MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



* یکی بود...یکی نبود*



برگرفته از«کتاب سه نظر درباره ی یک مرگ»مجموعه ی داستانهای کوتاه...1376 خورشیدی (1997) میلادی
..............
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . دختری بود زیبا و نجیب و سر بزیر که از هر انگشتش هزار هنر می ریخت . از خیاطی گرفته تا بافتنی و آشپزی و خانه داری و شوهر داری و بچه داری همه را فوت آب بود . این دختر هیچ چیز کم نداشت جز یک شوهر که بالاخره زد و بختش باز شد و شاهزاده ی رویاهایش سوار بر اسب سفید از راه رسید و او را با خود برد. او شد زن شاهزاده و شاهزاده شد شوهر او،وچه عزتی و چه شوکتی که وصف ناشدنی است . هر روز بوس و کنار بود و دیدن یار. مرد هی زنش را می بوسید . مرد هی با زنش می خوابید .مرد هی زنش را می بویید . کارشان بوسیدن و خندیدن و خوابیدن بود . دیگر اسم شوهر یک لحظه از دهان زن نمی افتاد :
« شوهرم می گوید که ....»
« اگر شوهرم اجازه بدهد ...»
« شوهرم دوست ندارد ...»
« اگر شوهرم رضایت بدهد ....»
هر روز این قصه تکرار می شد
هر شب این قصه تکرار می شد
زن از سپییده ی سحر می گفت : شوهرم
سر شب می گفت : شوهرم
نیمه شب می گفت : شوهرم
صبح و ظهر وعصر و شب و نصف شب فقط می گفت شوهرم ....
آنقدر خوشبخت بور که از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب می رُفت و می شُست .
خم می شد آواز می خواند .
راست می شد آواز می خواند .
می رُفت ،آواز می خواند.
می شست آواز می خواند .
بشکن می زد و می شست . آواز می خواند و می شست .
بغض می کرد و می شست . بغضش می شکست و می شست .
خانه ای داشت مثل دسته ی گل . آنقدر تمیز که می توانستی کف اتاقها غذا بریزی و بخوری .
زن آنقدر دلبسته ی مرد بود که خیال می کرد این سعادت ابدی ست.
اما دیری نپاٰيید که مرد فیلش یاد هندوستان کرد . یک روز از همه چیز خسته شد و فلنگ را بست و رفت .
رفت و رفت و رفت تا به سر کوهی رسید . آنجا دوتا خاتون دید .
حساب اولی را همانجا زیر اولین درخت رسید . شب ترتیب دومی را هم داد.
و اما بشنوید از زن که در خانه نشسته بود و اشک می ریخت . از هر صدای پایی چند متر می پرید هر چه نصیحتش می کردند که کار را یکسره کن . ولش کن مردک جفاکار را ، نمی شنید که نمی شنید .
هی غصه می خورد و اشک می ریخت . هی ناله می کرد و مشت به سینه می کوبید .
آنقدر گریه کرد و ناله کرد و غصه خورد تا گیسهایش مثل دندانهایش سفید شد . اما از مرد خبری نشد.
و اما مرد .. دوباره دوید و دوید و دوید و دوید تا بازهم به سر کوهی رسید . آنجا چهار خاتون دید . اولی جورابهایش را شست ؛ دومی لباسهایش را ؛ سومی تن و بدن خسته اش را مالید تا بالاخره مرد با خاتون چهارم خوابید . البته فردا شب و شبهای دیگر قصه تکرار شد و همینطور ادامه یافت تا هر چهار خاتون فیض بردند .
زن هر شب که با خدای خودش راز و نیاز می کرد می گفت :
-آخدا جان مگر من چه عیبی داشتم . کور بودم ؛ کچل بودم ؛ زشت بودم ؛ پیر بودم ؛ اجاقم کور بود ؛ پسرهای کاکل زری نزاییده بودم .
یک روز ؛ دو روز ؛ یک هفته ؛ دو هفته ؛ یک ماه ؛ دوماه ؛یک سال ؛ دو سال ؛ روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه بالاخره خداوند تبارک و تعالی به گریه ها و زاری ها و ناله های زن جواب داد .در یک روز زیبای بهاری ،دستی در خانه را کوبید . زن شتابان شانه ای به موهایش کشید و در را باز کرد .
همسایه ی روبرو را پشت در دید همراه یک پیرمرد مفنگی ریغو که دماغش را می گرفتی
جانش در می رفت . زن در یک نگاه شوهرش را شناخت ؛ قلبش شروع کرد تند تند زدن . مرد هیچ چیز نگفت. فقط همسایه گفت:
-خواهر مشتلق مرا بدهید .
زن گفت :
-ای به چشم .
و شوهر را به خانه برد ؛ همه ی کدورتها آب شد ،رفت زیر زمین .
بهترین اتاق خانه را داد به مرد .به بچه ها گفت به پدرشان احترام بگذارند و به او بالاتر از گل نگویند .
دوا و درمانش کرد، آش پخت، شاش شست و خلاصه همه ی زندگی اش را وقف شوهر بیمارش کرد .پیرمرد بیچاره هزار درد بی درمان داشت و نمی توانست سر پا بایستد و گرنه مرض نداشت که بر گردد !
زن هر روز خدا را شکر می کرد که دوباره خانه اش را روشن کرده است . و شوهر هر روز خدا را شکر می کرد که همسری وفادار و صبور به او عطا کرده است .عاقبت در میان پف پف و نم نم زن ، پیرمرد بیچاره ریغ رحمت را سر کشید و از دار دنیا رفت .
زن پیراهنش را پاره کرد و موهایش را دانه دانه کند ؛ چنان فریادهایی سر می داد و چنان شیونی می کرد که عرش خدا را به لرزه در می آورد .
باز کارش شده بود گریه و زاری، هر روز حلوا می پخت و می رفت سر خاک آن مرحوم.حالا دیگر از خدا می خواست که جانش را بگیرد و از این زندگی پر از خواری و ذلت نجاتش دهد .آخر زندگی بدون شوهر چه فایده ای داشت !
آنقدر اشک ریخت و زاری کرد تا بازهم خداوند مهربان صدایش را شنید و او را از روی زمین گرم بر داشت و برد زیر زمین سرد پهلوی شوهر محبوبش دراز کرد .آنها در آسمانها بدون حضور خاتون های مزاحم فرشته ی خوشبختی را در آغوش کشیدند .
از قدیم گفته اند : پایان شب سیه سپید است !!


مینا اسدی- دوازده دسامبرسال 1994-استکهلم

mina.assadi@yahoo.com




 


فهرست

*سالگرد قتل های زنجیره ای * 

* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ* 

*سه نظر در باره ی یک مرگ *  

*منظره* 

* یکی بود...یکی نبود* 

«حوا و من» 

"معشوقه "...  

برای مریم حسین‌زاده  

«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم» 

امشب دوستی می‌میرد 

سکوتم را نکن باور 

ترانه‌ها 

تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است  

جا کش ها 

هفت سین "کارو"... 

من به روایت من 

ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف 

روز آفتابی هشت مارس 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد 

حیف از عمو هوشنگ 

ما خاموشان و نظم نوین جهانی 

آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد 

پشت ...و...رو (قسمت پنجم) 

پشت ...و...رو (قسمت چهارم)  

تنهایی 

فکرهای  

شما چندتا "لایک دارید"؟ 

شانزده سال گذشت 

یک پرسش و یک جواب 

این، همه ی حرف دل من نیست  

پشت ...و...رو (قسمت سوم)  

پشت ...و...رو (قسمت دوم)  

درآمد- پشت .... و ... رو 

شهلا تمام کرد 

برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!! 

همه با هم به سوی خدا برویم! 

از من گفتن...از شما نشنیدن... 

حرف، حرف میاورد باد، برف...  

حرف،حرف میاورد....باد،برف 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

در خواب نمیرید  

بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی 

یادش به خیر روز آشنایی  

به این گدا کمک کنید!  

و باقی بقایتان!  

او امید رضا میر صیافی بود 

«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو  

به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"  

زنی که سرخ می بافت 

زخم می خوریم  

دست بوس و پای بوس و کیف کش 

میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی 

آخرین دیدار  

... دگر ایشان دانند 

چاره ی کار 

آی...آی...آی...آی 

بیچاره مردم 

«آشتی» 

بی فردا 

سخنی با خوانندگان*خود کشی*  

*خودکشی* پنج... مینا اسدی  

خودکشی*چهار* 

خودکشی*سه*  

خود کشی *دو*  

خودکشی  

دلم برایت تنگ می شود  

رضا!؟  

از کابوس‌ها «دو»  

زنده باد ایرانیان استکهلم  

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...  

دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  

... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است 

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم 

از «کابوس ها»  

"چهارشنبه سوری"  

It will be possible Again, yes…. 

شرح بي شرحي ست شرح حال ما...  

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  

های های حیرانم 

هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم 

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  

امروز هر دست به یک سنگ نیاز دارد  

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...  

بیچاره ولتر  

چگونه شیر، موش شد!  

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی  

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....  

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد  

آی عشق ، آی عشق .... چهره ی سرخت پيدا نيست 

بماندیم و بدیدیم...  

در ستايش پای بريده ی « شاملو»  

شب تولد درياست... 

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم 

نه ... هرگزنمی خواستم و نمی توانستم بیازارم موری را که دانه کش است 

اولین نفر 

در سوگ زندگان