MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



"معشوقه "...



................
..برگرفته از «کتاب سه نظر درباره ی یک مرگ» مجموعه ی داستان های کوتاه ...1376 خورشیدی.(1997میلادی) ...
..............

از خانه که بیرون آمد صدای پای شتابزده ای را پشت سرش شنید. پیش از آنکه سر بر گرداند و صاحب صدا را ببیند زنی از کنارش گذشت و به شدت به او تنه زد. زن جوان بی اختیار گفت:
این چه طرز راه رفتن است؟ مگر کورید؟
زن مهاجم. روبروی زن جوان ایستاد. سراپای اورا با تحقیر بر انداز کرد و گفت:
کور نیستم. می بینی که، دو چشم دارم شهلا، اما کثافات و خار و خاشا ک را نمی بینم. در یک لحظه زن جوان همه چیزرا دریافت. قلبش فرو ریخت و خون به چهره اش دوید اما به سرعت بر خود مسلط شد.
زن گفت: حتمن مرا به جای آورده اید. من همسر مردی هستم که شما را نشانده است و خرجتان را می دهد.
زن جوان به آرامی گفت :کسی خرج مرا نمی دهد. من مشکل مالی ندارم .ما عاشق هم هستیم.
زن پوزخندی زد و گفت: پس شما عاشق هم هستید !مگر ایشان چند تا دل دارند که در آن واحد عاشق چند نفر می شوند.
معشوقه به تندی گفت: باید بروم وقت دکتر دارم.
زن با صدای بلند خندید: وقت دکتر ؟ انشاالله خبری هست؟
ودر همان حال دستش را به طرف شکم معشوقه برد.
معشوقه گفت: نه خانم جان؛ همانقدر که شما پس می اندازید کافی ست.
زن محکم به بازوی معشوقه کوفت و خشمگین گفت:
-حالا کار فواحش به جایی رسیده که در امور زناشویی مردم دخالت می کنند؟ من نشانده ی کسی نیستم. با عشق ازدواج کرده ام و با غرور زاییده ام و همیشه هم مورد احترام و محبت شوهر م و خانواده ی او بوده ام و چیزی که بقول شما پس می اندازم ثمره ی عشق ما ست.
معشوقه در حالیکه بازویش را می مالید با لحن تمسخر آمیزی گفت:
با عشق و احترام ؟کدام عشق؟ اگر عشقی وجود داشت که شوهرتان آنرا در بیرون از خانه جستجو نمی کرد و به دنبال من نمی دوید.
زن گفت:
اگر به دنبال شما دویده است خاک بر سرش !مردها لیاقت فاحشه ها را دارند .اصلن خودشان فاحشه اند.
معشوقه گفت:
چرا ؟ چون دیگر شما را نمی خواهد؟ خودش که می گوید از اول هم شما را نمی خواسته و مایل به این ازدواج نبوده است.
زن گفت:
پس توقع داشتید که بگوید سالها برای به دست آوردن من تلاش کرده است ؟ می خواستید اقرار کند که هنوز عاشق من است؟ در آنصورت که نمی توانست شما را توی رختخواب ببرد . یادتان باشد که پانزده سال است که من همسر و مادر چهار فرزندش هستم .
معشوقه لبخندی پر معنی زد و گفت:
اینهمه بچه درست کردید که زیر پایتان را محکم کنید؟
زن گفت:
نه جانم از بس زیر پایم محکم بود بچه درست کردم . از شدت خوشبختی!
معشوقه گفت:
بچه درست کردن که دلیل خوشبختی نیست . خیلی از مردها عشقشان را جای دیگری پیدا می کنند و زنشان را برای بچه پس انداختن و کلفتی می خواهند.
زن با تردید پرسید.
خودش این مزخرفات را می گوید؟
معشوقه گفت:
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ وقتی روزی ده بار به من زنگ می زند و ابراز عشق می کند معلومست که به شما علاقه ای ندارد.
ووقتی قیافه ی زن را در هم دید لبخندی بر لب آورد و گفت:
چرا طلاق نمی گیرید؟
زن با چشمهای بیرون زده از خشم گفت:
منتظر صدور فرمان از جانب شخص شما بودم.  چی فکر کردید؟
خیال کردید به همین آسانی ها از زندگیم دست می کشم و او را دو دستی تقدیم شما می کنم؟ فکر کردید که او به خاطر یک فاحشه زن و چهار فرزندش را به امان خدا ول می کند؟
معشوقه گفت :
تا به حال با تو به احترام و ادب حرف زدم اما دیگر حوصله ام را سر بردی حرف دهنت را بفهم زن ! فاحشه تویی که با زور ورقه و قانون با مردی که دوستت ندارد زندگی می کنی ؟
زن گفت :
دوستم ندارد؟ پس می فرمایید بچه ها را از خانه ی پدرم آورده ام؟ اگر دوستم نداشت چرا با من ازدواج کرد؟ می فرمایید چند تا پاسبان و ژاندارم ایشان را با زور و تهدید سر سفره عقد نشاندند؟ وقاحت هم اندازه ای دارد.
معشوقه گفت:
وقیح تویی که روز روشن جلوی مردم را می گیری و توهین می کنی.
زن گفت:
توهین؟ واقعیت یعنی توهین؟ اگر شرف داشتی و هر جایی نبودی با مردهای زن و بچه دار چکار داشتی؟ اینهمه آدم مجرد توی کوچه و خیابان راه می روند. حالا تو باید یک کار ه عاشق شوهر من بشوی .واقعا خجالت نمی کشی؟
معشوقه گفت:
نه چه خجالتی. عاشق شدن که خجالت ندارد. بی عشق با کسی زندگی کردن خجالت دارد. این تویی که باید خجالت بکشی نه من.
زن لختی سکوت کرد و سپس صدایش را پایین آورد و انگار که دارد رازی را با معشوقه در میان می گذارد گفت:
بچه ی پنجم هم در راه است.
معشوقه وحشت زده گفت:
توقع داری دروغت را باور کنم.
زن در کیفش را باز کرد. کاغذی بیرون آورد و جلوی چشمهای معشوقه گرفت:
بفرمایید جانم اینهم جواب آزمایشگاه.
معشوقه نگاهی به کاغذ انداخت و رنگ از رویش پرید . بی اختیار گفت:
چطور می توانست این کار را بکند . به من گفته که اتاق خوابش را جدا کرده است و فقط به خاطر بچه ها در آن خانه زندگی می کند . آخر چطور می توانست این کار را بکند؟
زن گفت:
چطور ندارد ... از مردها همه کاری بر می آید تو چرا باید زندگیت را با این وعده ها خراب کنی .
معشوقه گفت:
از کجا معلوم که تودروغ نگویی . از کجا معلوم که با آزمایشگاه ساخت و پاخت نکرده باشی ؟
زن گفت:
محض اطمینان سر کار یکبار دیگر آزمایش می کنیم .
معشوقه گفت:
خاک بر سرش. چگونه می تواند با زن بی کلاسی مثل تو توی رختخواب برود.
زن گفت:
خاک بر سر خودت. بی کلاس تویی که شوهر مردم را می دزدی .
معشوقه گفت:
حالا که اینطور است ادامه می دهم . چهار تا بچه داشت باهاش بودم پنجمی هم بیاید مگر چه اشکالی دارد؟
زن گفت:
کور خواندی. این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست . چشمهایت را از حدقه در می آورم .
معشوقه گفت:
خواهیم دید.
زن گفت:
خواهیم دید.
معشوقه گفت.
آخر چطور می توانست؟
زن گفت .
زن ول فراوانست. وقتی زن می دهد. مرد چرا نکند ؟
معشوقه گفت .
از یک زن خانه دار توقع شنیدن حرف حسابی ندارم . باید با خودش حرف بزنم.
زن گفت:
آرزوی دیدار دوباره ی او را به گور خواهی برد.
معشوقه گفت:
حالا می بینیم !
زن گفت:
حالا می بینیم!

سپس همسر و معشوقه کیف هایشان را روی زمین ول کردند و به یکدیگر حمله بردند .
دقایقی بعد دو زن با لباسهای پاره. سر و روی آشفته و چهره های خراشیده و خونین وسط کوچه نشسته بودند و گریه می کردند!.


مینا اسدی -زمستان هزار ونهصدو نود و چهار-استکهلم*1994*

mina.assadi@yahoo.com

 




 


فهرست

*سالگرد قتل های زنجیره ای * 

* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ* 

*سه نظر در باره ی یک مرگ *  

*منظره* 

* یکی بود...یکی نبود* 

«حوا و من» 

"معشوقه "...  

برای مریم حسین‌زاده  

«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم» 

امشب دوستی می‌میرد 

سکوتم را نکن باور 

ترانه‌ها 

تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است  

جا کش ها 

هفت سین "کارو"... 

من به روایت من 

ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف 

روز آفتابی هشت مارس 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد 

حیف از عمو هوشنگ 

ما خاموشان و نظم نوین جهانی 

آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد 

پشت ...و...رو (قسمت پنجم) 

پشت ...و...رو (قسمت چهارم)  

تنهایی 

فکرهای  

شما چندتا "لایک دارید"؟ 

شانزده سال گذشت 

یک پرسش و یک جواب 

این، همه ی حرف دل من نیست  

پشت ...و...رو (قسمت سوم)  

پشت ...و...رو (قسمت دوم)  

درآمد- پشت .... و ... رو 

شهلا تمام کرد 

برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!! 

همه با هم به سوی خدا برویم! 

از من گفتن...از شما نشنیدن... 

حرف، حرف میاورد باد، برف...  

حرف،حرف میاورد....باد،برف 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

در خواب نمیرید  

بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی 

یادش به خیر روز آشنایی  

به این گدا کمک کنید!  

و باقی بقایتان!  

او امید رضا میر صیافی بود 

«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو  

به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"  

زنی که سرخ می بافت 

زخم می خوریم  

دست بوس و پای بوس و کیف کش 

میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی 

آخرین دیدار  

... دگر ایشان دانند 

چاره ی کار 

آی...آی...آی...آی 

بیچاره مردم 

«آشتی» 

بی فردا 

سخنی با خوانندگان*خود کشی*  

*خودکشی* پنج... مینا اسدی  

خودکشی*چهار* 

خودکشی*سه*  

خود کشی *دو*  

خودکشی  

دلم برایت تنگ می شود  

رضا!؟  

از کابوس‌ها «دو»  

زنده باد ایرانیان استکهلم  

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...  

دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  

... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است 

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم 

از «کابوس ها»  

"چهارشنبه سوری"  

It will be possible Again, yes…. 

شرح بي شرحي ست شرح حال ما...  

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  

های های حیرانم 

هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم 

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  

امروز هر دست به یک سنگ نیاز دارد  

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...  

بیچاره ولتر  

چگونه شیر، موش شد!  

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی  

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....  

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد  

آی عشق ، آی عشق .... چهره ی سرخت پيدا نيست 

بماندیم و بدیدیم...  

در ستايش پای بريده ی « شاملو»  

شب تولد درياست... 

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم 

نه ... هرگزنمی خواستم و نمی توانستم بیازارم موری را که دانه کش است 

اولین نفر 

در سوگ زندگان