ما جوانان آن روزگار روزی چند بار به این ترانه گوش می دادیم و آنرا از بر بودیم. چه سالی و چه ماهی ؟ به یاد ندارم اما هوا گرم و آفتابی بود در دفتر خرم نشسته بودیم ودر باره ی این آهنگ حرف میزدیم که امیر رسایی با دو موزیسین از راه رسیدند و وارد بحث ما شدند . خرم گفت چرا روی این آهنگ شعر فارسی نمی گذارند. پرسیدم مثلن کی ؟ جواب داد : مثلن شما . گفتم ای آقا شر درست نکنید . گیرم که یکی این کار را ابسازد، کی بخواند ؟ رسایی از جایش بلند شد و گفت: من ...خرم گفت: به به ... شعر شما ... صدای امیر... تنظیم خودم. فردا ضبط میکنیم. همین جا و پول شعر را هم خودم میدهم. ترانه را بلد بودم آهنگ را هم . فکر می کردم.... اما پس از اجرا متوجه شدم که آهنگ را در بخشهایی جا گذاشته ام . رسایی خواند و چند ماهی گل کرد اما از یادها رفت. خرم چه کرد و چه شد و آیا در شعارهای مرگ و زنده ، شرکت داشت . و یا در روز های سخت و طاقت فرسا دست از کار دل برداشت و به دنبال آب و نان رفت نمیدانم. اما این را میدانم که هنرمندی منظم و پرکار بود . شاید نوشتن در باره ی عطاالله خرم و هنر ارزشمندش کار من و در تخصص من نباشد اما نوشتم که بگویم قدر هنرش را می دانم و میخواستم با اشاره ای _هر چند اندک_ شنوندگان آثارش را به سوی هنر والای او جلب کنم.

 

ترانه ی مری هاپکین رادر زیر می آورم. و شعر فارسی آنرا. و امید آن دارم که اگر کسی از شما این صفحه را در اختیار دارد به من هم خبر بدهد......سپاس که مرا خواندید

 

 مینا اسدی...هشتم ماه مه دوهزار و چهارده...استکهلم

 

 https://www.youtube.com/watch?v=gVdOQvx379Y

 

*یادش به خیر روز آشنایی*مینا اسدی- امیر رسایی-عطاالله خرم

 

 قصه ی دردم را نمیخوانی

 سرگذشتم را نمیدانی

 بی تو غمگین...بی تو گریانم

 اشک غم از دیده فشانم

 اکنون ازهم دوریم

 خسته و مهجوریم

 می فشارد قلبم را جدایی

 قلب من غمگین است

 سرنوشتم اینست

 

 یادش به خیر روز آشنایی.......



آ...آ...آ ...بی شرمی بس

 
ملخ نیستی
که شکارت کنم
از مزرعه ی ذرت
و بنشانمت
بر صندلی اتهام
و با انگشت اشاره
وسط پیشانی ات را 
نشانه کنم
و بگویم
آ...آ...آ
بی شرمی بس.
حتا 
گوساله ای که آلبالو میخورد
هسته ی آن را تف می کند!

مینا اسدی...سال دوهزار و چهار ...استکهلم
 
 

 



به این گدا کمک کنید!

«وقتی ملت جذب در ولایت باشن ، به ولایت که تبریک بگی انگار به ملت گفتی»!

www.youtube.com/watch?v=o1K8BvQ63lM

این خانم نه جاسوس است ، و نه مامور وزارت اطلاعات رژیم. فقط می خواهد سری توی سرها در آورد ... از سیاهی لشگر فیلم ، بشود هنرپیشه‌ی نقش اول... میخواهد دیده شود به هر قیمتی .
این زن بیچاره تازه دارد پله پله بالا می رود و دوست دارد که غیر از همس...ایه ها و دوستان و آشنایان، مردم هم او را بشناسند و برایش دست بزنند و هورا بکشند. آن هنرمندان قدیمی تماشا دارند که بی آنکه کسی کاری به کارشان داشته باشد  عصا زنان به دنبال هیات مرگ دراز می شوند تا شاید  به یاری آنان،  بتوانند آخرین فیلمشان را بسازند، آخرین کتاب رمان و شعرشان را چاپ کنند، آخرین نمایشگاه آثارشان را به  خوبی و خوشی برگزار کنند ، چه اهمیتی دارد که  چه کسی در زندان است ،یا چه کسی را می کشند یا جوان چه کسی را از چوبه ی دار بالا می کشند. یا چه کسی گرسنه و تشنه است .کسی از آنها نظر نمی خواهد . فقط رژیم می خواهد که آنها ساکت باشند و سر جایشان بنشینند. اما آنها افتخاری در این بازی ها شرکت می کنند و کم و خم می شوند تا مبادا تاریخ آنها را فراموش کند و مردم  هنرپرور ،هنرمندان بزرگشان را از یاد ببرند.
سردمداران حکومت ، بدون تشویق هنرمندان  والا گهر هم  میزنند و میخورند و می برند و  هر کس را که خواستند سر به نیست می کنند نه از کسی می ترسندو نه ننگ و عارشان می شود که دومین کشور در اعدام و قتل عام باشند.خامنه ای  هم آنقدر مجیز گو و دست به سینه ونانخور و چاکر دارد که به این نوکران بی مزد و مواجب اعتنایی نمی کند . امیدوارم یک آدم خیر خواه واسطه شود که صدای این خانم هنرپیشه به گوش رهبر ایشان آقای خامنه ای برسد شاید دری بروی این زن نیازمند و مبتلا به  ویروس  شهرت گشوده شود و این خانم هنرمند جویای نام هم بتواند اسکار و خرس و پلنگ و روباه و جوایز بزرگ بین المللی را درو کند و به کشور هنرپرور و هنردوست ایران ببرد ، چه مانعی دارد که ما بیخبر از احوال مردمان، در گوشه ی ساحل عافیت بنشینم و هی افتخار کنیم!
 
مینا اسدی
بیست و چهارم آپریل دوهزار و چهارده ...استکهلم
 
 
 


و باقی بقایتان!

نه...من دیگر این زنان و مردان را نمی شناسم. این جوانان را هم نمی شناسم....اصلن ایرانیان را نمی شناسم. در عاشورا سینه می زنند ...در تاسوعا فرق سرشان را می شکافند و خون و خون کشی می کنند... در خاک خل می غلطنند و گل بر سر و روی می مالند...
عیدشان عید غدیر است و برای بوسیدن هفت سید سر و دست می شکنند...سمنو می پزند و تا صبح کشیک می دهند تا یک ... حضرت را که می آید و پای گرامی اش را در دیگ در حال جوش سمنو فرو می کند ببینند که نذرشان ادا شود .
همه ی زندگی شان در دست عربهاست و با اینهمه از عربها بدشان می آید و با غرور می گویند: ما ایرانی هستیم ، ما عرب نیستیم! و این هم از روز زنشان که تولد فاطمه است ... و خانمها ی ترگل و ورگل هم پشت سرهم به مادران عزیزشان این روز بزرگ را تبریک می گویند . حیف از فاطمه که در هژده سالگی مرد و خودش قدر خودش را نفهمید و اگر میدانست باعث نانخوری این اراذل و اوباش می شود زود تر از این خودکشی می کرد.
حالا اگر کسی مثل من ، جرات داشته باشد و بگوید که کجای این مردم ایرانی ست بلا فاصله عده ای که همیشه از اسم مستعار استفاده می کنند تا هم ترسشان بریزد و هم اظهار وجود کنند وارد معرکه می شوند و مینویسند به عقاید مردم احترام بگذارید و یا می گویند مردم در ایران هستند جانشان در خطر است!
گمان نمی کنم که رژیم با اینهمه گرفتاری و بدبختی مردم را بزور وادار کند که تولد فاطمه را به همدیگر تبریک بگویند. من مثل این آدمها عرق ملی ندارم و عرب بودن و نبودن را ننگ و نام نمیدانم .اما می دانم که اینهمه که ایرانیان عزیز در احوال یک زن جوان عرب تحقیق و تفحص می کنند هیچ عربی اینهمه در دم اینان نمی دمد .*ای* که از ایران جدا شده است، امیدوارم *ران* ش هم برود ... تا شرق و غرب و کورش و امام وامامزاده های هنوز به بازار نیامده آسوده بخوابند.
و باقی بقایتان!!
مینا اسدی....بیست آوریل


مارکز

ترا می خوانند 
مثل کتاب های درسی
و برای روز امتحان 
از بر می کنند
در مثل و متل 
میایی
در نوشته ها وگفته ها ی روزنامه ها 
و در انشاهای دبستانی 
الفبای داستانهایت را می خوانند
و با گفتن نامت
پرفیس و افاده می شوند.

اگر یک جمله-فقط یک جمله-
از زندگی ترا می زیستند
این جهان پر از بغض و نفرت
جهان ما نبود
وهیچ دونده ای

دونده ی دیگر را برای رسیدن به خط پایان
زیر پا له نمی کرد.

مینا اسدی... شنبه..نوزدهم آپریل دو هزار چهارده-استکهلم



او امید رضا میر صیافی بود

می گردم...در خانه ...و در خیابان و هنوز "هفت سین"ام چیزی کم دارد. از دوست می پرسم ...از آشنا می پرسم...از همه ی کسانی که عرق ریزان می دوند تا مباداسفره ی " هفت سین " شان چیزی کم داشته باشد .آنها هم نمیدانند ...همه گیج و مات و حیران به دنبال گمشده ای می گردند که در بساط عید پیدا نمی شود . سنبل؟...سمنو؟... سماق ؟ سبزه ؟...سیر؟...سکه ؟.سیب ؟ .. همه ی اینها را دارند اما باز هم سرگردان ،طول و عرض دکان ها را متر می کنند .بالا و پایین می روند. دوباره بر می گردند...قیمت همه چیز را می پرسند ... پولهایشان را می شمارند
...به خانه های سرشار از گل و روشنایی باز می گردند .می خورند ...می نوشند...هدیه می دهند...هدیه می گیرند ...می خندند ...قهقهه میزنند ...میرقصند ...درآغوش می کشند...عشقبازی می کنند ...جنگ و صلح شان ساعتی بیش نیست . هر چه بیشتر پیش می روند کمتر احساس رضایت می کنند.

اما من پس ا زمرگ امیدرضا- دو روز پیش از نو شدن سال- سفره ای نداشتم که روی آن هفت ،"سین "را ردیف کنم .پنج سال؟ کمتر یا بیشتر .
امیدرضا برای من نام آشنایی نبود ...خودش از خودش برایم نوشت...من امید رضا میرصیافی هستم "نویسنده ی وبلاگ روزنگار.". و من با او آشنا شدم.سایه"سعیدی سیر جانی" او را می شناخت و می دانست که او به من نامه می نویسد و از او به خوبی یاد می کرد .در نوشته هایش مهربان بود و بی پیرایه.
این آشنایی به درازا نکشید. وبلاگ نویس جوان زندانی شد به جرم توهین به رهبر.محکوم به دو سا ل حبس . 
بیست ونه اسفند سال هزار وسیصد و هشتاد و هفت -یک روز پیش از تحویل سال نو- در خیابان ها به دنبال آخرین "سین" هفت سین می گشتم که شنیدم امید رضای بیست و هشت ساله در زندان اوین در گذشته است متولد هزار و سیصدو پنجاه و نه، "نویسنده ی جوان " ،ساقه ای که هنوز سر برنکشیده بود.پیچیده در ملافه ای خونین ...علت مرگ: خودکشی با قرصهای آرامبخش!
محل درگذشت:زندان اوین
تاریخ مرگ: بیست وهشت اسفند
و من سرگرم نوروز ، یک روز خبر را دیر تر شنیده بودم.
یک روز بیشتر به دنبال "سین"ها دویده بودم.
خبرنگاران بی مرز ،رژیم بی مغز را محکوم کرده بودند.
جمجمه شکستگی داشت 

وقتی جسد را می شستند هنوز از گوش سمت چپ خون بیرون می زد 
این ها را برادرش گفت که شاهد کفن و دفن بود . . دیگران چه گفتند و چه شنیدند نمی دانم،اما خودم را می دانم که جهان پیش چشمم تار شد ...به جنگل رفتم و ساعت ها گریستم. سالها پس از آن سفره ای نچیدم و به دنبال نوروز ندویدم...چگونه می توانستند پسر جوانی را دو روز مانده به عید بکشند و عید مادری را به عزا بدل کنند؟این جانیان از کجا آمده اند که هیچ انتقاد و اعتراضی را بر نمی تابند و با هر بهانه ای مردم را به سیخ و میخ می کشند؟چندسال جنایت و چه اندازه رذیلت؟چقدرجنون...چقدر جنازه؟ چقدر خون 
......امسال در سالگشت مرگ امیدرضا و در گیرودار نوروز،جوانان، به خانه ی من می آیند ...خانه ام را از گرد و غبار رفته ام...به گلها آب داده ام...پنجره ها را بروی نور گشوده ام ...به
پرندگان قفسی دانه داده ام... خودم را آراسته ام و زخم قلبم راپانسمان کرده ام ...اما هنوز "هفت سین" ام یک "سین" کم دارد...اما هنوز هرچه می شمرم یک "سین " کم میاورم...اما هنوز...


مینا اسدی....بیست مارس سال دوهزار و چهارده ..استکهلم



باز یک تولد دگر

خسته می شوم
خسته از خودم که کودکم هنوز 
ساده ام و اعتماد می کنم

خسته از رفیق نیمه راه و دشمنان بی شمار 
خسته از دروغهای شاخدار.

خسته می شوم
خسته از حضور و خسته از غیاب 
خسته از نشیب بی فراز 
خسته از سوالهای بی جواب
خسته از شب دراز و آرزوی خواب.

خسته می شوم
خسته از هزار چهره گان 
با نقاب های دلپسند و رنگ رنگ
خسته از زمین و خسته از زمان.

باز یک تولد دگر 
باز من که می دوم
با دو پای لنگ
باز من که با گل و درخت و سنگ 
حرف می زنم 
باز من 
که توی گوش کبک زیر برف می زنم.

باز من 
و عشق و اعتماد و آرزو 
باز من و زندگی

این *امید بی پدر * مرا رها نمی کند!

مینا اسدی...دوشنبه ...دهم مارس دو هزار و چهارده ...استکهلم
 


«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو


امروز بیست و ششم فوریه سالروز تولد ویلیام خنو آهنگساز ایرانی ست. هنرمندی که در زمان زندگی‌اش قدر ندید و بر صدر ننشست و پس از مرگش نیز کمتر کسی از او نوشت . ویلیام خنو، ایرانی‌ست. در سال هزار و نهصد و چهل و شش در تهران به دنیا آمد. از بیست سالگی وارد عرصه‌ی هنر شد. در سال هزار و نهصدونود و پنج در هندوراس به قتل رسید. ویلیام به هنگام مرگ چهل و هشت ساله بود.

***

با ویلیام خنو در دفتر یکی از کمپانی‌های موزیک در تهران آشنا شدم. گفتند پیانیست و آهنگساز است. سال هزار و سیصد وچهل و نه؟ تاریخ دقیقش را به یاد ندارم. چند جمله رد و بدل شد: ترانه ای به من بدهید . جواب من: من ترانه سرا نیستم. آنروزها کمی ترانه سرایی از قدر شاعر کم می کرد! عارف خوانی پدرم و شعر ایرج میرزا خطاب به عارف که: "تو شاعر نیستی تصنیف سازی" مرا از این کار خوب باز می داشت.

ویلیام از جواب من تعجب کرد و گفت: اما من شنیدم که ... و جواب من : آن دو سه تا از دستم در رفت. چند ماه بعد خودم به دنبال ویلیام گشتم تا شعری را به او بدهم. آدرس خانه اش را گرفتم و پرسان پرسان به آنجا رفتم . مادرش در را برویم باز کرد. ویلیام در خانه بود و از شعر استقبال کرد .

شرط من : اول به آهنگ گوش می‌دهم، بعد در مورد خواننده تصمیم می‌گیریم. پذیرفت. شعر "صدای گریه میاد" را به او دادم.

چند شب پیش از آن من و دوستم "فرشته "در رستوران "چهل ستون" که مینی گلف هم نامیده می شد نشسته بودیم و شام می خوردیم . این رستوران پنجره های شیشه‌ای رو به باغچه‌ای با درختان کاج داشت که از آن می شد عبور و مرور ماشین ها را تماشا کرد. آنشبِ برفی را هرگز از یاد نمی برم. درختان کاج زیر بار برف، خم شده بودند. دفترم را باز کردم و نوشتم: خم میشن شونه های غمگین کاج... زیر بار برفای سنگین و سخت ...گم میشن میون پرده های مه... شاخه های روشن و سبز درخت . و شعر را به پایان بردم. فرشته گفت: این باید ترانه بشود. و یک مرد هم باید بخواند. من خودم صدای مردها را بیشتر دوست داشتم. صدایی مثل فرهاد. آهنگ که ساخته شد به دنبال خواننده بودم که ویلیام به من خبر داد آهنگ را برای یک خواننده‌ی معروف نواخته و خوانده است و او و مدیر برنامه هایش پسندیده‌اند. جواب من «نه» بود. خواننده‌‌ای می‌خواستم مرد و ناشناس. در حالی که من به دنبال خواننده‌ی گمشده می‌گشتم مدیر برنامه‌ی خواننده‌ی معروف قیمت خرید را بالا می‌برد.

صدایی که به دنبال آن می گشتم پیدا شد. چند ماه بعد وقتی برای شرکت در «شب شعر» دوستان شاعر در کاخ جنوبی جوانان* به آنجا رفته بودم پسر جوانی را بر صحنه دیدم که گیتار می نواخت و آواز می خواند. همان صدایی بود که من می‌خواستم. پس از پایان برنامه، با او حرف زدم و گفتم ترانه ای هست که من فکر می کنم مناسب صدای شماست. خوشحال شد اما نپذیرفت. آن زمان خواننده شدن آرزوی بسیاری از جوانان بود. حتی قبول نکرد که ترانه را بشنود. دلیل؟ می‌خواست به ایتالیا برود و درس بخواند. و نمی‌خواست از درس و مشق باز ماند. سرباز وظیفه بود و دوره خدمتش به زودی تمام می‌شد. گفتم:‌ سه روز تمرین است و دو ساعت ضبط. سری تکان داد و گفت:‌ فکر می‌کنم و خبر می‌دهم. شماره‌ی تلفن خانه‌اش را گرفتم و برای آن که گم‌اش نکنم آدرس خانه را هم پرسیدم. از من تشکر کرد و گفت:‌ می‌دانم خوانندگان زیادی دور و برتان هستند اما من تصمیم دارم که بروم. وقتی از آن‌جا بیرون آمدیم دوستان شاعر به من اعتراض کردند. دوستی گفت نمی‌دانم چرا  پیله می‌کنی؟ ما بی‌اعتبار می‌شویم. بی اعتبار نمی‌شدند وقتی خواننده‌ای می‌گفت من آهنگساز و شاعر را معروف می‌کنم. و بی اعتبار نمی‌شدند وقتی به جای نام شاعر و آهنگساز می‌گفتند ترانه از فلان خواننده. و نمی‌دانستند که شعر آنهاست که از دهان خواننده بیرون می‌آید و جز تعداد معدودی، خود خوانندگان هم نمی‌دانستند که شاعر کیست؟ مرد است، زن است ، زنده یا مرده است.

ویلیام از شنیدن خبر پیدا شدن صدا ،خوشحال نشد. باز هم اصرار کرد که ترانه را به همان آدم معروف بدهیم و دنبال دردسر نگردیم. چرا بی برنامه بدهیم‌اش به یک ناشناس؟ کمپانی‌ها هم قبول نمی‌کنند که بابت کسی که ما پیدا کرده ایم یک ریال بپردازند. و حالا که این جوان حتا نمی آید که به خاطر احترام به شما ترانه را بشنود، چه اصراری‌ست؟ گفتم : از ارزش کار خودت بی خبری . کمی صبر کن تا بفهمی چرا من در این کار اصرار دارم .  دست از سر پسر جوان بر نداشتم . دو روز بعد به او زنگ زدم و گفتم : گفتید آدرس خانه عباس آباد، خیابان پالیزی است؟ بله ... چطور؟ گفتم اگر اشکالی ندارد به آنجا بیایم و حرفمان را ادامه بدهیم. و اشکالی نداشت. و من به سرعت آماده شدم و ساعتی بعد در آنجا بودم و او پذیرفت که به خانه‌ی ویلیام برود . خانه‌ی ویلیام دفتر کار او هم بود. پیانویی در گوشه‌ی اتاقش داشت. مادرش «دی زی» به مجرد شنیدن صدای در ، قهوه را آماده می کرد و با مهربانی از دوستان ویلیام پذیرایی می‌کرد.

پس از آن که جوان به دیدار ویلیام رفت و او خواند و ویلیام نواخت دیگر من کاری نداشتم . آنها همدیگر را پیدا کرده بودند.

گاهی که با ویلیام حرف میزدم خوشحال بود که هنرمندی را می بیند که اعتنایی به شهرت و پول ندارد .

علیرغم مبلغ بالای پیشنهاد شده از سوی خواننده‌ی معروف، ترانه با تصمیم من و ویلیام با صدای هوتن داروگر در استودیو "بل"، ضبط شد. روی جلد صفحه را دوست و استاد گرافیگ بهروز موسوی با محبتی که به من داشت بدون دریافت وجهی طراحی کرد. مرد جوانی که گویا در خیابان بیست وپنج شهریور یک مغازه‌ی صفحه فروشی داشت قبول کرد که پانصد صفحه چاپ کند و بفروشد. چند هفته‌ی بعد صدای هوتن آنچنان با استقبال جوانان روبرو شد که تیراژ صفحه به هشتاد و پنچ هزار رسید.

سال هزار و نهصد و هفتاد و شش در مرکز شهر استکهلم راه میرفتم که شنیدم کسی مراصدا می زند. برگشتم  و در کمال تعجب ویلیام را دیدم که روبرویم ایستاده است. تعریف کرد که همسر سوئدی دارد و یک دختر کوچک. و گفت خواهرش رزا نیز با بچه هایش اینجاست. برای تعطیلاتی که در پیش بود به خانه مان دعوتشان کردم. از موفقیت ترانه گفت و از سفر هوتن ابراز تاسف کرد و باور داشت که اگر هوتن داروگر در ایران می ماند آینده‌ی بسیار خوبی در انتظارش بود. سالها از ویلیام بی خبر بودم . حوادثی که در ایران می‌گذشت آنچنان مرا مشغول کرده بود که به چیز دیگری فکر نمی کردم. ایران در حال انقلاب مرا به خود می‌‌خواند. پس از سه ماه به سوئد بازگشتم و در اولین فرصت «انجمن مستقل زنان ایرانی در تبعید» را سامان دادم. از روز حمله‌ی «یا روسری یا توسری» در روز زن در تهران، تصمیم گرفتم که مشکلات زنان را موضوع کارم قرار دهم.

ویلیام از  شعر در «سوگ آزادی» که من در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ در تهران سروده بودم سرود زیبایی ساخت. دو شعری را که به ناچار خودم آهنگ آن را ساخته بودم تنظیم کرد. هفته‌ی پیش  از برنامه به سالن آمد و با ما روی سن تمرین کرد. میهمان برنامه‌ی ما دکتر هما ناطق بود که از پاریس می آمد. در شب مراسم سرودها را با پیانو همراهی کرد و رفت. این آخرین دیدار ما بود. ویلیام در یک جا قرار نمی گرفت. می خواست برود پیش دوستان هنرمندش در لس آنجلس. وعده‌ی کار و خلق آهنگ در محیطی آشنا وسوسه‌اش می‌کرد. در امریکا اجازه‌ی اقامت نگرفت. به استکهلم باز گشت، از همسرش جدا شد. می‌خواست در امریکا باشد که فضای هنری اش مثل تهران بود. اینها را از خواهرش رزا می‌شنیدم. هربار که رزا را می دیدم نگران برادرش بود. ویلیام این بار تلاش کرد که از هندوراس به مکزیک برود تا شاید بتواند به لس آنجلس برگردد. در حال انجام کارهایش بود که در هنگام گذر از خیابان خلوتی  دو پسر بچه‌ی شانزده ساله برای سرقت گردنبند طلایی که به گردن داشت راه بر او بستند و به او حمله کردند و پسر بچه‌ی سوم با سنگ برسرش کوبید که مرگش را سبب شد. تاریخ مرگش ششم دسامبر ۱۹۹۵ است و در پانزدهم دسامبر در کلیسایی در هندوراس طبق مذهب کاتولیک به خاک سپرده شد. سرگذشت غم انگیزیست. «صدای گریه میاد» توسط چند خواننده‌ی جوان دوباره‌خوانی شد و اما کسی نامی از ویلیام خنو برزبان نراند.دریغ و درد که قدر این هنرمند ارزنده دانسته نشد.

آهنگ‌های ویلیام تا آنجا که من می‌دانم «همیشه غایب» با شعر شهیار قنبری، صدای فریدون فروغی و داریوش با تنظیم واروژان.

ماهی خسته، آهنگ  و شعر ویلیام خنوبا صدای فریدون فروغی

زندون دل، آهنگ ویلیام خنو، شعر آرش سزاوار  و صدای فریدون فروغی

مینا اسدی

۲۶ فوریه ۲۰۱۴  استکلهم

 

با سپاس از مهناز قزلو که برای این ترانه کلیپ زیبایی ساخت. 

http://www.minaassadi.com/videoPage1.php?id=16

 



به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"

هموطنان عزیز من در هر دیدار و گفتار و نوشتار یک بند می نالند و از اوضاع کشور یک نفس حرف می زنند و شکایت دارند .کشور در دست نا بخردان است و سلاخان در حال  کشی.خرفهای خوب می زنند و حق هم دارند و می خواهند که کسی به عمر این جکومت پایان دهد. ایران کشور عزیزشان است و ایرانیان محترم ترین و با استعداد ترین مردم جهانند و شایسته ی همه ی احترامات فاّیقه.خودم با همین چشمهای ریزم دیدم که حسن ختام هر مراسمی اعم از عروسی...وسوگواری و ختنه سوران و سفره ی حضرت رقیه و عاشورا و تا سو عا ، سرود ای ایران ای مرز پرگهر است و در پایان همه ی جشن ها هم ترانه ای پخش می کنندکه گویا اسمش الفبا ست و هم زینی ست هم پالانی .یعنی هم با این آهنگ می رقصند و و هم با صدایی رسا ،هم صدا با خواننده فریاد می زنند: ای یار ای یار ...ایران...ایران
و خرسند از این مبارزه ی میهنی جلسه را ترک می کنند. تا اینجا خودشان می دانند که چه می کنند و چه می خواهند.زندگی حودشان است .مال دارند و اختیار. اما این هم میهنان که سالهاست در این کشور زندگی می کنند و در جامعه ی میزبان درس خوانده اند و کارهای خوب و در خور رشته های درسی شان دارند در هر جمله ای سه بار می گویند :خاک بر سر سویدی ها! این هم هواست که دارند؟ سرد است.یخ زدم...گرم است..خفه شدم .چه باد بدی ...کلاهم را برد...چقدر سیاه پوست ...حالم بد شد. چرا این ها نمی روند که ما برویم به کشور عزیزمان.البته همه به کشور عزیزشان میروند ...خانه می خرند عملیات آنچنانی را برای زیباشدن و جوان ماندن انجام می دهند و حاضر نیستند حتا یک قدم پیاده در شهر راه بروند و به بینند که مردم ایران عزیزشان در چه فقر و فلاکتی به سر می برند و وقتی من کلمه ای می گویم که به آنها بر می خورد با چشمهای پر از خشم می گویند: اوا خانم اسدی اصلن شما با ایرانی خوب نیستید...خیال می کنید سو یدی ها از ما با لا ترند ...آری ....هستند ...ریشه ی درخت و علف خورده اند تا کشورشان را ساخته اند....از هیچ به همه چیز رسیده اند ...برای خارج کردن محصولات کشورشان با یکدیگر مسابقه نگذاشته اند...از یک تبعیدی آواره سرگردان ، به یک دلال بی وطن بدل نشده اند کلاه برادر و خواهر و دوست دشمن را بر نداشته اند ...به بچه هایشان دروغ نگفته اند و کشوری را که همیشه لگدکوب بیگانگان و راهزنان بوده است به دست یک مشت جلاد رها نکرده اندو اگر به تبعید رفته اند ننشسته اند که مبلغ تاریخ دروغین شیخ و شاه باشند. برای آبادی و آزادی میهن شان به پای جان دویده اند.

اگر شما سینه زنان و ناراضیان نشسته،ایران را کشور خودتان می دانید من با شما میهن مشترکی ندارم.

مینا اسدی....جمعه....ششم ماه دسامبر دوهزار و سیزده ...استکهلم


آدم


پله

پله

بالا می روی

لبخند می زنی

سر خم می کنی

دست می بوسی.

مجلس آرا می شوی

بالایی ها را تاج سرت می کنی

و بر سر فرو دستان آوار می شوی

خودت را به بیخبران قالب می کنی .

و از جهلشان سود می جویی

پله ها را که در نوردیدی

نردبان را واژگون می کنی .

مبادا که دیگران هم از آن بالا روند

از هیچ عنوانی در نمی گذری

و هرچیز را که خوب می پنداری

از آن خودت می کنی.

بالا می روی

چاه دهان گشوده ی زیر پایت را نمی بینی.

خودت.....فقط خودت . در مه و غبار

چشم بسته و بی چراغ

میدوی که برسی

به چیزی که خودت هم از پایان آن بی خبری.

گره های کور داری

و عقده های بسیار

و نمی دانی که از دویدن زیاد

فقط کفشهایت پاره می شود .

اینگونه که برای خودت سر و دست می شکنی

شاید چیزکی بشوی

اما هرگز *آدم *نمی شوی



مینا اسدی....دوشنبه شانزدهم دسامبر دو هزار و سیزده...استکهلم



زنی که سرخ می بافت

حالا نیست ...دیروز سوزاندندش. امروز میرویم که خاکسترش را در جایی از زمین به یادگار بگذاریم. وقتی بود خانه اش سرخ بود ، پر از گلهای سرخ ...گلدانهای سرخ و زیر گلدانی های سرخ که خودش بافته بود. آخرین بار که دیدمش سر زنده و شاداب بود مثل اولین روزی که در شهر اوپسالا به خانه اش رفتم . داشت چیزی می نوشت دفتر و مداد را روی میز گذاشت و خواست که بر خیزد.بغلش کردم و در کنارش نشستم. با نام مادر می شناختمش....می شناختمش به خاطر پسرانش که چریک فدایی بودند و کشته شدند .اشتیاق دیدار مادری را داشتم که دو نوه اش را از مرز ایران گذر داده بود و به "آزادی" موقت کردستان برده بود.و در آنجا در جنگ دوست با دشمن شرکت کرد ه.و از جنگ دوست با دوست زخم خورده بود . بچه ها را به سوئد آورد و از آنان دو انسان آزاده ساخت _بچه های دخترش مهری سلاحی زندانی سیاسی و همسرش محمود محمودی که اسیر شد و از دست دژخیمان جان بدر نبرد._.
دفتر را از روی میز بر داشت و به من نشان داد: ببین خطم چه طور است ؟خوبست؟ 
...سارا از بازار آمد.:درس می خوانم سر پیری. و چه روحیه ای داشت وقتی از جوانان به خاک و خون خفته اش حرف میزد و از زندگی اش ...انگار که زندگی اش فرود نداشت و همیشه بر فراز جهان راه رفته بود .پشیمان بود ؟ نه نبود . 
می گفت:بچه ها به من یاد دادند ...آنها به من راه مبارزه را نشان دادند .وگرنه من هم مثل همه ی مادرها بودم.
آخرین بار که دیدمش همان زن سرخی بود که بود : می گویند هنوز زنده است؟چرا نمی میرد؟ وچند بار این جمله را تکرار کرد و خندید.همراهم را به او نشان دادم و پرسیدم : این کیست؟ به طعنه در من نگریست و جواب داد: خیال می کنی نادر را نمی شناسم ؟ فکر میکنی که فراموشی گرفته ام ؟ و باز گفت :اینها نمی دانند که من نمی میرم . 
پیش از مرگش نامش را نمی دانستم. صدیقه حائری...
چه فرقی می کرد مادر سلاحی ...یا صلاحی.خودش چریک بود با حضور آن جان باختگان ، یا بی حضور آنان که خود ادامه ی راه آنان بود.

مینا اسدی....جمعه بیستم دسامبر سال دوهزار و سیزده...استکهلم




غزل بهت


سالی دگر گذشت و به دل آرزو نماند
جز دُردِرنج ودربدری در سبو نماند
کشتند هر چه دوست، که در دشت عشق بود
برخاک خسته ،جز دد و دیو و عدو نماند
با من که از تبار گل و نور و آتشم
غیر از شب سیاه ستم روبرو نماند
از آنهمه تحرک و شورو نوا و بانگ 
جز پاسدار توطته در چارسو نماند
از دست دشمنم چه شکایت،که دوست بود
آن کس کزو برای برای وطن آبرو نماند 
دریاب ای امید رهایی مرا که
باز
از بهُت جهل و جنگ مرا خُلق و خو نماند


استکهلم...مارس 1984...نوروز 1362



آی ای شب زدگان...

........
هرچه می بینم
شرح کوری و کری ست
شرح یک قلعه ی در بسته ی تاریک و سیاه
حاصل بیخبری ست
سرگذشتی ست غم انگیز و تباه
و فروافتادن صد باره 
از چاله به چاه.

تا شما گرم تماشا بودید 
و گم و گیج در اندیشه ی حاشا بودید
باز هم گرگ،
شبان رمه شد
باز هم راهزنی خاک فروش
پاسبان همه شد.
آی... ای شب زدگان ...بیداران
که سراسر خاک میهن تان
غرقه در خون جوانان ست
جای جای این دشت
خاورانی ست که ماتمکده ی انسان ست
پای در راه کدامین شب بی فردایید؟
وقت گلگشت و تماشا نیست.
مغزها را باید شست
جوردیگر باید اندیشید.

مینا اسدی...یکشنبه ...شانزدهم یونی دوهزار وسیزده...استکهلم



زخم می خوریم

رضا مرزبان هم رفت... خبر، تازه نیست...اما من دست و دلم به نوشتن نمی رفت‌. نمی دانستم چه بنویسم و از کجا آغار کنم و چگونه این غمنامه را به پایان برم . مرزبان به روایت شناسنامه اش هشتاد و پنج سال زیست ...روزنامه نگار و نویسنده ای سرشناس بود .. به خاطر مردمش و میهنش نوشت وبه شکستن قلم ... و به بند کشیدن دگر اندیشان و کشتار آنان اعتراض کرد و در هر دو رژیم هم آزار و ستم دید. به تبعید روی آورد و درهمه ی سالهای زندگی اش در تبعید از راهی که به آن باوری داشت برنگشت. حضور بیش از چهارصد نفر ایرانی تبعیدی در خاکسپاری او در گورستانی در پاریس به ما می گوید که او مورد علاقه و توجه دوستان و دوستدارانش بود . رضا مرزبان از دوستان نزدیک من نبود. در ایران آن سالها او را در جلسات مختلف می دیدم و می دانستم که برای ایجاد سندیکای روزنامه نگاران تلاش می کند. پس از انقلاب و تشکیل کانون نویسندگان در تبعید، آشنایی ما بیشتر شد و ادامه یافت. چندی نگذشت که من از کانون نویسندگان بیرون آمدم. اما رابطه‌ی من با مرزبان قطع نشد. چند سال پیش به شماره ای که از او داشتم زنگ زدم کسی جواب نداد. به ناصر پاکدامن زنگ زدم و فهمیدم که شماره عوض شده وشماره ی جدید را گرفتم و دانستم که مرزبان در اتاقی کوچک دور از پاریس به تنهایی زندگی می کند. سوالی که قرار بود درباره‌ی آخرین جلسه‌ی کانون بپرسم به گفتگویی دراز انجامید. از آن پس هر هفته زنگ می زدم و حرف می زدیم. مرزبان مثل بسیاری از تبعیدیان تنها بود اما موقعیت و توان و امکانات بیشتر آنها را نداشت. راه، دور بود و آدمها گرفتار ... یعنی در آن پاریس بزرگ کسی نبود که روزنامه نگار معروف و محبوب کشورش را به یک پیاده روی مهمان کند؟ فکرم را پنهان نکردم. خندید و گفت همه گرفتارند. از نوه‌هایش که می‌گفت شاد می‌شد. ... گفتم به فامیل کاری ندارم از دوستان و آشنایان گرمابه و گلستان چه خبر؟ خبری نداشت. هیچکس نمی آید؟ من پرسیدم. نام سه دوست را گفت: حسن حسام، ناصر پاکدامن، هدایت متین دفتری هر وقت برسند می آیند. و من از کسی انتظاری ندارم. صدایش بی تنش و مهربان بود.

یاد نگرفته ام که با چهره ای غمگین در مراسم خاکسپاری کسی شرکت کنم که در زمان زندگی اش حالش را نپرسیده‌ام و یا در زمان بیماری‌اش سراغی از او نگرفته ام.

قلمزنان، نوشتنی ها را نوشته اند... و سخنرانان گفتنی ها را گفته اند اما هیچکس از تنهایی دردناک او سخن نگفت. چهار صد نفر با عشق و احترام و اندوه گرد هم آمده بودند تا مرزبان، تنها به گور نرود. چقدر خوب که اینهمه آدم رفته اند اما این تعداد را در سرم به سیصد و شصت و پنج روز سال تقسیم می کنم ... سالی یکبار ... یک ساعت ... دیدار دوست زمان زیادی نیست. دردم آمد وقتی که نوشته ی یک روزنامه نگار رادیویی را درباره ی مرزبان خواندم. نوشته بود: «با اندوه و ستایش، رضا مرزبان روزنامه نگار صاحب نام، در خوابگاه ابدی مشاهیر فرانسه در قلب پاریس با حضور جمع کثیری به خاک سپرده شد. تحسین کنندگان زندگی پربار و شجاعانه ی این روزنامه نگار به پرلاشز آمده بودند تا با حضور همدلانه ی خود بر سلامت حرفه ای او مهر تایید زنند و پایداری اش را ستایش کنند.»

تأسف‌آور است اگر کسی دچار این سوءتفاهم شود که هنرمندان تبعیدی برای گرفتن تائیدیه از این و آن و خوشآمد سازمان ها، گروه ها و سردمداران ، به عرصه ی مبارزه پای نهاده اند و برای گرفتن کارنامه ی قبولی از اینان است که در بدترین شرایط تبعید زندگی می کنند و بر آرمان های خویش تا هنوز و همیشه پای می فشارند.

زخم می خوریم ...

مینا اسدی دوازدهم ماه فوریه – سال دوهزار و چهارده استکهلم


دست بوس و پای بوس و کیف کش

نه ...نمی نویسم .خبر توی سرم راه می رود ...میزنم به خیابان... به تماشای درختان ....و رهگذران و کلاغان... راه می روم شتابان...می دوم که خبر از من جدا شود و دست از سرم بردارد...خودم ،با خودم حرف میزنم با صدای بلند:احساسات را کنار بگذار....مودب و محترم باش ...خانم بشو! 
خانم می شوم و لباس های قشنگ می پوشم ...به سرم یک گل قرمز می زنم... از خبر می گریزم ... به کوجه و در و دشت.اما خبر خودش را به من آویزان می کند و مثل زنبور توی گوشم وزوز می کند که مرا بنویس!
و من می نویسم . 
توی سرم یک تالار بزرگ و پر از چلچراغ است.پراز نگهبان و پاسدار و زنان لچک به سر...پر از مردان با جلال و جبروت... هنرمندان ....نویسندگان و شاعران و کارگردانان معروف...هنرمندان قدیمی و هنرمندان تازه به دوران رسیده. همه دلاک و کیسه کش یک حکومت جوان کش ...دلال یک رژِیم ویرانگر و قمه کش...مراسم با سرود جمهوری اسلامی آغاز می شود ...مردی نقالی می کند.جمعیت صلوات می فرستند...فضا روحانی می شود طبقه ی اول از هنرمندان مردمی لبریز است .محمود دولت آبادی با موهای سفیددر طبقه ی دوم نشسته است ...دیری نمی پاید که متوجه حضور او می شوند .ایشان را به طبقه ی اول میبرند و در کنار حجت الاسلام والمسلمین "زم" وشهرام ناطری می نشانند...
چه اتفاق عجیبی!از خاتمی چی تا طرفداران خامنه ای و احمدی نژاد گوش تا گوش نشسته اند غرق در جمال و کمال یک آخوند که رییس جمهور شان است انگار نه انگار که یک موی سرشان به کل فیضیه می ارزد. عزت الله انتظامی در آستانه ی نود سالگی میخواهد به کجا برسد با این همه مقام و منزلت هنری؟علی نصیریان در هشتاد سالگی چه از جاه ومال کم دارد؟
آقای دولت آبادی هفتاد و دو ساله...نویسنده ی شهیر وسوار بر اسب سفید داخل و خارج کشور و معروف عام و خاص چه در زندگی آرزو کرده است که به آن نرسیده است؟ بهمن فرمان آرا که در زمان احمدی نژاد به اعتراض ،جوایز فجر را نپذیرفته است چه فرقی بین روحانی و احمدی نژاددیده که شتابان به سوی قبله ی حاجات دویده واجازه ی فیلم جدیدش را دریافت کرده است .از خرده ریزها که تازه سر از تخم در آورده اند و دارند راه و رسم خود فروشی را از متقدمان می آموزند کاری ندارم اما دوست دارم بدانم که این مشاهیر جراغ به دست چرا به این همه حقارت و خفت تن می دهند.؟ در سالهای آخر زندگی که همه نقرس و قند و چربی و هزار کوفت و زهرمار دارند چه جای کم و خم شدن است؟

مینا اسدی......یکشنبه دوازده ژانویه سال دوهزار و چهارده...استکهلم

....................



میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی



مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید

آی ای شب زدگان...

 

........

 هرچه می بینم

 شرح کوری و کری ست

 شرح یک قلعه ی در بسته ی تاریک و سیاه

 حاصل بیخبری ست

 سرگذشتی ست غم انگیز و تباه

 و فروافتادن صد باره

از چاله به چاه.

 

 تا شما گرم تماشا بودید

و گم و گیج در اندیشه ی حاشا بودید

 باز هم گرگ،

 شبان رمه شد

 باز هم راهزنی خاک فروش

 پاسبان همه شد.

 آی... ای شب زدگان ...بیداران

 که سراسر خاک میهن تان

 غرقه در خون جوانان ست

 جای جای این دشت

 خاورانی ست که ماتمکده ی انسان ست

 پای در راه کدامین شب بی فردایید؟

 وقت گلگشت و تماشا نیست.

 مغزها را باید شست

 جوردیگر باید اندیشید.

 

 مینا اسدی...یکشنبه ...شانزدهم یونی دوهزار وسیزده...استکهلم

mina.assadi@yahoo.com

 



پرسه در* پرلاشز *

بگو
بپرس
دخالت کن
شکوه و گلایه راه به جایی نمی برد
بیا
صدایم بزن
باز نشسته ، کلمه ای ست در فرهنگ کهن
باز...ایستاده باش
باز.....بگو
باز.... دخالت کن
باز حرف بزن
باز شعر بنویس
و باز ترانه به ساز
آواره ای نیستی

که غمت را در نی لبکی چوبین
بنوازی
و یا کولی دوره گردی که سرنوشت نا امیدان را
در خطوط کف دستهای شان به خوانی
و نیامده ای که سرانجامت
خاکستری باشد
در کاسه ای سفالین
در گورستانی تاریخی
در کنار *بالزاک*
یا *پروست|*
و یا *ادیت پیاف*
در قطعه ای از *پرلاشز*

خان و مان رها نکرده ای
که تبعید
ننگ تو باشد
و مرگ، پایان تو.
هستی را در ترانه ای بخوان
و نترس
نترس
و نترس
بگو
بنویس
و اشتباه کن
کسی آقای تو نیست
خم که باشی
لگدمال می شوی
برو
و راهی دیگر بر گزین
پرسه ای بزن
در *پرلاشز*
همه ی بزرگان

در آنجا خوابیده اند
خاکستری درکاسه ای
و یا جسد خاکستر شده ای در گوری
نه نشین
دخالت کن
حرف بزن
آزاد باش
به تبعید نیامده ای که فرمان بدهی
و یا که فرمانبر کسی باشی

بیرون بیا
و آفتابی شو

* مینا اسدی* .....یکشنبه یازدهم ماه یونی دوهزار و سیزده...پاریس



آخرین دیدار

 

 

به خواست و اعتماد غلامحسین ساعدی، دوست نازنینم به «کانون نویسندگان ایران درتبعید» پیوستم. از او بسیار آموختم. ساعدی که رفت ما تنها شدیم. چند سالی پس از مرگ او برای ادامه‌ی راهش بسیار چیز‌ها را تاب آوردیم. مرگ- شاید- راه رهایی او بود. و ندید این همه را که ما دیدیم و حیرت کردیم. شعری که ورد زبان او بود مرا به زندگی پیوند می‌دهد و هنوز و تا هنوز امید می‌بندم به انسان، با هر گلی که می‌شکفد... با هر شاخه‌ای که جوانه می‌زند... با هر دانه‌ای که می‌روید... و با هر پرنده‌ای که بر درخت کوچکی می‌خواند و با هر کودکی که به جهان دیده می‌گشاید. و می‌مانم و ادامه می‌دهم و می‌دانم آینده در چشمان کودکان خواهد شکفت.

 

 

 

شعری که غلامحسین می‌خواند اینست:

ما درخت‌افکن نه‌ایم آن‌ها گروه دیگرند           با وجود صد تبر، یک شاخ بی‌بر، نشکنیم

 

مینا اسدی

چهارشنبه پنج یونی دو هزار و سیزده- استکهلم

Mina.assadi@yahoo.com

www.minaassadi.com

 

            



... دگر ایشان دانند

 
     با ایرج مصداقی از طریق دوستانم در شورای ملی مقاومت آشنا شدم... من در هیچ حزب و سازمانی عضو نبوده و نیستم و دوستانی به خانه من می آیند و می روند که با بیشتر آنها اختلاف نظر دارم. اما دگر اندیشی آنها سبب نمی شود که من در خانه ام را بروی دگر اندیشان به بندم. دوستانی دارم از دوره ی جوانی که هنوز  هم  هرگاه که به این کشور میآیند به من سر می زنند مثلن *محمد رضا روحانی * و * اصغر ادیبی* .رضا همشهری منست و برادر همکلاسی ام زنده یاد فروغ..._ تصویر من از نوجوانی رضا در ساری پسری معترض... مصمم...که همیشه در میدان بود_ و از  اصغر، فوتبالیست سرشناسی که از دوستان مشترک، ماموریت گرفت که خبر مرگ مادر جوانم را به من بدهد و حق دوستی را  تا آنجا به جا آورد که از اردوی تمرین در آستانه ی یک مسابقه ی مهم فرار کند و ما را (من ...منصور و ماندا) را به ساری برساند... زیر تابوت مادرم را بگیرد... در مراسم شرکت کند ... و  عصر همان روز به تهران برگردد و تنبیه انظباطی شود. دوستم و همسایه ام ایرج مصداقی را هم در خیابان نشناخته ام .... پشتوانه ای داشته است در خور ستایش ...کتابهایش را خوانده ام...هوش سرشارش، شگفت زده ام می کند... مهربانی اش به مادران ...به پناه جویان...به اطرافیانش چیزهایی ست که مرا در این دوستی نگاه داشته است و با آنکه جهان بینی اش با جهان بینی من تفاوت آشکار دارد از پافشاری اش بر سر آرمانش... و عشقی که به مردم دارد و نفرتی دیر پا که به رژیم جنایت کار ایران دارد مرا به ادامه ی این دوستی وا میدارد...نمیتوانم به فهمم که چرا باید شب کسی به من زنگ بزند و نگران حال ایرج مصداقی باشد و صبح در سایت ها بخوانم که او یک جاسوس... یک مزدور و یک جنایتکار است. روزهاست که نشسته ام و با خودم حرف میزنم و برای هضم این اتهام درطول و عرض خانه ام راه می روم...
چرا چنین می شود؟ با ما چه کرده اند؟
من جهانی می خواهم که در آن دگر اندیشان آزادانه بیندیشند و  هراسی از بیان نظر شان نداشته باشند... به جهانی می اندیشم که همه حق انتخاب و حق رای داشته باشند چه غم که  نگاه و نظر  مرا نپذیرند از این روست که در جریان هجوم به خانه ی مجاهدین و دستگیری «مریم رجوی» اعتراض کرده ام و در تظاهرات آنان بوده ام... تفاوتی ندارد. برای دستگیری اوجلان هم نوشته ام و اگر با «فرح پهلوی» نیز چنین کنند، یا با «اشرف دهقانی»... یا با هر پناهجوی گمنام دیگر، اولین کسی هستم که در صف تظاهرات اعتراضی می ایستم.
و به همین دلیل است که بارها در باره ی قتل عام دراشرف نوشته ام.
... هرگز، در بحث در کجا باشند و در کجا بمانند شرکت نکرده ام. آدمها حق انتخاب دارند. خودشان جان دارند و اختیار، که  در چه مکانی زندگی کنند و تشخیص خودشان است که چه راهی را برای آزادی و رهایی برگزینند .
و به خاطر دوری یا نزدیکی نظر نیست  که خبرها را دنبال می کنم. اصل برای من این است: تبعیدیان، از میهن شان گریخته اند که در جای دیگری از جهان در آسایش و آرامش و بدون ترس از سانسور و بر چسب و توهین و تحقیر زندگی کنند ... مبارزه کنند ... بنویسند و  یا اگر نکشیدند پیش از رسیدن به مقصد از قطار پیاده شوند و کسی یا نیرویی یا حزبی حق نداشته باشد که آنها را باز خواست کند.
جهانی نمی خواهم  که در آن  به این فکر برسم که  حکومت ها آنقدر قدرقدرتند که می توانند  همه را مثل عروسک خیمه شب بازی به چرخانند و میتوانند به چشم بر هم زدنی از مخالفان ، مامور و جاسوس  بسازند ...این نظر که اگر کسی با ما همراه نیست پس با رژیم در حال معامله و گفتگوست،.  جنایتکاران را  متوهم می کند که همه  ی آدمها را می توان خرید...
   من هرگز در برابر مبارزان نیایستاده ام . من روبروی کسانی  ایستاده ام که با آزادی خواهی در تعارضند.
       مینا اسدی....سوم یونی 
دوهزار  و سیزده...استکهلم                            
 مینا اسدی
 
 
          
 


وقتی که قفلها خود گره ی کورند

روزهای روزنامه ها ی خوشنام!
شبهای شبنامه های بی خط
کش میاید ثانیه ها
با این صورتک های هزار رنگ.
از کلید کاری بر نمی آید
وقتی که قفلها خود گره ی کورند.

بنشین
همانجا 
رو به قبله ی حاجات
دستی ـ سرانجامـ از آستین غیب 
بیرون می آید
و*نان* و *پپسی* و *سینمای فردین*را 
قسمت می کند
و دختران بکارت از کف داده را
با نخ و سوزن می دوزد
و*دوبی* و *کیش* را از چنگ پا اندازان و خودفروشان
بیرون می کشد
و دلالان *یورو* و *دلار* را از زمین گرم بر میدارد
و به خاک سرد می سپارد
و با مور و ملخ محشورشان می کند 
و ـ حتاـ می دانم که نکیر و منکر 
د فتر حساب و کتاب در دست
دم دروازه ی آسمان ایستاده اند
وحضور و غیاب می کنند.

باور می کنی؟
چیز هایی که *فروغ*
در خواب دیده است 
من هر روز 
با همین چشمهای ریزم
و در نهایت بیداری
می بینم
و در روزنامه ها می خوانم
و در شبنامه ها مرور میکنم 
و شبها از ترس پاسبان ها 
تا سحر در اتاقم راه می روم
و هر صبح ـ هنوز سپیده ندمیده ـ 
در صف دراز داروخانه می ایستم
و همراه وحشت زدگان بیخواب 
دنبال قرص خواب آور تازه به بازار آمده ای می گردم
که مرا به آن خوا ب خوشی فرو ببرد 
که لب از لب نگشایم!

*مینااسدی* بیست و هفتم ماه مه دوهزار و سیزده ـ استکهلم
 

Mina.assadi@yahoo.com


ترس از سایه ی خودم

دستم چقدر تکان می خورد
در این وانفسا
که جنگل 
از وزش نسیم می لرزد 
پایم چقدر راه میرود 
در این بلبشو
که چرخها در گل می مانند
از چند قطره شبنم سحرگاهی.

سرم هنوز روی تنم سنگینی می کند
و زبانم هنوزحرفهای زیادی می زند
و با آن که چیزی نه خورده ام
همه جایم بوی قرمه سبزی می دهد
در خانه که هستم
در خوابم یا که بیدارم 
میدان ها با نام
مرا صدا می زنند
هنوز صورتم را نشسته ام
که کفشهایم جلوی پایم جفت می شوند!
کتم از جا رختی روی شانه هایم می پرد !
و بدون آنکه از اعقاب پیامبران باشم 
در گوشهایم صدا هایی می پیچد 
صداهایی که می گویند:
هم اینک کودکی می میرد
هم اینک مردی گلوی زنی را می فشارد
هم اینک زنی کودکش را د ر خیابان رها می کند

هم اینک دیواری بر سری آوار می شود. 

و هم اینک نقابداران نا مریی
از کشته پشته می سازند.

نامی را نمی شناسم
که بر سر در مسجدی بیاویزم
و یا پرچمی که در زیر آن افتخاراتم را مرور کنم
و یا زمینی که ملک من باشد 
و یا کلیسایی
که شمعی در آن بیافروزم
بادبزنی ندارم
که با آن خودم را باد بزنم
ودلم را خنک کنم

از کسی یا چیزی نمی ترسم 
جز از سایه ی خودم 
که هرگز 
از دنبال کردن من 
دست بر نمی دارد!

*مینا اسدی* شنبه بیست و پنجم ماه مه دو هزار و سیزده_ استکهلم



چاره ی کار


تب انتخابات آنقدر که گریبان احزاب...سازمانها و نیرو ها ی برون مرزی را گرفت مردم ایران را بخود مشغول نکرد...هنوز کلمه از دهان سران و سرسپرده گان رژیم اسلامی بیرون نیامده ...گرم گرم، با حروف درشت ، و با تحلیل و تفسیر به گوش فارسی زبانان جهان می رسد... و چون همه، هم کمونیست هستند و هم سوسیالیست و هم پژوهشگر و هم شاعر وهم مقاله نویس و هم کنشگر اجتماعی و بالاتر از همه روزنامه نگار و آن زیر ها*بفهمی ،نفهمی* کمی هم مسلمان...با گوشهای تیز و چشمهای باز ،دم تنور مخابرات دولت نشسته اند که نان گرم خبر را پیش از حریفان بربایند و شاگرد اول شوند.ملت اما، بیخبر از سازش و بند و بست در حال دویدن به دنبا ل نان و کرایه خانه ... روز مرگی را زندگی نام می نهند و نه کیش را می شناسند و نه از گلگشت و تماشا و سیر و سفر وآسایش وامنییت نامی شنیده اند...مثل اسب عصاری گرد خویش می گردند تا مرگ آنان را از بند زندگی رها کند.آقای مشایی *همشهری من* همان قدر خاک توسری ست که آقای *رفسنجانی* همشهری شماست...قد بلند مشایی همان اندازه در سرنوشت مردم بی اهمیت است که قد کوتاه احمدی نژاد...من در هیچ انتخابی سانتیمتر ندارم...همه ی اینها سقف کشور را بر سر مردم آوار کرده اند...من اگر جای احمدی نژاد بودم خودم رییس جمهور مادام العمر می شدم و از کیسه ی مردم این همه آفتابه لگن نمی خریدم و میلیاردها تومان خرج انتصابات نمی کردم و آنقدر می ماندم که دمار از روزگار مردم برآورم تا روزی که مردم خودشان ....به دست خودشان ...بی واسطه ی من وتو چنان کنند که :کرد باید کار... وگرنه این برود و آن بیاید در زندگی آنها تاثیری که ندارد هیچ آنها را کلاف سر در گمی می کند که گره کور آن هرگز باز شدنی نیست.
مینااسدی...شانزدهم ماه مه ... دو هزار و سیزده


آی...آی...آی...آی


دردناک است... گریه آور است ...و غم انگیز است ...جایی در تنم نمانده است که شاخی در آن بروید. گوشم درست می شنود ؟ این صدای تبعیدیان در بدر است که درباره ی انتخابات ایران حرف می زنند ؟...پذیرفته اند که خاتمی بیاید که روزگار غصه به سر آید؟ یا ...اگرلاریجانی بیاید کمتر خونریزی می شود؟ ...یا اگر رفسنجانی کاندید بشود چند ساختمان به بنا های امیرکبیری اضافه میشود ؟ راست است که تخم آدمها را کشیده اند وشان انسان اینهمه پایین آمده است که به سوی آدمکشان دست یاری دراز می کند و از یکی از آنها می خواهد که به صحنه بیایند و ما را از دست احمدی نژاد خلاص کنند؟ یعنی پس از این همه سال رنج و عذاب و خفت و خواری باگردن کج برگردیم و به رویم سر قبر مادر مان و فاتحه به خوانیم ؟ . این بود همه ی آرمان های شما ؟ خوب گوش کنید میهن معشوقی نیست که شما سی و چهار سال پیش ترکش کرده اید. خرمن گیسوان ندارد...چشمهایش نرگس شهلا نیست...پایش می لنگد... و دستهایش از کار افتاده است...سر و شکل امروزش را که ببینید حالتان بد می شود ...دل پیچه می گیرید...استفراغ می کنید...از خانه ی مادری یا پدری خبری نیست. رندان ارث و میراثتان را خورده اند...همه ی دوستانتان را کشته اند ...یا خودشان مرده اند...کمی صبر کنید و دندان روی جگربگذارید... این آدمها به من و شما ربطی ندارند...دنبال ثبت نام خودشان در تاریخند ...من که دزد نمی دهم به دست این ها که به کلانتری ببرند ..به.یقین می دانم که نرسیده به کلانتری جیب دزد را می زنند... تاب بیاورید خط سومی هم هست ...جوانان در راهند. 
مینا اسدی.... یازدهم ماه مه دوهزار و سیزده/ استکهلم


بیچاره مردم

 

دوباره انتخابات !می شود! دوباره موش ها از سوراخ ها بیرون میایند و آرزوهای مردم را می جوند...دوباره سیل نانخور ازپشت میکروفون های سمی نام هایشان را باد می زنند...دوباره جوانان به نام نامی انسان فروشان درآتش جهل اینان وجنایت آنان کباب می شوند ...دوباره این طرفی ها از قلم زنی و سخن پراکنی کف می کنند...و دوباره پس از آمدن رییس تازه ، موش ها گم می شوند و در سوراخهایشان با زن تازه ، مرد تازه و اسکناس های تازه سرگرم می شوند و یادشان می رود که از که و چه حرف زده اند و دوباره مردم با غمهایشان تنها می مانند و در تنگدستی و فقر می میرند...کاش برای دفع آفات ددت داشتیم تا جوانان بدون پادر میانی موشان ،خود به جنگ این جنایت کاران میرفتند. ... مینا اسدی

 



به دلم چنگ نزن

خنده دار نیست.
بیزارم نکن 
به دلم چنگ نزن. 
آفتاب به تابد 
یا که نتابد 
ابرها که پیدا شوند 
در آسمانی که تا دمی پیش بازار رنگ بود
و ببارند
و به روز درخشان ما دهن کجی کنند
پرندگان 
اخمو بشوند 
و به پیش بینی هوا شناسان
تف کنند
من در آن باغ زیبا ایستاده باشم 
با رنگ سرخ بر لبانم 
و بر گیسوانم
و سرود پابرهنگان را
در آوازی به خوانم
در زخم قلبم می دانم 
که کسی
در سرد خانه خوابیده است.

به دلم چنگ نزن

مینا اسدی.......اول ماه مه دوهزار و سیزده...استکهلم

 

 



کارگر جان

 
 
نه ...نشنو 


شعری برای سیروس وقوعی

 
 
 


آشتی

 
لحظه ها را می ستایم باز
ر و زها را می شمارم باز
می گریزم باز از توفان محنت ها
می ستیزم باز با غمها
می سپارم گیسوانم را بدست باد بازیگر 
می گذارم باد را در بازی اش آزاد
می دوم درکو چه های شهر بی و حشت
می برم آن روز را از یاد.
باز میسوزد د لم را آتش آهی
لحظه ها رامی ستایم باز
قصه های غم فزا را می برم از یاد
میسپارم دست هایم را بدست تو
مید هم دل را به عشقی شاد
شادمانه می زنم فریاد
خاکهای روز تلخ بی وفایی را ...می دهم بر باد
می شوم آزاد...
می رهم از بند نام و ننگ 
مرغهای بوسه ام را
در هوای بام لبهایت ...می دهم پرواز
من به یادت زندگی را می کنم آغاز 
لحظه ها را می ستایم باز
لحظه ها را می ستایم باز......*
 
 
مینااسدی....ساری....شاید بیست سالگی.
 


پندار

مشکن
مشکن
دنیای پر شکوه مرا مشکن 
در هم مریز ا ین همه خوبی را.
پنداشتم تو پاک تری ازآب
پنداشنم تو روز تری از روز
پنداشتم وجود تو سرشارست 
ازمهر
عشق
عطو فت.
اینک
ای آنکه شام بودی و گفتی روز
ای آن که سنگ بودی و گفتی خاک
ای آن که کور بودی و گفتی نور
مشکن
مشکن
د نیا ی پرشکوه مر ا مشکن
 
 
مینا اسدی.....تهران ...سال ۱۳۴۷
 
 


در سوگ

مردی که می گریست٬ نمی دانست

در مرگ یک کبوتر بی آزار

خورشید٬ جامه ی سیاه نمی پوشد.

 
 
مینا اسدی....تهران ...۱۳۴۷


مصیبت

برف...برف...برف
و قلب من که حجم کوچکی ست
تهی...تهی...تهی
دیدگان من که چون کبوتری ست در قفس 
در آرزوی گشت
در آرزوی بام 
د ر آرزوی دشت
............
زمین سپید
زمانه رنگ آشتی
و من تهی ز شور
و من تهی ز عشق
لحظه ها و لحظه ها و لحظه ها
که بی تفاو تند
و چشمهای من٬ که شیشه ای ست خالی از نگاه
و زندگی
چه غم فزا مصیبتی ست!

مینا اسدی.....بهمن ماه سال ۱۳۴۶...تهران...


«آشتی»

ثریا علی نژاد ٬ رفیق گرمابه وگلستانم پس از سالها مرا پیدا کرد ...من گم نشده بودم ...شاید وقت پیدا کردنم فرا نرسیده بود ... می دانید که ...راهها از هم دور می شود ...به یاد نمی آوری ... ...و یا نمی خواهی به یاد بیاوری...و ناگهان وقتی به دنبال کفش و کلاهت می گردی شعری با خط آشنایی می بینی در دفتر خاطره ات...کفش وکلاه را فراموش می کنی ...همانجاروی زمین می نشینی و ورق می زنی .ورق می زنی و می خوانی 
...شعر من از دفترت سر میکشد حالا من پیدا می شوم زود تر از کفش وکلاهت...زنگ میزنی شعری از من داری که من به یاد نمی آورم.شعر را می خوانی ..کی گفتم؟ در کجا گفتم ...چرا پیش توست ...پیش من است برای آنکه از تو منظم ترم. همه ی این سال های ترس و بیخبری می توانستم دفترم را با نمکی یا چوبکی. تاخت بزنم... اما امانت پیش من ماندحالا تو می خواهی به سوزانی اش یا پاره اش کنی یا بگذاری به معرض نگاه جوانان تشنه ی شعر عاشقانه .انتخاب تست .و..من با سپاس از ثریا...این شعر را می دهم به شما...به شما جوانان عاشق...و عاشقان جوان...جهان را عشق است و بی عشق هیچ کاری شدنی نیست.

مینا اسدی* آشتی*

لحظه ها را می ستایم باز
ر و زها را می شمارم باز
می گریزم باز از توفان محنت ها
می ستیزم باز با غمها
می سپارم گیسوانم را بدست باد بازیگر 
می گذارم باد را در بازی اش آزاد
می دوم درکو چه های شهر بی و حشت
می برم آن روز را از یاد.
باز میسوزد د لم را آتش آهی
لحظه ها رامی ستایم باز
قصه های غم فزا را می برم از یاد
میسپارم دست هایم را بدست تو
مید هم دل را به عشقی شاد
شادمانه می زنم فریاد
خاکهای روز تلخ بی وفایی را ...می دهم بر باد
می شوم آزاد...
می رهم از بند نام و ننگ 
مرغهای بوسه ام را
در هوای بام لبهایت ...می دهم پرواز
من به یادت زندگی را می کنم آغاز 
لحظه ها را می ستایم باز
لحظه ها را می ستایم باز......*مینااسدی....ساری....شاید بیست سالگی.*


بی فردا

چه فکر می کردم و چه شد ؟...دستنوشته هایم را پاره کردم که کتاب نشود و به خانه ی مردم نرود...مبادا چشمی که نباید٬ آنرا به خواند ٬و دستی که نباید٬ آنرا ورق بزند و*من به روایت من* را پاره کردم و روانه ی سطل آشغال ٬....بدون آنکه کاغذ پاره ای از آن را در انبوه نوشته های منتشر نشده ام پیدا کنم . شاد بودم از این مبارزه ای که کردم!... و امروز که از این امکان...تک انگشت نویسی...بدون کمک از خارج
ی!...خودم ....با ناخن انگشت خودم٬پشت خودم را می خارانم ٬٬پشیمانم..از پاره کردن خاطراتی که خاطرات بسیارانی ....از دوستان ...رفیقان و دشمنان بود و می نویسم ... و می نویسم...و می نویسم تا آنجا که به یاد می آورم.
چرا نام این نوشته بی فرداست؟ بی فردا نام شعری ست که من در سال نمی دانم (۴۵ یا ۴۶) برای جوانان ایستاده پشت درهای بسته ی دانشگاه سروده بودم.شعر در آن روزها کاری کرد که باید می کرد...کنکوری های زمان ما آن را از بر بودند.

برای من شهرت شعر، بیشتر از نام شاعر ارزش داشت...و شعر با ٬یا٬ بی نام شاعر به جوانان رسید.

سالها پیش ....در *بلمار* نیوجرسی٬ در خانه ی برادرم که سالها پیش از انقلاب ٬ به امریکا رفته بود و گمان نمی کردم که چیزی از ادبیات ایران به یاد داشته باشد این شعر را شنیدم از زبان برادرم....همه ی آن را از بر بود مهمان داشت و آنها هم جسته ٬گریخته شعر را بلد بودند و می خواندند...و من نمی خواستم در میان آنهمه شعر که نوشته بودم این شعر بر زبانی جاری شود...خودم را جمع و جور می کردم که مجلس تمام شود.

این شعر هرگز در مجمو عه ی اشعارم چاپ نشد ...خودم ٬ با دست خودم ٬. آ نرا سانسور کرده بودم...دلیل؟ من سوسیالیست بودم و در این شعر، از مادری حرف می زدم که پسرش را از زیر قران رد می کرد و دعا می خواند.میدانستم که پسر را نمی توانم از زیر کتابی رد کنم که مادری مسلمان اسم آن را هم نشنیده است! اما چه باید می کردم با شاعرانی که در شعرهایشان از تورات و انجیل حرف می زدند و هنگام بر خاستن از جایشان *یا علی * می گفتند و هرگز نشنیده بودم که یک بار کسی از دهانش در برود و بگوید *یا عمر* .از سنی بودنشان خبر داشتم در حد (هیس...هیس)!

به لطف پدر مسلمانم ٬ من، بی مذهب شدم و از شمر ‌ذوالجوشن وعلی ابن ابو طالب و محمد ابن عبداله و چهارده معصوم اطاعت نکردم ... در مکتب همان پدر مکتب ندیده آموختم که "خودم خدا هستم....که انسان خدای خویش است....."

*بی فردا*

برادر جان!
چنین غمگین، چنین آزرده دل، اینجا چه می خواهی؟
چنین بیمار گون٬ تنها٬ به دنبال چه می گردی؟
چه می جویی؟
کدامین راه می پویی؟

به دنبال تلاش سخت و پیگیرت
هزار اندیشه در من رنگ می گیرد
که: آیا باز هم در پشت در٬ دلخسته خواهی ماند؟
که آیا باز هم در بند غم، پر بسته خواهی ماند؟

زبانم لال! آیا باز هم کِز می کنی در گوشه ى سرد خیابانها؟
صدای گامهایت باز هم در کوچه می پیچد؟

.....

تلاشی سخت، جانفرساست.
برای بار آخر مادرت در گوش تو آهسته می خواند هزاران وِرد و می گوید:
خدا یار تو باشد

تو می بوسی ز روی ترس و ایمان برگهای زرد قرآن را
و‌ عازم می شوی تا غول را از بُن بر اندازی
(فلک را سقف بشکافی و طرحی نو در اندازی)

و سالِ بعد و سالِ بعد
چو تو صدها هزاران فردِ بی فرجام
تو و این فوج
تو و این موج بی آرام

همه سرکش٬ همه جوشان
همه آسیمه سر٬ لرزان
همه حیران و سرگردان...

و زان پس می رود افسانه ى حِرمان تو در پرده ی سرد فراموشی
خروش موج نا آرام می گیرد به خود، رنگی ز خاموشی
غمت در پرده می ماند

و مرغ نا امیدی باز بر ویرانه ی قلبت
سرود مرگ می خواند

تو بی فردای روشن٬ خوار می گردی
پس از آن باز هم آماده ی پیکار می گردی

و بعد از کوششی سخت و عبث
از زندگی بیزار می گردی
و همچون روزهای رفته ات، بیکار، می گردی

جوانی از تحر ک باز می ماند
ولی چرخ زمان همواره می گردد.

مینا اسدی
تهران.۱۳۴۵
 


سخنی با خوانندگان*خود کشی*

آری...آنچه که می نویسم درست است. همه چیز را از روزهای کودکی به یاد دارم ... همه ی آدمها ... همه ی روزها ... مثل یک فیلم پیش چشمانم راه می روند. در گذشته زندگی نمی کنم ... زندگی من دراندیشه ی*اکنون* و رویای آینده می گذرد اما تصاویر آنروز ها یک آن از من ... جدا نمی شوند ... تا خبری را می شنوم با خودم و در دلم می گویم: درست مثل آنروز ... در خانه ی مان ... که خبر مرگ *احمد* را به مادرم دادند ... و به خواهرم *همای* زنگ می زنم ...
او از بیخ و بن انکار می کند ... نه ... خواب دیدی ... نمی خواهد بشنود. می رنجد و می گوید: حالا گیرم که بوده است چکار داری با این مرده های بیچاره! ... این زنده ها و مرده ها توی سرم راه می روند ... باید بنویسم‌شان که از سرم بیرونشان کنم ... که بگویم مرگ پایان زندگی انسان هاست و نه اسبابی برای امامزاده شدنشان ... می خواهم بنویسم که چرا آن حوادث ناگوار در آنجا اتفاق می افتد و چرا مردم از کنار آن بی اعتنا می گذرند و چرابه قاتل و مقتول به یک چشم می می نگرند ... بی تفاوت ... و بی صدا چون سنگ. و او چون خواهر بزرگتر است زبان به نصیحت می گشاید: کار خودت را بکن ... می‌گویم: مثلن ؟ ... شعرت را بگو ... کتابت را بنویس ... خوب همین هم شعر من است ... کتاب من است. و بعد چند لحظه سکوت بر قرار می شود و صدای *همای* از دور دست ها به گوش می رسد: پسرها خوبند؟ نوه ها بزرگ شدند؟ کاری نداری؟ و منتظر جواب من نمی ماند. با یک خدا حافظی سریع گوشی را میگذارد و من در این سر سیم گوشی به دست و حیران می مانم. ختم گفتگو و تا روز های دیگر که من فرصتی برای پرس و جو پیدا کنم.
ساعتی پیش زنگ زدم ... وسط روز ...که بهترین زمان حرف و گپ است:
از آن طرف سیم: الو
من از این طرف سیم:
سلام مینا هستم و سوالاتم را یکریز سرازیر گوش آدمی می‌کنم که در انتظار هر گونه پرسشی ست جز سوال در باره ی خود کشی: علیرضا چه سالی خود کشی کرد؟ خود کشی؟ علیرضا؟ نه ... کی؟ نمی شناسم 
من: علیرضا ... علی رضا که عاشق شده بود ... سم نباتی خورده بود؟ یادت نیست؟... علیرضا؟ نه ... اشتباه میکنی! ... نه اشتباه نمی کنم ... من همراه تو آمدم رفتیم منزل مهین ... دختر خاله‌ی علیرضا ...
مهین؟
... مهین ... دوست صمیمی تو ... کوچه ی نعلبندان‌؟ شماره اش را به من بده خودم تماس می گیرم
....شماره اش؟ شماره اش را ندارم ...
می توانی به پرسی؟ ده دقیقه ی دیگر زنگ می زنم
نه ... نمی شود ... شب خودم زنگ می زنم ... این وقت روز ... همه خوابند ... ساعت دو بعداز ظهر است ...
خوابند؟ چرا .... مگر چیزی شده؟
چه چیزی ... ولم کن ... همه می خوابند ... من هم خواب بودم ... از دوازده ظهر تا چهار بعد ازظهر ... چکار کنیم ...
پیش از این که قطع کند شتابزده گفتم:
کتاب به خوانید ... ورزش کنید ... درخت بکارید ... به بی سوادان درس به دهید ... یک گوشه ی کار را بگیرید ... به همدیگر کمک کنید ... کوچه بسازید ... خیابان بسازید ... کاری ... چیزی. درخت به کارید ... ترا که باز نشسته ای می فهمم ... اما آن دیگران
و با التماس گفتم: قطع نکن ... خواهش می کنم ... چرا شما این همه می خوابید؟
اعتراض کرد: از آن همه راه می خواهی برای ما تکلیف تعیین کنی؟ خوابمان می آید ... می خوابیم ... از جوان تا پیر ... از زن تا مرد ... می خوابیم چون که مثل تو بی کار نیستیم!
شتابزده پرسیدم: بچه ها ... آن ها ...؟
...خسته شدم ... ولم کن دیگر ... بچه ها هم با توپ و تشر ساکت می شوند ... کاری نداری ... شب زنگ میزنم و ... تق ... صدای کوبیدن گوشی توی گوشم ...گوشی در دستم و این فکر در سرم ...

به مردمی که همیشه در خوابند جز این جنایتکاران٬ چه کسی باید حکومت کند؟

مینا اسدی (شنبه هشت دسامبر دوهزار و دو) استکهلم
 

 



*خودکشی* پنج... مینا اسدی

زمان و مکان را از یاد برده بودم ٬ غرق در کابوس مرگ لیلای کوچک٬ پدرم....مادرم ...خانه ی مان...آن نیمه شب سوگ و بهت و شیون ...که صدای زن همسایه مرا به شدت تکان داد و بیدارم کرد: خودکشی...این همه آدم است ٬یکی کمتر... به دقت نگاهش کردم انگار که اولین بار است که می بینمش...چشمانش از اشک تر بود.

...راه دیگری نیست؟
....برای شما شاید ...برای من نه ... 
دچار وحشت شدم ...از کجا می دانست که من هم مثل او وآن دیگران٬همزمان که به زندگی عشق می ورزم به خود کشی هم فکر می کنم... زیرلب گفتم: زندگی هزار بار زیباتر از مرگ است ...و باز گفتم: بخاطر مردت ..بچه هایت. غش غش خندید ....: مرد ...؟کدام مرد...؟ صد سال پیش بود. با دست به صورتم زدم ...یک سیلی جانانه ! و با فریاد پرسیدم: مرد؟ کی مرد؟ چرا مرد؟ آی آی ...بیجاره تو...بیچاره بچه ها...اخمهایش باز شد ... : بیخودی خودت را نزن ...سرو مر وگنده است...چاق و سر حال ...بزنم به تخته ! مشغول زندگی ست با دوستی که از شوهرش کتک می خورد و من آوردمش از شهرستانی سرد و یخبندان...که خودکشی نکند ...آوردم به خانه ی خودم که در جایی گرم و نرم زندگی کند ..لابد هیچ جا از آغوش پدر بچه ها گرم تر نبود! 
...یعنی ؟
...یعنی که زن به زودی از شوهر شصت ساله ی من بچه دار می شود ...پدر ٬بچه هایش را نمی بیند ...و من به هیچ کسی اعتماد ندارم ...بی اختیارگفتم : خاک بر سرش....و زن گفت: خاک بر سر من که اعتماد کردم...
اتوبوس به مقصد رسید. او هم که مقصد معینی نداشت با من پیاده شد.تا سالن سینما چند دقیقه ای پیاده روی بود ...از فکر مردی که با صندلی چرخدار ش زیر قطار به خوابی ابدی فرو رفته بود بیرون آمدم و به سوی زنی که در کنارم راه می رفت وشاید چند ساعت دیگر٬ قطار دیگری را از حرکت باز می داشت بر گشتم :خوب من باید بروم بیرگیتا منتظر است ...با یک فیلم خوب چطوری ؟
دست در دست هم به راه افتادیم.هوا سرد و آسمان سیاه بود ...به هم چسبیدیم و از باقیمانده ی گرمای تنمان ...همدیگر را گرم کردیم...تا دم در سینما آمد...خندیدیم ...: خودکشی ؟ به خاطر یک مرد شصت ساله ّ؟ حالا اگر جوان بود یک چیزی ...
می خواست در هوای آزاد راه برود ...به دیدن فیلم نیامد...شماره ی تلفن همراهش را گرفتم...: زنگ می زنم...اگر بشنوم که خودکشی کرده ای خودم می کشمت! همدیگر را گرم بوسیدیم.... ببین ....اگر خواستی خودت را بکشی امروز نکش .. بعد از هزار سال شنیدن آه و ناله می خواهم با این دوست ٬ یک فیلم خنده دار ببینم...بگذار از سر آسودگی بخندم....برگشت ...نگاهم کرد خندید : از آن طرف خیابان داد زدم : امروز نه ....بگذار من با قطار مستقیم به خانه بر گردم... از قطار فاکتور بگیر ....قرصی ...برقی ...طنابی...از دور می دیدم که با تمام چهره می خندد... از تجربه هایی که داشتم می دانستم که اهل خودکشی نیست...کسی را می خواست که درد دل کند...در این سرما ...زیر این آسمان خاکستری ...برف و باد و باران ...تحمل تنهایی کار آسانی نیست.... 
مینا اسدی.... این نوشته ادامه دارد...





خودکشی*چهار*

خانه ی ما در خیابان شاه بود ٬روبروی سبزه میدان. این خانه اداره ی روسها بود و در اطراف ما جز دو ... سه خانه ی کوچک٬ استانداری و شهرداری و ادارات دیگر بود و ما شانس زیادی برای پیدا کردن همبازی در همسایگی مان نداشتیم. غروب ها بعد از بسته شدن ادارات دولتی٬ خیابان شاه پر از جوانانی می شد که کاری جز متر کردن خیابان نداشتند و بی هدف دور و بر سبزه میدان می چرخیدند و پس از چند بار بالا و پایین رفتن به خانه های شان باز می گشتند.
نیمه شبی که با صدای آژیر پلیس و بوق ماشین از خواب بیدار شدم بدون آن که بدانم چه اتفاقی افتاده است به طرف در خانه دویدم دیدم که در این گریز تنها نیستم ... همه ی خانواده به هم هجوم می آوردیم که راه فراری پیدا کنیم و به خیابان برویم٬ مثل زمان هایی که زلزله ی خفیفی شهر را می لرزاند و مردم پا برهنه و هراسان به کوچه و خیابان می ریختند. هنوز گیج و منگ و نیمه بیدار بودم که پدرم آمرانه گفت: چیزی نشده ... بروید به خوابید ... زود... فوری ...ما بچه هایی نبودیم که کسی به ما امر و نهی کند.خود پدرم به ما یاد داده بود که دستور نپذیریم... پس با لباس خواب وباپاهای برهنه٬ همان جا ایستادیم و یکی از ما گفت: اول خودتان ... آدمهایی که در خانه ی ما کار می کردند کاسه ی داغ تر از آش شدند که: چه بچه های بدی ... و یکی از آنها دست مرا که دم دستش بودم کشید که: مگرنشنیدید آقا چی گفت. بروید تو. در کش و واکش و بگو مگو بودیم که چند نفر از اداره ای که کمی از خانه ی ما فاصله داشت بیرون آمدند و فریاد زدند مرد ...مرد ... همه شنیدند ما بچه ها هم. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگر کسی به فکر گوش ما بچه ها نبود که از چه کلماتی پر می شد. حالا همه به هم فشار می آوردند که به محل حادثه نزدیک تر بشوند و به فهمند که چه کسی در آن نیمه شب تابستان در یک اداره ی سوت و کور مرده است...ما بچه ها که در آن گیر و دار تازه بی سرپرست شده بودیم و دیگرشمر هم جلودارمان نبود با جمعیت پیش می رفتیم. مردم شهر همدیگر را به خوبی می شناختند ... و از چیک و پیک هم با خبر بودند اما هیچکس مرده را نمی شناخت. و بیشتر از اینکه دلشان برای مرده بسوزد از دست خودشان عصبانی بودند که چرا نمی دانستد یکنفر در این اداره زندگی می کرده که قرار بوده امشب بمیرد. خانمی که زیر یک چادر سیاه پنهان بود با خشم و غضب فریاد زد: یک مسلمان پیدا نمی‌شود که بگوید این مادر مرده کیست؟ هنوز مسلمان با خبری پیدا نشده بود که دو مرد که دو سر ملافه یی را در دست داشتند از اداره بیرون آمدند می شد فهمید که جسد در ملافه ی سفید رنگ است مردی کوتاه قد وچاق گریان و نالان به دنبال جنازه روان بود. مردم راه می دادند که مرده را ببرند .وقتی ماشین حامل جنازه حرکت کرد و جمعیت ٬بدون خبر دست اول از چند و چون ماجرا...و چی بود ... کی بود به خانه های شان بر گشتند تازه مادرم به هوش آمد ومشت بر سینه کوبید که: بچه ها کجا هستند ... و ما از کوچک تا بزرگ٬ در صف منظم دم در خانه ایستاده بودیم نگران گم شدن پدر٬ که ناگهان آقابا پاسبانی دم در خانه ظاهر شد و پس از رد و بدل کردن چند جمله همه با هم بدرون خانه رفتیم. آماده ی خواب می شدیم که من به مادرم چسبیدم: من پیش شما میخوابم ... تنها می ترسم. دلیل نمی خواست ... پدرم خودش مثل سگ از مرده می ترسید! قبول کردند و من زیرلحاف آنها چپیدم که سوال مادرم وجواب پدرم مرا از خواب غفلت بیدار کرد.
پاسبان به پدرم گفته بود آن مرد بیچاره که پشت جنازه ي دختر سیزده ساله اش خون گریه می کرد روزها راننده اداره است و شبها نگهبان آنجا ... تریاکی و مفلس است. بیچاره! یک سال پیش زنش مرد حالا دخترش.
مادرم پرسید: زنش یک چیزی ... دختر جوانش چرا؟
پدرم جوابی نداشت ... زیر لب گفت:خدا می داند و خدا
که پرده ها از پیش چشمم کنار رفنند و چهره ی رنگ پریده ی لیلا دختر لاغر و باریکی که آخرین روز زندگی اش با او آشنا شدم پیش چشمم جان گرفت: من امشب خودم را می کشم دست در جیب پیراهنش کرد و یک شکلات گرد قهوه ای رنگ بیرون آورد و به من نشان داد: با این. یعنی چکار میکنی ...: این را می خورم ... میمیرم 
من: چرا ... چرا میمیری
سکوت او
سوال من: همسایه ما هستی؟ فردا میایی برویم باغ ما؟
سکوت او
سوال من: مدرسه میروی؟... کلاس چندمی؟ فردا جمعه است ...
من٬ دختر بچه ی خوب خورده و خوب پوشیده وسرشار از شوق زندگی٬ چه می دانستم که درد لیلا چیست. او می خواست به کسی رازش را بگوید ... من از سر اتفاق و به دور از چشم مادرم دم در ایستاده بودم که او آمد....گفت ...حرفهایی را که باور نکردنی بود ...کابوس بود ... و با آن چند جمله راه زندگی مرا به من نشان داد و باری را بر شانه های من گذاشت که هنوز و همیشه از آن نیاسوده ام و نمی آسایم.
....با پدری زندگی می کنم که بعد از مرگ مادرم شبها پیش من می خوابد ... می گوید مرا از سر راه برداشته اند ... می گوید مرا صیغه کرده است ... میگوید دیگر پدر من نیست ... شوهر من است ... می‌گوید خانه می خریم ... بچه دار می شویم ... به تو رانندگی یاد میدهم ... از این شهر میرویم. و دوباره آن شوکلات قهوه ای رنگ را به من نشان داد ... تریاک است ... از جعبه پدرم دزدیدم ... امشب می خورم به او نگاه کردم ... هاج و واج ... و گفتم: فردا جمعه است می رویم باغمان ... چشمه دارد ... می رویم زیر درخت ابریشم و بلال می خوریم ... مامانم خیلی خوبست. بیا مامانم را به تو نشان بدهم. 
شتابزده گفت: قول بده ... به مامانت نمی گویی ها ... راز من و توست تا روز قیامت! قول دادم ... به کسی نگفتم ... اگر پدرم حرفهای پاسبان را به مادرم نمی گفت من نمی دانستم که آن جسد در ملافه ی سفید٬ لیلاست که چاره ای جز خودکشی نداشت. گریه کردم ... زار زدم ... در آغوش پدرم ... به لیلا خیانت کردم و رازش را به زبان آوردم ... من می دانستم که لیلا امشب می میرد ... و پدرم گفت: وقتی زنده بود نگفتی حالا هم نگو ...
راز لیلا با من و پدرم ماند. و من آن شب با حق انسان برای پایان زندگی خودش به اراده ی خودش آشنا شدم ....
مینا اسدی.........این نوشته ادامه دارد


خودکشی*سه*

..........

در واگن قطار جای سوزن انداختن نبود. بوی سیگار...بوی عطر ....بوی ادوکلن ارزان قیمتی که مرد ها پس از تراشیدن ریش ٬شیشه ای از آن را بر سر و روی خویش خالی می کردند ...صدای تک سرفه های عصبی...صدای فریاد مادرانی که سر بچه های شان داد می کشیدند مرا دچار ترس و حشت می کرد .کابو س ماندن در تونل تاریک ...افتادن کسی دیگر زیر قطاری دیگر...تا ایستگاه بعدی پنج دقیقه راه بود و من

فرصت این را داشتم که با ده نفر حرف بزنم! چه شد؟ چرا خودش را کشت؟ ...زنی میا نسال گفت: ما هم مثل شما...مردی گفت: خبر ندارم ...دختر جوانی به صفحه ی تلفن همراهش نگاهی کرد و گفت: چیزی ننوشته اند. مرد جوانی گفت: کار غلط...زنی که با تمام توانش میله ی وسط قطار را در آغوش می فشرد ٬ بدون نیم نگاهی به من زیر لب جمله ای گفت که مفهوم نبود...مرد پیری که میان دو مسافر ٬گوشت لای ساندویچ شده بود ناله ای کرد و گفت: وقت بیمارستانم.... نمی رسم . زنی از پشت روبندی که چهره اش را از ما پنهان می کرد ٬با صدا یی کلفت تر از صدای من٬فریاد زد: دارم خفه می شوم... پسر جوانی به زبان فارسی گفت:به درک... چند نفر خندیدند . همان جوان به سوئدی ادامه داد : رو بندت را بزن بالا و نفسی تازه کن! این بار همه خندیدند .قطار به *هالونبری* رسید و ایستاد.دوباره مسابقه شروع شد .همه می خواستند زودتر بیرون بروند انگار در سیل یا زلزله گیر کرده بودند.زنی که کالسکه ی بچه ای را می راند لای در گیرکرده بود و مردم خشمگین و بی حوصله ٬به زبانهای مختلف دنیا به او بد و بیراه می گفتند. از فشار آوردن به زن که نتیجه ای نگرفتند به طرف در دیگر واگن هجوم آوردند.و از سروکول هم بالا رفتند.پس از رفتن آنان بود که زن ٬جان کالسکه و بچه اش را نجات داد و دوان دوان به طرف آسانسور رفت که هنوز مشتری چندانی نداشت! .
من بدون اراده ی خودم از پله ها بالا می رفتم...پیش پایم پر از آدمهای شتابزده و پشت سرم پر از آدمهای عقل از دست داده ای که رب و روب سرشان نمی شد .اگر کسی می ایستاد زیر دست و پا له می شدو من نمی خواستم زیر دست و پا له شوم .پس هن هن کنان از پله های ناگزیر بالا می رفتم . به در گردان که رسیدیم مشکل چند برابر شد.درگردان ٬به چه درد می خوردجز آن که حرکت مردم را کند می کرد؟در هر قسمت در ٬ پنچ نفر جا می گرفتند.و در بر پاشنه می چرخیدو می رفت اما این بار ٬آدمها زور می زدند که جا بگیرند اما در٬بر اساس دانش کار می کرد و زور فایده ای نداشت جز آن که در را از حرکت باز دارد و آدمها را در خودش نگهدارد.به چند زن و مرد که در گوشه ای ایستاده بودند و به این منظره نگاه می کردند پیوستم .و در کنارشان به نظاره ایستادم.کسی گفت:گیر کرده اند ...مثل موش در تله .خونسرد بودند و بی خیال.دنبال راه چاره گشتند و از در ی که چندان فاصله ای با در گردان نداشت بیرون رفتند.من هم به دنبال آنان روان شدم.ایستادند ٬و سوار اتوبوسی که پر از جمیعت بود و هنوز مسافر می گرفت ٬نشدند.من هم!. تازه شماره ی تلفن بیرگیتا را گرفته بودم که به اوبگویم به فیلم نمی رسم که کسی مرا نامید: مینا ...مینا .برگشتم .کسی بودکه سالها ندیده بودمش . نگران به من چشم دوخته بود .بی اختیار گفت: دیدید؟ خیلی بد...گفتم: چیزی ندیدم ...منظورتان خبر خودکشی ست؟ اشکهایش سرازیر شد : خودکشی؟ کدام خودکشی ...صندلی چرخدار ...زیر قطار ...بیچاره ...و با صدای بلند گریه کرد.نمی خواستم بدانم که چقدر از خبر را می داند و در کجا خوانده است که ٬مردی یا زنی با صندلی چرخدار خودش را زیر قطار انداخته است...بی اختیار یا از سر اختیار.
اتوبوس رسید و ما سوار شدیم .همسایه ی سالهای جوانی ام نیز سوار شد. از خانه بیرون زده بود برای فرار از خیالات واهی... همراه من آمده بود که در تنهایی نماند و تا پایان تاریکی در خیابان پر از چلچراغ به ماند... و دست به کاری نزند که بازماندگانش را تا همیشه به سوزاند. و تا فردا...کسی چه می داند، شاید راهی پیدا شود ... شعله ی شمعی... کورسو ی چراغی . 
کسی که زندگی را به او بخشیده بود نمی خواست که او در تاریکی شب و در تنهایی خود بمیرد -شاهراه نه- که حتمن کوره راهی وجود داشت٬ و گرنه زندگی را به او نبخشیده بودند که در راهروهای تاریک راه برود که روز تاریک٬ شب تاریک تر شود ...که اگر زندگی اینست، چرا بماند ولحظه لحظه ی زندگیش مرگ باشد...و گفت:خودکشی....ومرا درآغوش کشیدو گریست .کودک شدم و گریستم...مثل نیمه شبی در بچگی که در آغوش پدرم گریه کردم و فریادزدم : من می دانستم ... می دانستم که لیلا امشب می‌میرد . پدرم فقط می گفت :آرام باش و اگر پیش از مرگش چیزی نگفتی حالا هم چیز ی نگو...من آنزمان ده ساله بودم و معنای خودکشی را نمی دانستم ... مینا اسدی
...این نوشته ادامه دارد...

 

 


خود کشی *دو*

سر و صدای مردم...صدای هیجان زده ی مردی که لحظه به لحظه در میکر وفون می دمید و از شنیدن صدای خودش از بلند گو دچار حیرت وشعف می شد در سرم صدا می کرد اما من به مادری می اندیشیدم که آسوده در خانه راه میرود ...زیر لب ترانه ای را زمز مه می کند...یا به دنبال زندگی بهتر در حال دوندگی ست... ویا شاید در انتظار قطار ٬ در میان ما ایستاده است و نمی داند که خبری در راه است که زندگیش را ویران می کند.

از پسرم که نا امید شدم...به مردم دور و برم پناه بردم...شما می دانید چه شد؟ زنی که در نزدیکی من ایستاده بود ٬ سرش را چرخاند و به جای جواب ٬به فارسی پرسید: شما ایرانی هستید ؟ لابد از لهجه ام به این کشف بزرگ رسیده بود .این بار به فارسی ٬که زبان مسلط من بود و با این زبان مثل بلبل حرف می زدم و مورد پرسش قرار نمی گرفتم گفتم: کسی خود کشی کرده است ؟زن بی اعتنا به پرسش من گفت:این وقت روز ...الکل نخورده ٬ شنبه نیست ...شب هم نیست...ساعت یک بعد از ظهر است...مردم بی کارند ! راست می گفت .مردم بی کاربودند...تا چشم کار می کرد ما بودیم... ما تبعیدیان و مهاجران...تک و توکی سر بور می دیدم که باز هم ما بودیم با موهای طلایی .سویدی ها که ما ایرانی ها به آنها ٬خارجی ها می گفتیم سر کار بودند.وقتی پس از ساعتی قطاری رسید که ما را به ایستگاه بعدی برساند تا با اتوبوس به شهر برویم ٬همه به هم هجوم آوردند...چند نفری خودمان را کنار کشیدیم ...در سن وسالی نبودیم که دست و پایمان را فدا کنیم تا نیم ساعت زود تر برسیم! سالمندانی که هنوز روی پاهایمان راه می رفتیم اگر چه آهسته ٬اما٬می رسیدیم. قطاری که به سرعت از راه می رسید نمی دانست که تا چند دقیقه ی دیگر انسان جان به لب رسیده ای را از بند زندگی رها می کند ...مثل همیشه فقط می شنیدیم یا می خواندیم که: راننده ی قطار٬گریان و پریشان به بیمارستان برده شد .به کسی که زیر قطار رفته بود وچرا جهان اینهمه به او سخت گرفته بود که مرگ رابا هستی اش تاخت بزند کاری نداشتند.:اینست دیگر.....زندگی یا مرگ...انتخاب است.زنی این را می گفت که همزمان سیگارش را روشن می کرد.رنگین پوست بود به قول روشنفکران ! وبه قول ما ایرانی ها سیاه پوست .گفتم : اگر بچه ی ما بود ...جوابی نگرفتم مردی که در چند قدمی من ایستاده بود سرش را طوری تکان داد که ترسیدم .با فریاد گفت: پسر من بود ...این نه .....بیست و دو ساله ....زیر یک قطار دیگر...ده سا ل پیش.. چکار می شود کرد .زنی گفت : حالا چرا قطار؟ یک بسته قرص ...مرد جوانی که مرتب به ساعتش نگاه می کرد زیر لب گفت: سیم برق...و پا به پا شد . مرد دیگری خمیازه کشان این کلمات را بر زبان آورد: کرم کشی .مزاحمت...مردم آزاری...و همزمان که می گفت :تف ٬ به زمین زیر پایش تف کرد. آدمهای دور و بر چپ چپ به او نگاه کردند و خودشان را عقب کشیدند.رسیدن قطار مرد را از نگاه خیره ی مسافران منتظر نجات داد . وامامن هنوز به جسد تکه تکه شده ای فکر می کردم که زیر قطار مانده بود...به راننده ای که ناخواسته کسی را کشته بود ٬ به بار سنگینی که تا ابد برشانه
می کشید و به زنگ خانه ای که پلیسی انگشت بر آن می فشرد تا به زنی...مردی ....یا مادری بگوید که از این لحظه زندگیش تلخ و حسرت بار است ومحبوبش دیگر به خانه باز نمی گردد.
این نوشنه ادامه دارد.......مینا اسدی

 

 



خودکشی

دیروز٬ با دوستی قرار داشتم.ساعت دو بعد از ظهر دم سینمای *ساگا*. برای تماشای فیلم (en oväntad vänskap) ...چون که پنج شنبه ی پیش با همین دوست ٬برای دیدن همین فیلم قرار داشتم و به خاطر پیدا نکردن کلید خانه به موقع نرسیدم این بار ساعتی زودتر از خانه بیرون زدم . نرسیده به باجه ی کنترل بلیط انبوهی از مردم را دیدم که نگران ایستاده بودند..نیازی نبود که از کسی به پرسم که چه خبر است ...بلندگوی مترو دمبدم با هیجان تکرار می کرد : به دلیل یک اتفاق در ایستگاه سولنا قطار دیر می رسد...کی...و چه وقت ...دیگر برای من مهم نبود .با تجربه ی سالیانم می دانستم که کسی خودش را زیر قطار انداخته است .فکرم به هزار خانه سرکشید. پیش از هر چیز به پسرانم زنگ زدم .بابک مثل همیشه پیامگیر داشت...لطفن پیام بگذارید...از او آبی گرم نمی شد...اگر هم گوشی را بر می داشت همان جواب همیشگی را می داد انگار این جواب را ویژه ی مادرش روی پیامگیر گذاشته است : مامان جون....به پسرت زنگ بزن که روزنامه نگار است.!..و گوشی را میگذاشت.به پیشنهاد او نیازی نبود٬خودم همیشه همین کار را میکردم.پس به بهرنگ زنگ زدم و با صدایی بی تشویش و آرام گفتم:پسرم قطار نمی آید ...دیر می رسم...شتابزده پرسید:به کجا؟ ....به بیرگیتا که دم سینما منتظر من است ......بی حوصله گفت : به او زنگ بزن... و چون که مرا خوب می شناسد می دانست که سوالی دارم: مامان جون ....من اینجا نشسته ام با هزار خبر ...به پسرت زنگ بزن...منظورش بابک بود ...:کار دارم ...باید بنویسم ...باشه مامان جون ؟ ...مامان جون...کلمه ی رمز دو برادر بود برای دست به سر کردن من وقتی که بیخودی به آنها زنگ می زدم.اگر حرف اصلی را نمی زدم گوشی را می گذاشت و دیگر دستم به دامنش نمی رسید!پس جمله ای که در سرم دور میزد از دهانم پرید: یکی خودش را زیر قطار اندا خت ... کی بود؟ جوان بود؟ خارجی بود؟ ایرانی بود ؟ مرد؟ با فریا د گفت: ما این خبر را نداریم...یا من ندارم...چه خبر تازه ای ست .هر روز یکی خودش را می کشد...وحشت زده پرسیدم: هر روز ؟ ....:هر روز ...: و این خبر نیست ؟ کسی ...جایی نمی نویسد؟ من با خودم حرف می زدم...بهرنگ گوشی را گذاشته بود و رفته بود....* خودکشی*مینا اسدی........................................................................................................... دوستان این نوشته ادامه دارد...

 



دلم برایت تنگ می شود

....

خبر مرگ در راهت را خودت به من دادی...چند روز پیش در آخرین گفتگوی مان . با صدایی که به زحمت شنیده می شدگفتی که دیگر از کسی کاری بر نمی آید...و من بر سر زنده ماندنت با تو چانه زدم : تو که این همه سال توانستی باز هم می توانی . :نه این بار شوخی بردار نیست...همه جایم را سوراخ کرده اند و همه ی تنم لوله کشی ست ...این آخرین باری ست که با هم حرف می زنیم...باید بروم با همه ی عشقی... که به ماندن دارم.
از اولین روزی که ترا دیدم نه به حزب و سازمانت نگاه کردم و نه به نوع مبارزه ات...خود خودت رادیدم و به تو اعتماد کردم.نوشتن در باره ی تراکه چه کسی بودی و چه کردی به دیگران وا می گذارم و به سود و زیانشان...و خود خواهانه به خودم فکر می کنم که دیگر ترا ندارم ...می خواستم زنده باشی ...باشی و نفس به کشی ... با آنهمه زخم که بر جان و تنت داشتی .عزیزی بودی که بودنت برایم بهایی گران داشت ...پیش از تو کسی را ندیده بودم که این چنین با خاموشی جدال کند. و برای هر لحظه ی زیستن ، به مرگ ،چنگ و دندان نشان دهد. فکر می کردم که اگر تو باز هم بایستی و تن ندهی راهی برای رهایی تو از این درد جانکاه پیدا می شود...دریغا که مرگ ،آن راه بود.
آذر جان دلم برایت تنگ می شود....مینا اسدی-استکهلم



رضا!؟

تا آنجا که بیاد دارم اسم بیشتر پسران فامیل و در و همسایه*رضا*بود.فرقی نداشت که پدرپسر،ارباب است یا رعیت...طرفدار مصدق است یا سینه چاک حزب توده...و یا فدایی شاه،فرهنگی ست، یا کاسب،عمامه دار ست ،یا کراواتی.همه جا پر بود از بچه هایی که همنام بودند.وقتی مادری در خیابان بچه اش را گم می کرد و بر سر زنان فریاد می زد رضا، بیش از نیمی از رهگذران بی اختیار سر بر می گرداندند و جواب می دادند. آنها هم که رضا نبودند بالا خره یک جور به رضا وصل می شدند... مثلن : علیرضا...محمد رضا...امیر رضا...پاشا رضا...محمود رضا...امید رضا...حمید رضا...و... .وقتی دختری به دنیا می آمد مهم نبود که چه نامیده می شود هر کس که به دیدن نوزاد می رفت اسمی را پیشنهاد می کرد:شکل ماه است اسمش را بگذارید مهتاب...یا شبتاب...یا مهپاره...یا پریوش...یا ستاره.اما اگر نوزاد پسر بود رسم نبود که فامیل چیزی بگوید.همه منتظر می شدند که پدر بزرگ پدری وارد شود و با افتخار بچه را بالا و پایین بی اندازد وحکم را صادر کند:قدم آقا رضآ مبارک. مهم نبود که چند بچه در فامیل رضا ناميده می شدند. پیش از انقلاب ، اهمیت این اسم را نمی دانستم اما وقتی که حکومت ، اسم بچه ها را دلیل اصلی انقلاب اسلامی قلمدادکرد وهنوز که هنوز است می گویند که مردم به خاطر اسلام انقلاب کردنددود از کله ام بلند می شود .به ویژه که پس از سی وچهار سال حکومت اين واپسگرايان ، و پس از این همه سال دوری از میهن هنوز این نامها سبب مباهات ایرانیان است.هدفم نوشتن يک مطلب سياسی وانتقادی نبود . چون که این همه سال در آنجا نبودم و از طریق تلفن با فامیل ودوستان و آشنایان در تماسم می خواستم شرح سر در گمی خودم را بدهم .وقتی که آنها زنگ می زنند:

- الو ....سلام
-سلام خوبی؟ چه خبر ؟
-خبر بد...رضا خیلی مریض است ...رفتني ست 
-آی آی چرا؟ پسر جوان و زيبا
و خبر دهنده مي گويد:
-برو بابا...تو هم !هشتاد ساله جوان است؟
ـ خوب من که آدم ها را نمی بینم.کدام رضا؟
-اشتباه کردم که گفتم ...حالا چه جوری توضيح بدهم 
- نگو 
-شوهر طلعت
-آها ...نمی شناسم
-راستی دیروز همکلاسی سابقت را ديدم...شماره ات را می خواست ....توی مجلس ختم رضا
-همین رضا
-نه یک رضای دیگر ...بيچاره حالش خیلی بد بود
-همین که مرد؟
-نه دوست تو...پسرش رضا از زنش جدا شد
-خبر های خوب بده...
-از خبرهای خوب این که یک خواستگار خوب براي دختر رعنا پيدا شد.البته قبلن همديگر را دوست داشتند.مهندس است
-حتمن اسم اين هم رضا ست
-از کجا فهمیدی..؟.گوش کن مهين ... که با رضای دایی علی رضا فرار کرده بود یادت هست ؟ دخترش زن پسر حاج رضا شد...میلیاردر.... پسر زایید ...رضاقلی
دیگر باید بروم ...يک اتوبوس همه زن ...می رویم امام رضا ....برای زیارت نمی رویم ....یک وقت اشتباه نکني ها...زیارت توی کار ما نیست!کاری نداری؟
-از قول من به رضای مهین ....به رضاي زیبا ...به رضای سیما...به رضای مه جبین ...به رضای نازنین...به رضای مینا ....به رضای سارا ...به رضای....اصلن به هر *رضا*يي که می شناسي سلام برسان.زیارت قبول!!!!!!
مینا اسدی-استکهلم



از کابوس‌ها «دو»

خواب دیدم که مرده‌ام. دست و پایم سرد سرد بود. قلبم از کار ایستاده بود. نبضم نمی‌زد. روی تختم دراز به دراز افتاده بودم. ساعت‌ها... و نمی‌دانم چند ساعت...‌ با آن که مرده بودم همه چیز را می‌دیدم و می‌شنیدم.

پسرم که به خانه آمد مطابق معمول صدایم کرد-

مامان... مامان... وقتی جوابی نشنید در اتاق را باز کرد...مامان خوابی؟ ساعت  پنج بعد از ظهر است.

من مرده بودم اما بیدار بودم. به تختم نزدیک شد حتماً‌ رنگم کبود بود که با وحشت فریاد زد- مامان... مامان

و به شدت تکانم داد ...مامان. گریان به طرف در خانه دوید. شنیدم که به برادرش تلفن می‌کند. گریه می‌کرد و می‌گفت ما... ما... ن

نمی‌توانستم از جا بلند شوم و دلداری‌اش بدهم و بگویم مرد گنده خجالت بکش با این سن و سال. می‌خواستی تا ابد زنده بمانم. مردم دیگر... مرگ که این همه داد و قال ندارد.

می‌شنیدم که به برادرم تلفن می‌کند. ما... ما...ن

می‌شنیدم به آمبولانس زنگ می‌زند...

صدای پای همسایه‌های طبقه‌ی بالا را شنیدم که سراسیمه از پله‌ها پایین می‌آمدند. چند دقیقه‌ی بعد همه همسایه‌ها در خانه‌ی ما بودند. این همسایه‌های همیشه خوب و مهربان. می دانستم که می توانند پسرها را آرام کنند. پسر بزرگ رسید... برادرم رسید. شوهر سابقم رسید. عمه‌‌ی بچه‌ها و دخترهایش هم رسیدند. خواهرزاده‌ام و شوهرش و بچه‌هایشان هم جیغ‌کشان وارد شدند. بیچاره بچه‌ها. آن‌ها را چرا آورده بودند. چقدر سر و صدا... همهمه و غوغا. صدای گریه‌ی دوست و دشمن و فامیل و آشنا گوش‌هایم را کر کرده بود... آن‌جا افتاده بودم. سرد و بیروح و فکر می‌کردم که چرا این‌ها مراعات حال مرا نمی‌کنند؟‌ چندبار هم گفتم:‌

-ساکت باشید. سرسام گرفتم. اما صدا از گلویم بیرون نمی‌آمد... سرد و ساکت و بی‌حرکت بودم. آمبولانس که آمد با پزشک و دم و دستگاه، خانه در سکوتی تلخ فرو رفت. آن همه آدم که جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند به ناگاه ساکت شدند. و در سکوت منتظر خبری بودند که خود از پیش می‌دانستند. اما دکتری باید می‌آمد، می دید، اعلام می‌کرد تا باورش کنند.

دکتر مرد میانسال چاقالویی بود با موهای بلند طلایی که لبخند اسرارآمیزی بر لب داشت. چند بار پلک مرا بالا برد و پایین آورد. نزدیک بود کورم کند. یک تکه آهن سرد را لای دندان‌های قفل‌شده‌ام گذاشت. دهانم را به زحمت بازکرد. گفتم آخ چه کار می‌کنی؟ نشنید. سرش را  پایین انداخته بود به علامت تمام. من هم دیگر باور کردم که کارم تمام است. از اتاقم بیرون رفت و با ابراز تأسف زیر لب چیزی گفت و به سرعت از خانه بیرون زد. معلوم بود که کارکشته و خبره است. نماند تا شیون و گریه و ناله و نفرین گوشش را کر کند. به این گونه خبردادن‌ها عادت داشت و زحمتش با خارجی ها صد البته چند برابر می‌شد.

پس فرار را بر قرار ترجیح داد و در صدای آژیر آمبولانس از نظرها گم شد.

شیون و گریه و زاری... تا  صبح از همه جا صداهای عجیبی به گوش می‌رسید. این بیچاره‌ها چرا نمی‌خوابیدند؟‌ دمدمه های صبح همسایه‌ها رفتند و چند نفری هم که مانده بودند کیپ هم در اتاق نشیمن خوابیدند. –لابد-. من بیشتر از اتاقم را نمی‌دیدم. اما می‌توانستم حدس بزنم. بالاخره صبح دوباره گریه و رفت و آمد شروع شد. اصلاً‌ به فکر حال و روز من نبودند. می‌آمدند می‌رفتند. نمی دانم چه کسانی بودند تا این که چند نفر به اتاق من آمدند آمبولانس آمده بود که مرا ببرد و ازشر شیون این مرده‌ ندیده ها راحت کند.

دیگران که در محله‌ی ما می‌مردند آب از آ ب تکان نمی خورد. کسی نمی‌فهمید که چرا آن زن لاغراندام که قوز کوچکی بر پشت داشت مدت‌هاست که در خیابان آفتابی نمی شود و آن مرد عصا به دستی که هفته‌ای یک بار به رختشویی می‌آمد و هرچهارشنبه وقت لباس‌شویی داشت چرا ماه‌هاست که از خانه بیرون نیامده است.

این‌جا سؤال و جواب معنایی نداشت. در باره‌ی در و همسایه نمی‌توانستی کنجکاوی کنی. دخالت در زندگی خصوصی مردم می‌شد. گاهگاهی هم بویی از خانه‌ای به مشام می‌رسید و تازه کسی ... کسانی به صرافت می‌ افتادند که به انجمن خانه خبر بدهند و اگر مسئول انجمن تشخیص می‌داد به پلیس زنگ می‌زد. در را که می‌گشودند لاشه‌ی سگی بی‌صاحب یا گربه‌ای گرسنه و در حال مرگ پیدا می‌شد و در بدترین وضعیت جنازه‌ی ورم کرده‌ی مرد تنهای همسایه را در آشپزخانه یا در  اتاق خواب یا در کنار تلویزیون روشن می‌یافتند که هفته‌ها از این جهان رفته بود.

حالا هجوم آدم‌ها به خانه‌ی ما سبب می‌شد که همه‌ی محله‌ بدانند که من مرده‌ام. همان شب که هنوز در خانه بودم می‌شنیدم که دارند با کس و کارم در ایران حرف می‌زنند. ... می‌شنیدم که می‌خواهند بیایند و با چشم‌‌های خودشان ببینند که زحمت را کم کرده‌ام. تا خودشان را تکان بدهند و تا به دنبال ویزا بدوند هفته‌ای وقت لازم بود تازه خیلی ها هم باید از کشورهای دیگر می‌آمدند تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنند. وقتی در سردخانه بودم و همه جا آرام بود می‌‌توانستم به آن‌چه که در اطرافم می‌گذشت به دقت نگاهی بیاندازم. یک روز چند زن آمدند و به من لباسی سرخ پوشاندند و آرایشم کردند و کمی نوک موهایم را چیدند و لب‌ها و گونه‌هایم را سرخ کردند تا در روز خاکسپاری رنگ و روی پریده‌ام حضار محترم را دچار وحشت نکند و مرگ در نگاهشان دلپذیر جلوه کند و با خاطره‌ای خوب گورستان را ترک کنند. و ناگهان فکری در سرم درخشید. خاکسپاری؟ می‌خواستند مرا به خاک بسپارند؟ من که مذهبی نبودم و به هیچ دین و آیینی باور نداشتم. نه مسلمان بودم، نه مسیحی، نه یهودی، نه بهایی و نه حتا زرتشتی و بودایی که روشنفکران سرخورده از ایدئولوژی‌های رنگارنگ و مذاهب گوناگون زیر سایه‌ی آن به تار موی باریکی از زندگی چسبیده بودند و دل خوش داشتند.

وصیت‌نامه‌ای هم ننوشته بودم که مرا بسوزانند... ای دل غافل حالا حتماً فامیل می‌آمدند که مرا طی مراسمی مذهبی به خاک بسپارند. نمی‌دانم چند روز دیگر گذشت که یک روز ناگهان فضای تاریک سردخانه روشن شد چند مرد جوان که لباس متحد‌‌الشکلی به تن داشتند آمدند تابوت را در میزی چرخدار گذاشتند و از آن‌جا بیرون بردند. روبروی در بیمارستان جمعیت بزرگی گرد هم جمع شده بودند. چه جمعیتی؟ این همه آدم از کجا آمده بود؟‌ پیر... جوان ... کودک... زن... مرد... با عصا، با صندلی چرخدار... برای دیدن یک تابوت که شبیه هر تابوت دیگری بود از سر و کول هم بالا می‌رفتند. این ها کجا بودند؟‌ آن روزها که من در خانه‌ام در تونل‌های تنهایی‌ام نشسته بودم و از خاموشی، خونسردی و بی‌خبری‌شان رنج می‌بردم؟ مگر من بعد از مرگم چه کار مهمی کرده بودم؟ چه گلی به سر خودم و آن‌ها زده بودم؟‌ خانواده‌ام هم از ایران آمده بودند. نمی دانم چند نفر از آن قوم و قبیله‌ی بزرگ که همیشه مراسم خاکسپاری‌شان باشکوه‌تر از جشن‌های عروسی شان بود به مرده‌ی من اهمیت داده بودند. همه‌شان در حال جیغ و داد و هوار بودند . دسته جمعی غش می‌کردند و دسته‌جمعی به هوش می‌آمدند و دوباره مرا می‌نامیدند و جیغ می‌کشیدند. جمعیت که به راه افتاد پچپچه‌هایی را شنیدم. آدم‌ها با هم حرف می‌زدند و دنبال تابوت راه می‌رفتند. کسی چیزی نمی‌گفت... شعاری نمی‌داد... نه از مرگ .... و نه از زندگی. منگ و گنگ و لال. 

شتابان می‌رفتند که مرا  زیر خاک بگذارند و با خیال راحت به سر خانه و زندگی‌شان برگردند.

درک این حقیقت تلخ ،آسان بود. قرار بود به احترام فامیل گرامی که از ایران آمده بودند و به خاطر بزرگوارانی که به میهن عزیزشان رفت و آمد داشتند این مراسم در سکوت و آرامش انجام شود. پس پسرانم چه کاره بودند؟ آن‌ها که همه‌ی زندگی مرا می‌دانستند. چرا کاری نمی کردند.. چنین به نظر می‌رسید که فامیل، پس از مرگ هم بازی را برده بودند. وقتی زنده بودم به من طوری نگاه می‌کردند که انگار دیوانه‌ام. می‌گفتند از بچگی هم دیوانه بوده. به مال و منال دنیا چشم نداشته. خواهر بزرگم می‌گفت: بیچاره فقط تو از همه چیزت گذشتی. دور و برت را هم نگاه کن و زندگی این همه آدم سیاسی را ببین . و برادر بزرگ - نه در حضور من- که در غیابم ضمن برشمردن عادات بد و ناپسند من، چینی به پیشانی‌اش می‌‌انداخت و فیلسوفانه می‌گفت:‌ خودش به دست خودش زندگی‌اش را خراب کرد. اما اصل آزادی این است که به او هم اجازه داده شود که به سبک و شیوه‌ی خودش زندگی کند. اصل آزادی این است که یکی فقر را انتخاب کند و دیگری ثروت را!

چه خوب که یکی در فامیل ما پیدا شده بود که این حق بزرگ را از من دریغ نمی‌کرد. و می‌گذاشت که آزاد باشم!. جمعیت می‌رفت... در سکوتی مرگبار... حتا یکی از ترانه‌های مرا پخش نمی‌کردند. به سالن اجتماعات گورستان که رسیدیم در تابوت را برداشتند که هرکس که خواست بیاید و مرا برای آخرین بار ببیند. صف بلندی بود که تا بیرون سالن ادامه داشت. چه دقایق سختی بر من گذشت. یکی به گونه‌ام دست کشید. یکی دستم را فشرد. یکی دلش نمی‌آمد که به مرده نگاه کند و رویش را برمی‌گرداند. چند نفری چیزهایی گفتند... کلی ... و درباره‌ی سیرت نیک انسان و پرواز روح از زمین به آسمان. اما هیچ‌کس چیزی درباره‌ی من نگفت. می‌دانستم که همه‌ی مردگان بعد از مرگ ستایش می‌شوند و چون که دیگر مرده‌اند و نمی‌توانند بر صدر بنشینند، پس قدر می‌بینند و همه‌ی خوبی‌های جهان به آنها نسبت داده می‌شود. با این همه خیلی به من پروبال ندادند و بی‌اعتنا از کنار کارهایم گذشتند. آدم‌هایی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام چشم دیدن مرا نداشتند و حالا با چشمانی اشکبار زیر نم نم باران راه می‌رفتند. کسانی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام هرجا مرا می‌دیدند راهشان را عوض می‌کردند که نگاهشان با نگاه من تلاقی نکند... آدم‌هایی را می‌دیدم که در زمان زندگی‌ام به مجرد دیدن من در خیابان، مسیرشان را عوض می‌کردند و می‌رفتند توی اولین مغازه‌ای که سرراهشان بود و آن‌چنان به عکس گاو روی پاکت شیر خیره می‌شدند که انگار تا آن روز هرگز در زندگی‌شان هیچ گاوی را به چشم ندیده بودند!

اگر در آن دور و بر ها مغازه‌ای نبود در اولین کوچه‌ی بن‌بست از نظر ناپدید می‌شدند. این آدم‌ها که تا پیش از پیدا شدن من در خیابان مثل آدم راه می‌رفتند به مجرد  دیدن من ناگهان می‌دویدند، یا خم می‌شدند، یا دلشان را می‌گرفتند و یا دقایقی به عقربه‌های ساعت مچی‌شان خیره می‌شدند و یا در جیب‌شان به دنبال چیزی می‌گشتند. و اگر آدم‌های بدشانسی بودند و من یک دفعه‌ جلویشا‌ن سبز می‌‌شدم بی‌مقدمه می‌پرسیدند – شما هنوز سیاسی هستید؟ و من با خجالت سرم را به علامت آری تکان می‌دادم. باعث شرمندگی من بود که کارمند ثبت احوال نبودم تا برای آسایش خیال دوستان و آشنایان بازنشسته شوم. متأسفانه کار من بازنشستگی نداشت.

همه رفته بودند دنبال بازنشستگی. حتا دوستان گرمابه و گلستان من. با آن که به خوشی آن‌ها خوش بودم و کاری به کارشان نداشتم اما آن‌ها می‌خواستند به الف بگویند انف و من که قامت بلند الف را می‌دیدم نمی‌توانستم به انف گویان سربگذارم  و لکنت زبان‌شان را یادآور نشوم.

بیچاره‌ها که بد مرا نمی‌خواستند. می‌خواستند که من هم مثل آن‌ها با زمان پیش بروم و دم به ساعت عقربه‌ی نظرم را به این طرف و آن طرف بچرخانم. عقربه‌های من اما کند می‌چرخید. عقربه‌هایم در مسیرش، به کودک گرسنه‌ای بر می‌خورد... عقربه‌هایم در مسیرش، جنگ‌زده‌‌ی آواره‌ای را می‌دید... جسد و جنازه‌ی تکه پاره‌ای را می‌دید... سر بی تن و تن بی سر می‌دید و از حرکت باز می‌ایستاد. همانجا که بود می‌ایستاد و تکان نمی‌خورد. از له کردن هرآنچه که بر سر راهش بود وحشت داشت، عقربه‌هایم به حیرت به اطرافش و اطرافیانش می‌نگریست که می‌چرخیدند و می‌رقصیدند و می‌خندیدند. عقربه‌ام سرراهش دست‌هایی را می‌دید که به زن جوان تا گردن فرو رفته در چاله‌ای سنگ می‌زنند. عقربه‌های من با چرخ زمان نمی‌چرخید. زنگ‌زده بود و با هیچ روغنی از سرو صدا نمی‌افتاد.

مرا می‌بردند و سیل مردم صف در صف در سکوت ایستاده بودند.... گوش‌هایم که تا پیش از مرگ در حال کر شدن بود حالا کوچکترین زمزمه‌ای را می‌شنید. مردی میانسال که تا آن روز ندیده بودمش از آن دورها آهسته گفت:‌ لا الله الا الله. چند نفری زیر لب به او پاسخ دادند. به دهان فامیلم خیره شدم. سرشان را به زیر انداخته بودند و صدایی از آن ها بر نمی‌خاست. بیچاره‌ها از مرده ی من هم می‌ترسیدند... پسر بزرگم با صدایی خشمگین فریاد زد: هول شفتن ( دهانت را ببند) . و لا الله الا الله گو سرش را دزدید که دیده نشود. چند زن که می‌شناختم‌شان، خودشان را از جمعیت کنار کشیدند و در گوشه‌ای ایستادند. یکی از آن‌ها گفت:‌ - خجالت دارد. چقدر به کس‌و کارش احترام بگذاریم؟ می‌خواستند تشریف فرما نشوند. مردی که در همان نزدیکی ها ایستاده بود به زن گفت:‌ ساکت، شلوغش نکنید کس و کارش دخالتی ندارند. رفقایش خاک تو سری هستند. ... مرد دیگری گفت:‌ - سید و مسلمان زاده است. اگر فامیل‌اش ریگی به کفش داشتند می‌بردندش به ایران مگر از من و شما می‌ترسیدند؟ همان زن گفت: خاک بر سر همه‌تان. مرد دیگری گفت: خانم عفت کلام داشته باشید. می‌خواهید مراسم بهم بخورد؟‌همان زن گفت:‌ این چه مراسمی ست برای زنی که در همه‌ی سال‌های زندگی‌ا‌ش به این گونه مراسم تف کرد. این سکوت چه معنایی دارد؟‌

میکروفون آنقدر بی‌مشتری بود که مرد بیچاره‌ای برای خالی نبودن عریضه و حتمن برای حفظ آبروی من خودش را به میکروفون رساند و از روی کاغذی که در دست داشت با صدایی تو دماغی خواند:‌

«این که خاک سیه‌اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است 

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است»

 

آی آی آی عجب گیری کرده بودم . یعنی این همه شاعر، نویسنده، فیلسوف و دانشمند که از سراسر جهان آمده بودند و دنبال جناز‌ه‌ام به صف شده بودند و حتماً چندتایی هم مسئول برگزاری این مراسم بی بو و خاصیت بودند نمی‌دانستند که این شعر را پروین اعتصامی برای سنگ گور خودش سروده و لابد محتاج دعای مسلمانان عزیز بوده که گفته «سائل فاتحه و یاسین است».

 

دستم از جهان کوتاه بود و پسرهایم هم ادبیات فارسی را بلد نبودند و نمی‌دانستند پروین اعتصامی کیست وگرنه چه کسی بود که نداند که من محتاج فاتحه و یاسین نیستم. کاش لااقل شعر سنگ قبر ایرج میرزا را می‌خواندند:

«این که در خاک سیه خفته منم

ایرجم ایرج شیرین سخنم»

ساعتی به خواندن شعرهای بی‌فایده گذشت. ... چند نفر که کمترین مناسبتی با من نداشتند میکروفون را از هم گرفتند و حرف‌هایی زدند که من هم در تابوت غش غش خندیدم. سپس همان جوانان اونیفورم پوش در چهارطرف میز چرخ‌دار ایستادند به تابوت تعظیم کردند و مرا در چاله‌ای که از پیش آماده بود گذاشتند مراسم خاکریزان آغاز شد. پیش از همه  گروهی که از ایران آمده بودند مشتی خاک وطن را از توبره‌ای درآوردند و روی تابوت ریختند تا مور و ملخ و مار و کژدم بدانند که این جنازه‌‌ای که می‌خورند از یک کشور بزرگ باستانی می‌آید که همه‌ چیزش، از فرهنگ و آداب و رسومش گرفته تا آشپزی و خیاطی و خانه‌داری‌اش از همه‌ی ملل جهان بهتر و بالاتر است. سپس پوشاندن گور من بیچاره با دسته‌های گل آغاز شد. می‌دیدم آدم‌هایی که در زمان زنده بودنم گاه گاه به مناسبت یا بی‌مناسبت برایم شاخه‌ گلی می‌آوردند حالا هم تنها شاخه گلی بر گورم می‌نهند و می‌گریند. اما کسانی که تمام این سال‌ها دویده بودند تا نگذارند من تکانی به خودم بدهم و آنقدر از من نفرت داشتند که اگر در قدرت بودند حکم سنگسارم را می‌دادند تاج گل‌هایی آورده بودند که قیمت هرکدامشان می‌توانست شکم چند کودک گرسنه را سیر کند. و این تاج گل‌ها که مزین به کارت‌هایی زیبا و جملاتی حاکی از تأثر و تأسف بود آنقدر تماشایی و بزرگ و سنگین بود که راه نفسم را می‌بست. با ناامیدی و وحشت فریاد زدم برش دارید... خواهش می کنم... دارم خفه می‌شوم. این دیوار گل را از روی سینه‌ام بردارید و تلاش کردم که بنشینم. نشد. زیر تلی از خاک و تاج‌ گل‌های رنگارنگ دفن شده بودم. با تمام توانم فریاد زدم : کمک کمک کمک دارم خفه می‌شوم... نفسم... نفسم ... و ناگهان دستی به شدت تکانم داد. پسرم بالای سرم ایستاده بود با چشمانی پر از ترس و نگرانی؛ مامان... مامان... مامان... بیدار شو ... بیدارشو.

بیدار شدم، چشم گشودم، روی تختم و در اتاقم. و از آن مراسم باشکوه دروغین و تاج‌گل‌های زیبا خبری نبود. حتا شاخه‌‌ای گل در گلدان نداشتم. زنده بودم.

 

ژانویه‌ی دوهزارو شش

 

از مجموعه‌ی آماده‌ی چاپ «کسی در کنار من دندان خون‌آلودش را تف می‌کند»

 

 

شعر هادی خرسندی برای سنگ قبر مینا اسدی

اينکه خفته به مزار ابدی‌ست
دوستم خانم مينا اسدی‌ست

شاعری بود ز ناراضی ها
در مسير همه لجبازی ها

يک آنارشيست ولی قانونی
طالب کلی ديگرگونی

همه‌ی زندگيش سوسيالی
صورتش سرخ ز سيلی‌مالی!

نوجوان بود که ای وای ی وطن
خورد يک سنگ به مينای ی وطن

گفت مينا که فلک لاکردار!
چه کنی با من غمگين پيکار

خواست قدری برود دورترک
که بگويد کمی از جور فلک

فلکش ديد و فزون شد ظلمش
که درانداخت به استکهلمش

دختر حاج اسدی از ساری
شد ز اتباع سوئد، اجباری

ليک البته که ماند ايرانی
مشت زد بر سر سرگردانی

وآنچه تسکين دل تنگش بود
بالش بابک و بهرنگش بود

دو برادر، دو يل آزاده
که مرا مثل دو خواهرزاده

اين که خوابيده در اين گوشه‌ی سرد
داشت در جان و تنش غصه و درد

درد در گردن و دست و کمرش
گاه يکمرتبه ميزد به سرش!

ای کسانی که در اينجا هستيد
و در انديشه مينا هستيد

عوض فاتحه‌ی اهل قبور
بکنيد از ره انديشه عبور

از خودش شعر بخوانيد و سرود
که پر از درد و پر از عاطفه بود

"باز ميگردم و گل ميکارم"
"دشت را سبزه‌ی نو ميآرم"

"باز ميگردم و می پيوندم"
"باز همراه شما ميخندم"

پاشو ای خانم مينا اسدی
حق تو نيست مزار ابدی!



زنده باد ایرانیان استکهلم

 

از همه ی دوستان در استکهلم که صدای مرا شنیدند و آمدند و بی دریغ به پناهچویان زلزله زده در وان ترکیه کمک  سپاسگزارم. مبلغ صد و دو هزار و شش صد کرون جمع آوری شد. من فقط صدا زدم...و جواب گرفتم. انسان را باور کردم و دوستانی را که در کنارم ایستادند و باور کردند. مبلغ جمع آوری شده با دوستان فرستاده خواهد شد و روز شنبه به همه ی کسانی که به ما اعتماد کردند گزارش خواهیم داد.درسی بود که من آموختم. هنوز انسان وجود دارد... هنوز ما هستیم و اعتماد می کنیم و باور می کنیم.

 

زنده باد استکهلم! زنده باد رادیو های استکهلم...

زنده باد ایرانیان استکهلم که هنوز بیدارند .

 

مینا اسدی



به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...

«حتا اگه یه پنجره باز بشه

حتا اگه یه بال پرواز باشه

من می‌تونم باغو تماشا کنم

من می‌تونم خورشید و پیدا کنم»

آمده بود دخترش را ببرد، وسایلش را در بسته‌ای به او تحویل دادند. وقتی مادر وحشت‌زده و لرزان پرسیده بود آذر،‌ پس آذرم کو مگر قرار نبود آزاد شود، پاسداران زیر خنده زدند که آزاد شد آزاد آزاد و در حالی که بسته را به زور زیر بغل زن می‌گذاشتند به طعنه گفتند:‌ برو مادر، به سلامت،‌ اینها را هم ببر به رسم یادگار نگهدار.

***

آمده بودند پسرشان را ببرند، دسته جمعی آمده بودند با لباسهای نو و تر و تمیز و شاداب، مثل یک روز عید. نوه‌شان را هم آورده بودند، کودک هفت ساله را که به هنگام دستگیری پدر یک ماهه بود و اینک با جعبه‌ای شوکلات در دست، از شوق دیدار پدر،‌ روی پا بند نبود.

مأموران آمدند. بسته‌ای هم به آنان دادند. مادر گفت: پس یوسف کو؟ خودش کی می‌آید؟

در سکوت نگاهش کردند.

پدر گفت: باید امروز آزاد می‌شد.

خندیدند: اینجا «باید» معنی ندارد. «شاید» داریم اما «باید» نداریم.

صدای شیون و زاری برخاست: یوسف... یوسف...

و پسرک گریه سر داد! بابا... یوسف...

یکی از مأموران گفت: «ننه من غریبم» موقوف...

مگر خانه ندارید. بروید آنجا عزاداری کنید. و دیگری گفت: یوسف گمگشته باز آید آقا جان غم مخور و دیگران کر و کر خندیدند.

***

پیرمرد عصا زنان خودش را رسانده بود پشت میله‌های در بزرگ آهنی زندان هر چه گشت پسرش را نیافت نگران با عصایش به میله‌ها کوبید پاسداری از آنطرف در گفت:

-          با این حال و احوال آمده‌ای اینجا چه کنی؟

-          ببخشید سرکار، محسن ما رفت؟

-          محسن شما؟

-          قرار بود آزاد شود دیر رسیدم فکر کردم شاید رفته باشد.

پاسدار با بی حوصله گی گفت: همه را آزاد کردند همه رفتند.

مأموری که در اتاقک جلوی در زندان نشسته بود فریاد زد: با کی کار داره؟

-          می‌گه با محسن.

-          گفتی آزاد شدند؟

-          آره گفتم اما عقلش قد نمی‌ده. دو زاری‌ش نمی افته.

مأمور درون اتاقک فریاد زد: برو عمو، محسن رفت.

-          رفت؟ کجا رفت؟

و پاسدار اول خنده‌کنان گفت: رفت پیش خدا. انشاالله وقتی شما هم رفتی پیش خدا آنجا همدیگر را می بینین.

 ***

پیرزن آمده بود که نوه‌هایش را ببرد پیش از آن پسرش و عروسش را کشته بودند.

-          پسرش علی و مهری چطور شدند؟ چرا نمی‌آیند؟

-          برو مادر... برو با خیال راحت بخواب همه را آویزان کردند تمام شد.

پیرزن با صدای بلند گفت: پسر جان گوشام خوب نمی‌شنوه... گفتی چطور شدن؟

و مأمور درون اتاقک گفت هیچی مادر آبشونو کشیدند چلو شدن.

 ***

آمده بود «بیتا»یش را ببرد. گوهر یکدانه‌اش را که تنها اتهامش شرکت در یک تظاهرات بود. با نقل و شیرینی آمده بود. از دیدن آنهمه زن،‌ مرد،‌ پیر و جوان که بر سر و سینه می‌کوبیدند و شیون می‌کردند وحشت کرد. نه خیال نمی‌کند که برای بیتای او اتفاقی افتاده باشد. او باید امروز آزاد می‌شد و تازه در کجای جهان کسی رابه جرم شرکت در یک تظاهرات ساده، می کشتند. نه ممکن نبود که به دخترش آسیبی رسانده باشند. با لکنت پرسید: بیتا... پس بیتای من... هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که پاسدار دم در فریاد زد:

-          برادر ... یکی رو بفرست بسته بیتا رو بیاره بده به این مادر،‌ ثواب داره، و مادر هراسان مشت بر سینه کوفت.

-          پس خود بیتا،‌ خود بیتا...

و پاسدار زیر لب گفت: خدا بیامرزه... خدا از سر تقصیراتش بگذره.

 ***

همه آمده بودند. همه‌ی کسانی که عزیزی در زندان داشتند.

آمده بودند مهری‌شان را ببرند، آمده بودند زهرایشان را ببرند. آمده بودند علی،‌ احمد،‌ بابک،‌ سیمین... گلی... عشرت... مسعود... حمید... شهره... سعید... فاطی... پری... زهره... و محمودشان را ببرند اما هیچکدام موفق به دیدار عزیزانشان نشدند به همه،‌ وسایل زندانیان را دادند همراه با جوابهای سربالا و سرانجام که از سؤالهای مکرر مراجعه کنندگان به تنگ آمدند با لبخند تمسخرآمیز گفتند:

-          مهرنوش پر... علی پر... احمد پر... محمود پر... زهره و بابک  و پری پر... همه‌ی کفار پر... یعنی که همه پرواز کرده‌اند.

همه‌ی زندانیان را از دم تیغ گذرانده‌ بودند. از بالا دستور آمده بود که مراقب باشند خونی بر زمین ریخته نشود!! بهمین دلیل کسی تیرباران نشد.

اعدامهای دسته جمعی، بر چوبه‌های دار انجام شد. دسته دسته نوجوانان و جوانان دگراندیش را از بندها بیرون کشیدند و در دادگاه‌های سه دقیقه‌ای که بخش اعظم آن در آمفی‌تأتر زندان گوهردشت انجام شد به مرگ محکوم کردند و دقایقی بعد حکم به اجرا در آمد. به جز تنی چند که از قبل محکوم به اعدام بودند بیشتر این زندانیان دوره زندانشان را گذرانده بودند و قرار بود همان روز آزاد شوند.

 ***

تابستان سال شصت و هفت را بیاد دارید؟

در شهریور شصت وهفت خانواده‌های بیشماری بر مرگ عزیزان خویش گریستند در این سال رژیم جهل و جنایت برای زهر چشم گرقتن از مخالفان خود صدها تن از بهترین جوانان ایران را به جوخه‌های اعدام سپرد تا صدای آزادی خواهان  و دگراندیشان را خاموش کند و باعث عبرت سایرین شود و سپس آنها را شبانه و بطور دسته جمعی در گورهای بی‌نام و نشان مدفون کرد و با این جنایت هولناک فصل ننگین دیگری بر کارنامه‌ی سیاه خود افزود.

آیا این کشتارها باعث عبرت سایرین شد؟

نه مسلم است که نشد. اعتصاب غذای زندانیان سیاسی زندانهای عادل‌آباد شیراز و اصفهان و اعتصاب غذای بیش از نیمی از دو هزار زندانی سیاسی زندان تبریز گواه این مدعاست. در این اعتصابات،‌ شش زندانی سیاسی جان باختند و چهار تن ناپدید شدند.

 ***

آنان از سر بریده نترسیدند و دگر بار در مجلس عاشقان رقصیدند. درختان دوباره جوانه زدند و به جای هر گل پرپر هزاران غنچه گل شکوفا شد.

من بیمناک نیستم. می‌دانم که برای هر قفل بسته کلیدی هست و برای لبهای بسته نیز، و دیوار سکوت خواهد شکست.

و به یقین می‌دانم که «نگیرد این شعله خاموشی، نخشکد آن شاخه‌ی سرسبز، که آب از خون جوانان خورد». و اما شما... شما که قصه‌های شیرین گرگ فریبتان داده است و پنجه‌های خون‌آلودش را نمی‌بینید و مفتون و مرعوب لحظه‌ای هستید که در آنید و بر آن گذشته‌ی رقت‌آور خط بطلان کشیده‌اید تا از این سراب فریبنده آب گوارا بنوشید بدانید... بدانید... بدانید که ما و آیندگان تسلیم نابخردانه‌ی شما را نخواهیم بخشید.

 

یکشنبه سی ویکم ماه آگوست نودوهفت،‌استکهلم



دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟

در گزارش‌ها آمده است که ۳۷ «روشنفکر ایرانی» و آمریکایی از دولت آمریکا خواسته‌اند که مجاهدین را در بسته‌بندی‌های پوشیده در زرورق کینه، تنگ‌نظری، خودفروشی و مصالحه نگه دارند.

 

http://30mail.net/news/2011/aug/10/wed/11291

 

نامه را که خواندم از خود پرسیدم این همه «دانشمند» و «خردمند» و «پروفسور» و «مدرس دانشگاه» چرا هرگز خواستار تعقیب تروریست‌های واقعی نشده‌‌اند و نمی‌شوند؟ مگر خامنه‌ای تروریست نیست؟ مگر رفسنجانی تروریست نیست؟ پس نام این‌ها کجاست؟

 

خانم‌‌ها و آقایان! چرا وقتی آمریکا، سپاه پاسداران را در لیست تروریستی جای داد شما به رگ غیرت‌تان برخورد و به آن اعتراض کردید در حالی که به خوبی می‌دانستید گلوله‌هایی که سینه‌ی جوانان میهن ما را می‌درد از لوله‌ی تفنگ همین پاسداران شلیک می‌شود.

 

چرا وقتی وکیلی راد قاتل بختیار و کاظم دارابی جلاد میکونوس را که در دادگاه‌های اروپایی محاکمه و محکوم شده‌ بودند به ایران فرستادند و آن‌ها را با افتخار مورد استقبال رسمی قرار دادند شما خردمندان میهن‌پرست خفقان مرگ گرفته‌ بودید؟  

 

چرا وقتی قاتل عبدالرحمن قاسملو دستگیر شد، چرا وقتی قاتلان کاظم رجوی به دام افتادند و دولت‌های اروپایی آن‌ها را فراری دادند کک‌تان هم نگزید؟ فرستادگان رژیم ایران که سر می‌بریدند تروریست نبودند؟

 

چه شد حالا،  -همین حالا- احساس مسئولیت‌ کردید؟ چه شد یک‌باره رقیق‌القلب شدید و دلتان به حال ملت ایران سوخت؟ چه شد که این‌بار قلم‌هایتان را برای این بچه‌ها تیز کرده‌اید که نه سلاحی دارند و نه پشتیبانی.  

 

خانم‌ها، آقایان! ماه مرداد است ها، روز و شب و نیمه شب قتل‌عام جوانان مردم است. حالا شما - همین حالا-، در روزهای سوگواری مردم خونین دل، وقت گیر آورده‌اید؟ همین حالا که سالروز مرگ جوانان مبارز و گورستان‌های گمنام است شما وجدانتان را به حراج‌ گذاشته‌اید؟ نمی‌توانستید کمی صبر کنید تا ماداران دربدر وسرگردان، گور فرزندانشان را پیدا کنند و با درآغوش کشیدن سنگ گوری به یاد سروهای آزادشان گریه کنند؟

 

از آمریکایی‌ها چه می‌خواهید؟ کشتار دوباره‌ی جوانان را؟ چه دل بزرگید خانم‌ها و آقایانی که می‌خواهید این بچه‌ها دوباره سلاخی شوند. چگونه راضی می‌شوید که مادران خسته و چشم در راه دوباره به سوگ فرزندانشان بنشینند؟ چه سودی حاصل شما می‌شود؟ این بیرحمی‌ شما در ازای چه بهایی‌ست؟ چه می‌پردازید و چه می‌پردازند؟

 

شما که چشم مادران را در یاری رساندن به تروریست‌های واقعی، خونباران می‌کنید، شما که قلب مادران را با نام‌تان و نامه‌‌ی‌تان می‌لرزانید، شما که مدعی عرصه‌ی علم و سیاست هستید به چه کسی پیام می‌دهید؟‌ برای بهبود اوضاع مردم جهان؟ ایران؟ آیا برای نان بیشتر، نام بیشتر به دریوزگی تروریست‌های واقعی می‌روید؟  

 

شما خودتان خواهر دارید؟ مادر دارید؟ پدر هستید؟ مادر هستید؟ چگونه به چشم‌ فرزندانتان نگاه می‌کنید؟ چگونه به مادرهایتان سلام می‌گویید؟ چگونه در کنار همسرتان می‌‌خوابید؟ از عاطفه و عشق چه می‌دانید؟

 

از شما ناامیدم، به «سعدی» پناه می‌برم که شمایان را جز «چارپایی بر او کتابی چند» ندید و چه خوش گفت.

 

خانم‌ها، آقایان !  شما که خودتان پشت  درید....  مردم را می‌خواهید به کجا ببرید؟

 

مینا اسدی

 

هیجدهم آگوست دوهزار و یازده میلادی

 

mina.assadi@yahoo.com

 

 



... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است

 

 سیامک پور زند خود را کشت و عطای یک زندگی پر از ترس و تردید و تهدید و تعقیب را به لقایش بخشید. من هرگز چنین مرگ دردناکی را برای او تصور نمی‌کردم.

سیامک مردی بود خوش قد و بالا، خوش سر و زبان و تر و تمیز که تربیتی خاص خود داشت.  او یکی از روزنامه‌نگاران برجسته ایرانی بود که با تهیه خبرهای سینمایی و مصاحبه‌هایی که با هنرپیشگان هالیوود ترتیب می‌داد جایگاه ویژه‌ای در میان خوانندگان مجلات داشت. 

 

***

 

سیامک پور زند را پس از سال‌ها در استکهلم دیدم. وقتی به من زنگ زد که همدیگر را ببینیم درنگ نکردم و به دیدارش شتافتم. به بهانه‌ی سخنرانی به سوئد آمده بود و دختر نوجوانش آزاده هم با او بود. آنطور که سیامک برای من گفت قصد داشت که آزاده را برای ادامه‌ی تحصیل در سوئد بگذارد و خود نیز مدتی با او بماند تا دختر جوان به کشور جدید عادت کند... و  اما نشد.

سیامک و آزاده با دلواپسی و اندوه بسیار به ایران بازگشتند، در آرزوی دیدار مهرانگیز که در زندان با سرطان پستان دست و پنجه نرم می‌کرد.

 

***

 

سیامک از «رفقا» نبود. ما در دو دنیای متفاوت بودیم اما دوست بودیم. در وانفسای سیاست، نقش دوستان زیادی در زندگی‌ام کمرنگ شد. بسیارانی آمدند و رفتند و من با وجود ابراز محبت از جانب آنان، از دیدارشان سرباز زدم. اما در ارتباط با سیامک اینگونه نشد و چه خوب که او را بارها در روزهای اقامتش در استکهلم دیدم.

همه‌ی این سال‌ها رابطه‌ی من با دوستانی نبود که با آنها خاطرات مشترک جوانی داشتم. با «رفقا» بود. برای من نظر آدم‌ها اهمیت داشت و ‌آنچه از آن حرف می‌زدند، و نه اعمال و کردارشان. اگر سیامک پور زند را در میهن دومم نمی‌دیدم امروز تنها با افسوس از مرگ او می‌گذشتم و خطی هم درباره‌ی او نمی‌نوشتم. گذشته، دری بسته بود و من نمی‌خواستم که بیادش بیاورم.

 

***

 

اولین بار که همدیگر را دیدیم از هر دری سخن راندیم. از هنر و سینما، روزنامه‌نگاران و دوستان قدیمی گرفته تا قوانین پناهندگی سوئد.

می‌دانستم که سیامک نیز گوشه‌ی چشمی به قال و مقال «دوم خرداد» دارد و امیدهایی را در سر می‌پروراند و نمی‌خواستم که با بحث سیاسی، او را بیازارم. اما مگر می‌شد به او که با لبخندی بر لب روبروی من نشسته بود و با مهربانی و اعتماد به من می‌نگریست حرف‌هایم را نگویم؟ 

روی صندلی جا به جا شدم و گفتم: سیامک بگذار هرچه دلم می‌خواهد بگویم.

خندید: باشد گوشهایم مال شما

و من گفتم: حواست هم، فقط گوشهایت نه

خندید: تا آنجا که یادم می‌آید آن روزها برای حرف زدن از کسی اجازه‌ نمی‌گرفتی... شاید توی استکهلم این چیزها را به شما یاد داده‌اند. حالا بگو ببینم چه می‌گویی. و باز گفت: سیاسی‌ست؟ و پس از کمی مکث گفت: حتماً‌ سیاسی‌ست. در باره‌ی اتفاقات اخیر است؟

و من گفتم: بله، درست حدس زدی.

بالاخره دیدی پاسخ عشق زنان، سنگ و سنگسار بود و پاسخ کمترین پرسش، گلوله؟

دیدی چه جنایتی کردند این بُرندگان دست و پا و زبان؟ و چه بر سر مردمی آوردند که به شوق آزادی انقلاب کرده بودند؟

دیدی اهالی علم و معرفت چگونه این رژیم را شست‌و‌شو دادند و ‌آرایشش کردند؟ دیدی که با تمام تلاش و کوشش موج سواران، فقه پویا نشد و شکوفا نشد و نرها پستان شیردهی نداشتند و نمی‌شد و نمی‌شود که نرها را دوشید؟

دلم پر بود از روشنفکرانی که دستم به آنها نمی‌رسید. می‌آمدند و می‌رفتند و دسته دسته سخنران این انجمن و ‌آن دسته و این بنیاد و آن سازمان بودند. انگار نه انگار که در آن کشور مردمی زندگی می‌کنند که نه در زیر خط فقر که -در زیر خط مرگ- روزگار می‌گذرانند. 

گفتم:‌ سیامک این سیرو سیاحت به سود کدام مردم بود؟

گفت:‌ خوب  ادامه...

گفتم: و روشنفکران «وسط معرکه» هرچه کردند، چه آگاهانه و چه از سر دلخوشی و ساده‌نگری، به بهانه‌ی نرم کردن این جانیان، همه و همه به جیب همان جنایتکاران رفت.  

گفتم: این دوستان گذشته و مشاهیر امروز می‌آمدند و می‌رفتند و به همه چیز و همه کس آویزان می‌شدند، برای نان که نه .... «نانی» نبودند، زبانی بودند و کرسی می‌خواستند و افتخار و هورا... و اما «جانی» هم نبودند.

با تعجب پرسید: جانی؟ کدامش؟

گفتم:‌ پدرم اهل شعر و مثل و متل بود و این سه بیت را هم پندی کرده بود در گوش‌هایمان که :

دلا!  یاران سه قسمند ار بدانی

زبانی‌اند و نانی‌اند و جانی

به نانی، نان بده، از در به رانش

مدارا کن به یاران زبانی

ولیکن یار جانی را نگهدار

به جانش جان بده تا می‌‌توانی

 

حتا اخم هم نکرد... همان ادب همیشگی‌اش را داشت و همان آدمی بود که انگار تازه از هالیوود آمده. وقتی سیر حرف‌هایم را زدم گفت: حالا تو گوش کن...

نمی‌دانی چه خبرست و چه می‌گذرد.  آدم‌ها در آنجا رشد کرده‌اند و زندگی‌‌هایشان در آن‌جاست. حتا از همسایه‌هایشان دل نمی‌کنند چه رسد از شهر و دیارشان. هرکس به نوعی و به نحوی سرگرم زندگی‌ست. یکی با قدم، یکی با قلم و البته «قلمی»‌ها نیش‌شان را می‌زنند و حتماً نباید این‌ها را با رژیم یکی دانست.

با صدای بلند خندیدم، ها ها ها ، من در سخنان این حضرات نیشی ندیدم. پریدن به این و آن در مقدمه‌ی مطالب و رج زدن مشکلات مردم و در پایان دست طلب به سوی قدرتمندان دراز کردن و از کنار همان‌ها نامی جستن که نیش نیست، نوش است. مدح شبیه به ذم است. به نام مردم به کام قلمزنان. نوش جانشان!

خندید و به شوخی گفت: جان من... چشم‌هایت خوب می‌بیند؟

گفتم:‌ جان تو ... هم چشم‌هایم خوب می‌بیند و هم گوش‌هایم خوب می‌شنود.

گفت: حالا نوبت من است... خیلی کارها انجام می‌‌شود.

این‌ها از پس این‌همه زبان و جوان بر نمی‌آیند.

گفتم: جوان را می‌‌دانم و زبان را هم می‌فهمم. اشاره‌ی من به روشنفکرانی‌ست که در ساحل عافیت نشسته‌اند و داعیه‌ی رهبری دارند و هرچه جهان پیش می‌رود هنوز در پس پشت مردم راه می‌روند. این‌ها قرار بود «پیش‌آهنگ» باشند. این‌همه سال دیدن و تردید و دو‌دلی و کج و راست شدن نشان داد که این «پیش‌‌آهنگان»، پس پشت هیچ آهنگی نیستند.

تلخ نشد، غضب نکرد، خشمی نشان نداد. جوابش این بود: این همه سال کوشیده‌ای که به این نظر برسی که من هم بیشتر آن را قبول دارم؟ بگذار من هم حرفم را بزنم...

گفتم:  این همه سال شما حرف زده‌اید.

گفت: کجا من حرف زده‌ام؟

گفتم: دوستانتان

دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: ترا دوست دارم مثل فامیلم می‌مانی، تحمل‌ات می‌کنم. همین که هنوز رک و راست همه چیز را می‌گویی، خودش خیلی خوب است.

 

***

 

مدتی از سفرشان نگذشته بود که خبر بیماری مهرانگیز را شنید. چند روزی صدایش را از دست داد. حنجره‌اش که باز شد فقط می‌گفت مهری... می‌گفت باید بروم.

تلاش کردم که نرود و بماند. گفتم که جان خودش به خطر می‌افتد. طوری نگاه می‌کرد که انگار من از کُره‌ی دیگری آمده‌ام. نروم؟ و با چشم‌های لبریز از اشک به من نگاه می‌کرد و سرش را به علامت تأسف تکان می‌داد.

گفتم: اگر کمی آرام بگیری و نروی برای همه خوبست. برای آزاده خوبست و حتماً مهری هم نمی‌خواهد که تو بروی.

سر تکان می‌داد: زیر لب چیز‌هایی می‌گفت که من نمی‌شنیدم. لابد با خودش می‌گفت تو چه می‌فهمی؟

و آزاده نیز پیش از او و بیش از او برای دیدن مادرش شتاب داشت و بیقراری می‌کرد.

رفت، دستگیر شد، شکنجه شد، به مصاحبه علیه خود وادارش کردند و مجبور شد دست‌ نوشته‌های بازجویان را  از رو بخواند.

سیامک که عاشق زندگی بود، به ناچار این نوع زیستن را تاب نیاورد و در نهایت در اعتراض به آنچه که با او کردند از پنجره‌‌‌ای گشوده بر روی زندگی، به مرگ نازیبا سلام گفت.

و اما من، با مرگ او به عشق اندیشیدم. به عشقی که او به کسانش داشت. به همسرش و به بچه‌هایش و به دوستانی که آن‌ها را سال‌ها ندیده بود. همان عشقی که او را به مسلخ بازگرداند.

آخرین دیدار من با سیامک روز جمعه سوم نوامبر ۲۰۰۰ بود وقتی که با نگرانی و اضطراب به میهن باز می‌گشت. او به دیداری دیگر امید داشت. این را از نامه‌ای که به من نوشت و در آخرین لحظه در پاکت کوچک سفیدی به من داد دانستم.

 

 

 

مینا اسدی – استکهلم-  بیست و دو ماه مه سال دو هزار و یازده

 

mina.assadi@yahoo.com

 



کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم

پیش درآمد:

کهربا را که دیدم و چند صفحه از آن را که خواندم تردید نکردم که ادامه‌ی برنامه‌ی «هویت» رژیم است برایخراب کردن چهره‌ی روشنفکران دهه‌ی چهل و پنجاه خورشیدی؛ و خط کشیدن بر روی یکی از بهترین دوره‌های تاریخی روشنفکری ایران که نویسنده‌ی کتاب هم از آن‌جا برخاست. و اگر او امروز به خود می‌بالد می‌داند که او نیز محصول همان دوره‌ای‌ست که اینک به نفی و انکار آن می‌پردازد.پیش درآمد کتاب را که خواندم تردیدم به یقین بدل شد. نویسنده‌ی کتاب با نام «ژوزف بابازاده»به خواننده معرفی می‌شود، اما شنیدم که نویسنده‌ی واقعی آن محمد علی سپانلو همراه روزهای پر فراز و نشیب گذشته‌ی ماست.

باور آن آسان نبود. بهتر دیدم که حکایت حال از سیمین (بهبهانی) بپرسم که می‌دانستم بی رو دربایستی حقایق را می‌گوید. سیمین پس از شنیدن صدای خشم‌آلود من خندید و گفت: آری همه را می‌دانم. وقتی کتاب را پسرم علی برایم خواند، به شوخی گفتم: اگر دست «سپان» به «مینا» رسیده بود، این مزخرفات را نمی‌نوشت.

آن‌جا دانستم که این شایعه پر بیراه نیست و نویسنده‌ی کتاب همان سپانلوی خودمان است که این بار با نام ژوزف بابازاده به صحنه آمده است.

سال‌ها گذشت تا این که من به این نتیجه برسم که پیش از آن که شاهدان زنده‌ی آن تاریخ و به ویژه کسانی که در این کتاب به آن‌ها اشاره شده است بمیرند و این کتاب به عنوان تاریخ واقعی «دوره‌ای از روشنفکری ایران» ثبت شود کسی باید به این دروغ‌‌مسلم پاسخ گوید. غلامحسین ساعدی، فروغ فرخزاد، دکتر علی شریعتی، مهدی اخوان ثالث، معصومه سیحون، طاهره صفارزاده، مهرنوش شریعت‌پناهیو ... امروز در میان ما نیستند و این مسئولیت آنانی را که هنوز زنده‌اند دوچندان می‌کند.

این پا و آن پا کردم که مطلبم را چگونه بنویسم. خشمگین بشوم؟ افشا کنم؟ دروغ‌ها را بشنوم و دم نزنم؟ دوستی‌ها و آشنایی‌ها را نادیده بگیرم؟ از نوشتن درباره‌ی کتابچشم‌پوشی کنم؟ کتابی که به برنامه‌های «هویت» و کیهان شریعتمداری می‌ماند و به دلایل گوناگون امکان چاپش در ایران نبود و ناچار در کشوری که من به عنوان تبعیدی در آن زندگی می‌کنم انتشار یافت.

می‌گذرم از ناشری

که یک پایش در سوئد است و سه پایش در ایران. (۱)

گفتم که تا سپانلو زنده است و من زنده‌ام ،سکوت را بشکنم و رویاروی با خود او حرف بزنم.

***

سپان!

اگر این‌هایی را که تو نوشتی، حسین شریعتمداری یا تیم کیهان و هویت نوشته بودند لحظه‌ای به آن فکر نمی‌کردم و بی‌اعتنا از آن می‌گذشتم. اما وقتی «کهربا» را چند بار خواندم دروغ‌های بی‌رحمانه‌ی تو مرا واداشت که به آن پاسخ گویم.

برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند از پیش‌درآمد کتاب آغاز می‌کنم.
 
 

تو در پیش‌درآمد نوشتی:

«به جا بود که این داستان با دو امضاء منتشر می‌شد: اول نام واقعی خود من، دوم نام یکی از نویسندگان سرشناس و قدیمی کشورمان که بانی اصلی نگارش این کتاب بوده است. او یادداشت‌های فراوانی که استخوان‌بندی‌این رمان را تشکیل داد در اختیارم گذاشت و روز اول گفت که هیچ ادعایی نسبت به آن ندارد. در طی دو سالی که من این رمان را می‌نوشتم فکر می‌‌کردم که او راضی خواهد شد کتاب با اسم هر دویمان به چاپ برسد. متأسفانه به هیچ قیمتی حاضر نشد که این راه حل عادلانه را بپذیرد. کتاب را من نوشته‌ام اما تصدیق می‌کنم که بدون یادداشت‌های او و دو سه فصلی که به شکل داستان نوشته بود، آفرینش این اثر تقریباً محال بود. دوست نویسنده‌ام می‌گفت اگر خود کتاب نتواند دوره‌ای از تاریخ روشنفکری ما را نشان بدهد چه اهمیتی دارد که آن را چه کسی نوشته باشد. به هرحال من نمی‌توانم بنا به توصیه‌ی‌او تنها اسم خودم را بگذارم، پس من هم نام یکی از قهرمانان این رمان را امانت می‌‌گیرم.»

تو که می‌خواستی «دوره‌ای از تاریخ روشنفکری ما را» بنویسی، تو که فکر می‌کنی این توهمات، حقایق یک دوره از تاریخ ماست چرا کتاب را به نام خودت انتشار ندادی؟ نامی که اعتباری هم داشت و نشان «لژیون دونور»را هم گرفت.

چه چیز تو را وا داشت که «محمدعلی» را به ژوزف تغییر دهی؟ چه نیازی بود پیش‌درآمد بالا را سرهم‌کنی و بر پیشانی کتاب بچسبانی؟ و همه‌ی کاسه کوزه‌ها را بر سر یک راوی بیچاره بشکنی که وجود ندارد.

 

پس از سال‌ها بی‌خبری، بیست سال پیش با جواد مجابی و هوشنگ حسامی به استکهلم آمدی و مرا در برنامه خودت ندیدی، پرسان به خانه‌ام آمدی، از پایین صدایم زدی، از پنجره تو را دیدم، هوشنگ را و مجابی را و پابرهنه از پله‌ها پایین دویدم.

مرا که دیدی بال و پر گشودی، یکددیگر را در آغوش کشیدیم، به یاد همه‌ی آن روزهای خوب در فردوسی و آن همنشینی‌های بی غل و غش و بی‌ریا. چند بار گفتی چقدر جوان ماندی؟ و به حسامیگفتی «مینا»ست‌ها. دیگر از امروز تا وقتی که هستیم هرجا که تو میهمان باشی ما هم می‌آییم و آمدید. آواز‌های قدیمی را با صدای بلند می‌خواندی و از خاطره‌ها می‌گفتی. بر تو چه رفت سپان؟
 

 نوشته‌ای :‌
 

«اما جلب توجه مهریش دشوار بود. برای این که آهنگساز نوار آخرین تصنیفی را که ساخته بود توی دستگاه گذاشته بود. شعر عاشقانه و انقلابی آن هم مال آن شاعره‌ی بد رویت بود. شاعره و آهنگساز با غروری می‌رقصیدند که هاله‌ی قهرمان خلق دور سرشان می‌تابید. سالن می‌چرخید و دامن قرمز لباس آن قدر بالا می‌رفت که شورت قرمز چرکمرده، آشکار می‌شد. رنگ قرمز با او الفتی همیشگی داشت. دو سه سال بعد از انقلاب روسری قرمز به سر می‌کرد و سال‌ها بعد در استکهلم تبدیل به پرچم قرمزی خواهد شد که شاعره به دست گرفته جلوی دفتر حقوق بشر میتینگ خواهد داد.»

نمی‌دانم دشمنی تو با ترانه‌ی «تو بارونی، تو آفتابی»ست؟(۲) یا با من؟ یا رنگ قرمز؟ که من آن را سرخ می‌نامم. تو می‌‌خواهی «تاریخ یک دوره روشنفکری» را بیان کنی اما شاید نمی‌دانی که این ترانه فقط یک بار با صدای «رامش»در برنامه‌ی «ما و شما» صبح جمعه رادیو پخش شد و اجازه‌نیافت که در برنامه‌ی «چشمک» عصر همان‌روز از تلویزیون پخش شود. شاعر این شعر منم. اما هم خواننده‌ی آن رامش، هم آهنگساز آن اسفندیار منفردزاده، هم صاحب کمپانی آپولون، منوچهر بی‌بیان که صفحه‌های پر شده‌ی‌آن اجازه پخش نیافت و هم فرشید رمزی تهیه کننده «چشمک» زنده‌اند.

من این شعر را بدون آن که چیز زیادی از چریک‌های فدایی خلق بدانم برای عباس مفتاحی و اسدالله مفتاحی سرودم، دو برادری که رژیم شاه در آن زمان برای سرشان صد‌هزار تومان جایزه تعیین کرده بود. آنان ساروی و همشهری من بودند و همبازی و همکلاس برادرانم و همین برای من انگیزه‌ای شد تا این شعر را بنویسم. تو نوشته‌ای «شاعره و آهنگساز با غروری می‌رقصیدند که هاله‌ی قهرمان خلق دور سرشان می‌تابید». حالا فهمیدی که چرا در آن زمان من نمی‌توانستم با این ترانه و آهنگسازش در گیر و دار بگیر و ببند و فضای دلهره و ترس آن دوران برقصم؟

خوب است بدانی که پس از انقلاب دانستم که این بیت از ترانه‌،

«تو میتونی کلید باشی قفل درا رو وا کنی» مورس زندانیان سیاسی در سلول‌های انفرادی بود. و من خود از تأثیر این شعر آگاه نبودم.

سپان!

محض اطلاع تو و دیگران، من در یازده اردیبهشت ۱۳۵۸ از ایران خارج شدم و دیگر هرگز به آن‌جا بازنگشتم. چگونه می‌توانستم «دو سه سال بعد از انقلاب روسری قرمز به سر» کنم؟ یادت نیست که تا دو سه سال بعد از قیام مردم، هنوز رژیم با همه‌ی

دک و پوزش نتوانسته بود زنان را محجبه کند،چطور شد که تو در کابوس‌هایت روسری بر سر من کردی؟

نمی‌دانم آیا با پرچم سرخ من سر ستیز داری یا با این که من «جلوی دفتر حقوق بشر» در کنار هم‌میهنان آواره وبه جان آمده از ظلم و جنایت رژیم بایستم و اعتراض کنم؛رژیمی که سه نسل از بهترین فرزندان آن آب و خاک را به خاک و خون کشیده است.

خوبست بدانی که من در ۱۷

اسفند ۱۳۵۷،همانروزها که خیلی‌ها برای خمینی جان می‌دادند و او را «امام» می‌نامیدند شعر در «سوگ آزادی» (۳) را سرودم، همان زمان کهبسیاری از بزرگان شعر و ادب ایران در وصف آن«پرنده‌ی آزادی»که از راه می‌رسید شعرها گفتند و ترانه‌ها سرودند.

در مجلسی که تو توصیف کرده‌ای نبودم اما آیا رقصیدن، شادی، سرزندگی برای من جوان و پرشور آن روزگار از نگاه تو که به قول خودت در مدرسه فرانسوی درس خوانده بودی و پدرت زبان فرانسه می‌دانست کاری بد، ناپسند و «حرام» است. من هرگز این نگاه عقب مانده را در پدرم که یک حاجی بازاری بود و نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد ندیدم و نشنیدم.

سپان!

اگر تنها مرا می‌زدی، می‌خوردم و دم نمی‌زدم اما تو «تاریخ یک دوره از روشنفکری» ایران را به گند کشیدی و من نمی‌دانم به چه قیمتی به این

کار تندادی؟ اینست که تاب نیاوردم و صدا سر دادم.

تو نوشته‌ای:

«مؤمنه به من چسبیده است، توی همین هال. ران‌ها و کمرگاهش را حس می‌کنم... نه، این من نیستم! صاحب این دست آن یکی ابوالفضل است، این دست راست که از زیر بغل چپ صاحبش رد می‌شود، پنهانی می‌رود به سوی مؤمنه و پستانش را می‌مالد. ... مؤمنه پاهایش را باز می کند تا دست او (یا من؟)‌بتواند از وسط آن‌ها بلغزد، درست در حضور شوهرش! این سرو صدا دیوانه کننده شده،‌شکل دهان‌ها عوض شده، بیشتر مثل آلت‌های تناسلی است، ... مهریش و آهنگساز، یکوری روبروی هم، روی قالی دراز کشیده‌اند و اختلاط می‌کنند. ... آن دیگری می‌خواهد آلتش را لای پاهای مهریش بگذارد، همین طور لای پای مؤمنه که بدنش لغزان و ممنوع است، اما آماده‌ی عشق قاچاقی... ... برای پناه بردن می‌خواهم به زنم برسم، اما رقیب بازوی فربهش را بغل کرده، می‌‌خواهد تحفه را حفظ کند... اما آلکس، آلکس ملعون، از میان دود بیرون می‌آید، زنم را بغل می‌کند و سخت لب‌هایش را می‌بوسد. ...

هیچ نویسنده و داستان‌پردازی در بالاترین رویاهایش و بدترین کابوس‌هایش نمی‌توانست چنین تصاویری را نقاشی کند که تو از دختران و زنان روشنفکر آن دوره ساخته‌ای. گمان نمی‌کنم این توهمات حتا در ذهن منگ یک بنگی مالیخولیایی بگنجد و بر زبان او جاری شود. آیا تو به عنوان یک شاعر و مدعی عرصه‌ی روشنفکری در آن همه زن شاعر و نویسنده‌ی بالنده که در نشریات ایران قلم می‌زدند،چیزی جز پایین‌تنه نمی‌دیدی؟

 
ادامه می‌‌دهی و می‌نویسی:‌

«با ضربان طبل، شاعره می‌رقصد. رقص غریبی است. روی صندلی راحتی حصیری نشسته و پاهایش را جمع می‌کند زیر چانه‌اش. چقدر منحوس است، اما بدن گنده و گندم‌گونی دارد. جوری نشسته که پشم‌هایش از کنار شورت قرمز بیرون می‌زند. می‌ایستد و رقصان دامنش را بالا می‌برد. دست می‌کشد به شکمش، به ناف و زیر شکم، بین ران‌هایش دست می‌کشد، شورت قرمز شل و گشاد است، با هر جنبش بدن از زیر شکمش به پایین می‌لغزد. حالا از روبرو همه چیزش معلوم است. قطرات عرق لای پشم‌ها برق می‌زند. باز به همان وضع اول روی صندلی چمباتمه ‌می‌زند، زانو‌ها را زیر چانه گذاشته، شورت پایش نیست و با انگشت به سرعت سرسام آوری به خود دخول و خروج می‌کند. زن‌ها دورش جمع شده‌‌اند، با حرکات دیوانه‌وار تشویقش می‌کنند، کف می‌زنند، خنج می‌کشند به لپ‌‌شان، زوزه می‌کشند، و هوا را از بوی ترش انزال پر می‌کنند. ...»

نمی‌دانم‌آیا تمام «شاعره»‌‌های ذهن تو «شورت قرمز» می‌پوشیدند یا همچنان مرا می‌زنی؟ به من تنها چیزی که نمی‌چسبد داشتن بدن «گنده و گندم‌گون» است.

اگر در زندان بودی و شکنجه‌ات می‌کردند و این عبارات بر زبانت جاری می‌شد تو را درک می‌کردم. اما تو که مشکلی نداشتی، آزادانه به سفر هم می‌آمدی و می‌رفتی. در حیرتم که چه چیز تو را به این گنداب کشاند؟

 
ادامه می‌دهی و می‌نویسی:‌

«طیبه، طاهره، باکره، ... کات عدسی باز می‌شود... شیرین یک خیار به شاعره می‌دهد، میزگردی کنار استخر است پر از میوه، اما فقط خیار!‌شاعره با خیار انجام می‌دهد. آن قدر گشاد و خیس شده که خیار به راحتی ناپدید و باز آشکار می‌شود. صحنه عمومی است، لانگ شات! من کارگردان وحشتناک را خوب می‌شناسم، می‌دانم هر وقت بخواهد چقدر فهمیده، خوش رو و مبادی ‌آداب می‌شود، اما حالا نمیخواهد، فقط کلاه بوقی و دم قرمزش را فراموش کرده... در این صحنه همه خیار به کار می‌برند، شمع‌هایی را که معلوم نیست توی چمن از کجا یافته‌اند، حتی تکه‌های چوب را. باید بی فایده باشد، دیدن ندارد. کات . نوبت شیرین است، با مهریش نجوا می‌کنند؛ مهریش چوب بلندی... نه پلاستیکی است شاید دسته‌ی جاروی برقی باشد، به دست می‌گیرد؛ در همین کادر دو پری دریایی از آب بیرون می‌آیند و به افتخار مراسم آوازی هماهنگ می‌خوانند؛ شیرین یکوری می‌خوابد، شورتش را تا روی زانو پایین می‌کشد ولی دامنش را بالا نمی‌زند، مهریش دسته جارو را میان پای او فرو می‌کند و در می‌آورد و باز تکرار می‌کند‌؛ مثل پیستون در یک ماشین فعال؛ جزییات عمل را نمی‌بینم فقط تشنج شیرین را می‌بینم، خودش را هماهنگ با سرعت رفت و آمد جارو می‌جنباند. ... کم بود جن و پری، یکی هم از دریچه پرید!‌پرید جلوی صحنه!‌این اوست که قندشکن را برداشته، قند شکن با دسته‌ی بلند آهنی و نازک، در مرکز حلقه‌ی مأنوس؟ همانجا دراز می‌کشد که دمی پیش اندام‌های به هم پیچیده‌ی شیرین محو شده... دامنش را بالا می‌زند، طاقباز، پا باز و ... سر دسته‌ی قندشکن را فرو می‌کند به خودش. چه سرعتی!‌سرعت سینمای صامت بیست کادر در ثانیه که بود دارد، بوی خیس، خیسی غلیظ که پوست سفید ران‌هایش را براق کرده و لیز.»

یعنی روشنفکران آن زمان که این همه قصه و داستان و شعر و ترانه نوشتند و این همه آثار هنری از خود به جای گذاشتند کار دیگری جز نوشیدن الکل، کشیدن افیون و بنگ و سکس مازوخیستی و سادیستی و فرو کردن «دسته جاروی برقی»و «خیار»و «شمع»و «دسته قند شکن» به‌خود نداشتند؟

چگونه است که گندابی که تو تشریح می‌کنی آن‌همه نام بزرگ برجای گذاشت که هنوز بعد از سی دو سال، رژیم با صرف بودجه‌های کلان نتوانست یکی همانند آنان بسازد و همه‌ی ترفندهایش را به کار می‌برد تا یکی از آن‌ها را با فشار و تهدید و تطمیع به خدمت بگیرد.

نوشته‌ای:

«شاعر کیفش کوک شده بود، مجلس هم خودمانی‌تر، نطقش باز شد. شروع کرد به تعریف که ما از سال‌‌ها پیش با فلانی ایاغ شدیم. پسر تند و تیزی بود، کتاب می‌خواند، همه جور، مذهبی نبود اما لامذهب هم نمی‌شد بهش گفت. بعد خبر شدم که رفت فرنگستان، پاریس، درس خواند. یک نویسنده‌ای داشتند به اسم فرانتس فانون، خیلی از او چیز آموخت، درسش را هم خوب خواند. آمد به ایران شروع کرد به فعالیت، چند تا مقاله‌ای نوشت در مایه‌ی مذهب، نگاهش تازه تر بود آن جور که جوان‌ها می‌پسندیدند، بعد هم سخنرانی در تهران، از شرق و غرب، استعمار و چه و چه و چه‌‌ها. دیدمش، کلامش سحر دارد، مسئله را نوع دیگری بیان می‌کرد. همه می‌ٔانیم که طی مدت کوتاه مردی شد مردستان. این جوان‌ها که فقط آخوند مسئله گو دیده بودند. می‌شنیدند که اصل دین بسیار ساده است. ...

شد و شد تا بالاخره یک روز من و ید‌الله شال و کلاه کردیم رفتیم حسینیه. گویا یک خطابه‌ی بلندی بود که بعد کتابش هم درآمد؛ آن روز قسمت آخر خطابه بود. جمعیت توی حسینیه موجه می‌زد، بیشتر جوان. سبک مخصوصی داشت، خاموش می‌ماند، جمعیت را منتظر می‌گذ اشت، یک باره مثل این که باروت توی سینه‌اش منفجر شده باشد یک نعره‌ی یاقدوس می‌کشید آن وقت سخن‌ها می‌آمد بیرون. چسبیده به هم، می‌رفت بالا، اوج می‌‌گرفت ...

شاعر می‌گفت وقتی سخنران آمد پایین، مگر جوان‌ها رهایش می‌کردند؟ دوره‌اش کردند و پرسش‌ها و پرسش‌ها!‌بالاخره تمام شد، گریبان‌اش را خلاص کردیم، برابر قراری که گذاشته بودیم از آن‌جا رفتیم خانه‌ی یدالله شام.

تابستان بود و هوا خیلی گرم ، نشستیم توی خیاط باصفای خانه‌ی یدالله کنار حوض، ید‌الله هم سفره‌ی پهن کرد و بساط چید و بطری‌ها را گذاشت وسط. البته او عرق خور نبود ولی اگر می‌خواست بخورد مردانه می‌خورد، فکر می‌کنم تنهایی بیشتر از یک بطر خورد. همان کنار بساط، توی حیاط، منقل آوردند، من و یدالله گل نم گل نم می‌خوردیم و می‌کشیدیم. علی تریاکی نبود ولی مثل عرق خوردنش در این جبهه هم مردانه می‌رفت، گمان می‌کنم در یک نشست بیشتر از نیم لول تریاک کشید. بعد خوابش گرفت گفت جای مرا همین بغل حوض بیاندازید من بخوابم. او خوابید و خروپفش بلند شد. من و ید‌الله نشستیم به قرار خودمان. ... نزدیکای صبح، به یدالله گفتم بیدارش کن بگو پاشو نماز بخوان!‌بگو تو که عصر برای جوان‌ها آن طور نماز را مجسم می‌کردی فلان است، نمی‌دانم بستن عهد در پیشگاه الهی است، بهمان است، نمی‌دانم عدی برای انسانیت است، برای روح، برای آزادی، خوب پاشو واجب را انجام بده؛ می‌گفت یدالله دستش را دراز کرد پای او را تکان داد و گفت : علی پاشو، دارد سپیده می‌زند، وقت نماز است!‌علی اعتنا نکرد. گفتم یدالله ولش نکن، خودش را می‌زند به آن راه که خواب است و نشنیده، امر به معروف بکنیم. یدالله دوباره شروع کرد به تکان دادن او. آخر علی سرش را بلند کرد، یک جمله گفت و یک آیه خواند، چرخید، پشتش را به ما کرد و درجا به خواب رفت.»

گویا از خاطرات «اخوان ثالث» با حضور «یدالله» (رویایی) حرف می‌زنی. به مجلس عیش و طربی که می‌گذشت کاری ندارم،اما آیا می‌خواهی ثابت کنی که دکتر علی شریعتی در حساس‌ترین لحظه‌ی تاریخ میهن و پس از سخنرانی در «حسینیه ارشاد»یک بطر عرق می‌خورده و نیم لول تریاک می‌کشیده و همان‌جا پای بساط می‌خوابیده و از نیایش صبح‌اش غافل می‌شده است؟

با آن که دانشکده‌ی ما در نزدیکی حسنیه‌ی ارشاد بود من هرگز به آن‌جا نرفتم و هرگز به چشم خودم شریعتی را ندیدم، مذهبی هم ندارم که به دلیل آن به دفاع از شریعتی برخیزم. می‌‌توانم بفهمم که چرا روشنفکران آن زمان را زدی اما شریعتی را به سود چه کسی پای منقل کشاندی و عرق‌خورش کردی؟ تو که در نوشته‌ات به حسنیه ارشاد سر کشیدی و پای شریعتی را به میان آوردی چرا از حوزه‌ی علمیه و خامنه‌ای غافل ماندی؟ او که با مهدی اخوان ثالث و شاعران همشهری اش

بیشتر حشر و نشر داشت؟

اگر بخواهم که تصاویر مبتذل این کتاب را برشمارم مثنوی هزار من کاغذ می‌شود. کتاب چیزی نیست جز شرح دخول و خروج ثانیه به ثانیه‌‌ی آلت تناسلی مردان روشنفکر در زنان شوهر دار و دختران هنرمند در جلسات ادبی و فرهنگی. مرا بیش از این یارای شرمسار کردن دوستان گذشته‌ام نیست.

سپان!

تو «کهربا»را با نام مستعار نوشتی و در آن به چهره‌ی همه‌ی روشنفکران و مبارزان و رفقای قدیمی‌ات سیلی زدی اما به قول خودت رژیم حتا اجازه‌ی چاپ کتاب شفاهی زندگی‌‌‌ات را نداده است، کتابی که تو در آن از «نظام» دفاعی جانانه کرده‌ای و این همه خون و جنون را نادیده‌گرفته‌ای.

خودت در مورد کتاب «ممنوعه‌»‌ات! گفته‌ای:

«در جاهایی من از نظام هم دفاع كرده‌ام. پایش

 هم شجاعانه می ایستم. بسیاری از دوستان در خاطراتشان از این مسائل می گذرند. اما من گفته ام. یكی از این مسائل این بود كه درباره ی مسائل مربوط به آغاز انقلاب توضیح دادم كه این نظام نبود كه ترورها را شروع كرد. می شد مثل برخی دیگر از دوستان از برخی مسائل بگذرم و كتابی بی خاصیت تحویل دهم.»

http://www.aftabir.com/news/view/2011/jan/06/c5_1294300649.php 

سپان!‌تو اولین و آخرین کسی نیستی که خم شدی و قدر ندیدی و بر صدر نه‌نشستی. این رژیم به هیچ‌کس وفا نمی‌کند نه به دوست و نه به دشمن.

مینا اسدی

mina.assadi@yahoo.com 

http://www.minaassadi.com 

استکلهم- جمعه بیست و نهم ماه ژوئیه دو هزار و یازده

 

پانویس:

 
۱-
ناشر: انتشارات آرش، مسعود فیروزآبادی، سوئد، چاپ اول: ‌زمستان ۲۰۰۴.
۲- تو بارونی، تو ‌آفتابی با صدای رامش
 

۳

- «در سوگ آزادی»

آزادی ای کلام حق، بنگر!
خاک است که شد کنون تو را بر سر
گلگون کفنا که جان ز کف دادی
تا قصه غم به سر رسد آخر

افسوس، که در بهار آزادی،

جای گل و ساقه‌های بارآور
روييد ز خاک، خار استبداد
روييد به دشت، دشنه و خنجر...

ای آنکه به نام دين کنی رنگين
از خون برادران من بستر
با زور نشد جهان بکام کس
نفروخت کسی عقيده را با زر

شد دامن مادران خونين دل
از خون هزار مرد ميدان تر
خون بود که ريخت از در و ديوار
جان بود که باخت مرد گل پرور

پاداش چنين دهند انسان را؟
بعد از همه روزهای دردآور!
دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟
گر خواست پرد پرنده بندش پر؟

دين گفت دهان ببند اگر حق گفت؟
گر خواست پرد پرنده بندش پر؟
پاداش چنين دهند انسان را؟
بعد از همه روزهای درد آور!

اين حکم که تو ز جهل و کين دادی
ای وای، کجا شود مرا باور

نه خانگی‌ام نه در خيابانم
حيرانم از آنچه آمدم بر سر
پنداشته‌ای که خلق جان داده
تا بر سر من ز نو رود "معجر"؟!
جان داده رفيق راه آزادی
تا باز شوم "کمينه" و "احقر"؟!

بيمايه زند به تار دولت چنگ
جانباخته را نصيب شد نشتر
شهد است به ساغر دغلکاران
زهر است به کام دوستان اندر

ای آنکه به حيله و ريا گشتی
خورشيد طلوع کرده از خاور
بردار حکايت من و ما را
انديشه به ما کن و ز من بگذر

تاريخ دوباره ميشود تکرار
اين قصه نيمه ميشود آخر
هشدار، که آن نماند و اينهم نيز
آينده به کار ما شود داور!



از «کابوس ها»

 من هستم.... بهروز... احمد... مهری و چند تایی دیگر که می­­شناسمشان. سالن پرآدم است، پر آدمهای ناشناس. همه جور آدم است. همه هستند. چند بچه هم در سالن می دوند. احمد مثل همیشه شاد و سرحال روی صندلی چرخدارش نشسته است.

صدای خواننده ای که روی صحنه ایستاده است و تودماغی می خواند در هیاهوی مردم گم می شود. مرد تارزن روی تارش خم شده است و محو هنر خویش است. نوازنده­ی ویلون، عرق می ریزد و ساز می زند. کسی به هنرنمایی هنرمندان توجه ای ندارد. زنها با هم حرف می زنند و مردها ساکت روی صندلیها فرورفته­اند و تخمه می شکنند. کسی حریف بچه ها نمی شود. بچه ها در سالن گرگم به هوا بازی می کنند و جیغ بنفش می کشند. هر چه همهمه در میان جمعیت بالاتر می رود خواننده هم صدایش را بلندتر می کند و در حالی که به نقطه ای در دور دست خیره شده است ترانه هایی در باره­ی فواید صلح و مضرات جنگ می خواند. ما پشت ستونی نشسته ایم و احمد جوک های دست اولی را که شنیده است برایمان تعریف می کند.
خودش پیش از همه و بیش از همه می خندد. مهری گاهگاهی از پشت ستون، سرک می کشد و به خواننده، که لباس دکلته ای پوشیده، نیم نگاهی می اندازد و زیر لب می گوید: ولش.... و دوباره رو به احمد می کند و از او می خواهد که جوک دیگری تعریف کند. انگار که ما  چند نفر توی آن سالن نیستیم. همه­ی هوش و حواسمان به خودمان است. اصلا نمی دانم چرا در آنجا هستیم و چگونه از آنجا سر در آورده ایم. برگزار کنندگان برنامه، بی تابانه به ساعت بزرگ دیواری که بالای سن نصب شده است، نگاه می کنند و از اینکه هنرمندان ، حواسشان به هنرنمایی خودشان است و کمترین توجه ای به وقت تعیین شده و خستگی مردم ندارند، کلافه اند. پیش از این برنامه  مردم به یک سخنرانی بالا بلند گوش داده اند و جو سالن و سر وصدای بچه ها و تق و توق صندلی ها حکایت از این دارد که حاضران در سالن، بیش از ظرفیتشان گوش داده اند و منتظرند که هر چه زودتر پایان برنامه اعلام شود و آنان خودشان را از فضای بسته و هوای دم کرده سالن نجات دهند و ریه هایشان را از هوای سالم بیرون و اکسیژن پرکنند. حتما به همین خاطر است که هنوز ترانه ای تمام نشده، دست می زنند و هورا می کشند و در همان حال با حسرت به در ورودی سالن چشم دوخته اند و  روی صندلی هایشان جابجا می شوند. و این واکنش مردم، هنرمندان را دچار این شبهه می کند که بهترین شنوندگان خود را یافته اند و نمی خواهند چنین موقعیتی را از دست بدهند. حالا هر ترانه را دوبار می خوانند. خواننده که در حال و هوای دیگری ست چشمهایش را خمار می کند و یک دست به گردن میکروفون و دستی در هوا، از صلح و دوستی و عدالت می خواند، با ترانه ای با این بند برگردان:
                 جنگ، جنگ ... نه به جنگ
                 صلح، صلح.... عدالت
                 رفاه برا ی ملت
و نوازندگان هم دم می گیرند: "صلح صلح آری صلح... جنگ، جنگ... نه به جنگ"
و خواننده، برای گرم شدن جلسه با عشوه  می گوید:
- ای بابا مگر شام نه خورده اید؟ تکرار کنید... با ما تکرار کنید... جواب جواب... صلح، صلح، نه به جنگ
چند نفری از میان تماشاگران با صداهایی که مفهوم نیست بند برگردان ترانه را تکرار می کنند:
              نه... نه... نه... نه به جنگ
و خواننده دوباره می گوید: این نشد... از خواب بیدار شوید همه باهم... آها... آفرین...بلند تر...  صلح... صلح... عدالت.
ما پشت ستون نشسته ایم و همزمان که اتفاقات سالن را زیر نظر داریم به جوک های احمد گوش می دهیم و می خندیم.
مهری می گوید:
- اگر این هنرمندان را بدهند به دست این تماشاگران خسته و خشمگین، تکه پاره شان می کنند. بعد از آن سخنرانی طولانی و یکنواخت ،مردم حوصله "دلی ، دلی" ندارند. با این بچه های تخس و آتشپاره.که..
احمد می خندد: بیچاره هنرمندان در بدر... بالاخره غربت است وهزار درد سر. اینها هم دل دارند. 
مهری باردیگر به صحنه نگاهی می اندازد. اما این بار به جای آنکه بگوید:
- ولش ...
و به احمد بگوید:
- جوک تازه... خواهش...
فریادی از وحشت می کشد. من، بهروز و احمد که پشت ستون مخفی شده ایم و اصلا به صحنه نگاه نمی کنیم، با شنیدن فریاد مهری سرک می کشیم و این بار پشت میکروفون خواننده، مرد جوانی را می بینیم که با یک رادیوی کوچک در دست راستش  و مسلسلی بر شانه. جمعیت که تا پیش از آن دو به دو مشغول حرف و سخن بودند نفس بریده و بی حرکت، عین مجسمه نشسته اند و با وحشت به صحنه چشم دوخته اند. جوانی که پشت میکروفون ایستاده است بیست و دو، سه ساله به نظر می رسد، لاغر و رنگ پریده است با چشمانی درشت و نافذ.
بی اختیار از جایم بلند می شوم و می ایستم. می ایستم که با دقت به همه چیز نگاه کنم. چند نفری که نزدیک در ورودی ایستاده اند زود متوجه ماجرا می شوند در سالن را باز می کنند در چشم بهم زدنی ناپدید می شوند. خواننده در گوشه ای از سن نشسته است و با صدای بلند گریه می کند. تارزن که از ظاهرش بر می آید که لول لول است و بوی خطر به مشامش نرسیده، هنوز سرش روی تار خم است و بی اعتنا به آنچه که در سالن می گذرد نرم نرمک می نوازد. نوازنده ویلون با اندامی نحیف و مچاله، سرش را روی سازش خم کرده است و من چهره اش را نمی بینم. "دف" از دست جوان دف زن افتاده است. دف زن بالا بلند خوش اندام که تا چند لحظه­ی پیش صدای رسای دف اش گوش فلک را کر می کرد بی کمترین مقاومتی، در کنار جوان مسلسل به دست ایستاده است و عاقله مردمی که "تنبک" می زد تنبک به دست و هاج و واج به نقطه ای در سالن خیره شده است. مثل بازی کودکی هایمان: ( لولو... چهچه... مجسمانه! )
جوان، لختی در سکوت چشم می گرداند و دور و برش را نگاه می کند سپس با صدایی آرام و بدون تنش می گوید:
- نترسید... هیچ کس با شما کاری ندارد... کشتن شما، چیزی حاصل ما نمی کند جز حمل و نقل تعدادی جنازه.
مردم نفس عمیقی از سر رضایت می کشند. چند نفری از گوشه و کنار سالن با صدایی که انگار از ته چاه در می آید می گویند:
- نمی کشد... نمی کشد... قیافه اش به قاتلها شبیه نیست.
جوان بی اعتنا به اظهار نظر آنها رادیویی را که در دست دارد بالا می برد و می گوید:
- این را می بینید؟
کسی جواب نمی دهد.
جوان دوباره با صدای بلندتر فریاد می زند:
- این را می بینید؟
باز هم از کسی صدایی بر نمی خیزد.
این بار در میکروفون فریاد می زند:
- امتحان می کنیم... امتحان می کنیم...
به سبک خواننده که اول برنامه اش با ذوق و شوق چند بار در میکروفون گفته بود:
- امتحان می کنیم... امتحان می کنیم... الو... الو... امتحان می کنیم.
مرد، همزمان که در حال امتحان میکروفون است، نیم نگاه به خواننده می اندازد که روی زمین پخش شده است و از کفی که در گوشه­ی لبش جمع شده ،می شود فهمید که غش کرده است .جوان با مهربانی به زن نگاهی می اندازدو با لحنی دوستانه می گوید:
- نترس جانم... تو از این ها شجاع تری که این بالا ایستاده ای و حنجره ات را پاره می کنی. من که با تو کاری ندارم و لیوان آبی را که روی میز است بر می دارد و روی صورت خواننده خالی می کند. زن با ترس و لرز می نشیند و به مرد جوان طوری نگاه می کند که انگار در حین پیاده روی در جنگلی آرام، با گرگی درنده روبرو شده است. لبهایش می لرزد... زیر گریه می زند و ناله کنان می گوید:
- مامان... مامان جان...
مرد جوان لبخندی بر لب می آورد و با خواننده شوخی می کند:
- شما در این سن و سال هنوز مامان جانتان را می خواهید؟
خواننده بازهم هق هق کنان می گوید:
- مامان... مامان جان
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
- مامان جان این خانم اگر در میان شماست بیاید بالا.
کسی جواب نمی دهد... سکوت و وحشت بر همه جا سایه افکنده است.
احمد زیر لب می گوید:
- این مادر ندارد... دارد؟
مرد جوان دوباره در میکروفون می گوید:
- الو... الو... امتحان می کنیم... مادر این مادرمرده خودش را معرفی کند... این زن بیچاره دارد به خاطر هیچ و پوچ، قبض روح می شود... لطفا مادر این خانم خودش را نشان دهد.
باز صدایی از کسی بلند نمی شود.
مرد جوان قدمی به طرف خواننده برمی دارد، لوله­ی مسلسل را روی شقیقه­ی او می گذاردو این بار با لحنی جدی می گوید:
- اگر مادر این زن بدبخت تا یک دقیقه­ی دیگر خودش را نشان ندهد یک گلوله توی مغز ایشان خالی می کنم.
باز کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان به خواننده که نمی تواند کمترین حرکتی بکند کمک می کند که از جا برخیزد. او را رو به جمعیت نگاه می دارد و با مهربانی می گوید:
- مادرت را نشان بده !
زن دستپاچه می شود و ناله کنان می گوید:
- مادرم؟... مادرم اینجا نیست
و باز می زند زیر گریه: مامانم ... مادرم ... مامان جان
مرد جوان با صدایی پر از خشم می گوید:
- یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند... کسی اینجا هست؟
سکوت.
این بار مرد حرفش را عوض می کند:
- اگر یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند، می تواند همراه ایشان ظرف سه دقیقه سالن را ترک کند.
همهمه می شود... همه­ی زنان حاضر در جلسه از جا بر می خیزند و به طرف در سالن هجوم می آورند. مرد جوان سر مسلسل را به طرف جمعیت می گیرد و با لحنی تهدیدآمیز می گوید:
- سروصدا نکنید... بنشینید... خودم از میان شما یک مادر انتخاب می کنم.
سروصدای مردها در می آید:
- چرا یک پدر انتخاب نمی کنید؟... یا یک پدر و مادر... زن که به تنهایی نمی تواند بچه درست کند!.
مرد جوان به تندی می گوید:
- شلوغ نکنید... این خانم فقط می گوید: مامان... مامان جان
یکی از مردها با صدای ضعیفی می گوید:
- بهش وقت بدهید شاید بابا جانش را هم صدا کند
مرد جوان چیزی نمی گوید. به زنهای مجلس چشم می دوزد و به زن جوانی که در ردیف جلو نشسته است می گوید:
- شما بیا بالا و این خانم را ببر.
زن جوان، من، من می کند:
- من مادر این بشوم؟ این که از من بزرگتر است.
مرد جوان می گوید:
-چانه نزن... بیا بالا... ببرش، و گرنه این شانس را از دست می دهی.
لحظه ای سکوت برقرار می شود و سپس زن جوان شتابان به صحنه می دود و خواننده را که جان در بدن ندارد از جا بلند می کند.. زیر بغلش را می گیرد و لنگ لنگان به طرف در خروجی می برد.
همه­ی این نقل و انتقالها سه دقیقه هم طول نمی کشد. پیرمردی از وسط جمعیت بلند می شود. مرد جوان سر مسلسل را به سوی او می گیرد:
- بنشین پدر جان
پیرمرد با صدای لرزانی می گوید:
- هر کار می خواهید بکنید زودتر بکنید... ما را زجرکش نکنید
مرد جوان با مهربانی می گوید:
- حق باشماست پدر... بنشینید
و سپس خطاب به جمعیت می گوید:
- سه سوال دارم و همه باید به آن جواب بدهند... حاضرید؟
سکوت.
مرد جوان می گوید:
- سکوت علامت رضاست. پس گوش کنید... به دقت... و جواب بدهید...منطقی.. سوال و جواب ترس ندارد.
نوجوانی می ایستد و فریاد می زند:
- سوال و جواب زیرفشار مسلسل ترس دارد... خیلی هم ترس دارد... اسلحه را کنار بگذار... بعد سوال کن.
مرد جوان پوزخندی می زند و می گوید:
- در آن صورت کسی نمی نشیند که به سوال من جواب دهد. وجود همین مسلسل باعث می شود که همه از ترس جانشان، بنشینند و به حرف من گوش بدهند.
نوجوان دوباره می گوید:
- این را که همه­ی زورگویان بلدند... شق­­ القمر که نکرده ای. با تهدید و زور که نمی شود سوال و جواب کرد.
مرد جوان می گوید:
- حرفهایت را صد درصد قبول دارم اما اگر این مسلسل در دست من نباشد این جمعیت می نشیند و به حرف من گوش می دهد؟
نوجوان پاسخ می دهد:
- نه...  شما که آدم سرشناسی نیستی و اسم و رسمی نداری. اما دیدی که به سخنران جلسه، که این همه  حرف زد گوش دادند و صدایی از کسی در نیامد.
احمد با صدای بلند می خندد. صدای خنده­ی او سکوت سالن را می شکند همه­ی نگاه­ها به طرف او برمی گردد. احمد خودش را در صندلی چرخدارش جمع می کند و آهسته می گوید:
- کجا گوش دادند؟ همه خواب بودند.
و باز بی توجه به جو ترس و وحشت حاکم بر فضا، غش غش می خندد.
مرد جوان نگاهی به جمع ما می اندازد و ما خودمان را هر چه بیشتر پشت ستون پنهان می کنیم.
مرد جوان نگاهش را از ما برمی گیرد و رو به جمعیت می کند و می پرسد:
- این جلسه برای چه تشکیل شده است؟
مردی از میان جمعیت جواب می دهد:
- برای راهیابی.
مرد جوان حرف او را تکرار می کند:
- برای راهیابی؟
و سپس می پرسد:
- برای یافتن چه راهی؟
مرد می گوید:
- یافتن راهی برای استقرار صلح.
- صلح با کی؟
کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان ،از نوجوان که هنوز رو به صحنه ایستاده است می پرسد:
- تو می دانی؟
- بله... برای گریز از جنگ که خانمانسوز است.
مرد جوان می پرسد:
- اگر جنگ نباشد صلح می شود؟
نصف جمعیت جواب می دهد:
- بله ...صلح می شود.
مرد جوان می پرسد:
- و بعد از صلح چه می شود؟
زنی میانسال جواب می دهد:
- زندگیمان سروسامان می گیرد.
زن دیگری می گوید:
- می رویم سر خانه و زندگیمان...
مردی می گوید:
- صلح که باشد همه در صلح و صفا زندگی می کنیم.
مرد دیگری می گوید:
- کسب و کارمان رونق پیدا می کند.
مرد جوان سکوت می کند و سپس می گوید:
- حالا که صلح است و هنوز از جنگ خبری نیست. چون کسب و کارتان رونق دارد نمی خواهید جنگ بشود؟
پیرزنی می گوید:
- کارمان رونق دارد؟ نان بی روغن هم نداریم... رونق چی؟
زن دیگری می گوید:
- باز هم حالا بهتر است. حالا ما فقط نان نداریم... کار نداریم... آب نداریم... جنگ که بشود بدتر می شود... بچه هایمان را هم می برند.
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می پرسد:
- حالا صلح است؟
فریاد جمعیت بلند می شود:
- بله... حالا صلح است.
مرد جوان می گوید:
- شما صلح را دوست دارید؟
جمعیت جواب می دهد:
- بله ما صلح را دوست داریم.
- برای همین در این جلسه شرکت کرده اید؟
جمعیت یک صدا پاسخ می دهد:
- بله... برای همین در این جلسه شرکت کرده ایم.
مرد جوان می گوید:
- با میل و خواست خودتان به اینجا آمده اید؟
- بله... با میل و خواست خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان باز می پرسد:
- با پاهای خودتان به اینجا آمده اید؟
- بله... ما با پای خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان در صحنه قدم می زند. سمت و سوی مسلسل اش رو به مردم است. در میان سکوت مطلقی که بر سالن سایه گسترده است ناگهان احمد فریاد می زند:
- من... با... پای... خودم... به... اینجا... نیامده ام.
مرد جوان سرک می کشد و با آنکه میکروفون، صدای او را به خوبی به ما که ته سالن نشسته ایم می رساند با فریاد می گوید:
- کسی که پشت ستون جا خوش کرده ای بیا بالا...
احمد فقط می خندد.
مرد جوان می گوید:
- من  ترا نمی بینم. از آن پشت بیا بیرون
مهری صندلی چرخدار احمد را هل می دهد. حالا همه احمد را به خوبی می بینند... نگاهها به سمت او برمی گردد.
احمد خونسردانه به مرد جوان نگاهی می اندازد و می گوید:
- حالا باید چکار کنم؟
مرد جوان می گوید:
- بیا بالا
احمد به صندلی چرخدارش اشاره می کند و می گوید:
- چه جوری ؟ من که پا ندارم.
در این موقع سروصدایی به گوش می رسد... چند نفر از گوشه و کنار به سرعت می دوند که خود را به در سالن برسانند. مرد جوان لوله­ی مسلسل را به طرفشان می گیرد:
- برگردید... بنشیند سرجایتان... بیرون خبری نیست... رفقای من مسلح هستند و پشت در ایستاده اند... راه فرار نیست. من که از اول گفتم که با شما کاری ندارم... من و شما فقط با هم گفتگو می کنیم.
سپس سرش را به طرف احمد می چرخاند:
- بیا بالا... اینهمه آدم صلح جو و عدالت خواه... کمکت می کنند.
کسی از جایش تکان نمی خورد.
نوجوانی که سوال می کرد هنوز ایستاده است. می گوید:
- من می توانم کمک کنم.
و به طرف احمد می رود. نوجوان دیگری هم داوطلب می شود که کمک کند. آن دو، صندلی چرخدار احمد را به سمت صحنه می برند. صندلی را پایین، دم پله ها می گذارند و سپس به کمک هم احمد را بالا می برند و او را روی یک صندلی که پیش از آن زن خواننده روی آن نشسته بود می نشانند. در چهره­ی احمد از ترس خبری نیست. لبخند تمسخر آمیزی بر لب دارد. مرد جوان از پارچ آبی که روی میز است در لیوان، آب می ریزد و می گوید:
- بفرما... آب.
احمد می خندد:
- ممنون... حالم خوب است... شما بفرمایید!
مرد جوان می گوید:
- اسم شما؟
و میکروفون را به طرف دهان احمد می برد.
احمد با صدای قوی و با لحنی مسخره می گوید:
- مخلص شما احمد.
مرد جوان می پرسد:
-چرا روی صندلی چرخدار نشسته ای؟
- چرا ندارد. معلولم.
- مادر زادی؟
- به من نمی  آید که از جنگ برگشته باشم؟
مردم می خندند. یک لحظه یادشان می رود کجا هستند و در اطرافشان چه می گذرد.
مرد جوان می گوید:
- از کدام جنگ؟
احمد با خنده می گوید:
- از جنگ ایران و عراق.
چند نفر از گوشه و کنار می گویند:
- از جنگ حق علیه باطل.
احمد قهقهه می زند... آنقدر می خندد که اشک از چشمانش سرازیر می شود.
مرد جوان می گوید:
- چرا می خندی؟
- خنده ندارد؟ بنظر شما خنده دار نیست؟ یک پسر هیجده ساله­ی سرباز چه می داند که حق کدام است و باطل کدام؟
- پس چرا رفتی؟
احمد پوزخندی می زند و می گوید:
- به همین دلیل که حالا این بالا نشسته ام و به سوال شما جواب می دهم.
مردی از میان جمعیت می گوید:
- به خاطر صلح.
مرد جوان سوالش را تکرار می کند:
- پرسیدم چرا رفتی؟
- گفتم که... مثل همین حالا که شما مرا به روی سن آورده اید.
مرد جوان اخم می کند:
- من... من از  تو خواهش کردم و تو قبول کردی. زوری در کار نبوده است.
احمد می خندد و به مسلسل اشاره می کند:
- من چیزی در دست ندارم.
- از ترس؟
- بله... ترس و وظیفه
مرد جوان با حیرت می گوید:
- ترس را می فهمم اما وظیفه؟
- عادت... عادت... ترس... عادتی که به وظیفه تبدیل می شود...
مرد جوان می گوید:
- از این حرفها بگذریم... حالا چه می گویی؟ صلح می خواهی یا جنگ؟
احمد می پرسد:
- بین صلح و جنگ چیز دیگری نیست؟
مرد جوان می گوید:
- چرا هست.
احمد می گوید:
- مثلا؟
مرد جوان لبخندی می زند و می گوید:
- مرگ!
جمعیت کلمه­ی مرگ را تکرار می کند.
- مرگ؟... مرگ؟... مرگ؟
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
- این ترس که شما را فرا گرفته است از مرگ بدتر است.
جمعیت می گوید:
- ما صلح و عدالت می خواهیم نه مرگ.
احمد بی اختیار می گوید:
- شما همین حالا هم مرده اید.
و غش غش می خندد.
احمد باز می گوید:
- پس خیال می کنید زنده اید؟
از میان مردم چند نفر با شیون و زاری می گویند:
- بگذار برویم... نوشته می دهیم که دیگر در این جور جلسات شرکت نکنیم.
مرد جوان اعتنایی نمی کند... دوباره می پرسد:
- کسانی که صلح می خواهند دستشان را بلند کنند.
جمعیت همزمان که دستهایشان را بالا می برند با فریاد می گویند:
- صلح... صلح
مرد جوان می گوید:
- شما صلح می خواهید؟
جمعیت یکصدا فریاد می زند:
- بله ما صلح می خواهیم.
مرد جوان می خندد.
- نمی خواهید؟
جمعیت فریاد می زند:
- می خواهیم ...می خواهیم.
مرد جوان با فریادی آنها را ساکت می کند و می گوید:
- شما صلح نمی خواهید. تسلیم هستید، تسلیم نظرات بالا دستی ها. تسلیم واخته، بزرگترهایتان هم تسلیم زورند... تخم آنها را هم کشیده اند. از چه چیز می ترسید؟ چند قرن دیگر می خواهید بترسید و زاد و ولد کنید؟ تاکی می خواهید با خفت... خواری، ترس و تسلیم زندگی کنید؟ اسم این "روزمرگی" زندگی است؟
احمد می خندد و با لحنی جدی که شبیه صدای همیشگی او نیست می گوید:
- نه... این زندگی نیست... این روزمرگیست.
مرد جوان می گوید:
- پشت در سالن از افراد مسلح خبری نیست... برای ترساندن شما گفتم... آنجا هیچکس نیست فقط من هستم و همین مسلسل... اگر این مسلسل در دستم نبود هیچکدامتان به حرفم گوش نمی دادید. بین شما یک آدم جاندار نبود که بپرد و این ماس ماسک را از من بگیرد و ببیند که دروغی ست. این مسلسل خالی ست و از بمب هم خبری نیست فقط هفت تیرم یک گلوله دارد آنهم برای مغز خودم ...
و رو به احمد می کند و می گوید:
- بهتر نیست که آدم بمیرد تا در میان این تخم کشیده ها زندگی کند؟
احمد به علامت تایید سر تکان می دهد.
آنگاه مرد جوان هفت تیری از جیب کتش بیرون می آورد، می گذارد روی پیشانی ­اش و ماشه را می کشد...
مغز آغشته به خون او روی سر و صورت احمد می پاشد. احمد هنوز لبخند کمرنگی به لب دارد. با آرامشی وصف ناشدنی لیوان آب را بر می دارد و یک نفس سر می کشد. جمعیت، گریان و شیون کنان به طرف در سالن هجوم می برند...
من همانجا ایستاده ام... مهری هم... بهروزهم و به صحنه چشم دوخته ایم. احمد مثل یک مجسمه سنگی همانجا نشسته است و لبخند می زند.
چشمانم را که باز می کنم و وحشت زده که به دوروبرم چشم می دوزم می بینم که در اتاق خودم هستم. ساعت شش و نیم صبح پنج شنبه است و من خیس عرق در تختم نشسته ام و گریه می کنم... بیرون برف تندی می بارد.
 
      مینا اسدی -اکتبر دوهزار و هفت. استکهلم...بر گرفته: از کتاب منتشر نشده ی"کسی در کنار من دندان خون آلودش را تف می کند".


"چهارشنبه سوری"

 بیش از پنج هزار ایرانی وطن پرست و غیور برای حفظ و حراست از آداب و سنن کشور باستانی ما در مراسم چهارشنبه سوری امسال شرکت کرده و با پریدن از روی آتش و خوردن آش رشته و کباب کوبیده و برگ و همچنین کله پاچه، مشت محکمی بر دهان امپریالیسم جهانخوار و رژیم خونخوار جمهوری اسلامی کوبیدند!

بنده – سیما ساعی نویسنده عکس فوری از روبرو – این فرصت گرانبها را غنیمت شمرده و برای تهیه ی خبر، خود را به مرکز این کارزارعظیم درمیدان فوتبال منطقه ی هالونبری در استکهلم رسانده و از نزدیک شاهد و ناظر مجاهدت و جان فشانی مهاجران و تبعیدیان عزیز بوده و از خداوند متعال برای این ملت همیشه در صحنه آرزوی سعادت وسلامت و ادامه ی مبارزه نمودم.

آنچه در زیرمی خوانید دیالوگ انتقادی این جانب است با چند تن از شرکت کنندگان محترم که امیدوارم برای هر چه بهتر شدن این گونه مراسم در سال های آتی مورد توجه مسئولان برگزاری "چهارشنبه سوری در تبعید" قرار گیرد. 

***

بنده: خانم عزیز ممکنست بفرمایید امروز چه روزی ست؟

خانم عزیز: امشب آخرین چهارشنبه سال است که در فرهنگ باستانی ما به آن "سوری" می گویند. به همین مناسبت والدین این جانب اسم بنده را سوری گذاستند.

بنده: به به ... سوری خانم ... ممکنست بفرمایید که ....

ایشان: بگو "سوری جون" امشب شب اتحاد؛ مبارزه؛ برابری و برادری ست. من و شما نداریم. بگو "تو"

بنده: بسیار خوب "تو". سوری جون، ممکنست بگویی به چه دلیل از روی آتش می پرند؟

سوری جون: یعنی تو نمی دونی؟ بگو جون تو!

بنده: جون تو....

ایشان: خوب معلومه، هدف، مبارزه با رژیم ددمنش جمهوری اسلامی و براندازی حکومت جهل و خرافه است. ما ضمن پریدن از روی بته ها و ریختن زردی مان در شعله ها و منتقل کردن سرخی آتش به صورت زرد و زارمان، از خداوند می خواهیم که شر این حکومت را از سر ما کم کرده و انشاالله سال دیگر در میدان امجدیه سابق از روی آتش بپریم.

بنده: با تشکر از تو... شما پسر جان ممکنست بگویی از مراسم امشب چه می فهمی؟

ایشان: آش می خوریم .... کباب می خوریم... دخترها از روی آتش می پرند...

بنده: چرا خودتان نمی پرید؟

ایشان: ما برای پریدن نمی آییم. می آییم که دخترهای ایرانی را که از روی آتش می پرند تماشا کنیم و جشن بگیریم!

بنده: نگفتید چرا خودتان نمی پرید؟

ایشان با نیش تا بنا گوش باز: برای این که ما چیز نشان دادنی نداریم!!

بنده: ممنون از شما... شما آقای عزیز... شما در باره ی چهارشنبه سوری چه می دانید؟

آقای عزیز: بنام خدا و خلق قهرمان ایران؛ ما می آییم که این همه ایرانی را یکجا ببینیم و به آن ها اطلاعیه و اعلامیه بدهیم و بعد برویم. این روز عزیز تنها روزی است که هموطنان گرامی را ملاقات نموده و به زور به آن ها اعلامیه می دهیم، هر چند که این ها اعلامیه ها را نخوانده و در آتش انداخته و از روی آن می پرند، اما در هر صورت ما خوشحالیم که به وظیفه ملی و میهنی خود عمل کرده و به مبارزات خود تا نابودی رژیم آخوندی ادامه می دهیم!

بنده: موفق و موید باشید. شما خانم عزیز، هدف شما از شرکت در این روز مبارک و میمون چیست؟

خانم عزیز: هدف بنده ... هدف بنده، همین جا نوک زبونمه ها، ولی راستش خجالت می کشم.

بنده: خواهش می کنم بگویید. خجالت نداره. حتما راستش را هم بگویید. می دانید ما روزنامه نگاران دوست نداریم که به مردم دروغ تحویل بدهیم!

ایشان درگوشی: می آیم یک شوهر ایرانی پیدا کنم.

بنده با تعجب: توی این شلوغی؟

ایشان با کرشمه: پس چی؟ پارسال توی همین شلوغی یکی پیدا کردم!

بنده: به به مبارک است. پس به سلامتی رفتید به خانه ی بخت.

ایشان: بله تا دم درش رفتم ولی برگشتم. آخه شوهره زن داشت!

بنده: عجب عجب. چه فاجعه ای. به شما نگفت که زن دارد؟

ایشان: چرا گفت. ولی من فکر می کردم زنش خارجی است.

بنده: خوب زن، زن است... دیگر خارجی و داخلی ندارد.

ایشان با تغیر: خیلی هم دارد... زن سوئدی که دردسر ندارد. چمدانش را می بندی می دهی دستش!!! یارو زن ایرانی داشت، آن هم چه زنی. هنوز هم ول کن معامله نیست. شب و نصف شب تلفن می کند خانه ی ما و توی گوشی خرناسه می کشد و فحش های چاروداری می دهد.

بنده: عجب زن بی نزاکتی؟ حالا ممکنست فایده های دیگر چهارشنبه سوری راتعریف کنید؟

ایشان در حال رفتن: فایده اش را که گفتم. بگذار عیبش را بگویم. عیبش اینه که خبرنگارهای روزنامه ها و رادیوهای محلی زاغ سیاه آدم را چوب می زنند و نمی گذارند ما اهداف خودمان را دنبال کنیم و به نتیجه ی نهایی برسیم.

بنده با شرمندگی: ببخشید... بروید تا دیر نشده اهداف عالی خود را دنبال کنید. آقا، آهای آقا، با شما هستم. شما از شرکت در این غروب دل انگیز چه منظوری دارید؟

ایشان: بنده... بنده هیچ منظوری نداشته و فقط برای تماشا آمدم. آمدم تعجب کنم. آمدم شاخ در بیاورم. آمدم دم در بیاورم. آمدم ببینم این ایرانی های محترم کی از این همه عیش و عشرت خسته می شوند.

بنده: ای آقا، سخت نگیرید. این بیچاره ها هم توی خانه دلشان می پوسد.

ایشان: خیلی ساده ای خانم جان، این ها شکر را با عسل می خورند. نمی دانند از شدت خوشی چه بکنند. شیر یا خط می کنند که بروند کاباره؟ بروند کنسرت؟ بروند سیزده بدر؟ بروند چهارده به جا؟ بروند تولد؟ اینها روزشمار خوشی دارند. دیگر سالگرد نمی گیرند، ماه گرد و روزگرد می گیرند و هی خوش می گذرانند.

بنده: بدی این کار چیست؟ شما چه ضدیتی با شادی و خوشی ایرانی ها دارید؟

ایشان افسوس خوران: هی هی ... هی هی .... اینها پرت اند شما هم پرت تر. حیف اون مملکت. حیف اون کوه ها ودره ها. حیف اون دشت ها و دریاها... خوشبخت آن حکومتی که دشمنانش این ها هستند. بی خبر، بی خیال، هپروت!

خانم ایشان: آقا محسن... آهای آقا محسن... از منبر بیا پایین، آمدیم خوش باشیم.

بنده: خانم جان، ممکنست شما هم نظرتان را راجع به چهارشنبه سوری بفرمایید؟

ایشان: بله. چهارشنبه سوری روز و شبی است فرخنده برای همه ایرانیان خارج از کشور... و یک مبارزه است با رژیمی که نمی گذارد مردم شاد باشند. در این روز سعید ما به اینجا می آییم که خوش باشیم ولی آقا محسن نمی گذارد و می رود توی اعصاب ما. او یکریز پشت سر ایرانیان محترم غیبت می کند و از این که این نیروی عظیم در هیچ یک از تظاهرات سیاسی و اجتماعی شرکت نمی کنند ابراز انزجار کرده و باعث حرص و جوش خانواده ی محترم خود شده و نمی گذارد ما عظمت این روز باستانی را به جهانیان نشان داده و از بیگانگان زهر چشم بگیریم. به همین سبب بعد از هر چهارشنبه سوری، عرصه بر بنده تنگ شده و قهر کرده و به اتفاق بچه ها به خانه مادرم رفته و آقا محسن هم برای معالچه خونریزی معده به بیمارستان منتقل شده و در آنجا به دوا و درمان پرداخته و پس از تجدید قوا دوباره خود را به محل جشن های ایرانیان مبارز رسانده و معنی دمکراسی را ندانسته، از آن ها سلب آزادی می نماید و موجبات شرمندگی بنده و اطفال بیگناه ما را فراهم می سازد.

بنده: چه حکایت غم انگیزی، خدا به شما صبر و طاقت عنایت فرماید. شما دختر خانم اینجا چکار می کنید.

دختر جوان: متاسفانه من افتخار زیارت هموطنان گرامی مقیم ایران را نداشته و فقط تعریف آن مرز و بوم را از پدر و مادر عزیز شنیده ام و به همین دلیل سالی یک بار به اینجا آمده و با آداب و رسوم والدین محترم خود تجدید عهد می کنم. در این روز باستانی که یادگار اجداد و نیاکان پدر و مادر ماست بنده می بینم که ایرانی ها نه تنها به حرف امام راحل گوش فرا نداده و صبر انقلابی ندارند، بلکه از این کشور هم رعایت نوبت را یاد نگرفته و معنی صف راندانسته و در صف آش رشته و کباب و ساندویچ مغز و زبان، مردان گنده و غول پیکر، ما دختران جوان و لاغر را هل داده و خودشان جای ما را می گیرند و در صورت اعتراض، به ما فحش های رکیک داده و به پک و پهلوی ما سقلمه زده و به ما چشم غره می روند و ما از ترس آبرو، جایمان را با آنها تعارف کرده و از اولین دقایق تا پایان مراسم و تمام شدن غذا جای خودمان را به آدمهای قوی تر داده و خود گرسنه و تشنه ته صف می مانیم وبرای خالی نبودن عریضه لبخند می زنیم و ته دلمان حرف شاعر محترم که گفته در نظام طبیعت ضعیف پامال است را به جان و دل پذیرفته و لام تا کام حرف نمی زنیم.

بنده: خیلی عجیبه. واسه بنده که تا بحال از این اتفاقات نیفتاده!.... بنده به هیچکس اجازه نمی دهم که جای بنده را در هیچ صفی گرفته و در این بازار گرم جامعه مدنی به اینجانب زور بگوید. شما هم باید از شنیدن زور پرهیز کرده و مبارزه با افراد زورگو را یادگرفته و .... اوا چه خبر شده ؟.... آقای محترم چرا هل می دی.... مگر از سال قحطی آمدی.... غول بی شاخ و دم زورت به ما رسیده؟.... آخ پام... آخ کمرم... کفشم... دفترم... دیالوگ انتقادی ام.... نوبتم...!!!!!!! 

 

برگرفته از کتاب "عکس فوری از روبرو"

نوشته ی: "سیما ساعی" 


"سیما ساعی نام مستعار مینا اسدی است"



آیینه دار فرعون

گفتند:

 ریشه داریم

  درآب و خاک این دشت

  گفتی به تیشه داران

 از ریشه ها گذشتند

    غافل ز وحدت خاک

     با آب و دشت و ریشه.

 

  گفتند:

      فرصتی ده

      تا نور مه بتابد

      بر سایه سار این خاک

 گفتی نقابداران

 با سنگ های بسیار

 از شیشه ها گذشتند

    هرگز شنیده بودی

    خشمی چنین بجوشد

    از بند بند شیشه؟

 

 دیدی چگونه امروز

 هر تن  هزار تن شد

 هر لب هزارفریاد؟

  دیدی ترا چگونه

  بر جای خود نشاندند

  با آنکه گرگ بودی

 حتا شغال ها هم

            خط ترا نخواندند؟

   

 دانسته ایم اینک

 "آسایش دو گیتی

          تفسیر این دو حرف است"

  با دوستان بسازیم

  بر دشمنان بتازیم

 

   ای طبل ؛ طبل خالی

  بانگ بلند ظاهر

  ابلیس وحشت و مرگ

  آیینه دار فرعون

  دریاب لحظه ها را

                روز دگر نمانده

 

       مینا اسدی « از دفتر شعر از میان گمشده ها» 8 آبان 1357



جان جوون پرت شكستني نيست

 
جان جوون پرت شكستني نيست
پرنده جان بال تو بستني نيست
عهد تو با گلهاي سرخ مردم
يقين دارم سست و گسستني نيست
جوانه ي كوير وحشت و مرگ
خاطره ات ز ياد رفتني نيست
تا روز و روزگار ما چنينه
برو برو كه راه تو همينه


سراسر خاک را

سراسر خاک را
چشمه ی خون کرده ای
جنایت و جهل را
ز حد برون کرده ای
وقتی مرا می زنی
وقتی مرا می کشی
چگونه من به گویم
برادر پا سدار
گل به تفنگت بزن



It will be possible Again, yes….

 
Instead of the farm, they harvested the farmer

Instead of bread, bullets were equally distributed

The strength of the workers, was purchased by oppression

Again, all girls died of hunger

Again, they became content with her poverty

***

The night made up untrue stories of her justice

Again, the demon of fear and death descended

                         “On this land, and declared:

                           The thistle is better than jasmine”

The yellow poison of autumn attacked the dense jungle

Again, on the breath of the freedom’s lovers

Blew the scream of the demon and extinguished the light

Again, the simplest word was showered with bullets

Again, whatever land there was, became the tomb of friends

Again, whatever we wove became undone in the wind

***

Hail, the power of the lovers at home

Hail, the power of the lovers in exile

It will be possible again to grow flowers in the garden

It will be possible again to grow green in the plain

It will be possible to pass happy homes

It will be possible to bear children’s song

It will be possible to talk of love and be beautiful

It will be possible,

If we unite with the expecting eyes

of whom hurt by the night

If will be possible,

If the night of silence,

The night of fear and our despair is defeated friends

Hail, the power of lovers in exile

Hail, the power of lovers in Iran.

 

By: Mina Assadi-1984 Stockholm

Translator: F. Shirzad

 



شرح بي شرحي ست شرح حال ما...

 

يورش وحشيانه ي ماموران مسلح دولت عراق، به پايگاه مجاهدين در شهر" اشرف"، سيلي محكمي ست به چهره ي همه ي تبعيديان... دربدران... و آوارگان رانده شده از ميهن.

و روشن است كه اين فاجعه، با حضور و همكاري عاملان قتل عام مردم ايران انجام مي پذيرد...

و نشانه ي بي شرمي و  وقاحت رژيمي ست كه براي ماندن بر مسند قدرت، از هيچ جنايتي روي گردان نيست...

و نشانه ي روبه مرگ بودن رژيمي ست كه هيچ صداي مخالفي را تاب نمي آورد و هيچ اعتراضي را برنمي تابد...

و نشانه ي بي اعتنايي سردمداران جهان به حقوق بشر است.

هيچ نقطه اي از جهان براي دگرانديشان ايراني، مامني امن نبوده و نيست.

دگرانديش ايراني در هيچ كجاي زمين، سرآسوده بر بالين نمي گذارد اگر به گونه اي بينديشد كه با تفكر رژيم ايران سر سوزني فرق داشته باشد.

هر روز خبر شكنجه ... ترور ... تيرباران ... و اعدام، گم شدن جوانان در كوچه و خيابان... جستجوي بي ثمر مادران و پدران سرگردان و پريشان براي پيدا كردن فرزندان ... و  بازيافتن جنازه هاي آنان در مرده شوي خانه هاي شهرهاي ايران.

سازماني را نمي شناسم كه به حقوق بشر ادعايي اش باور داشته باشم... و تجربه ي تلخ ساليان، به من نشان داده است كه در چشم مراجع  "به اصطلاح" بين المللي، "بشر" با "بشر" برابر نيست و همه ي انسان ها به اندازه ي هم حق زيستن و نفس كشيدن ندارند.

جهان را ميان "جهان اولي" ها و "جهان سومي" ها قسمت كرده اند. جان "جهان اولي" ها را مثقالي مي كشند و جان جوانان ما را  خرواري.

چگونه مي توان يورش ماموران دولت عراق را با اسلحه هاي مرگبار و "چماق" و "ميخ و سيخ" به انسانهاي بي سلاح، درگيري نام نهاد...

چگونه مي توان در برابر اين بي شرمي خاموش ماند.

چگونه مي توان بر اين هجوم بي امان و بر كشتار پناهندگان ديده فرو بست.

نمي توان با هيچ بهانه اي حقوق انساني ساكنان شهر اشرف را ناديده گرفت.

كشتار ساكنان بي دفاع شهر اشرف، به همان اندازه شرم آور و محكوم است كه كشتار جوانان...زنان... معترضان... آزاديخواهان و مبارزان در جاي جاي آن ميهن ويران.

دفاع از انسان و حق او هيچ مرزي نمي شناسد... و هيچ اما و "اگر"ي را نمي پذيرد...

سكوت نكنيم... خاموش ننشينيم... باشيم... و اين جنايات را برنتابيم ....

 

پنج شنبه سي ام جولاي سال دو هزار و نه - استكهلم



ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است

 این یک نمایش تکراری است: بازگشت قهرمانان... استقبال ما از آنان با اشک و گل و لبخند.

قهرمانان می گویند: بفرمایید... ما می گوییم: خواهش می کنم شما بفرمایید.... قهرمانان می گویند: شما مردمید اول شما... ما می گوییم: شما رهبرید اول شما... 

قهرمانان نمی خواهند رهبر باشند... به قصد رهبری نیامده اند اما نمی توانند دل نازک تر از گل مردمان عاشق را بشکنند.

به شوق می آیند... اشک در دیده و بغض در گلو... فروتنان و مهربانان را بوسه باران می کنند... ما راه می دهیم... آنان می گذرند... اول آهسته قدم برمی دارند... به دقت، به اطراف خیره می شوند... شک می کنند... دو گام به جلو و یک گام به عقب... به پشت سرشان نگاه می کنند... ما دست می زنیم.... هورا می کشیم... گل می ریزیم... و آنها را به جلو می رانیم.... می ایستیم تا آنها بروند... بروند به قله ی افتخار و پیروزی... و آنها می دوند تا برسند قبل از آنکه ما پشیمان شویم... دوستشان داریم، دوستان ما هستند... عهد کرده اند... پیمان بسته اند. 

وقتی شوق و شور فرو می نشیند و منطق جای احساسات را می گیرد تازه به خود می آییم... ای دل غافل... نکند آنها که خودمان با سلام و صلوات بالانشین شان کرده ایم اول از همه خود ما را به خاک بنشانند...

دچار تردید که می شویم کمی دیرست... آنها بر اریکه ی قدرت تکیه زده اند و شمرهم جلودارشان نیست... نمی خواهیم باور کنیم... می گوییم: از خودمانند.... مبارزه کرده اند... اهل بخیه بوده اند... لابد حکمتی در کارست.

زمین زیر پایشان که سفت شد، برایمان شاخ و شانه می کشند... تهدید می کنند... سر و دست می شکنند و به خانه ها شبیخون می زنند.... دهان که به اعتراض می گشاییم به تیر غیب گرفتار می شویم... صداهایمان را خفه می کنند... دست مان به دامن کبریایشان نمی رسد. با تعریف و تعارف، همه ی کلیدها را به آنان سپرده ایم؛ اما آنها بدون هیچ تعارفی صدای جوانان، زنان و مردان را در سینه خفه می کنند... حتا نزدیکان و یاران خودشان را به بند می کشند. ساکت هم که باشی آنها فریاد می زنند و نفس کش می طلبند.  

بالای قله بودن خیلی کیف دارد... آن بالا بودن و مردم را سیاهی لشکر دیدن... ریز دیدن... کوچک دیدن ... حتا از مورچه هم کوچکتر دیدن ... خیلی کیف دارد که یک آدم به شکل و شمایل همه ی آدمهای دیگر باشد، از آنها چیز بیشتری هم بلد نباشد و یکباره دری به تخته بخورد و بشود محبوب توده های میلیونی... و بعد آنقدر بالا برود که به ماه برسد... توی ماه برود و از آن جا به آدمهای ساده دل احساساتی پوزخند بزند... خیلی کیف دارد که آدم به این بگوید بمان... و به آن بگوید بمیر...

با اینهمه ما مردم نه بقول شاعر آن دل عبرت بین هستیم که از دیده، عِبَر کنیم و نه ایوان مدائن را آئینه ی عبرت می بینیم.

اشتباه روی اشتباه... تکرار اشتباه... در یک دایره ی مدار بسته، دور باطل می زنیم... افسوس می خوریم و عبرت نمی گیریم...

همه ی ما این نمایشنامه ی تلخ را از بر می دانیم اما پای عمل عبرت و تجربه که می شود چشم و گوش بسته، دوباره به صحنه می پریم و همان نقش ها را به عهده می گیریم و از اجرای دوباره ی آن دچار شور و شعف می شویم.

* * *

حکایت آقای خاتمی، همان حکایت آقای رفسنجانی است. حکایت آقای رفسنجانی، همان حکایت آقای خامنه ای است. حکایت آقای خامنه ای، همان حکایت آقای خمینی است. و حکایت آقای خمینی، همان حکایت پیشینیان تاریخ است. همه به یک شکل عمل می کنند و ما مردم نیز به همان شکلی عمل می کنیم که نیاکانمان کردند... تاریخ خوانده و تاریخ نخوانده... چراغدار و بی چراغ... سر و صدا که بلند می شود، دیده ها و خوانده هایمان را از یاد می بریم... دوباره همان: شما بفرمایید... نه خیر شما بزرگترید شما اول بفرمایید... و میز را تقدیم از راه رسیده ی دیگری می کنیم... شعار می دهیم... وحدت می کنیم... هشدار دهندگان و نقد کنندگان را پس می زنیم... عجله داریم... می خواهیم برسیم... هر چه زودتر و سریعتر... و می رسیم... البته نه به آزادی ... بل به چاهی دیگر ... به شبی دیگر... به بن بستی دیگر... دیوار سنگی که سرمان را شکست نا امید و زخمی به کنجی می نشینیم با عینکی سیاه و خشم به یکدیگر ... و نفرت از یکدیگر... و آنان می تازند... می برند.... غارت می کنند... به بند می کشند... از دار و منار و جرثقیل آویزانمان می کنند... می کشند و تکه تکه می کنند و ما به نظاره ی سیاهکاری ها می نشینیم و از بیم جان سکوت می کنیم... تا آغاز اعتراضی دیگر... تا شروع قیامی دیگر... و دوباره با همه ی توش و توانمان به میدان می آییم... با جانمان به میدان می آییم با این قصد و اراده که دیگر فریب نخوریم... دیگر باور نکنیم ودل نبندیم... اما در نیمه های راه دوباره احساساتی می شویم... عاشق می شویم... عاشق "تازه واردی" که از رنگها و گلها سخن می گوید و چه بسا که در دستانش خنجری پنهان است ... و می رویم با تصاویری از آشنای تازه که گرم و شیرین حرف می زند... می رویم به دنبال حرفها... قولها.... وعده ها و تصاویر... کشته می دهیم... راه باز می کنیم و تصاویر جان می گیرند... قدر می بینند و بر صدر می نشینند... و پس از اطمینان از محکم بودن جایشان، به ما چنگ و دندان نشان می دهند... 

"- پس از عبور از دروازه های شهر چه کنیم؟

  • قبل از همه آن زنانی را تیرباران کنید که بیرون دروازه، راه ما را گلباران کردند!"

* * *

و اما حکایت این مراد تازه نیز تماشایی و شنیدنی ست.

"خاتمی" یا مراد تازه، به مریدانش پشت می کند... اخم می کند... پشت چشم نازک می کند... می توپد... به نصیحت و وصیت و التماس و درخواست آنان اعتنایی ندارد... منتخب دوستان است و به کام دشمن... با قاتلان مریدانش حکم می زند و اطلاعیه ی مشترک می نویسد... دیگر به عاشقانش نیازی ندارد و نمی خواهد معشوق آنان باشد. به هزار زبان می گوید که ولش کنند، اما عاشقان و مشتاقان و امیدواران بر سرزنان و ترانه خوان سر در قفایش نهاده اند که:

"تو کمان کشیده و در کمین

که زنی به تیرم و من غمین

همه ی غمم بود از همین

که خدا نکرده؛ خطا کنی"!

* * *

متاسفانه بخش وسیعی از روشنفکران، با تمام تجربه هایشان باز هم به کسانی امید بسته اند که دارند با هزار حیله، این رژیم آدمخوار را از زیر ضرب مردم بیرون می برند.

رزیم اسلامی یک جناح و دو جناح و صد جناح هم که باشد حاصلضرب، یکی است: حفظ نظام اسلامی. اصلاح طلبی دینی جان آنها را نجات خواهد داد و عمر