MINA ASSADI  

مینا اسدی
MINA ASSADI

منشور شعر من اينست: ای وای بر زبانم ، ای وای بر زبانم ... ای وای بر زبانم اگر پاسبان سَرَم شود.

 

تماس

SWEDISH

ویدئو

مقاله

شعر

صفحه‌ی نخست

  
 



ترس از سایه ی خودم



دستم چقدر تکان می خورد
در این وانفسا
که جنگل 
از وزش نسیم می لرزد 
پایم چقدر راه میرود 
در این بلبشو
که چرخها در گل می مانند
از چند قطره شبنم سحرگاهی.

سرم هنوز روی تنم سنگینی می کند
و زبانم هنوزحرفهای زیادی می زند
و با آن که چیزی نه خورده ام
همه جایم بوی قرمه سبزی می دهد
در خانه که هستم
در خوابم یا که بیدارم 
میدان ها با نام
مرا صدا می زنند
هنوز صورتم را نشسته ام
که کفشهایم جلوی پایم جفت می شوند!
کتم از جا رختی روی شانه هایم می پرد !
و بدون آنکه از اعقاب پیامبران باشم 
در گوشهایم صدا هایی می پیچد 
صداهایی که می گویند:
هم اینک کودکی می میرد
هم اینک مردی گلوی زنی را می فشارد
هم اینک زنی کودکش را د ر خیابان رها می کند

هم اینک دیواری بر سری آوار می شود. 

و هم اینک نقابداران نا مریی
از کشته پشته می سازند.

نامی را نمی شناسم
که بر سر در مسجدی بیاویزم
و یا پرچمی که در زیر آن افتخاراتم را مرور کنم
و یا زمینی که ملک من باشد 
و یا کلیسایی
که شمعی در آن بیافروزم
بادبزنی ندارم
که با آن خودم را باد بزنم
ودلم را خنک کنم

از کسی یا چیزی نمی ترسم 
جز از سایه ی خودم 
که هرگز 
از دنبال کردن من 
دست بر نمی دارد!

*مینا اسدی* شنبه بیست و پنجم ماه مه دو هزار و سیزده_ استکهلم




 


فهرست

آب بالا آمد  

ترانه ی «خاوران» 

در ســـوگ آزادی 

* خیابان های "فیلا دلفیا" ترا به یاد میاورند* 

« تلنگر » 

"وقتی که بند بند خانه ی من ویران" 

"حسرت" ........از دفتر شعر «من به انگشتر می گویم بند» 

"پاییز" 

" با من سخنی بگو که جهان از بر شود”...  

دلتنگی برای ساری  

تهمت 

هفت اندوه خاکستری  

ف...مثل  

فصل از یاد بردن همه چیز 

لوکاس 

اوف 

پهلوان پنبه 

به عادت دیرین 

آ...آ...آ ...بی شرمی بس 

مارکز 

باز یک تولد دگر 

آدم 

غزل بهت 

آی ای شب زدگان...  

مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید 

پرسه در* پرلاشز *  

وقتی که قفلها خود گره ی کورند 

ترس از سایه ی خودم  

به دلم چنگ نزن 

کارگر جان 

شعری برای سیروس وقوعی 

آشتی 

پندار 

در سوگ 

مصیبت 

آیینه دار فرعون  

جان جوون پرت شكستني نيست 

سراسر خاک را 

الف... لام... میم  

کارگر 

طرح سه  

رویایی در بیداری- هشت  

دیوانه.... آموزگار .... و پادشاه  

ای نیمه ی دگر  

به خود واگذاریدم  

بمباران 

برای تو که فرصت ماندن نیافتی 

...این میکروفون صاحب مرده ...  

دوباره ساده ترین حرف تیرباران شد 

به دشمن .......  

جاکش ها  

عشق آغوش گشوده ی من نیست. 

شعری از دفتر شعر « من به انگشتر می‌گویم بند» 

باز آی 

شعری براي تنهايی مردم جهان  

آهای جَوون 

پیام دیکتاتور 

تجدید عهد 

بمباران 

روياهايي در بيداری (( سه ))  

روياهايی در بيداری (( پنج )) 

بغض 

هرگز نيامد.... هرگز نيامدند....