MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



"چهارشنبه سوری"



 بیش از پنج هزار ایرانی وطن پرست و غیور برای حفظ و حراست از آداب و سنن کشور باستانی ما در مراسم چهارشنبه سوری امسال شرکت کرده و با پریدن از روی آتش و خوردن آش رشته و کباب کوبیده و برگ و همچنین کله پاچه، مشت محکمی بر دهان امپریالیسم جهانخوار و رژیم خونخوار جمهوری اسلامی کوبیدند!

بنده – سیما ساعی نویسنده عکس فوری از روبرو – این فرصت گرانبها را غنیمت شمرده و برای تهیه ی خبر، خود را به مرکز این کارزارعظیم درمیدان فوتبال منطقه ی هالونبری در استکهلم رسانده و از نزدیک شاهد و ناظر مجاهدت و جان فشانی مهاجران و تبعیدیان عزیز بوده و از خداوند متعال برای این ملت همیشه در صحنه آرزوی سعادت وسلامت و ادامه ی مبارزه نمودم.

آنچه در زیرمی خوانید دیالوگ انتقادی این جانب است با چند تن از شرکت کنندگان محترم که امیدوارم برای هر چه بهتر شدن این گونه مراسم در سال های آتی مورد توجه مسئولان برگزاری "چهارشنبه سوری در تبعید" قرار گیرد. 

***

بنده: خانم عزیز ممکنست بفرمایید امروز چه روزی ست؟

خانم عزیز: امشب آخرین چهارشنبه سال است که در فرهنگ باستانی ما به آن "سوری" می گویند. به همین مناسبت والدین این جانب اسم بنده را سوری گذاستند.

بنده: به به ... سوری خانم ... ممکنست بفرمایید که ....

ایشان: بگو "سوری جون" امشب شب اتحاد؛ مبارزه؛ برابری و برادری ست. من و شما نداریم. بگو "تو"

بنده: بسیار خوب "تو". سوری جون، ممکنست بگویی به چه دلیل از روی آتش می پرند؟

سوری جون: یعنی تو نمی دونی؟ بگو جون تو!

بنده: جون تو....

ایشان: خوب معلومه، هدف، مبارزه با رژیم ددمنش جمهوری اسلامی و براندازی حکومت جهل و خرافه است. ما ضمن پریدن از روی بته ها و ریختن زردی مان در شعله ها و منتقل کردن سرخی آتش به صورت زرد و زارمان، از خداوند می خواهیم که شر این حکومت را از سر ما کم کرده و انشاالله سال دیگر در میدان امجدیه سابق از روی آتش بپریم.

بنده: با تشکر از تو... شما پسر جان ممکنست بگویی از مراسم امشب چه می فهمی؟

ایشان: آش می خوریم .... کباب می خوریم... دخترها از روی آتش می پرند...

بنده: چرا خودتان نمی پرید؟

ایشان: ما برای پریدن نمی آییم. می آییم که دخترهای ایرانی را که از روی آتش می پرند تماشا کنیم و جشن بگیریم!

بنده: نگفتید چرا خودتان نمی پرید؟

ایشان با نیش تا بنا گوش باز: برای این که ما چیز نشان دادنی نداریم!!

بنده: ممنون از شما... شما آقای عزیز... شما در باره ی چهارشنبه سوری چه می دانید؟

آقای عزیز: بنام خدا و خلق قهرمان ایران؛ ما می آییم که این همه ایرانی را یکجا ببینیم و به آن ها اطلاعیه و اعلامیه بدهیم و بعد برویم. این روز عزیز تنها روزی است که هموطنان گرامی را ملاقات نموده و به زور به آن ها اعلامیه می دهیم، هر چند که این ها اعلامیه ها را نخوانده و در آتش انداخته و از روی آن می پرند، اما در هر صورت ما خوشحالیم که به وظیفه ملی و میهنی خود عمل کرده و به مبارزات خود تا نابودی رژیم آخوندی ادامه می دهیم!

بنده: موفق و موید باشید. شما خانم عزیز، هدف شما از شرکت در این روز مبارک و میمون چیست؟

خانم عزیز: هدف بنده ... هدف بنده، همین جا نوک زبونمه ها، ولی راستش خجالت می کشم.

بنده: خواهش می کنم بگویید. خجالت نداره. حتما راستش را هم بگویید. می دانید ما روزنامه نگاران دوست نداریم که به مردم دروغ تحویل بدهیم!

ایشان درگوشی: می آیم یک شوهر ایرانی پیدا کنم.

بنده با تعجب: توی این شلوغی؟

ایشان با کرشمه: پس چی؟ پارسال توی همین شلوغی یکی پیدا کردم!

بنده: به به مبارک است. پس به سلامتی رفتید به خانه ی بخت.

ایشان: بله تا دم درش رفتم ولی برگشتم. آخه شوهره زن داشت!

بنده: عجب عجب. چه فاجعه ای. به شما نگفت که زن دارد؟

ایشان: چرا گفت. ولی من فکر می کردم زنش خارجی است.

بنده: خوب زن، زن است... دیگر خارجی و داخلی ندارد.

ایشان با تغیر: خیلی هم دارد... زن سوئدی که دردسر ندارد. چمدانش را می بندی می دهی دستش!!! یارو زن ایرانی داشت، آن هم چه زنی. هنوز هم ول کن معامله نیست. شب و نصف شب تلفن می کند خانه ی ما و توی گوشی خرناسه می کشد و فحش های چاروداری می دهد.

بنده: عجب زن بی نزاکتی؟ حالا ممکنست فایده های دیگر چهارشنبه سوری راتعریف کنید؟

ایشان در حال رفتن: فایده اش را که گفتم. بگذار عیبش را بگویم. عیبش اینه که خبرنگارهای روزنامه ها و رادیوهای محلی زاغ سیاه آدم را چوب می زنند و نمی گذارند ما اهداف خودمان را دنبال کنیم و به نتیجه ی نهایی برسیم.

بنده با شرمندگی: ببخشید... بروید تا دیر نشده اهداف عالی خود را دنبال کنید. آقا، آهای آقا، با شما هستم. شما از شرکت در این غروب دل انگیز چه منظوری دارید؟

ایشان: بنده... بنده هیچ منظوری نداشته و فقط برای تماشا آمدم. آمدم تعجب کنم. آمدم شاخ در بیاورم. آمدم دم در بیاورم. آمدم ببینم این ایرانی های محترم کی از این همه عیش و عشرت خسته می شوند.

بنده: ای آقا، سخت نگیرید. این بیچاره ها هم توی خانه دلشان می پوسد.

ایشان: خیلی ساده ای خانم جان، این ها شکر را با عسل می خورند. نمی دانند از شدت خوشی چه بکنند. شیر یا خط می کنند که بروند کاباره؟ بروند کنسرت؟ بروند سیزده بدر؟ بروند چهارده به جا؟ بروند تولد؟ اینها روزشمار خوشی دارند. دیگر سالگرد نمی گیرند، ماه گرد و روزگرد می گیرند و هی خوش می گذرانند.

بنده: بدی این کار چیست؟ شما چه ضدیتی با شادی و خوشی ایرانی ها دارید؟

ایشان افسوس خوران: هی هی ... هی هی .... اینها پرت اند شما هم پرت تر. حیف اون مملکت. حیف اون کوه ها ودره ها. حیف اون دشت ها و دریاها... خوشبخت آن حکومتی که دشمنانش این ها هستند. بی خبر، بی خیال، هپروت!

خانم ایشان: آقا محسن... آهای آقا محسن... از منبر بیا پایین، آمدیم خوش باشیم.

بنده: خانم جان، ممکنست شما هم نظرتان را راجع به چهارشنبه سوری بفرمایید؟

ایشان: بله. چهارشنبه سوری روز و شبی است فرخنده برای همه ایرانیان خارج از کشور... و یک مبارزه است با رژیمی که نمی گذارد مردم شاد باشند. در این روز سعید ما به اینجا می آییم که خوش باشیم ولی آقا محسن نمی گذارد و می رود توی اعصاب ما. او یکریز پشت سر ایرانیان محترم غیبت می کند و از این که این نیروی عظیم در هیچ یک از تظاهرات سیاسی و اجتماعی شرکت نمی کنند ابراز انزجار کرده و باعث حرص و جوش خانواده ی محترم خود شده و نمی گذارد ما عظمت این روز باستانی را به جهانیان نشان داده و از بیگانگان زهر چشم بگیریم. به همین سبب بعد از هر چهارشنبه سوری، عرصه بر بنده تنگ شده و قهر کرده و به اتفاق بچه ها به خانه مادرم رفته و آقا محسن هم برای معالچه خونریزی معده به بیمارستان منتقل شده و در آنجا به دوا و درمان پرداخته و پس از تجدید قوا دوباره خود را به محل جشن های ایرانیان مبارز رسانده و معنی دمکراسی را ندانسته، از آن ها سلب آزادی می نماید و موجبات شرمندگی بنده و اطفال بیگناه ما را فراهم می سازد.

بنده: چه حکایت غم انگیزی، خدا به شما صبر و طاقت عنایت فرماید. شما دختر خانم اینجا چکار می کنید.

دختر جوان: متاسفانه من افتخار زیارت هموطنان گرامی مقیم ایران را نداشته و فقط تعریف آن مرز و بوم را از پدر و مادر عزیز شنیده ام و به همین دلیل سالی یک بار به اینجا آمده و با آداب و رسوم والدین محترم خود تجدید عهد می کنم. در این روز باستانی که یادگار اجداد و نیاکان پدر و مادر ماست بنده می بینم که ایرانی ها نه تنها به حرف امام راحل گوش فرا نداده و صبر انقلابی ندارند، بلکه از این کشور هم رعایت نوبت را یاد نگرفته و معنی صف راندانسته و در صف آش رشته و کباب و ساندویچ مغز و زبان، مردان گنده و غول پیکر، ما دختران جوان و لاغر را هل داده و خودشان جای ما را می گیرند و در صورت اعتراض، به ما فحش های رکیک داده و به پک و پهلوی ما سقلمه زده و به ما چشم غره می روند و ما از ترس آبرو، جایمان را با آنها تعارف کرده و از اولین دقایق تا پایان مراسم و تمام شدن غذا جای خودمان را به آدمهای قوی تر داده و خود گرسنه و تشنه ته صف می مانیم وبرای خالی نبودن عریضه لبخند می زنیم و ته دلمان حرف شاعر محترم که گفته در نظام طبیعت ضعیف پامال است را به جان و دل پذیرفته و لام تا کام حرف نمی زنیم.

بنده: خیلی عجیبه. واسه بنده که تا بحال از این اتفاقات نیفتاده!.... بنده به هیچکس اجازه نمی دهم که جای بنده را در هیچ صفی گرفته و در این بازار گرم جامعه مدنی به اینجانب زور بگوید. شما هم باید از شنیدن زور پرهیز کرده و مبارزه با افراد زورگو را یادگرفته و .... اوا چه خبر شده ؟.... آقای محترم چرا هل می دی.... مگر از سال قحطی آمدی.... غول بی شاخ و دم زورت به ما رسیده؟.... آخ پام... آخ کمرم... کفشم... دفترم... دیالوگ انتقادی ام.... نوبتم...!!!!!!! 

 

برگرفته از کتاب "عکس فوری از روبرو"

نوشته ی: "سیما ساعی" 


"سیما ساعی نام مستعار مینا اسدی است"




 


فهرست

*سالگرد قتل های زنجیره ای * 

* پاسخ به یک سوال* "درباره ی مجموعه ی داستان *سه نظر در باره ی یک مرگ* 

*سه نظر در باره ی یک مرگ *  

*منظره* 

* یکی بود...یکی نبود* 

«حوا و من» 

"معشوقه "...  

برای مریم حسین‌زاده  

«دلواپس توام، اما بیمناک نیستم» 

امشب دوستی می‌میرد 

سکوتم را نکن باور 

ترانه‌ها 

تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است  

جا کش ها 

هفت سین "کارو"... 

من به روایت من 

ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف 

روز آفتابی هشت مارس 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد 

حیف از عمو هوشنگ 

ما خاموشان و نظم نوین جهانی 

آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد 

پشت ...و...رو (قسمت پنجم) 

پشت ...و...رو (قسمت چهارم)  

تنهایی 

فکرهای  

شما چندتا "لایک دارید"؟ 

شانزده سال گذشت 

یک پرسش و یک جواب 

این، همه ی حرف دل من نیست  

پشت ...و...رو (قسمت سوم)  

پشت ...و...رو (قسمت دوم)  

درآمد- پشت .... و ... رو 

شهلا تمام کرد 

برهنگی شاهین نجفی ...محکوم باید گردد!!! 

همه با هم به سوی خدا برویم! 

از من گفتن...از شما نشنیدن... 

حرف، حرف میاورد باد، برف...  

حرف،حرف میاورد....باد،برف 

می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم... 

در خواب نمیرید  

بدره جان و هفت شهر عشق- نویسنده ژاله احمدی 

یادش به خیر روز آشنایی  

به این گدا کمک کنید!  

و باقی بقایتان!  

او امید رضا میر صیافی بود 

«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو  

به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"  

زنی که سرخ می بافت 

زخم می خوریم  

دست بوس و پای بوس و کیف کش 

میرزا آقا عسگری (مانی) درباره اشعار مینا اسدی 

آخرین دیدار  

... دگر ایشان دانند 

چاره ی کار 

آی...آی...آی...آی 

بیچاره مردم 

«آشتی» 

بی فردا 

سخنی با خوانندگان*خود کشی*  

*خودکشی* پنج... مینا اسدی  

خودکشی*چهار* 

خودکشی*سه*  

خود کشی *دو*  

خودکشی  

دلم برایت تنگ می شود  

رضا!؟  

از کابوس‌ها «دو»  

زنده باد ایرانیان استکهلم  

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...  

دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  

... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است 

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم 

از «کابوس ها»  

"چهارشنبه سوری"  

It will be possible Again, yes…. 

شرح بي شرحي ست شرح حال ما...  

ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  

های های حیرانم 

هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم 

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  

امروز هر دست به یک سنگ نیاز دارد  

من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...  

بیچاره ولتر  

چگونه شیر، موش شد!  

من به دنبال شما آمده ام / مینا اسدی  

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه....  

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد  

آی عشق ، آی عشق .... چهره ی سرخت پيدا نيست 

بماندیم و بدیدیم...  

در ستايش پای بريده ی « شاملو»  

شب تولد درياست... 

مرا ببخش ... عزیز یادها و خاطره هایم 

نه ... هرگزنمی خواستم و نمی توانستم بیازارم موری را که دانه کش است 

اولین نفر 

در سوگ زندگان