MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



حرف، حرف میاورد باد، برف...



شب خوش گرم ...من از هوا خوشترم که نوه ی شش ماهه ام را پس از دو هفته دیده ام و تا به بیداری وبازی تن دادنشسته ام به فکر تنهایی ام در بازگشت به خانه نیندیشیده ام و فکر عوض کردن دو قطار در ساعت ده و نیم شب به خاطرم خطور نکرده است.میدوم که به قطار اول برسم.سه ایستگاه تامرکز شهر... و باز در پله های برقی مسیر بدوم که قطار بعدی را از دست ندهم..همه ی زندگیم دویدن به دنبال چیزی بوده است..آبستن ...با کالسکه ی پسر اول ...با کالسکه ی پسر دوم و به همراه پسر سه ساله در کنارم ..با دوچرخه ...پسر اول سوار سه چرخه و پسر دوم پشت دوچرخه ی خودم ، بسته با دو کمربند که نیفتد. با آنها تنها بودم و مادری نگران که مبادا دوچرخه برگردد و سر بچه ام بشکند.نه از زر خبری بود نه از زیور ...نه مرد و نه ماشین .در خانه ام بروی همه باز از زن و مرد و کودک و جوان...و من شاد و آزاد دم اجاق ایستاده و آشپز مهمانان ناشناس گریخته از بند و زندان... وجای من وجان من در اختیار آنان...
در ایستگاه دوم چشمم به دو دوست می افتد با یک مرد ،که من نمی شناسم...دوستان را در آغوش میگیرم و به مرد همراه شان سلام می کنم .. . حالا نمی ترسم .آنها سوار همان قطاری می شوند که به خانه ی من می رود.از یک سمینار بازگشته اند و تا رسیدن قطار ده دقیقه ای وقت داریم.دوست در تبعید هنوز و تا اطلاع ثانوی دوست من است و من از بودن او در این شهر احساس امنیت می کنم ...دوست در ایران ،تا وقتی که در کشور دیگری بود دوست بود ...هم خودش و هم خانواده اش . هر هفته تلفنی حرف می زدیم و به هم نامه می نوشتیم و فاکس می کردیم . حضورش در این جا مرا با چهره ی تازه ای آشنا کرد که در گذشته ندیده بودم .و نمی شناختم..پس رابطه ای نبود و اگر در دیداری بیاد گذشته ها،یادها«أ جرقه ای میزدند در ثانیه ای خاموش می شدند و نا پایدار و آه و افسوس...و می گذشت تا دیدار نابهنگام دیگر.و این بار شاید آخرین دیدار.
از دوست تبعیدی آدرسی را می پرسم که صدای خشمگین و تحقیر آمیز دوست قدیمی را میشنوم:
-یادته....پاشنه صناری می پوشیدی؟
به طرف صدا بر میگردم ناباور ...که ادامه می دهد..نمی دانم پاشنه صناری یعنی چه ....و می پرسم :پاشنه صناری؟ .چشمانش را با نفرت و تمسخر به من دوزد ...و می خندد :
- خدا ستار لقایی را بیامرزه ...چه چیز ها می گفت ..
تازه متوجه می شوم که می خواهد ار روز های روشن جوانی من برنامه ی هویت شفاهی بسازد...حواسم را جمع می کنم و سوال می کنم:
-پاشنه صناری یعنی چه ؟ 
مرد همراه توضیح می دهد:
-یعنی پاشنه بلند...
پاشنه بلند؟...همین حالا هم می پوشم یعنی...که چکاره بوده ام...پاشنه بلند پوشیدن اشاره به چیست؟ به دختران آزاد...یا به تن فروشان ناچار
دری وری می گوید
- تو رو پشت بام نرفتی ...الله و اکبر نگفتی ؟ فقط من رفتم؟ من اولین نفرم که به اشتباهم پی بردم...و ...
من ایبستاده با دهان باز...
- هه هه کمونیستی؟
- نه 
فرصت بحث نیست که بگویم دانش من هنوز به آنجا نرسیده است.
مر د همراه پا منبری خوان می شود که: خودم شما را دیدم که پرچم قرمز داشتی ...و من تا خودم را برای جواب آماده کنم دوست تبعیدی می گوید:
- مینا پرجم نمی خواهد ...از سر تا پا سرخ است ...از مو هایش... کیفش...تلفنش....دور بین عکاسی اش.... یعنی می خواهد به آنها بگوید انگار دزد گرفته اید ...این که مواضعش معلوم است 
و به من لبخندمیزند .من کیفم را بالا می برم و عکس "چه گوارا "را به او نشان می دهم فریاد می زند:
- چرا به آدمها می گویی که ما دوست بودیم ...من دوست تو نبودم ...ترا نمی شناختم ...و این بار ستار مرده را رها می کند و شاهد زنده می آورد :
-از شهیار قنبری ببرس...ما از دست تو فرار می کردیم.تو بیخودی خودت را به من نچسبان.... انگار از کره ی دیگری حرف می زند... نمی خواهد آدمهای غیر متمدن و عقب افتاده را که هنوز اجاق روشنی دارندبه یاد بیاورد .یادش می رود که ما در چند قدمی مرگ ایستاده ایم و هنوز خود جوانش را باد می زند.

شهیار و شعرش و ترانه هایش همیشه رفیق من بوده اندو ستار همیشه دوست که همه جا بقول خودش هوای" خواهر همیشه نگران" اش را داشته است .یکبار از او حرف درشتی نشنیدم که خودش نیست ویاران ما می دانند و عفت همسرش زنده است حی و حاضر وهنوز دوست.
سپس پای دوست رفته ی دیگر را به میان می کشد
-سهراب سپهری خواستگار تو بود ؟...من خواستگار تو بودم ؟ چرا دروغ می گویی؟
نگاهش می کنم از آدمی که در هپروت زندگی می کند انتظاری بیش از این ندارم.
-تو اصلن سهراب را دیده بودی؟...اصلن با من معاشرت داشتی...چه دوستی با من داشتی ؟
بناگاه خواهرم هما در برابرم جان می گیرد و سر زنش هایش و ملامت های همیشگی اش :تو که مدافع حقوق مردم هستی چرا جواب آدمهای بی چشم و رو را نمی دهی... از من یاد بگیر
که تا حرف از دهن کسی در نیامده ،جوابش را میگذارم کف دستش ...تا کی سر تکان می دهی و می گویی دشمن اصلی جای دیگر است و اینها مردمند. و حالشان خوب نیست ...به تو چه که حالشان بد است 
ودهان باز می شود و می گویم : از خودت و زندگیت خجالت بکش و خفه شو...اصلن تو کی هستی...
قطار می رسد . .زخم خورده و بریشان سوار واگن دیگر می شوم با این انتظار که دوست تبعیدی به بدی حالم پی ببرد و در کنار من بنشیند. 
تنها می نشینم و به سهراب فکر می کنم ...به سهراب دوست ...به سهراب خوب خودم که عشق بود ...که در ساعت درست مرد ...در وقتی که هنوز اینهمه جسد بر سرش آوار نشده بود..و نماند که ببیندبا شعرش چه می کنند .کسی که دوستی و دوست داشتنش واقعی بود. از مرده شاهد نمی آورم که دستش از جهان کوتاه است ،همین زنده که امروز به روی من شمشیر می کشد مهمان خانه ی من بود ...مثل فامیل...مثل برادر ...مثل پدر... مثل خواهر...مثل همه ی کسانی که آنقدر به آنها نزدیکی ،که هرگز جز دوست نمی بینی شان و مثل همه ی پناه آوردگان ناچار....که کلید خانه ام در دستشان بود .آی روزگار!


مینا اسدی..".خسته از سکوت."..چهارشنبه چهارم ماه یونی دو هزار و چهارده...استکهلم

 

mina.assadi@yahoo.com

 




 


فهرست

*سالگرد قتل های زنجیره ای * 

* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ* 

*سه نظر در باره ی یک مرگ *  

*منظره* 

* یکی بود...یکی نبود* 

«حوا و من» 

"معشوقه "...  

برای مریم حسین‌زاده  

«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم» 

امشب دوستی می‌میرد 

سکوتم را نکن باور 

ترانه‌ها 

تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است  

جا کش ها 

هفت سین "کارو"... 

من به روایت من 

ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف 

روز آفتابی هشت مارس 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد 

حیف از عمو هوشنگ 

ما خاموشان و نظم نوین جهانی 

آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد 

پشت ...و...رو (قسمت پنجم) 

پشت ...و...رو (قسمت چهارم)  

تنهایی 

فکرهای  

شما چندتا "لایک دارید"؟ 

شانزده سال گذشت 

یک پرسش و یک جواب 

این، همه ی حرف دل من نیست  

پشت ...و...رو (قسمت سوم)  

پشت ...و...رو (قسمت دوم)  

درآمد- پشت .... و ... رو 

شهلا تمام کرد 

برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!! 

همه با هم به سوی خدا برویم! 

از من گفتن...از شما نشنیدن... 

حرف، حرف میاورد باد، برف...  

حرف،حرف میاورد....باد،برف 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

در خواب نمیرید  

بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی 

یادش به خیر روز آشنایی  

به این گدا کمک کنید!  

و باقی بقایتان!  

او امید رضا میر صیافی بود 

«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو  

به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"  

زنی که سرخ می بافت 

زخم می خوریم  

دست بوس و پای بوس و کیف کش 

میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی 

آخرین دیدار  

... دگر ایشان دانند 

چاره ی کار 

آی...آی...آی...آی 

بیچاره مردم 

«آشتی» 

بی فردا 

سخنی با خوانندگان*خود کشی*  

*خودکشی* پنج... مینا اسدی  

خودکشی*چهار* 

خودکشی*سه*  

خود کشی *دو*  

خودکشی  

دلم برایت تنگ می شود  

رضا!؟  

از کابوس‌ها «دو»  

زنده باد ایرانیان استکهلم  

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...  

دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  

... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است 

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم 

از «کابوس ها»  

"چهارشنبه سوری"  

It will be possible Again, yes…. 

شرح بي شرحي ست شرح حال ما...  

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  

های های حیرانم 

هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم 

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  

امروز هر دست به یک سنگ نیاز دارد  

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...  

بیچاره ولتر  

چگونه شیر، موش شد!  

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی  

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....  

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد  

آی عشق ، آی عشق .... چهره ی سرخت پيدا نيست 

بماندیم و بدیدیم...  

در ستايش پای بريده ی « شاملو»  

شب تولد درياست... 

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم 

نه ... هرگزنمی خواستم و نمی توانستم بیازارم موری را که دانه کش است 

اولین نفر 

در سوگ زندگان