MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



اولین نفر



«اولین نفر» که جلای وطن کرد، سیاسی بود. بعد پدر و مادرش که دلتنگ و نگران فرزندشان بودند آمدند. بعد همه ی فامیل، برادران، خواهران، عمه ها، خاله ها، عموها و دایی ها با اهل بیت سرازیر شدند و این هجرت، بخاطر اولین نفر بود که ممنوع الورود بود و فامیل تاب هجرانش را نداشت.
  
    « اولین نفر» زیاد هم سیاسی نبود. سیاسی بودن اگر قبل از انقلاب باعث بزرگی و نام می شد بعد از شکست انقلاب، جز سرافکندگی و تحقیر ثمری نداشت. پس آدم چه مرضی داشت که در چنین جوی سیاسی باشد و همه ی کاسه کوزه ها بر سر ناتوانش بشکند؟
 
    «اولین نفر» پس از ماه ها دربدری در کوه و کمر و آوارگی در این کشور و آن کشور همین که پایش در سر زمینی بیگانه استوار شد مبارزه را که کاری پُر دردسر بود و آب و نانی هم به همراه نداشت به کناری نهاد و به دنبال کاری مفید و فرهنگی رفت و در این رهگذر ناگهان به یاد کتاب افتاد. فروش کتاب هم کاری فرهنگی بود و هم پُرصرفه. فروختن یک کتاب پنج تومانی به قیمت پنج دلار و فروش هر دلار به مبلغ         دویست تومان یعنی دست به خاک زدن و از آن طلا ساختن! این شغل بی درد سر به کسی ضرر نمی زد.  هدف «اولین نفر» افزایش دانش خریداران بود و هم این موجبات تشویق و دلگرمی این فروشنده فرهنگ پرور را فراهم می آورد.
 
   وقتی کتاب فروشی «اولین نفر» باز شد، می شد با کمی دقت، تک و توک کاردستی و سماور و قوری ایران را دید که لابد برای زیبایی و دکور به کار گرفته شده بود اما از آنجا که ایرانیان فرهنگ دوست، علاقه ی بیش از اندازه به خرید این کاردستی ها و سماور ها و قوری ها نشان دادند، « اولین نفر» ناگزیر آنها را فروخت و به خواست علاقمندان هنر پرور، قسمت اعظم مغازه را از این آثار هنری پُر کرد. حال می شد تک و توک کتابهایی هم در این کتاب فروشی پیدا کرد!
  
   «اولین نفر» از این سئوال یک مُشتری که پُرسیده یود: آیا می شود سماور ایران را فروخت اما چای ایران را نه، دچار چنان عذاب وجدانی شد که تا چای ایران به      مغازه اش وارد نشد خواب به چشمانش راه نیافت. چای لاهیجان وارد شد اما مشتریان با ذوق به این اندک قانع نبودند. می شد چای ایرانی نوشید بدون آنکه      آب لیموی « یک و یک» چاشنی آن کرد؟ آب لیموی « یک و یک » هم آمد. آب لیموی «یک و یک» آدم را به یاد چه چیزی می اندازد؟معلوم است، کله پاچه و مغز. کله پاچه و مغز هم فراهم شد. کله پاچه از ذبح حرام، آن هم برای ایرانیان به هر حال سُنتأ مسلمان؟ حلالش فراهم شد. حلال بدون لاالله الا الله؟ نمی شد. تابلوی نفیس خاتم کاری لاالله الا الله هم بالا رفت.
 
    زمستان آمد. تاریکی، برف و باران و شب سیاه و طولانی یلدا در زیر آسمان خاکستری رنگ کشوری بیگانه. در این شب سُنتی و تاریخی در ایران چه می کردند؟ حافظ می خواندند. دیوان حافظ برای فروش موجود بود اما آجیل و خربزه و تنقلات شب یلدا، نه، نبود. چه مُصیبتی!
  
   می شد کله پاچه ی حلال و آب لیموی «یک و یک» خورد، در کنار سماور ایرانی نشست و فال حافظ گرفت و غزلهای ناب حافظ را بدون حضور خریزه مشهد خواند؟ نمی شد. چه جان فشانی ها شد که خربزه ها به موقع واردشود. درست یک شب قبل از شب موعود. دادن این خبر بهجت اثر به خیل عظیم دوستداران خربزه مشهد، فداکاری قابل تحسینی بود که «اولین نفر»  با مداومت و استقامت شایان توجه انجام داد. در یک چشم به همزدن تعداد بی شماری جلوی کتابفروشی به صف ایستادند و برای ورود این خربزه ها ابراز احساسات کردند. خوشبختانه خربزه به همه رسید و همه ی مشتاقان، با دست پُر و دلی شاد به خانه بر گشتند.
 
   تجربه هیجان انگیز رسیدن خربزه در آخرین لحظه و شادی مردم از این رویداد مُهم، «اولین نفر» را به فکر وا داشت که تا دیر نشده و فرصت باقی است تدارک عید سعید باستانی را ببیند و کار ورود هفت سین و شیرینی و تنقلات ایرانی را آغاز کند. هر چه قنادی های هموطن تلاش کردند که «اولین نفر» را از این کار منصرف کنند و خودشان عین شیرینی های وطنی را بپزند و با قیمت ارزان به او بفروشند، زیر بار نرفت. شیرینی های ایران حال و هوای دیگری داشت. رنگ ایران را داشت. بوی ایران را داشت. شِکر ایران و آرد ایران در آن به کار رفته بود و از همه مُهمتر حاصل زحمت کارگر ایرانی بود و البته بهره ی کلانِ خرید به تومان و فروش به دلار را هم نمی بایست فراموش کرد.
  
   پس، بعد از استقبال قابل توجه مردم از سماور و کاردستی و آب لیموی «یک و یک» و کله پاچه ی حلال و خربزه و آجیل، نوبت به هفت سین و شیرینی جات رسید و از آنجا که شب قبل از سال نو ماهی شور می طلبید این مُهم نیز فراهم شد.
  از تُخم مُرغ ایرانی تا شیر آدم ایرانی، همه چیز مهیا بود.
 
   همه نوع تخم آمد. از تخم گشنیز تا تخم ماهی. حتا همه ی ماهیانِ تُنگِ بلور   سفره ی هفت سین، به دریای خزر سفارش داده شد.
 
   «اولین نفر» از کسانی که سیاسی مانده بودند و مخالف پیشرفت آدمهای فعالی مثل او بودند دل پُر خونی داشت و هر چه فکر می کرد علت مخالفت آنها را نمی فهمید. این یک دندگی و سخت گیری چه معنایی داشت؟ اگر این مخالفان طعم محصولات کشور را در لحظه های حساس تاریخی _ آن هم در غُربت _ چشیده بودند، عاشقی از یادشان می رفت و دیگر با این تئوری های بی سر وته، در این امر خیر کار شکنی نمی کردند.  اینها تا کی می خواستند یک لا قبا راه بروند و از گرسنگان و محرومان دفاع کنند؟
 
    «اولین نفر» با آنکه بخوبی می دانست که نمونه ی محصولات صادراتی، حتا در پُشت ویترین لوکس ترین فروشگاه های ایران نیز وجود ندارد حملات مخالفان را    نا عادلانه می پنداشت. حتمأ تقاضا وجود داشت که این محصولات ویژه ی هموطنان فراری عرضه می شد، و گر نه اگر تبعیدیان از خوردن و خریدن این کالاها به نفع دهانهای گرسنه ی کودکان هموطن، خودداری می کردند اجناس صادراتی روی دست رژیم  می ماند و لاجرم به مصرف مردم داخل کشور می رسید.
  
   چهارشنبه سوری در راه بود و اسباب برگزاری این روز تاریخی فراهم نبود. آدمهایی که تخم هیچ کس را نمی خوردند جز تخم مرغ وطنی را، آدمهایی که هیچ آبی    راضی شان نمی کرد جز آب لیموی «یک و یک»، آدمهایی که هیچ فیلمی را نمی دیدند جز فیلمهای خط خطی یوسف و زلیخا را، آدمهایی که هیچ بادمجانی را نمی خوردند جز بادمجان بم را، آدمهایی که این همه میهن پرست بودند و از شدت عشق به هموطنانشان حتا به ناچار لقمه ی دهان آنان را وارد می کردند و به یاد شکم گرسنه ی اقوامشان با اشک و آه و خون دل می خوردند، نتوانستند این بار نیز عِرق ملی خود را زیر پا بگذارند و از روی آتشی بپرند که با چوب بیگانه می سوخت. چه لذتی داشت بر پایی ِ چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتشی که بُته هایش از جنگل ماسوله نبود.
طوماری از امضای هزاران هزار ایرانی دلسوخته به «اولین نفر» فرستاده شد. برای «اولین نفر» آوردن بُته از ایران ممکن نبود و صرف هم نداشت.
  
   فکری در سرش جرقه زد که از تصور آن بندبندش لرزید. می شد این مشکل بزرگ را با تورهای نوروزی به ایران حل کرد. به زبان آوردن این کشف، اما،شهامت              می خواست. چگونه می شد با آدمهایی که برای میهن دربند، یقه شان را جر می دادند و از جهنم یک رژیم آدمکش گریخته بودند این فکر را در میان گذاشت؟ خدای ناکرده این گروه پناهنده سیاسی بودند. مگر می شد به آنها پیشنهاد کرد که بخاطر بُته ی آتش چهارشنبه سوری به آرمانهای خود پشت پا بزنند و تازه اگر آنها هم رضایت می دادند چگونه می شد رضایت رژیم را برای این سفرها جلب کرد؟ چگونه می شد این گروه را که به هنگام ورود به کشورهای پناهنده پذیر تن و بدن زخمی شان را نشان دادند، حکم جلبشان را نشان دادند و عکسهای پاره پاره و غرقه به خون نزدیکانشان را نشان دادند تا ثابت کنند که جانشان در خطر است، به دولت ایران بعنوان توریست جا زد؟ برای «اولین نفر» مسلم بود که حتا اگر رژیم ایران نرمش نشان دهد، پناهندگان نمی پذیرند. آن هم پناهندگانی که خطر کردند و از مرزهای پُر خطر گذر کردند تا در کشوری دیگر آزادانه فریاد اعتراض سر دهند. نه، غیر ممکن بود که آنان به این خفت تن در دهند.
 
   با اینهمه «اولین نفر» فکرش را با اولین نفری که به او اعتماد داشت در میان گذاشت و مورد خشم و اعتراض قرار گرفت: «شدنی نیست. نه، هرگز ، از دو طرف شدنی نیست. نه دولت قبول می کند و نه ملت.» اما دولت زودتر از ملت، به «شدنی» بودن این فکر اندیشید. پناهنده ای که می پذیرد هموطنش در فشار اقتصادی و در فقر و گرسنگی باشد و صادرات کشور را نه برای ارزانتر بودن، بل که فقط برای زنده شدن خاطره ها و نوستالژی می خورد، کم کم نرم می شود و به گردش توریستی هم رضایت می دهد، پس ابتکار عمل را به دست گرفت و قبل از «اولین نفر» جنبید. درهای سفارتخانه هایش را به روی پناهندگان گشود، همان سفارتخانه هایی که تا هفته های قبل لانه ی جاسوسی نامیده می شد و از ترس اشغال مخالفان، کیلومترها در حفاظت پلیس و مقامات امنیتی بود.
 
    «اولین نفر» سراسیمه شد. جنایتکاران رژیم، موقعیتی را که او قدم به قدم از آوردن اولین قطره آب لیمو تا تخمهای مختلف به زحمت فراهم آورده بود از چنگش درآورده بودند. تا آن روز او با هیچ آدم مشکوک و سفارتی ارتباطی نداشت و حتا از روبرو شدن با آنها پرهیز می کرد اما حالا که دشمن قصد داشت همه رشته هایی را که او با خون جگر بافته بود پنبه کند سکوت جایز نبود. از انصاف به دور بود که کلاهبرداران رژیم که هزار راه برای پُر کردن جیب هایشان داشتند به کسب ضعیف او چشم طمع بدوزند. خودش را راضی کردو کلاهش را قاضی، که با آنها در زمینه ی جلب توریست همکاری کند.
  
   این کار از نظر «اولین نفر» این حُسن را داشت که او می توانست در جریان کارها قرار بگیرد و به موقع ضد ضربه را بزند. پس به خاطر نجات مبهن عزیز با قلبی شکسته و سری افکنده جام زهر را سر کشید و با گردن کج و شانه های آویزان به سفارت رفت. «اولین نفر» به خاطر رفاه هموطنان تبعیدی اش به آدم هایی که از دیدن ریختشان اکراه داشت «برادر برادر» گفت تا بالاخره دل سنگشان را نرم کرد و           در صد بگیر فروش بلیط های سفر به ایران شد.
 
   «کیش تور» آمد. مردم اعتراض کردند و همزمان که به قاچهای قرمز رنگ هندوانه های شریف آبادی گاز می زدند اشک در چشم و بُغض در گلو گفتند: «باید حیله ی رژیم را خنثی کرد» اما وقتی تبلیغ این پروازها را با صدای دوستان خود شنیدند به فکر فرو رفتند. با لاخره آنها هم کلاهی داشتند که قاضی کنند: «نباید این همه سخت گیر بود، خاک که مال ماست، مردم هم مردم ما هستند، این کار ما فقط یک ساعت خفت دارد، روبرو شدن با مأموران سفارت، و بعد همه چیز تمام می شود»  و بعد به راستی که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. «هواپیمایی ملی هما» هم آمد و دفتر و دستکش را علم کرد. حالا فقط آب لیمو نبود، خربزه و هندوانه و بادمجان و لیمو شیرین و تخم مرغ و تخم ماهی و سماور و کاردستی و دوغ آبعلی و سیخ و سماق نبود، خاک هم بود، خاک وطن، بوی کاگل، بوی سفالهای باران خورده، بوی تپاله ی گاو، بوی گندم و شالی، بوی ایران، بوی خوب و بد وطن.
  
   پس سیل بزرگی از آوارگان مجروح و زخم خورده و تحت فشار، به وطن روانه شد. نیازی نبود که برای این سفر دلایل محکمی مثل ماندن در کشور و خدمت به هموطنان را ارائه دهند. همه ی جهان به پناهنده بودن آنها، به مظلومیت آنها، به تحت ستم بودن آنها، اذعان داشت. چه کسی نمی دانست که آنها خانمان خود را رها کرده اند و با پای جان از مرزها گریخته اند. این حق، حق پناهنده ی سیاسی یا انسانی برای آنها محفوظ بود و در برگ، برگ تاریخ با ورق زر نوشته بودندش. آنها هزاران هزار      آواره ی پناهنده ی دور از وطن بودند پس چه لزومی داشت که یاوه سرایی مُشتی نادان آنان را از رفتن به وطن باز دارد؟ وطن مال آنها بود، به گروگان رفته بود. می خواستند به آنجا باز گردند و عزیزانشان را ببینند. از مش باقر بقال سر گذر را تا مش صادق فراش مدرسه را در آغوش بگیرند و از دلتنگی هایشان در غُربت بگویند. پس بدون اعتنا به یاوه های عده ای عقب افتاده که شعار های پوچ و توخالی می دادند دسته دسته رفتند و آمدند. تمام شعائر مذهبی هواپیماهای وطنی را هم رعایت کردند. مردان پیراهن های یقه بسته پوشیدند، ریش گذاشتند و زنان هفت قلم آرایش کرده ای که تا دیروز برای بیرون گذاشتن قسمتهای مختلف بدنشان با یکدیگر مسابقه می گذاشتند، خواهر فاطمه زهرا شدند و آنقدر محکم خودشان را در چادرها و چاقچورها پیچیدند که برادران سفارتی از این همه ناموس پرستی و ایمان آنها انگشت به دهان شدند.
   
   وقتی چندین هواپیمای پُر و پیمان رفت و بر گشت و قبح عمل از میان رفت و     مسئله ی سفر به ایران عادی شد، «اولین نفر»، به فکر ساختن ویلاهایی در کنار دریای خزر و فروش آن به پناهندگان افتاد. پس دوباره به خاطر سر بلندی وطن عزیز جام زهر را نوشید و این بار خود، برای بازدید سواحل ایران به وطن محبوب باز گشت. همه چیز همانگونه بود که او به هنگام ترک وطن وا گذاشته بود. دریا همان دریا بود. شایعه ی دروغ پردازان مبنی بر نابودی دریا کاملا پوچ و بی اساس بود. «اولین نفر» مردمی را می دید که تن به آب می سپردند و از آفتاب جان بخش و هوای خوب، نهایت استفاده را می بردند. تنها فرق دریا با گذشته این بود که حالا مثل حمام های عمومی، زنانه و مردانه شده بود و پرده های ضخیم و تیره، این قسمتها را از هم جدا می کرد. «اولین نفر» اگر چه از دیدن این منظره ی غیر متعارف یکه خورد اما خیلی زود به خود قبولاند که بالاخره کشور، کشوری اسلامی ست و باید رعایت قوانین اسلامی را کرد.پس وجود این پرده ها را هم مثل سایر پرده های شرعی پذیرفت!!
  
   «اولین نفر» به تهران که نگاه می کرد دلش غنج می زد. چقدر چمن کاشته بودند. چه پارکهای مصفایی ساخته بودند و همه ی اینها جان می داد برای آوردن توریست و خدمت به وطن عزیز. حیف نبود که این همه گُل، این همه سبزه و این همه زیبایی تماشاگرانی نداشته باشد؟ خود هموطنان که به دلیل مشکلات و کار شبانه روزی وقت و دل و دماغ دیدن این زیبایی ها را نداشتند، چه مانعی داشت که دیگرانی که دستشان به دهانشان می رسید به تماشای این زیبایی ها بیایند و لذت ببرند.
   
   «اولین نفر» در خلوت خود به فشار سیاسی، گرانی، فقر و تنگدستی مردم و سانسور و خفقان و اختناق اعتراف می کرد اما اینها به توریستهایی که او قصد داشت برایشان ویلا و خانه بسازد ربطی نداشت. این دسته آنقدر سرگرم تبدیل دلارهایشان به تومان بودند که وقت و حوصله ی دقت در احوال مردم را نداشتند. بالا رفتن قیمت دلار تنها مشغله ی آنها بود و پائین آمدنش تنها دلیل غصه هایشان.
    
    گاه فکرهای آزار دهنده و موذی ذهن «اولین نفر» را به خود مشغول می کرد: این مردم چگونه دخل و خرج می کردند؟ چگونه از پس این زندگی گران بر می آمدند؟ قیمت ها سرسام آور بالا بود و درآمدها حتا جواب اجاره خانه ها را نمی داد. شکم این آدمهای ریز و درشت را چه کسی پُر می کرد؟
 
    این سئوالات نابجا که بدون خواسته ی قلبی «اولین نفر» به مغز او هجوم می آوردند بسیار زود با جوابهایی که خود به سرعت می یافت ناپدید می شدند و او دوباره به کارهای عام المنفعه ی خود می پرداخت. گرانی بود، اما حتما راه تأمین هم وجود  داشت و گر نه چرا تا بحال این ملت زنده بود و دراز به دراز نیفتاده بود؟ پس حتما حکمتی در کار بود و دخالت «اولین نفر» در اموری که به او مربوط نبود جز دردسر چه حاصلی داشت. شاید هم اصلأ مشکلی وجود نداشت که کسی بخواهد راه حلی برای آن پیدا کند. حُسن «اولین نفر» این بود که به سرعت قانع می شد و به دنبال کار خویش  می رقت.
  
   زمین های سواحل دریا را خرید. ساخت و فروخت. بیابانهای کرج را خرید. ساخت و فروخت. نه به مردم وطن که آهی در بساط نداشتند و به دنبال نان شبشان روز و شب می دویدند بل که استقبال پناهندگان _ به لطف تبدیل ارز _ برای خرید این خانه ها و و یلاها باعث پشت گرمی و تشویق «اولین نفر» بود. پناهندگان، هر تابستان برای سرکشی به املاکشان به وطن می رفتند. گُلدان هایشان را آب می دادند. قالی هایشان را می تکاندند و نفتالین می زدند. اجاره خانه ها را وصول می کردند. تجدید قوا می کردند. جان تازه ای می یافتند و دوباره شاد و سرزنده به تبعیدگاهشان باز می گشتند و بیچاره ها همیشه ی خدا هم سپاسگزار «اولین نفر» بودند. چه غم که اگر معدودی روشنفکرنمای به اصطلاح سیاسی از او روی بر می گرداندند و او را مُتهم به همکاری با رژیم می کردند.
  
    و بدین ترتیب بود که با تلاش و جانبازی «اولین نفر» ها و حمایت پناهندگان راستین از افکار مُشعشعانه ی این حضرات، سریال جدی ِ «گُرگم و گله می برم» رژیم و       « چوپانم و نمی ذارم» تبعیدیان به نمایش تک پرده ای بسیار ارزان قیمت «شلوغ پلوغ همه بازی» تغییر شکل داد.
 
 تابستان ١٩٩٥ ، استکهلم



 


فهرست

*سالگرد قتل های زنجیره ای * 

* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ* 

*سه نظر در باره ی یک مرگ *  

*منظره* 

* یکی بود...یکی نبود* 

«حوا و من» 

"معشوقه "...  

برای مریم حسین‌زاده  

«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم» 

امشب دوستی می‌میرد 

سکوتم را نکن باور 

ترانه‌ها 

تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است  

جا کش ها 

هفت سین "کارو"... 

من به روایت من 

ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف 

روز آفتابی هشت مارس 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد 

حیف از عمو هوشنگ 

ما خاموشان و نظم نوین جهانی 

آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد 

پشت ...و...رو (قسمت پنجم) 

پشت ...و...رو (قسمت چهارم)  

تنهایی 

فکرهای  

شما چندتا "لایک دارید"؟ 

شانزده سال گذشت 

یک پرسش و یک جواب 

این، همه ی حرف دل من نیست  

پشت ...و...رو (قسمت سوم)  

پشت ...و...رو (قسمت دوم)  

درآمد- پشت .... و ... رو 

شهلا تمام کرد 

برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!! 

همه با هم به سوی خدا برویم! 

از من گفتن...از شما نشنیدن... 

حرف، حرف میاورد باد، برف...  

حرف،حرف میاورد....باد،برف 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

در خواب نمیرید  

بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی 

یادش به خیر روز آشنایی  

به این گدا کمک کنید!  

و باقی بقایتان!  

او امید رضا میر صیافی بود 

«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو  

به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"  

زنی که سرخ می بافت 

زخم می خوریم  

دست بوس و پای بوس و کیف کش 

میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی 

آخرین دیدار  

... دگر ایشان دانند 

چاره ی کار 

آی...آی...آی...آی 

بیچاره مردم 

«آشتی» 

بی فردا 

سخنی با خوانندگان*خود کشی*  

*خودکشی* پنج... مینا اسدی  

خودکشی*چهار* 

خودکشی*سه*  

خود کشی *دو*  

خودکشی  

دلم برایت تنگ می شود  

رضا!؟  

از کابوس‌ها «دو»  

زنده باد ایرانیان استکهلم  

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...  

دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  

... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است 

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم 

از «کابوس ها»  

"چهارشنبه سوری"  

It will be possible Again, yes…. 

شرح بي شرحي ست شرح حال ما...  

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  

های های حیرانم 

هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم 

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  

امروز هر دست به یک سنگ نیاز دارد  

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...  

بیچاره ولتر  

چگونه شیر، موش شد!  

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی  

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....  

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد  

آی عشق ، آی عشق .... چهره ی سرخت پيدا نيست 

بماندیم و بدیدیم...  

در ستايش پای بريده ی « شاملو»  

شب تولد درياست... 

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم 

نه ... هرگزنمی خواستم و نمی توانستم بیازارم موری را که دانه کش است 

اولین نفر 

در سوگ زندگان